هوشمندی ، موقعیت سنجی و آینده نگری امام خمینی


از جمله سر فصل های تحریف شخصیت امام خمینی انکار هوشمندی و حذاقت، موقعیت سنجی و آینده بینی و کیاست و سیاست اوست. امام در تاریخ مرجعیت شیعه و در تاریخ سیاست و حکومت در ایران یکی از درخشانترین مصادیقِ تعبیر پیامبر عظیم الشأن اسلام سلام الله علیه بود: « المُؤمِنُ کیِّسٌ فَطِنٌ حَذِرٌ » انسان با ایمان، هوشمند، دوراندیش و باریک بین و زیرک است .
تعبیر «آخوند بیسواد» یا «آخوند دهاتی» یا « شخص عوام و عامی» نقل محفل رسانه های مکتوب و تصویری فارسی در خارج از کشور و ورد زبان برخی کارشناسان و مهمانان آن هاست. البته برخی از کسانی که اعتبار و شهرت خود را از انقلاب اسلامی گرفته اند، و به روشنفکر دینی موسوم اند؛ تعبیر « عامی و عوام» را برای امام خمینی به کاربرده اند، هرچند از زاویه دیگر امام خمینی را با سواد ترین رهبرتاریخ ایران می دانند.
صدام حسین به عنوان معاون رئیس جمهور عراق در روز یکم اسفندماه سال ۱۳۵۷ مطابق با ۲۰ فوریه ۱۹۷۹، در باره امام خمینی داوری قابل تأملی دارد. امام خمینی را عمامه به سر ۷۶ ساله ای می داند، که تجربه ای ندارد و معنای سیاست و دیپلماسی عراق را نمی فهمد.» یکی از حاضران در جلسه، می گوید: «خمینی دولتمرد نیست و ذهنیّت سیاسی ندارد.» (۱)
عده ای نیز در مقاله ها یا کتاب هایشان همین مضمون را مطرح کرده اند. بدیهی است وقتی مضمونی سال ها تکرار می شود و بسیاری از دریافت کنندگان پیام با شخصیت امام خمینی و آثار او آشنا نیستند؛ این داوری در اذهان رسوب می کند و تبدیل به باور می شود. حتی کسانی که با زبان حوزه و مرجعیت نیز آشنایند، گویی تحریف را در اثر تکرار باور کرده اند،
به عنوان نمونه پس از درگذشت آیت الله هاشمی رفسنجانی یکی از فعالان سیاسی، مقیم واشنگتن، در مقاله ای با عنوان: « خواجه مُرد!» در باره هاشمی رفسنجانی و نقش او نوشته است:
 « باید قبول کرد که امضای ایشان در تمام تحولات و نشیب و فرازها و پیچش های تاریخی چهار دهه اخیر مملکت ما نمایان است . او بحق آدمی بود که از روح اله خمینی ، یک آخوند ساده دهاتی – تبعیدی یک ولی فقیه یکدنده و یک دیکتاتور سفاک تاریخی ساخت.»
پیداست نویسنده که روانشناس است؛ در دام هیجانی خام و احساسی برانداز پسند افتاده است. نه تاریخ حوزه علمیه و مرجعیت را می شناسد. نه از سال های طولانی تدریس آیت الله خمینی در حوزه قم و نجف با خبر است. نه به تخصص و خبرگی ایشان در قلمرو فقه ، اصول ، حدیث ، تفسیر ، فلسفه، عرفان، اخلاق و کلام و ادبیات آگاهی دارد. نه شخصیت استوار و نفوذ ناپذیر امام را می شناسد. نه از رابطه امام خمینی و هاشمی رفسنجانی با خبر است. به علل یا دلایلی کینه ای کهنه نسبت به انقلاب و امام دارد. در دنیای واهمه، ناسزا را در چنان واژگانی پرواز داده است.
می توان به نشانه هایی از کیاست و دقت نظر و اینده بینی امام خمینی اشاره کرد:

یکم:
واقعیت این است، کسانی که گمان می کردند، ایران و ملت ایران و نظام شاه را خوب می شناسند، مانند، سازمان مجاهدین خلق ایران و سازمان پیکار و سازمان فدائیان خلق ایران، در سنجش با امام خمینی افرادی عامی ، هیجان زده و ناآشنا با ریشه های شکل گیری انقلاب در ایران بودند. به عنوان نمونه تراب حقشناس (م، ۱۳۹۵) از بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران که به اتفاق تقی شهرام ( ۱۳۶۳- اعدام) با انشعاب در سال ۱۳۵۴ مارکسیست- لنینیست شدند و سازمان پیکار را تشکیل دادند، از ملاقات خود با امام خمینی در سال ۱۳۴۹ در نجف روایت کرده است. هوشمندی و دقت نظر و افق دید بلند امام از سویی و شتاب زدگی و احساسی سخن گفتن و سطحی اندیشی در سوی دیگر. امام از تأیید حرکت سازمان مجاهدین خلق خودداری می کند. اما در مقطعی که سازمان علیه رژیم شاه مبارزه می کردند، موضعی علیه آنان نمی گیرد. و سکوت می کند. (۲)
سازمان مجاهدین خلق از «انقلاب توده ای مسلحانه فراگیر» سخن می کویند. امام خمینی به آنان تذکر می دهد که این راه به جایی نمی رسد و موجب تلف شدن جان جوانان می شود. روایت حمید اشرف، از بنیانگذاران سازمان فدائیان خلق، در شرح و بسط ماجرای سیاهکل، سند مهمی در شناخت ساده لوحی و عوامزدگی جوانانی است که گمان می کردند، ایران کوباست و آنان نیز چهره هایی چریک همانند کاسترو و چگوارا و جنگل های شمال نیز جنگل های کوهستانی « سییرا مایسترا » ی کوباست. همگی قلع و قمع شدند.(۳)
هر سه روایتی که در باره ملاقات و مباحثی که بین امام خمینی و تراب حقشناس و حسین روحانی مطرح شده است، نشانه روشنی از کیاست و آینده بینی امام خمینی است.
تراب حقشناس وقتی به بیان خاطرات عمرش می پردازد. ناکامی ها و شکست ها و بن بست ها را که بر می شمرد، به تکه ای از شعر نادر نادر پور اشاره می کند، با اندوهی سنگین آن تکه را می خواند:
در کوره راه های تهی می شتافتیم
چون سوسمار مست به دنبال آفتاب!
تراب حق شناس در تفسیر حال و روز خود می گوید:
« مانند کسانی بودیم، که بدون آن که دریا را بشناسند و از عمق دریا باخبر باشند، وارد دریا شدیم.»
حسین روحانی از اعضای شاخص سازمان مجاهدین خلق در سال ۱۳۵۰ در نجف با امام خمینی ملاقات می کند. روایت این ملاقات هم از سوی حسین روحانی مطرح شده است و نیز از سوی حجت الاسلام و المسلمین سید محمود دعایی و نیز از سوی امام خمینی. دقت در گفتگویی که بین روحانی و امام خمینی انجام شده است، نشانه روشنی از هوشمندی و افق دید بلند مدت امام و آینده بینی و جریان شناسی ایشان است.


حسین روحانی در گفتگویی که در شماره ۴۶، مجله مهرنامه، ویژه نوروز ۱۳۹۵ به چاپ رسیده، است، درباره دیدارش با امام خمینی گفته است: «جز جلسهٔ اول که آقای دعایی شرکت داشت، در سایر جلسات تنها امام و من بودیم. هر جلسه حدود یک ساعت و نیم به طول انجامید. این ملاقات‌ها در خلال حدوداً یک ماه صورت گرفت…کتبی که ارائه دادم «امام حسین» و «راه انبیاء» بود که امام هر دو را مطالعه کردند و حتی نظراتشان را کتبی نوشتند و حضوراً هم دربارهٔ چند مورد آن صحبت کردیم که از آن جمله مسالهٔ معاد و تکامل و چگونگی افشای علمایی بود که در خط رژیم حرکت می‌کردند که در این زمینه‌ها امام با سازمان و مواضع آن اختلاف داشتند. در مورد صدور اعلامیه هم امام از این مساله امتناع کردند و آن را به شناخت بیشتر از سازمان و استفسار از آقایان منتظری و مطهری موکول نمودند. دست آخر هم تاکید کردند که البته موافقت این آقایان هم الزاماً نمی‌تواند به معنی موافقت من باشد. متاسفانه نوشتهٔ ایشان موجود نیست و فکر می‌کنم از بین رفته باشد. در این مورد آقای دعایی هم شاید مواردی از آن را به خاطر داشته باشد. من تا آنجا که در ذهن دارم، سعی می‌کنم آن‌ها را بیاورم. آنچه که در نوشته بود عبارت بود از:
- تاکید روی آوردن «بسم‌الله الرحمن الرحیم» در ابتدای مطالب؛
- مخالفت با «تکامل انواع» که آن را در جزوهٔ «راه انبیا» آورده بودیم؛
- مخالفت با تحلیل و تبیین ما از مسالهٔ معاد و قیامت که در جزوهٔ «راه انبیا» آمده بود و اما توضیح دربارهٔ این مطلب و آنچه شفاهی صحبت شد و آنچه ایشان گفتند.
- در مورد «بسم‌الله»، ایشان گفتند این کار لازم است و باید آن را رعایت کنید.
- در مورد اصل «تکامل انواع»، طبعاً ایشان با استنادات قرآنی و اخبار و روایات با آن مخالفت داشتند و بحث زیادی هم روی این مساله نکردیم.
- در مورد معاد و قیامت، ایشان با تحلیل ما که آن را پدیده‌ای و حادثه‌ای که در ادامهٔ حیات دنیا و به دنبال یک تغییرات کمی و به صورت ناگهانی و تغییر کیفی ظاهر می‌شود مخالفت داشتند و مساله را در چارچوب آیات قرآنی توضیح می‌دادند و تحلیل ما را یک تحلیل مادی تلقی می‌کردند.
- در مورد مسالهٔ مبارزهٔ مسلحانه و سطح جنبش در ایران، ایشان با نظر ما مخالف بودند و می‌گفتند الان شرایط آماده نیست و تاکید کردند که مبارزهٔ مسلحانه درست نیست و به زیان شما تمام می‌شود و شما از بین می‌روید؛ و در پایان مجدداً گفتند که من با مبارزهٔ مسلحانه مخالفم (که حرف امام در آن شرایط که ما مبارزهٔ مسلحانهٔ چریکی می‌کردیم و همین‌طور در مورد عدم آمادگی مردم درست بود).
- در مورد افشای علمایی که در خط رژیم بودند، ایشان در عین حال که با مضمون آنچه در کتاب «امام حسین» آمده بود، یعنی ضرورت افشای چنین علمایی که نقشی چون شریح قاضی را در زمان خود ایفا می‌کنند کاملاً موافق بودند، منتها با شیوه‌ای که در کتاب با آن‌ها برخورد شده بود یعنی طرح مساله به نوعی که صراحت داشته باشد موافق نبودند؛ به این دلیل که این به زیان خود ما تمام می‌شود و آن‌ها با وجهه‌ای که در نزد مردم دارند ما را مخالف اسلام و مرتد اعلام خواهند کرد و مردم را از ما جدا خواهند کرد.
در مورد دادن اعلامیه‌ای که در آن از زندانیان سیاسی در شرف اعدام پشتیبانی بشود (منظور رهبران و مسئولین مجاهدین است) ایشان به دلیل عدم شناخت کافی از ما مساله را به بررسی بیشتر موکول کردند و گفتند در این مورد تحقیق بیشتری از طریق آقایان داخل نظیر آیت‌الله منتظری، طالقانی، مطهری و رفسنجانی خواهند کرد و باز تاکید بر اینکه البته موافقت آن‌ها هم دلیلی و الزامی بر موافقت خود ایشان نیست و خود ایشان است که تصمیم نهایی را خواهند گرفت. در پایان اضافه کردند که امیدوارم آقایان مأجور باشند. نتیجه‌گیری ما در داخل کشور از برخورد امام این بود که امام اولاً در جریان مسائل داخل کشور نیستند یا کانال‌هایی که امام بر اساس آن‌ها تصمیم‌گیری می‌کنند، کانال‌های مطمئنی نیستند؛ و ثانیا اختلاف ما و امام در زمینه‌های سیاسی - ایدئولوژیک است که طبعاً امام را از دادن چنین اعلامیه‌ای باز می‌دارد.»

روایت سید محمود دعایی :


« این شخص حسین روحانی از کادرهای بالای سازمان بود. او به ‌عراق آمد و ۱۵جلسه با امام صحبت کرد. یعنی هر روز امام یک ساعت ‌ ‌یا دو ساعت به او وقت می دادند. ایشان خدمت امام می رفت و با ایشان ‌سخن می گفت و مسائل را بیان می کرد. تا قبل از این که آقای روحانی ‌ ‌خدمت امام بیاید و توضیحاتی را بیان کند، امام در یک برزخ بین تایید و ‌ ‌سکوت بودند. یعنی نسبت به ایجاد سازمان و یکسری تشکلهای ‌ ‌مبارزاتی اسلامی جدید خوشحال بودند. علی الخصوص که این سازمانها‌ ‌با روحانیون مرتبط بودند و اطلاعات مذهبی داشتند. آقایان طالقانی و ‌ ‌زنجانی با آنها ارتباط، و نسبت به آنها تاثیر و نفوذ داشتند. امام خوشحال ‌ ‌بودند، بدون این که به طور علنی و رسمی از راه و خط مشی آنها‌ ‌حمایت کرده یا از موجودیتشان دفاع یا نسبت به بازداشت شدن ‌‌افرادشان اظهار تاسف علنی کنند. در یکی ـ دو مورد امام حاضر شدند ‌ ‌چیزی بنویسند ولی باز دچار تردید شده و گفتند : باشد تا ببینم چه ‌ ‌می شود. این مرحله، مرحله برزخ بین تایید و سکوت بود. وقتی امام با‌ ‌حسین روحانی از نزدیک صحبت کردند و اهداف و برنامه های سازمان ‌ ‌را شنیدند، از شک به یقین رسیدند. یعنی با فراست و درایتی که داشتند، ‌ ‌در سایه اظهارات مبالغه آمیز و حتی تند و اهانت بار نسبت به بعضی از ‌ ‌نهادهای روحانی و مذهبی سنتی ایران و حملات تندی که صورت ‌ ‌می گرفت و حتی عنوان می شد که اینان باعث رکود مبارزات اسلامی و ‌ ‌سوء استفاده دربار و رژیم شاه اند، به وجود نوعی التقاط و اشتباه در ‌ ‌عقاید آنها پی بردند.‌
یک روز که من پیش امام رفتم، امام فرمود: من در خلال صحبت های آنها‌ ‌فهمیدم که نسبت به معاد ایمان ندارند و معاد را دنباله سیر تکامل همین ‌‌جهان می دانند. من این صحبت امام را به آقایان حسین روحانی و تراب ‌ ‌حق شناس گفتم و آنها این مطلب را تایید کردند و گفتند ما این تلقی را‌ ‌از کتاب «راه طی شده» آقای بازرگان اخذ کردیم. من دوباره نزد امام ‌ ‌آمدم و به ایشان گفتم، امام فرمودند راه طی شده را من ندیده ام. رفتم ‌ ‌کتاب را از کتابخانه مدرسه مرحوم آقای بروجردی گرفتم و خدمت امام ‌ ‌آوردم.‌
امام پس از مطالعه گفتند: « کتاب راه طی شده مباحثی از این قبیل را‌ ‌دارد منتهی من آقای بازرگان را می شناسم، آقای بازرگان فرد معتقدی ‌‌است و به معاد ایمان دارد. ایشان برای این که ذهن کسانی را که مطالعه ‌‌مذهبی و پایبندی های اعتقادی ندارند به مبانی مذهبی نزدیک کند، ‌‌یکسری اظهارات این چنینی کرده است تا از این طریق آنهایی که به هیچ ‌ ‌چیز اعتقاد ندارند به مبانی اعتقادی اسلامی پایبند شوند ولی من می دانم ‌که آقای بازرگان به معاد اعتقاد دارند.‌»
‌‌
به هر حال امام به اصالتِ ایدئولوژی سازمان شک کرد و در مقابل ‌ ‌آنها سکوت کردند. چرا که رد آنها و تخطئه شان، آب به آسیاب رژیم شاه ‌ریختن بود و شاه خیلی خوشحال می شد گروهی که فعالیت سیاسی این ‌‌چنینی دارند و در ایران و در بین جوانان دارای نفوذند تخطئه شوند.‌
البته در این جریان، سازمان از کلیه اهرم هایی که در ایران داشت ‌کمک گرفت تا نظر امام را‌ ‌جلب کند. علاوه بر مرحوم آقایان طالقانی و ‌زنجانی آقای رفسنجانی، آقای مطهری، آقای منتظری و پاره ای دیگر از ‌ ‌علما برای امام نامه نوشتند تا‌ ‌به ایشان فشار آورده و تایید بگیرند، اما‌ ‌امام در مقابل به دلیل آگاهی از مبانی ایدئولوژیک آنها با وجود سفارش ها‌ ‌و توصیه ها سکوت کردند و محکم و استوار در موضع خود باقی ماندند.‌
 
‌‌در چند مورد من به دلیل این که واسطه عده ای با امام بودم، پیام و نامه ‌ ‌آقایان مطهری، رفسنجانی، منتظری را پیش امام بردم. اینان حتی کمک ‌نقدی هم به سازمان می کردند، اما امام جواب می دادند: « من مصلحت ‌نمی دانم.‌»
 
‌‌حتی هنگامی که بدن بدیع زادگان را در زیر شکنجه اطو کشیده ‌بودند، نخاع او را سوزانده بودند و شهید کرده بودند و برای مبارزین آن ‌‌زمان دوره بسیار وحشتناکی پیش آمده بود، سازمان از من خواست تا نزد ‌امام بروم و نامه یا حکمی در محکوم کردن جنایتهای رژیم علیه این ‌گروه بگیرم. یک شب نزد امام رفتم و حدود یک ساعت با شور و ‌ ‌هیجان صحبت کردم و در نهایت بغض گلویم را گرفت و پنج دقیقه با‌ ‌صدای بلند گریه کردم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. سپس از امام ‌ ‌درخواست کردم تفقدی کند. گفتم: « ما شما را عنصری مسئولیت پذیر ‌ ‌می دانیم، الان جوانهای ما را به جرم مسلمان بودن و فعالیت مذهبی ‌ ‌کردن به این نحو شکنجه می کنند و می کشند و شما حاضر نیستید سخنی ‌بگویید؟» امام فرمودند: « من به اسم حاضر نیستم از هیچ کس نام ببرم و ‌ ‌بصورت کلی شکنجه ها و بیدادگریهای رژیم شاه را محکوم می کنم.»

 
روایت امام خمینی:

«من نجف که بودم، یک نفر از همین افراد [از اعضای سازمان مجاهدین خلق که بعدها به علت دغل‌کاری‌ها و کج‌رفتاری‌ها به منافقین مشهور شدند] آمد پیش من. قبل از این بود که آن منافقین پیدا بشوند. پیش من، شاید بیست روز - بعضی‌ها می‌گفتند ۲۴ روز - مدتی بود پیش من. هر روز [می] آمد آنجا، و روزی شاید دو ساعت آمد صحبت کرد از نهج‌البلاغه، از قرآن. همه حرف‌هایش را زد. من یک قدری به نظرم آمد که این وسیله است. نهج‌البلاغه و قرآن وسیله برای مطلب دیگری است…این قدر نهج‌البلاغه و خب، من هم یک طلبه هستم؛ من این قدر نهج‌البلاغه‌خوان و قرآن و این‌ها نبودم که ایشان بود! ده - بیست روز ماند. من گوش کردم به حرف‌هایش، جواب به او ندادم؛ همه‌اش گوش کردم و آمده بود که تأیید بگیرد از من، من همان گوش کردم و یک کلمه هم جواب ندادم. فقط اینکه گفت که ما می‌خواهیم که قیام مسلحانه بکنیم، من گفتم نه، قیام مسلحانه حالا وقتش نیست؛ و شما نیروی خودتان را از دست می‌دهید و کاری هم ازتان نمی‌آید. دیگر بیش از این من به او چیزی نگفتم. او می‌خواست من تأییدش بکنم. بعد هم معلوم شد که مسأله همان‌طورها بوده. بعد هم که آقایان آمدند، از ایران هم برای آن‌ها اشخاصی سفارش کرده بودند که این‌ها را تأیید کنید، این‌ها مردم کذایی هستند، فلان، مع‌ذلک من باور نکردم. حتی از آقایان خیلی محترم تهران سفارش کرده بودند که این‌ها مردم چطور هستند؛ و من باورم نیامده بود.» (۴)

دوم:
نشانه دیگری از هوشمندی و یا حتی پیچیدگی شخصیت امام را می توان در روایت سید محمود دعایی از سفر آیت الله سید احمد خوانساری، از مراجع تقلید و با نفوذ ترین مجتهد تهران ، یافت. هنگامی که آیه الله خوانساری به نجف می روند. برخی از نزدیکان امام و به ویژه آیت الله سید رضا صدر، برادر امام موسی صدر، بسیار تلاش و اصرار می کنند که دیداری میان ایشان و آیت الله خوانساری صورت گیرد. مدت کوتاهی از شهادت آیت الله سید مصطفی خمینی می گذشت. به نظر می رسید دیدار ایشان از امام خمینی موضوعیّت و مناسبت دارد. امام با دیدار از هر دو سو مخالفت می کند. دلیل مخالفتش چنین روایت شده است: « آیت الله خوانساری بر اساس مبنا و خط مشی یی که دارد با رژیم ایران و شاه مراوده دارد. من هم بر اساس خط مشی و مبانی که دارم، در نقطه مقابل رژیم شاه قرار دارم. اگر ایشان به دیدن من بیاید، خلاف مبنایش رفتار کرده و در روابطش خلل ایجاد می شود. ممکن است در تهران با محذوراتی روبرو شوند. اگر من به دیدن ایشان بروم، در محذور قرار خواهم گرفت، گویی از مبنای خودم در تقابل با رژیم شاه کوتاه آمده ام. » (۵)
این نکته گفتنی است که امام خمینی عدالت آیت الله سید احمد خوانساری را تا مرز عصمت تلقی می کرده اند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی عده ای از افراد متشخص تهران، که در ارتباط با مدرسه علمیه مروی در تهران بودند. خدمت امام می روند و از ایشان می خواهند، که آیت الله مهدوی کنی را به عنوان مسئول مدرسه معرفی کنند. امام می گویند، بایستی به وقفنامه مدرسه مراجعه کنیم. در وقفنامه آمده بود که رئیس مدرسه، می بایست توسط مجتهد اعلم در تهران انتخاب شود. امام می گوید: مجتهد تهران آیت الله سید احمد خوانساری هستند. نزد ایشان بروید و از ایشان بخواهید حکم بدهند. وقتی به نزد آیت الله خوانساری می روند و ماجرا را تعریف می کنند. ایشان می گوید: اکنون امام خمینی رهبر انقلاب و کشور هستند. مصلحت است خود ایشان انتخاب کنند. امام خمینی در پاسخ آیت الله سید احمد خوانساری می گویند: اگر ایشان به من اجازه بدهند، از طرف ایشان اقدام می کنم. در این ماجرای انتخاب مدیر یا مسئول مدرسه مروی ببینید، چه دقایقی را امام خمینی مراعات کرده و توجه داشته است.

سوم:
در سال ۱۳۱۵ که حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی بنیانگذار حوزه علمیه قم فوت می کنند. امام خمینی در همان وقت که ۳۴ ساله بوده اند. یکی از اساتید مطرح فقه و اصول و فلسفه و عرفان حوزه بوده اند. در دعوت از آیت الله سید حسین بروجردی به قم، نقش تعیین کننده داشته اند. با روحانیون مطرح و با نفوذ اراک و اصفهان و مشهد و دیگر شهر ها تماس می گرفته اند، که انان نیز از آیت الله بروجردی درخواست کنند تا در قم اقامت کنند. در طول زمان زعامت و مرجعیت عامه آیت الله بروجردی نیز در واقع رابط ایشان با حکومت بوده اند. برخی از آیت الله خمینی به عنوان وزیر خارجه آیت الله بروجردی تعبیر کرده اند. امام به تهران می آمده اند و در جلسه های مجلس شورای ملی به عنوان شنونده مذاکرات شرکت می کرده اند.
چهارم:
از سویی امام خمینی فرزند یک خانواده متشخص و اعیانی با معیار های روزگار خود بوده است، خانه پدری ایشان در خمین، خانه فردی است که مرکز توجه و کانون رفت و آمد مردم بوده است. برج دیدبانی در خانه، اصطبل بزرگ برای اسب ها در طبقه اول، اتاق های متعدد و بزرگ، بخش های بیرونی و اندرونی، همه نشانه های یک زندگی ممتاز خانواده ای متشخص است. پیداست نه امام دهاتی است و نه ساده! در کتابخانه پدری امام، با روزنامه های دوران مشروطیت آشنا می شود.
او با داشتن اندیشه ای روشن و افق دیدی دراز مدت، برای رژیم شاه، استقرار و بقا نمی دیده است. از این رو هم با روشنگری سیاسی، تبدیل به مهمترین شخصیت حوزوی مخالف سلطنت و محمد رضا شاه می شود. به تربیت شاگردان می پردازد، دو قلمرو فلسفه و اندیشه سیاسی را با شریعت و اندیشه فقهی به عنوان زمینه اصلی کار خود انتخاب می کند. یک بار هم به این نکته اشاره کرده است، که اندیشه او تلفیق اسفار صدرالمتالهین و جواهر الکلام شیخ محمد حسن نجفی است.

پنجم: تبعید امام خمینی به نجف اشرف

حکومت شاه به ویژه ساواک گمان می کردند، با تبعید امام خمینی به نجف، به دلیل فضای سیاسی-اجتماعی حوزه علمیه نجف، امام خمینی منزوی می شود و مواضع سیاسی انقلابی ایشان علیه حکومت شاه شنونده و یا طرفداری پیدا نمی کند. این تعبیر را به کار برده بودند، که آیت الله خمینی در نجف مثل ماهی کوچکی خوراک نهنگ ها خواهد شد. گفته می شود، ایده تبعید امام به عراق از سوی منوچهر اقبال مطرح شده بوده است. امام خمینی که به خوبی به این نکته توجه داشت و متفطن بود، از هر گونه تقابلی با مراجع نجف، آیه الله سید محسن حکیم و آیه الله خوئی پرهیز داشت. بدیهی بود که ساواک یا طراحی و برنامه هایی که داشت، می کوشید آتش فتنه و اختلاف را شعله ور سازد. اما امام خمینی در این دام ها نیفتاد و شاگردان و نزدیکان خود را همواره پرهیز می داد، که بهانه ای به دست داده نشود. حتی وقتی دکتر محمد صادقی بیانیه ای منتشر کرد و نظر امام خمینی را در دفاع از فلسطین مطرح کرده بود. منتها بیانیه یا اعلامیه به گونه ای بود، که گویی مرجعیت اکبر و ممتاز نجف و جهان شیعه امام خمینی است و دیگران از جمله آیت الله سید محسن حکیم در درجه دوم اهمیت هستند، به روایت سید محمود دعایی، امام خمینی که بیانیه را دیده بودند، گفته بودند، توزیع این بیانیه حرام است و موجب تضعیف آیت الله سید محسن حکیم مرجع تقلید علی الاطلاق جهان عرب است، ایشان مرجعیت اول عراق هستند.

ششم:
در روز اول بهمن ماه سال ۱۳۴۸ امام خمینی نظریه ولایت فقیه را در درس های خود در مسجد شیخ انصاری در نجف مطرح می کند. گویی چشم انداز روشنی از انقلاب و نیاز به نظریه راهنما برای حکومت و اداره کشور در ذهن ایشان بوده است. البته امام خمینی در باره نظریه ولایت فقیه، نظر و دیدگاهشان تظور و تحول پذیرفته است، که موضوع بحث مستقلی است.
هفتم:امید به پیروزی
امام خمینی در پیامی که برای دانشجویان هند در ۱۵ بهمن ماه ۱۳۵۶ فرستاده اند. به صراحت از پیروزی سخن گفته اند.
« من امید آن دارم که به فضل خداوند متعال بزودی دست این جنایتکاران قطع و آزادی و استقلال کشور تأمین شود…
من امید پیروزی دارم و به شما وعده میدهم. با توکل به خدای تعالی، پیوستن شما به اتحادیه دانشجویان اروپا بجاست. باید تمام اقشار به هم بستگی داشته و با یک صدا، آزادی و استقلال خود را به دست آورند. و السلام علیکم و رحمة اللَّه.» (۶)
رحمت و رضوان خداوند بر مرحوم حجت الاسلام و المسلمین صادق خلخالی، در سال ۱۳۵۶ که ایشان در بندر عباس تبعید بودند. با دو تن از دانشجویان دانشگاه پهلوی به دیدن ایشان رفتیم. در اتاق کوچکی زندگی می کرد. سماور مسی گوشه اتاق بود. پرسید استاندار فارس الان چه کسی است. گفتم: «منوچهر آزمون!» صادق خلخالی گفت: « این که ساواکیه، من اعدامش می کنم!» ما بهت زده بودیم. بعداً در مجلس اول که همدوره بودیم. گفت: « یادت هست، دیدی اعدامش کردم!»
ششم: تصمیم امام خمینی برای سفر به ایران، بلافاصله پس از فرار شاه از ایران، تصمیمی بسیار مهم و تعیین کننده بود. امام خمینی تصمیم گرفته بود که روز ششم بهمن ماه به ایران بیاید، ولی تمامی فرودگاه ها به دستور شاپور بختیار بسته شد. امام اعلام کرد، هر وقت فرودگاه ها باز شود به تهران خواهد رفت. در روز نهم بهمن ماه شاپور بختیار دستور داد، فرودگاه مهرآباد باز شود. امام در ۱۲ بهمن به تهران آمد. با پرواز هواپیمای ارفرانس، که به « پرواز انقلاب » مشهور شد. هنگام ورود امام خمینی این ملاحظه را داشت که افراد شناخته شده سیاسی در کنار او به شکل ثابت قرار نگیرند. به عنوان مثال، در اتوموبیل بلیزری که راننده اش، محسن رفیق دوست بود و از فرودگاه مهر آباد تا بهشت زهراء مسیر طولانی را طی کرد. کسی از چهره های شناخته شده انقلابی، روحانی و غیر روحانی همراه امام نبود. گویی امام می خواست، نسبت خود را با همه در یک تساوی سنجیده ای حفظ کند.
هشتم:
تصمیم امام بر برسمیت نشناختن حکومت نظامی و انتشار پیام خطاب به مردم ایران و تهران برای حضور مردم در خیابان ها و میادین شهر تهران در روز ۲۲ بهمن ماه؛ از جمله سرفصل های بسیار درخشان رهبری امام است. برنامه دولت شاپور بختیار این بود که با اعلام حکومت نظامی در روز ۲۱ بهمن ماه، شبانه امام خمینی و یاران و نزدیکان و چهره های انقلابی، تا حدود ۷۰۰ نفر را بازداشت کنند. در بیانیه شماره ۴۰ فرمانداری نظامی تهران و حومه، سپهبد رحیمی فرماندار نظامی تهران، اعلام کرده بود، هر گونه رفت و آمد از ساعت چهار و نیم بعد از ظهر روز ۲۱ بهمن ماه تا ساعت پنج صبح روز ۲۲ بهمن ماه ممنوع است. امام اطلاعیه داد و به مردم گفت، به خیابان ها بیایید و اعتنایی به حکومت نظامی دولت بختیار نکنید! محمد مشیری یزدی معاون بختیار که دفترش در ساختمان نخست وزیری بوده است، در مصاحبه ای گفته است، روز ۲۱ بهمن ماه رفتم دفتر بختیار دیدم پریشان احوال است. گفت: خمینی اطلاعیه داده که مردم به حکومت نظامی توجه نکنند.(۷)
این تصمیم امام باور و یا تحملش برای نزدیکان و یاران و حتی شخصیت ممتاز مجاهدی مثل آیت الله سید محمود طالقانی دشوار یوده است. دعوت مردم به حضور در خیابان ها و میادین، یعنی تقابل مردم با مأموران حکومت نظامی که مسلح بوده اند. آیت الله طالقانی بیم کشته شدن تعداد بسیاری از مردم را داشت. به امام خمینی می گوید: « «آقا! اگر خون‌ اين‌ مردم‌ ريخته‌ شود، نمي‌توانيم‌ پاسخ‌گو باشيم‌. رژيم‌ قصد قتل‌‌عام ‌و كشتار مردم‌ را دارد» امام خمینی بر تصمیم خود می ایستند. از آیت الله طالقانی نقل شده است که گفته اند: «يا من‌ بعد از يك‌ عمر از سياست‌ چيزی نمی فهمم‌ يا اين‌ سيد با عالم‌ ديگری‌ ارتباط‌ دارد» (۸) بیانیه امام در اعلام لغو حکومت نظامی، می توان نکته های بسیاری دید و دریافت. این اعلامیه درواقع اعلام پایان نظام سلطنتی و سقوط دولت ۳۷ روزه بختیار بود. جامعیتی در اعلامیه وجود دارد که حیرت انگیز است. فقیهی که به خوبی از حرمت ریخته شدن خون مردم با خبر است، اعلامیه ای می دهد که ممکن یا محتمل است به ریختن خون هزاران نقر از مردمی که به دعوت او به خیابان ها و میادین می آیند، منجر شود. مسئولیت پذیری، قاطعیت و سرعت عمل در تصمیم گیری، طومار سلطنت پهلوی و دولت بختیار را در هم نوردید. این بیانیه یا پیام امام به دلیل اهمیت بسیار زیادی که در شیوه رهبری ایشان و هوشمندی و موقعیت شناسی و سرعت عمل حیرت انگیز ایشان دارد، از صحیفه امام نقل می کنم. تا ببینید، چنین فردی با چنین توان تصمیم گیری و موقعیت سنجی و آینده بینی و شجاعتی بی مثال، فردی ساده و عوام است!
بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شجاع ایران! اهالی محترم تهران!
     به طوری که می دانید اینجانب بنا دارم که مسائل ایران به طور مسالمت آمیز حل شود لکن دستگاه ظلم و ستم، چون خود را به حسب قانون محکوم می بیند، دست به جنایت زده و در شهرهای گرگان و گنبدکاووس به مردم شجاع مسلمان حمله کرده و کشتار نموده است؛ و در تهران لشکر گارد به طور ناگهانی به نیروی هوایی که به ملت پیوسته است حمله نموده؛ و نیروی هوایی به کمک مردم، شجاعانه آنان را شکست داده اند. من این تعرض غیرانسانی و عمل گارد را محکوم می کنم.
     اینان با این برادرکشی می خواهند دست اجانب را در کشور ما باز نگه دارند و چپاولگران را به موضع خود برگردانند.
     من با آنکه هنوز دستور جهاد مقدس نداده ام، و نیز مایلم تا مسالمت حفظ و قضایا موافق آرای ملت و موازین قانون عمل شود لکن نمی توانم تحمل این وحشیگریها را بکنم؛ و اخطار می کنم که اگر دست از این برادرکشی برندارند و لشکر گارد به محل خودش برنگردد و از طرف مقامات ارتشی از این تعدیات جلوگیری نشود، تصمیم آخر خود را به امید خدا می گیرم و مسئولیت آن با متجاسرین و متجاوزین است. من از مردم شجاع تهران می خواهم در صورتی که قوای متجاوز عقب نشینی کردند، با حفظ آمادگی و هوشیاری از خدعۀ دشمن، آرامش و نظم را حفظ کنند ولی مجهز و مهیا برای دفاع از اسلام و نوامیس مسلمین باشند. اعلامیۀ امروز حکومت نظامی، خدعه و خلاف شرع است و مردم به هیچ وجه به آن اعتنا نکنند…( ۹)

 


نهم:
در حکم نخست وزیری بازرگان، امام به این نکته توجه داشت، که بازرگان را به عنوان دبیرکل نهضت آزادی به عنوان نخست وزیر انتخاب نکرده است، او را مستقل از نهضت آزادی و جریان سیاسی وابسته بر گزیده بود.
حکم امام خمینی به مهندس بازرگان سرشار از نکته و دقت های ناب است:
«جناب آقای مهندس مهدی بازرگان
بنا به پیشنهاد شورای انقلاب، بر حَسَب حق شرعی و حق قانونی ناشی از آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شده است، و به موجب اعتمادی که به ایمان راسخ شما به مکتب مقدس اسلام و اطلاعی که از سوابقتان در مبارزات اسلامی و ملی دارم، جنابعالی را بدون در نظر گرفتن روابط حزبی و بستگی به گروهی خاص، مأمور تشکیل دولت موقت مینمایم تا ترتیب اداره امور مملکت و خصوصاً انجام رفراندم و رجوع به آرای عمومی ملت درباره تغییر نظام سیاسی کشور به جمهوری اسلامی و تشکیل مجلس مؤسسان از منتخبین مردم جهت تصویب قانون اساسی نظام جدید و انتخاب مجلس نمایندگان ملت بر طبق قانون اساسی جدید را بدهید.
مقتضی است که اعضای دولت موقت را هر چه زودتر با توجه به شرایطی که مشخص نمودهام تعیین و معرفی نمایید.
کارمندان دولت و ارتش و افراد ملت با دولت موقت شما همکاری کامل نموده و رعایت انضباط را برای وصول به اهداف مقدس انقلاب و سامان یافتن امور کشور خواهند نمود.
موفقیت شما و دولت موقت را در این مرحله حساس تاریخی از خداوند متعال مسألت مینمایم.» (۱۰)
برخی نکته ها در حکم:
۱- تبیین وجوه شرعی و قانونی حکم، اشاره به موقعیت شرعی و مقبولیت ملی
۲- سرعت انتخاب نخست وزیر
۳- برگزیدن نخست وزیر بدون توجه به روابط حزبی
۴- اشاره به سابقه مبارزات اسلامی و ملی مهندس بازرگان
۵- طرح نظام جمهوری اسلامی به عنوان نظام اینده در کشور
۶- تبیین مأموریت نخست وزیر در اجرای رفراندوم و تاسیس مجلس خبرگان
۷- اشاره به این نکته که کارمندان دولت و ارتش با دولت مهندس بازرگان همکاری خواهند نمود! گویی امام خمینی برای دولت بختیار کمترین شأنی و امکان بقایی قائل نبودند.
دهم:
در مجلس اول که بودم. در همان ماه نخست مجلس یکی از نمایندگان محترم، نامه ای را نشانم داد و فرمود: این را امضاء کن! گفتم، نخوانده که امضا نمی کنم. خواندم. متن نامه خطاب به امام خمینی بود. چند نفر از روحانیون مجلس نزدیک به طیف مرحوم آیت الله گلپایگانی امضا کرده بودند. از امام خوسته بودند، موافقت کنند، تا آن ها از حضور زنان نماینده در مجلس جلوگیری کنند. یا دستور با اخراج نمایندگان زن بدهند! امام به این نامه مطلقا جواب نداد.
یازدهم:
نخست وزیر مرحوم شهید محمد علی رجایی و وزیران برای صرف ناهار و گفتگو با نمایندگان، ظهر های دوشنبه به مجلس شورای اسلامی می آمدند. بر هر میزی نخست وزیر یا وزیری و یا معاونی می نشست. در واقع ناهار خوردن با گفتگو همراه بود. شهید رجایی معمولا با غدا بازی می کرد. تا موقع حرف زدن غذا در دهانش نباشد. گفت: امروز امام خمینی گوش مرا کشید! من پرسیدم چرا؟ گفت: امام تلگرام پاسخ من به تبریک میتران را شنیده بود. میتران در ۲۱ ماه می سال ۱۹۸۱ به عنوان رئیس جمهور فرانسه انتخاب شده بود. وقتی شهید محمد علی رجایی به عنوان رئیس جمهور انتخاب ده بود، میتران پیام تهنیت فرستاده بود. شهید رجایی پاسخ انقلابی داده بود. اشاره به حضور ضد انقلاب در فرانسه و باقی قضایا. امام خمینی به شهید رجایی گفته بودند. پاسخ تبریک که جای طرح این مسائل نیست!
دوازدهم :
ماجرای توقیف روزنامه اطلاعات توسط امام خمینی
روایت سید محمود دعائی، نماینده امام، و مدیر مسئول روزنامه و سرپرست موسسه اطلاعات
«یک روز صبح در سال ۶۲ من در دفتر کارم نشسته بودم و مشغول تنظیم تیترهای روزنامه اطلاعات بودم و آن را آماده می‌کردم که آقای انصاری از جماران زنگ زد و گفت که امام فرمودند تا اطلاع ثانوی اطلاعات چاپ نشود. برای من خیلی تکان‌دهنده بود. روزنامه اطلاعات توقیف بشود آن هم با امر قاطع امام خمینی. طبیعتاً می‌بایست سوءتفاهمی پیش‌آمده باشد که طبعاً مسأله‌ای قابل حل است.
 
موفق به تماس گرفتن با امام نشدم. آزردگی و ناراحتی ایشان در حدی بود که مجال نمی‌دادند برای توضیح خدمت ایشان برسم. نزد آقای خامنه‌ای که آن موقع رئیس‌جمهور و سپس نزد آقای هاشمی که رئیس مجلس بودند رسیدم و ماجرا را تعریف کردم. آن‌ها هم از اتفاقی که افتاده بود ابراز تأسف کردند و به دلیل اصرار من و لطف و علاقه‌ای که به من داشتند سعی کردند که تماس بگیرند. افسردگی و آزردگی امام در حدی بود که برای تنبیه کردن من و نشان دادن قاطعیت جدی حتی به آن‌ها هم اجازه ندادند که تماس بگیرند. ما ریشه‌یابی کردیم و بالاخره معلوم شد که تصادفاً آن روز صفحات لایی روزنامه در منطقه تجریش و جماران توزیع نشده بود.
 
ماجرا از این قرار بود که روزنامه دو بخش داشت: صفحات رویی و صفحات لایی. صفحات لایی از قبل تدارک دیده می‌شد یعنی شب چاپ می‌شد و صبح آماده بود. اما صفحات رویی که هشت صفحه بود و اخبار مهم روز و لحظه‌ای را داشت، در روز تنظیم می‌شد و در آخرین لحظات یعنی حدود یک یا دوی بعد از ظهر از چاپ بیرون می‌آمد.
 
صبح آن روز وقتی ما آمدیم دیدیم در صفحات لایی که روز قبل چاپ شده است عبارتی چاپ شده که غلط چاپی زشتی در آن وجود دارد. طبیعتاً انتشار آن به مصلحت نبود. ما لایی را جمع کردیم. تعداد زیادی لایی جمع شد. طبیعتاً این‌ها می‌بایست خمیر بشود و لایی دیگر چاپ گردد. معمولاً برای تسریع در امر توزیع روزنامه، روزنامه‌فروش‌ها صبح می‌آمدند لایی را می‌بردند و ظهر هم رویی را، و بعد از ظهر هم لایی و رویی را با هم تلفیق و توزیع می‌کردند.
 
دوستان همت کرده بودند و لایی‌ها را از روزنامه‌فروشی‌ها پس گرفته بودند تا اصلاح شده‌ای آن توزیع شود، اما با وجود اینکه لایی‌های اصلاح شده حاضر بود، به دلیل حساسیت منطقه تجریش و جماران شاید اصلاح شده‌ها را به آنجا نفرستاده بودند تا نکند یک وقت در لایی اصلاح شده هم نسخه‌ای از‌‌ همان قبلی‌ها باشد. یا شاید به دلیل شلوغی و آشفتگی آن روز و نیز خلاف روال بودن این کار، راننده‌ها لایی‌های جدید را به جای لایی‌های قبلی به این منطقه نبرده بودند. این احتمال قوی‌تر بود و قبلاً‌ هم در مواردی این امر برای مناطق دیگری اتفاق افتاده بود. البته احتمال هم داده می‌شد که دستی برای خرابکاری بود تا نگذارد آن روز در آن منطقه، روزنامه اطلاعات به درستی توزیع شود.
 
ما معمولاً برای دفتر امام روزنامه هر روز را با پیک می‌فرستادیم. به خاطر همین جریانات، آن روز، روزنامه دیر از چاپ بیرون آمد. امام هنگام مطالعه دیدند که روزنامه‌ها نیامده است. توصیه کردند که کسی برود روزنامه را بگیرد و بیاورد. وقتی از بیرون روزنامه را آوردند دیدند که روزنامه‌فروش فقط صفحه‌های رویی روزنامه را داده است. وقتی ما هم روزنامه را فرستادیم امام حساس شدند و این سؤال برایشان پیش آمد که چرا روزنامه‌ای که لایی ندارد چاپ شده است. یکی از مسئولین دفتر را به دنبال روزنامه فرستادند. آن فرد مسئول به تجریش آمده بود و دیده بود روزنامه‌ها لایی ندارند. از آن طرف به اقدسیه رفته بود و دیده بود در آنجا هم لایی ندارند. اما وقتی به پایین‌های شهر رسیده بود متوجه شد که روزنامه‌های اطلاعات با لایی توزیع شده است. امام ناراحت شدند و گفتند: چرا این روزنامه‌ با این شکل به دست من می‌رسد و با روزنامه‌هایی که در سطح شهر پخش می‌شود فرق دارد.
 
تصادفاً‌‌ همان روز در قسمت لایی روزنامه، مطلبی از کتاب مباحث اقتصادی استاد مطهری نقل شده بود و امام قبلاً دستور داده بودند که در این کتاب تجدیدنظر شود. چون گفته شده بود که همه مطالبش از خود استاد نیست. این مطلب، توسط همکاران روزنامه در سرویس اطلاعات به مناسبت سالگرد شهادت مرحوم مطهری چاپ شده بود. تلقی امام این بود که ما کتابی را که به منظور بررسی تا اطلاع ثانوی ممنوع شده و نمی‌بایست چاپ شود چاپ کرده‌ایم و تازه برای اینکه امام خمینی از این امر مطلع نشود لایی روزنامه را هم به دست ایشان نرسانده‌ایم، حتی در منطقه وسیع شمیران و تجریش و اقدسیه پخش نکرده‌ایم ولی در سطح کشور و بین مردم پخش کرده‌ایم. امام تعبیر زیبایی کرد و گفت: من لنین نیستم که استالین یک روزنامه مخصوص او چاپ می‌کرد و می‌گذاشت جلویش و در سراسر شوروی روزنامه دیگری را منتشر می‌ساخت. یک جایی من می‌بایست بایستم تا بدانند من بازی نمی‌خورم.
 
البته امام با سعه‌صدری که داشتند وقتی بالاخره ما موفق شدیم نزد ایشان توضیح بدهیم، اجازه دادند که روزنامه از توقیف دربیاید. این واقعه تلخ‌ترین واقعه دوران خدمت من در روزنامه اطلاعات بود و دشمن هم علی‌الخصوص در خارج از کشور از این مسأله خیلی استفاده کرد به طوری که من تصمیم به استعفا گرفتم.
 
تصادفاً آن ایام مقارن با کشف مبارک و میمون حزب توده در مسند هدایت توطئه‌های پنهانی نظامی و امنیتی علیه نظام جمهوری اسلامی و دستگیری کادر‌ها و اعضای آن بود. من دیدم اگر در آن زمان از تصدی روزنامه اطلاعات استعفا بدهم برای کسانی که شناخت کافی ندارند یا کینه‌ای دارند چنین به‌نظر می‌آید که انگار من هم توده‌ای بودم و کنار رفتم و دلیل توقیف روزنامه هم این بوده است! البته تحت آن شرایط من واقعاً مستأصل مانده بودم. چرا که پس از آن جریان و آزرده شدن آن بزرگوار، دیگر صلاح نبود من باشم. و از طرف دیگر جا خالی کردن هم به صلاح مبارزین اسلامی نبود. چون به توده‌ای بودن متهم می‌شدم.
 
من خدمت امام پیغام دادم که من تادباً بنای کنار کشیدن و رفتن دارم منتهی این مسأله باعث شده که مردد شوم. امام گفتند: شما باشید و اصلاح کنید. گفتم: چشم. بعد هم جهت توضیحات شخصاً خدمت امام رسیدم. ضمناً‌ اسناد بخش‌های حروفچینی و تصحیح و هرچه در این مورد بود همه را به حاج ‌احمدآقا نشان دادم تا خدمت امام ببرد. دوستان شورای سردبیری (جلال رفیع، احمد ستاری و احمد شیرزاد) بدون اطلاع من تلفنی با حاج احمدآقا صحبت کرده و نامه‌ای برای امام فرستاده بودند که در این قضیه هر قصور یا تقصیری هست مربوط به عمل ماست و فلانی از آن مبّرا بوده است. این توضیح هم داده شد که مطالب چاپ شده از قلم استاد مطهری در روزنامه اولاً جامع بوده یعنی هم از بخش ضد کمونیستی‌اش و هم از بخش ضدّ سرمایه‌داری‌اش انتخاب شده، ثانیاً آن را از آن فصل کتاب برگزیده‌ایم که انتسابش به استاد مطهری قطعی است. ثالثاً اگر می‌خواستیم پنهانکاری کنیم که در صفحه اول روزنامه تیتر نمی‌زدیم.
 
این حادثه که در آخر هفته و متصل به جمعه صورت گرفت حدود سی و چند ساعت طول کشید و مدت توقیف روزنامه طولانی نشد اما عملکرد امام نشان داد که با کسی شوخی و رودربایستی ندارد. علی‌رغم وفا و صمیمیت و لطفی که به دوستان و همراهانش داشت مع‌ذلک اگر تشخیص می‌داد که خطایی صورت گرفته به تکلیف عمل می‌کرد و دیگران می‌بایست حواسشان جمع باشد و خطایی نکنند. البته امام وقتی توضیحات ما را شنیدند و دیدند که من تضعیف شده‌ام و به عنوان کسی که بد عمل کرده مطرح شده‌ام، با بزرگواری اجازه دادند یک جلسه با همکاران روزنامه خدمتشان برسیم. من هم در آن جلسه صحبت‌هایی کردم و مورد مرحمت ایشان قرار گرفتم. (۱۱)
به نظرم بیت الغزل این ماجرا، دقت و هوشمندی امام خمینی و استفاده از این تعبیر است که: « من لنین نیستم!» چنان که می دانیم، لنین، در سه سال آخر عمرش، از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۴ سخت بیمار و رنجور و عصبی شده بود. ویلچرنشین شده بود. تنهایی و پریشانی خود را در نامه ای برای ماکسیم گورکی روایت کرده است. در این سال ها استالین به لنین اطلاعات و اخبار کنترل شده می داد. استالین او را در قرنطینه خبری و اطلاعاتی و محدودیت تماس با اشخاص قرار داده بود. از روزنامه پراودا دو نسخه متفاوت منتشر می شد، یکی برای لنین و دیگری برای همه کشور و ملت های شوروی! امام با تعبیر من لنین نیستم، در واقع ماجرایی یا کتابی را در جمله ای کوتاه و سه کلمه ای گنجانده است. این سخن و تفسیر یک فرد ساده و عوام نیست، سخن کسی است که تاریخ سیاسی معاصر و تاریخ انقلاب روسیه را خوب می دانسته است.
سیزدهم:
در اسفندماه سال ۱۳۵۹ در کمیسیون بازرگانی مجلس، با مرحوم حبیب الله عسکراولادی صحبت می کردم. ایشان به خاطره ای از سال ۱۳۴۱ اشاره کرد. گفت: « با تعدادی از چهره های متشخص بازار تهران به دیدار امام خمینی به قم رفتیم. یکی از بازاریان به امام گفت: « شما فتوایی در باره تحریم پپسی کولا بدهید. این شرکت متعلق به بهائیان است، اکر مردم بدانند و فتوای شما را ببینند. دیگرمصرف نمی کنند. دیگر این که مردم را تشویق کنید، شراب فروشی ها را بخرند و تغییر کاربری بدهند.» امام اندکی سکوت کردند، آن گاه بسیار آرام و شمرده گفتند: « ما می بایست قوه آمره به معروف و قوه ناهی عن المنکر پیدا کنیم. در آن صورت تمامی این مسائل حل می شود.»

چهاردهم:

پیام امام خمینی به گورباچف که توسط آیت الله جوادی آملی به کرملین فرستاده شد. حاوی نکاتی است که نشانه افق روشن دید و آینده بینی امام را می توان از متن پیام دریافت . این نامه یا پیام در نخستین روز سال ۱۸۹۰ میلادی، برابر با ۱۱ دی ماه ۱۳۶۷، یعنی کمتر از یگ سال پیش از رحلت امام خمینی منتشر شد. نامه را امام در شرایطی نوشت که هنوز شوروی به عنوان ابرقدرت استقرار داشت. دیوار برلین فرونریخته بود. امام به هیأت اعزامی توصیه کردند که من نامه حضورا ابتدا برای گورباچف خوانده شود.
در نامه چند نکته تعیین کننده بیان شده است:
۱- از این پس کمونیسم را باید در موزه های تاریخ سیاسی جهان
جستجو کرد.
۲- امروز دیگر چیزی به نام کمونیسم در جهان نداریم.
۳- راستی مذهبی که ایران را در مقابل ابرقدرت ها چون کوه استوار کرده است مخدر جامعه است؟
پانزدهم:
مخالفان از شیوه سخن گفتن امام که راحت و با لهجه اهالی خمین سخن می گفت. مثل سنت مرسوم حوزه، با تکیه بر لحن و کشیدن صدا و استفاده از واژه های رسمی و نامأنوس حرف نمی زد. این شیوه از نگاهِ ظاهر گرایان به آخوند ساده یا دهاتی تلقی شده است. صدام حسین و رهبران حزب بعث نیز در شناخت امام دچار همین دشواری و ابهام بوده اند. گمان می کردند امام خمینی را می شناسند و البته نمی شناختند.
می بایست بین مردمی بودن و عوام بودن تفکیک و تمایز قائل شد. چنان که یرواند ابراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» به این نکته توجه داشته است:« آیت الله خمینی را اغلب یک روحانی سنتی می دانند، ولی در واقع او از لحاظ نظریه سیاسی و استراتژی مردمگرای مذهبی خود، نو آور مهمی در ایران بود.» (۱۲)
صدها نشانه در سخن و سلوک اجتماعی و رهبری امام می توان جستجو کرد که بر این امر گواه است.
هرچند تحریف گران شخصیت و دانش و منش امام، ماجرایشان مانند کسی است که خود را به خواب زده و نمی توان بیدارش کرد.
به تعبیر طاهره صفار زاده:
در این دیار دودی
این داوران دودی شکل
بیهوده سنگ
بیهوده گِل،
به ساحت مهتاب می زنند…

پی نوشت:
*******
(۱) جلسه سرّی صدام حسین معاون رئیس جمهور عراق با اعضای شورای رهبری عراق در روز یکم اسفندماه سال ۱۳۵۷ برابر با ۲۰ فوریه سال ۱۹۷۹
https://digitalarchive.wilsoncenter.org/document/111640
سند شماره:SH-SHTP-R-000-851

https://www.youtube.com/watch?v=u1g0FbKJmqs (۲)
(۳) حمید اشرف، حماسه سیاهکل، (سوئد، نشر باران، ۱۳۹۵)
خواننده اگر با دقت در این کتاب، میان سطور را نیز بخواند، از ساده لوحی مفرط و ترحم انگیز چریک ها حیرت می کند. و افسوس می خورد. چه جوانانی که صادقانه، با صمیمیت و تهور جان خود را فدای هیچ کردند.
(۴) صحیفه امام، جلد ۸، ص: ۱۴۳ و ۱۴۴
(۵) https://twitter.com/mnasiri1342?lang=en
این مصاحبه در ۱۵ بهمن ماه ۱۳۹۹ منتشر شده است.
(۶) صحیفه امام، ج ۳، ص: ۳۱۸ ـ ۳۱۹
(۷) مصاحبه علی لیمونادی با محمد مشیری یزدی، برنامه شماره ۲۲۵ کوچ ایرانیان
http://iranefardalive.com/Archive/78500
(۸) ميردار، مرتضی (تدوين‌) خاطرات‌ حجت‌الاسلام‌ والمسلمين‌ علی اکبر ناطق ‌نوری‌، تهران‌، مركز اسنادانقلاب‌ اسلامي‌،۱۳۸۲، ص۱۷۲
(۹) صحیفه اما

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

نقد اصلاح طلبان رادیکال (۱)

دیباچه:

در ابتدا به نظر می رسد، نمی توان از ترکیب « اصلاح طلبان رادیکال» استفاده کرد. اگر اصلاح طلب است، که دیگر رادیکال نمی شود. مثل تمثیل یا تعبیر تربیع دایره! اگر دایره است که مربع نیست و به عکس. پیداست می بایست از اصلاح طلبی و رادیکالیسم تفسیری داشته باشیم. تا ببینیم آیا این دو مفهوم می تواد با هم جمع شوند و « خلاف آمدی » تحقق یابد.
برخی از واژه «تندروی» استفاده کرده اند. اصلاح طلبانی که می خواهند با تند روی زودتر امر اصلاحات به سامان برسد. تند روی و یا کند روی را با کدام معیار تعیین می کنیم و می سنجیم؟ آیا می توان به لحاظ نظری اصلاح طلبی رادیکال را صورت بندی کرد و بر اساس چنان صورت بندی، جریان های سیاسی درون جبهه اصلاحات را از یکدیگر تمییز داد؟ دشواری از آنجا شروع می شود، که اصلاح طلبان در طیف گسترده ای حضور داشته و دارند. با جزر و مدّ سیاسی، گاه حضور پررنگ در ساحت سیاسی و اداره کشور داشته اند و یا به محاق رفته اند. اکنون که در آستانه انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۴۰۰ هستیم. می توان این دوره را، دوره بازیابی و بازبینی و نقد اصلاحات محسوب کرد. تا اصلاح طلبان با نقد صریح و مدلل و بی تعارف خویش بتوانند، حضوری دیگر در عرصه ی سیاسی کشور داشته باشند. به نظرم اگر با تدبیر و هماهنگی و انسجام عمل کنند، احتمال دارد که در انتخابات ۱۴۰۰ پیروز میدان باشند. به شرط این که از نقد خود نهراسند و از غبار روبی خویش پریشان نشوند.
مطابق یک سنت شرقی ما معمولا خودمان را با تعارف و مجامله سرگرم می کنیم. به همین دلیل مسأله ها کهنه و مزمن می شود. فراموش می شود و ما در دایره صفر می گردیم و راه برون رفتی نمی یابیم. توصیه می شود که به شکل فردی و اجتماعی و یا در یک جریان سیاسی نبایست صریح سخن گفت. دشمنان و رقیبان با خبر می شوند و شماتت می کنند. شبیه همان شیوه ای است که به بیمار نبایست گفت چه بیماری دارد، ممکن است، تمرکز خود را از دست بدهد و پریشان احوال شود.
به همین خاطر وقتی سعید حجاریان که به روایت تیتر اول روزنامه صبح امروز: «مغز متفکر جریان اصلاحات» است، (۱) از « مرگ اصلاحات» و « شکست اصلاحات دوم خرداد» سخن گفت. (۲) برخی بر او خُرده گرفتند که نمی بایست از تعبیر «مرگ» و یا «شکست دوم خرداد » استفاده می کرد.
به نظرم جریان اصلاحات را می بایست به عنوان یک پدیده ارزیابی کرد. دلایل بقا و توانایی و نیز تعلیق و محاق آن را جستجو کرد. اگر سخن از مرگ اصلاحات و یا شکست دوم خرداد مطرح می شود، می بایست به جای وصف رخداد، دلایل و علل این شکست و مرگ را شناسایی کرد، تحلیلی روشن داشت، بر مبنای تحلیل استنتاج کرد. بر مبنای استنتاج راهی برای برون رفت از دو مقوله شکست و مرگ جستجو کرد. بدیهی است که اصلاحات نمرده است و نیز شکست مطلق نخورده است. دچار عارضه و سکته و بیماری شده است. به گمانم مهمترین ضربه را حرکت اصلاحات از « جریان اصلاح طلبی رادیکال» خورده است. موضوعی که به نحو صریح و روشن کمتر مطرح شده است.
ممکن است از من بپرسید از کدام موضع می خواهم به نقد اصلاحات بپردازم؟ کجا ایستاده ام؟ آیا چنین حقی برای نقد اصلاحات رادیکال دارم؟
یکم: من اکنون عضو هیچ یک از جریان ها و احزاب اصلاح طلب نیستم. اگرچه در سال ۱۳۵۹ از جمله با حمایت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به مجلس راه پیدا کردم. در سال ۱۳۷۵جزو جمع موسسان حزب کارگزاران سازندگی بوده ام. با برخی دوستانی که در تاسیس و تشکیل کارگزاران نقش داشته اند، همچنان رابطه دوستانه دارم. اما در سال ۱۳۸۲ از عضویت در شورای مرکزی حزب کارگزاران استعفاء داده ام. نگاهم به حرکت یا جبهه اصلاحات از موضع درون حزبی نیست.
دوم: کارنامه کاری و نیز تألیفاتم، به ویژه استیضاحم به عنوان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در مجلس اصولگرای دوره پنجم، مرا در ساحت یا قلمرو اصلاح طلبان قرار داده است. در واقع استیضاح تقابل روشن و همه جانبه راهبرد و رویکرد اصلاح طلبانه و اصول گرایانه به مقوله فرهنگ بود. در مجموعه کتاب ها و مقاله هایی که منتشر کرده ام. همین راهبرد و رویکرد اصلاح طلبانه را می توان یافت.
سوم: از نقد اصلاح طلبی رادیکال و اصلاح طلبان رادیکال، گوشه چشمی به خشنودی جبهه مقابل یا مخالف یعنی اصول گرایان ندارم. یعنی نمی خواهم در سیاست جامه نو کنم و در جستجوی جایگاه باشم. چنان که جناب سید ناصر قوامی، رئیس کمیسیون قضایی مجلس ششم، قاضی سابق دیوان عالی و حاکم شرع سابق که می بایست با اتقان و سنجیده سخن بگویند، در مصاحبه با شرق نیت خوانی کرده و با شلختگی در اندیشه و بیان فرموده اند: « مهاجرانی اصلاح طلبان را می زند، تا جایگاهی پیدا کند.» پیش از این هم به صراحت و مکرر گفته ام، جایگاه خود را در نویسندگی می دانم و از این جایگاه خشنودم و: خیز و بیا مُلک سنایی ببین!
چهارم: آیا نقد اصلاح طلبی رادیکال به معنای زدن اصلاح طلبان است؟ معنای این سخن این است که اصلاح طلبی نیاز به نقد ندارد. من چنین باوری ندارم. آندره مالرو در مقدمه کتاب ضد خاطرات، از این ضرب المثل بودایی استفاده کرده است: « فیل خردمندترین حیوانات است، هر غروب لحظاتی می ایستد و روز سپری شده را مرور می کند.» گمان کنیم که حرکت اصلاحات، مثل یک موجود ذنده می خواهد، خویشتن را از سال ۱۳۷۵ و ۱۳۷۶، که انتخابات ریاست جمهوری با حضور سید محمد خاتمی رنگ و رونق و جلوه دیگری گرفت، تا انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۴۰۰، تأملی داشته و این ۲۵ سال سپری شده را بازبینی کند. زدن اصلاحات، در حقیقت با جریان اصلاح طلبی رادیکال انجام شده است. نقد می تواند، مانع خودزنی بیشتر و عمیق تر شود.
پنجم: بدیهی است ، اصلاح طلبان که همواره از گفتگو و ضرورت نقد و عقلانیت و رواداری سخن گفته اند. و بنا را بر دلایل قوی و نه رگ های گردن به حجت قوی نهاده اند. می بایست از گفتگو و نقد استقبال کنند. دست کم فرض کنند، فردی که او را اصلاح طلب نمی دانند، می خواهد حرکت اصلاحات و شخصیت های اصلاح طلب رادیکال را نقد کند
به دوستان اصلاح طلب توصیه می کنم، به نقد سخن بپردازند. اگر در حرکت اصلاحات کاستی و آسیبی نبوده است، چرا سعید حجاریان که او را « مغز متفکر اصلاحات » خوانده اند، از « مرگ اصلاحات» و« شکست دوم خرداد » ، سخن گفته است. داوری اینجانب که در این سلسله مقاله ها خواهم نوشت، مبتنی بر پاسخ روشنی است، حرکت اصلاحات، از اصلاح طلبان رادیکال آسیب دیده است، اصلاح طلبان رادیکال در واقع به پای خود شلیک کردند. زمینگیر و دچار سکته مغزی شدند. بار بلور اصلاحات در جاده هزار پیچ آزادی و مردم سالاری و رواداری و اعتلای اجتماعی و سیاسی، در موج اول و دوم ، دو ضربه کاری:
۱- رادیکالیسم مطبوعاتی
۲- نفی و تخریب وجهه سیاسی و اجتماعی آیت الله هاشمی رفسنجانی، را در کارنامه خود دارد. ضربه سوم، ممکن است به همان تعبیر « مرگ اصلاحات» بیانجامد و احیاء و یا نوسازی اصلاحات اگر هم در افق محال قرار نگیرد، امری بسیار دشوار و متعذر باشد. و دیگر نتوان گفت: زنده باد اصلاحات!


پی نوشت:
************
(۱) روزنامه صبح امروز، شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۷۸ شماره ۳۶۳
تیتر اول روزنامه صبح امروز این بود: « شلیک به مغز متفکر اصلاحات »
سردبیر این روزنامه علیرضا علوی تبار بود، علیرضا علوی تبار در مصاحبه چهار ساعته با اعتماد، به خط مشی رادیکال روزنامه اشاره کرده است. طبعا چنین تیتری در روزنامه ای که مدیر مسئولش سعید حجاریان بود، با نظر علوی تبار انتخاب شده است. حجاریان در آن روز ها در کما بود، ترور حجاریان توسط سعید عسکر، دانشجوی بیست ساله دانشگاه آزاد در روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۷۸ در مقابل ساختمان شورای شهر تهران، در خیابان بهشت اتفاق افتاد. قبل از انقلاب تجربه وسابقه ترور افراد مبارز را در سازمان مجاهدین خلق و فدائیان خلق داشته ایم. اما ترور حجاریان، نخستین ترور در فضای انقلاب اسلامی بود. بدیهی است که سعید عسکر، جوان بیست ساله مباشر و مجری بود. سبب اقوی از مباشر دیگران بودند.
(۲) سعید حجاریان، شاه در شطرنج رندان، تهران، نگاه معاصر، ۱۳۹۸، ص ۸۶ تا ۱۰۵
مقاله: زنده باد اصلاحات
کاستی قابل توجهی در کتاب «شاه در شظرنج رندان» وجود دارد، می بایست تاریخ نگارش و یا انتشار هر مقاله در این مجموعه ذکر می شد. پیداست مجموعه مقالات در یک دوره پانزده تا بیست ساله نوشته شده است. خواننده می بایست با گمانه زمان نگارش هر مقاله را بسنجد یا دریابد. به عنوان نمونه در مقاله، زنده باد اصلاحات! وقتی می خوانیم : « هم اکنون ، با پایان یافتن دولت مستعجل اصلاحات…» می توان حدس زد که تاریخ این مقاله می بایست در سال ۱۳۸۴ در زمان پایان دولت دوم سید محمد خاتمی و تشکیل دولت اول محمود احمدی نژاد بوده باشد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

نقد « تحریف مدرن» اندیشه و سلوک امام خمینی (۴۸ )

۱-۶
سوریه

بدون تردید موضع سوریه و نقش تعیین کننده حافظ اسد، در حمایت از ایران، به عنوان حمایت استراتژیک و بسیار مهم در تاریخ جنگ هشت ساله محسوب می شود. نقشی که دولت و ملت ایران هیچگاه فراموش نخواهد کرد و برای همیشه قدردان حافظ اسد و دولت سوریه خواهد بود. دلایل و علت های مختلف و متفاوتی را می توان برای حمایت سوریه برشمرد. این حمایت از این زاویه که در هر دوکشور سوریه و عراق حزب بعث حاکم بوده است، قابل تأمل جدی است. چگونه دو روی سکه حزب بعث در سوریه و عراق، با توجه به این که میشل عفلق بنیان گذار و نظریه پرداز حزب بعث، اهل سوریه بود، این دوگانگی، بلکه بیگانگی و دشمنی چرا اتفاق افتاد؟
به عنوان معاون رئیس جمهور و مسئول کمیسیون فلسطین سفری به دمشق داشتم. عبدالحلیم خدام مهماندارم بود. در گفتگوی مفصلی که داشتیم. نکته قابل توجهی بیان کرد، گفت:« مشکلات شما با عراق حل می شود، مشکلات شما حدودی است. اما مشکل سوریه با عراق وجودی است!»
این نکته که چرا مشکل سوریه با عراق وجودی بوده است، خود نیازمند پژوهش مستقلی است.
رقابت و دشمنی بین دو شاخه حزب بعث، اگر بتوان تعبیر دو شاخه را به کار برد، چون میشل عفلق به عنوان بنیانگزار و نظریه پرداز حزب از سوریه گریخت و دیگر سوریه را تا پایان عمر خود ندید! در کنفرانس سران عرب که در سال ۱۹۸۲ در مراکش برگزار شده بود. صدام حسین برای تخفیف حافظ اسد، ناگاه از حافظ اسد در میان جمع سران پرسید: « اگر می توانی نام جد سوم ات را بگو، تو عرب اصیل نیستی!» طبیعتاً این پرسشی نبود که حافظ اسد به آن پاسخ بدهد. لبخند زده بود و با کرامت از صدام و سخنش گذشته بود. اما بعد از گنفرانس اتفاق به ظاهر کوچک اما ظریفی رخداد، طنزی سیاسی در شناخت رابطه دو کشور و دو رهبر. رادیو و تلویزین سوریه ترانه « یا صبحه هات الصینیه» را مکرر پخش می کرد. ترانه را موفق بهجت در سال ۱۹۷۳ خوانده بود. دوباره و چند باره خواند. در عراق این ترانه ممنوع اعلام شد. اگر کسی ترانه را زمزمه می کرد، مجرم بود! صبحه نام مادر صدام حسین بود که به او عنوان« ام المناضلین » داده بودند. طبعاً تعبیر یا صبحه هات الصینیه، به زنی گفته می شود، که گویی خدمتکار است و از آن اصالت عربی که صدام مدعی بود فاصله دارد!
سوریه با حمایت از ایران، استراتژی و شعار جنگ عرب علیه فارس، را بیهوده و بی اثر کرد. دیگر با حمایت سوریه و لیبی و الجزائر و حمایت یا سکوت معنی دار عمان، صدام حسین نمی توانست جنگ علیه ایران را جنگ امت عرب علیه ملت فارس وانمود کند. در حقیقت موضع سوریه، ضربتی عمیق بر ستون فقرات شعار جنگ عرب و فارس و قادسیه صدام بود.
به عنوان معاون رئیس جمهور و رئیس کمیته فلسطین سفری به دمشق داشتم. عبدالحلیم خدام، مهماندارم بود. دیداری هم با حافظ اسد پیش بینی شده بود. دیدار چنان رسم و سنت دیدارهای حافظ اسد بود، طولانی بود. حافظ اسد هم آرام و شمرده و با آهنگی یک نواخت سخن می گفت. عبدالحلیم خدام و نیز یک نفر از اعضاء هیأت ایرانی خوابشان برده بود! حافظ اسد هم با چشمان تیز و براقش، مثل عقاب تمام حاضران را می دید و با نگاه و تأمل می سنجید. ناگاه گفت: « برخی رهبران عرب که به دمشق می آمدند، گاهی از من می پرسیدند، دولت سوریه چگونه در کنار ایران و در برابر یک دولت عربی قرار گرفت. به آن ها گفتم. در آینده دولت های عربی دسته جمعی علیه سوریه اقدام می کنند و ایران در کنار سوریه باقی می ماند!»
وقتی دولت سوریه را در آبان ماه ۱۳۹۰ (ماه نوامبر ۲۰۱۱) از اتحادیه جامعه عربی اخراج کردند و کشورهای عربی حامی گروه های تروریستی داعش و النصره و فیلق الرحمان و جیش الاسلام و احرار الشام و…در سوریه شدند. عربستان سعودی ۱۸ میلیارد دلار و قطر ۱۷ میلیارد دلار هزینه گروه های تروریستی کردند، تا نظام سوریه ساقط و سوریه تجزیه شود. پیش از همه و بیش از همه ایران بود، که دولت سوریه را در برابر توطئه تجزیه و براندازی نظام سوریه حمایت کرد.
البته بعداً کشورهای عربی از تصمیم اشتباه اخراج سوریه انتقاد کردند. انور قارقاش وزیر اماراتی گفت: « اخراج سوریه موجب تقویت و پررنگ شدن نقش ایران شده است!»
در دوران جنگ، وقتی شهرهای ما بی دفاع در برابر موشک های غول پیکر روسی اسکاد و فراگ آسیب می دید. سوریه بود که با هماهنگی با سرهنگ قذافی موجب شد که قذافی تعدادی موشک در اختیار ایران قرار داد ، البته قذافی شرط کرده بود که یکی از ده موشکی که به عنوان پارتی اول به ایران داد، به سمت عربستان سعودی شلیک شود! بدیهی بود که ایران چنین کاری نکرد، قذافی هم در نیمه راه از ارسال موشک های پارتی دوم و سوم خودداری کرد.
حافظ اسد امکانی را فراهم کرد، تا گروهی از مهندسان ایرانی در صنایع موشکی سوریه دوره ببینند. شهید حسن تهرانی مقدم ( ۱۳۳۸- ۱۳۹۰ شهادت) که می توان او را پدر صنایع موشکی ایران لقب داد، از جمله گروه چهل نفره ای بود که برای آموزش نحوه تولید موشک اسکاد به سوریه اعزام شدند.
اقدام بسیار مهم دیگری که سوریه در حمایت از ایران و تضعیف عراق انجام داد. بستن خط لوله نفت کرکرک- بانیاس بود. انسداد این خط لوله، ضربه مهمی به صادرات نفت عراق و لزوماً منبع مهم اقتصادی و مالی عراق بود. بدیهی است که در برابر ایران نفت ارزان و کمک های مالی در اختیار سوریه قرار داد. دولت عراق كوشيد تا با ساخت خطوط نفت، عراق- تركيه و عراق- عربستان، انسداد خط كركوك - بانياس را جبران كند.
می توان به صراحت گفت، حافظ اسد و دولت سوریه در جنگ عراق با ایران، به شکل استراتژیک هم پیمان ایران بودند. با توجه به موقعیت و امکانات دولت سوریه، هرچه می توانستند در حمایت از ایران انجام دادند.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)