نامه ی عزت الله انتظامی، عزت مردم ایران


نامه عزت الله انتظامی مهمترین ضربه ای بود که در این هشت سال بر بنیاد ناراستی و بیرسمی زده شد. رنج سنگین و اندوهی که او تحمل کرد و ناخواسته با ترفند احمدی نژاد- مشایی، در میانه صندلی در سالن وزارت کشور، در روز اعلام نامزدی مشایی،جای گرفت و با حیرت و اندوه ناظر برق پی در پی فلاش دوربین ها بود تا نشان دهند، آقای سینما و هنرمند بزرگ ملت ایران نماد دفاع هنرمندان از نامزدی مشایی ست. نامه او نشان داد که هیچ کس همانند او نمی توانست درون و برون و ساختار و ماهیت این پدیده غریب تاریخ ما را نشان دهد. دوستی پرسید: تو که تاریخ خوانده ای و سال ها هم در سیاست بوده ای نظرت در باره احمدی نژاد و دولتش چیست؟ گفتم عصاره تمام دروغ و دغل و بی رسمی در تاریخ ما در این ۸ سال فشرده شد و به نام عدالت و انقلاب و مردمداری معرفی شد، و با مهر بصیرت تایید. اما نامه عزت الله انتظامی- همان عزت ملت ایران- سندی تاریخی و سیاسی ست. بی همتا و موثر. لازم بود یک بار نه در زبان تفسیر و تحلیل بلکه در یک گزارش امر واقع سرشت این دولت و نفر اول و دومش از پرده برون افتد و به تعبیر سعدی دیوار این باغ فرو افتد تا همه بدانند و ببینند.
نیک است که دیوار به یک بار بیفتد
تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیدست
در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی
کشتی رود اکنون که تتر جسر بریدست

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)

سر چشمه نیل سپید

در فاصله صد کیلو متری کامپالا پایتخت اوگاندا شهری ست به نام جینجا
در ساحل دریاچه ویکتوریا؛ بزرگترین دریاچه افریقا. همان جا سرچشمه نیل سپید بود. طولانی ترین رود جهان که از جنوب به شمال می رود؛ جریان زندگی است به درازای نزدیک به هفت هزار کیلومتر؛ با رهبر بوداییان ژاپن و تیم او رفته بودیم تا سرچشمه نیل را ببینیم. این پرسش در ذهنم بود که چگونه دریاچه سرچشمه نیل می شود؟ پاسخ را یافتم! از دل دریاچه هزاران چشمه می جوشد. موج رنگ جوشش چشمه ها بنفش است که در میان امواج آبی درخشان دریاچه کاملا اشکار ست. آنچنان این تابلو آفرینش زیبا و حیرت انگیز بود که بی اختیار زمزمه میکردی: فتبارک الله احسن الخالقین! در گوشه ای مجسمه نیم تنه گاندی بر پایه سنگی قهوه ای روشن بود.پایین مجسمه نوشته شده بود: خاکستر گاندی را به توصیه او درسال 1948در همین جا به نیل سپرده اند.
نیوانا رهبر بوداییان گفت: کاش در دل ما هم چنین چشمه هایی بجوشد و نیلی از زیبایی و آفرینندگی و مهر جاری شود.
این هم از بخت خوش بود. سال نو را با دیدن سرچشمه نیل سپید آغاز کردم تا بخت یار شود و به سرچشمه نیل آبی در کنار دریاچه تانا در اتیوپی بروم و نیز به محل آمیختن نیل سپید و آبی در سودان... می گویند در آنجا هر دو نیل سپید و آبی در فاصله چندین کیلومتر شانه به شانه هم می روند تا درهم و با هم بیامیزند و نیل بزرگ متولد شود. تولدی همواره...
هر نفس نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نوشدن اندر بقا

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)

این چنین میناگری ها کارتوست...


وقتی گذرنامه ام را به کارکنان هواپیمایی مصر در فرودگاه هیترو لندن دادم تا کارت پرواز بگیرم…گفتند: اما پرواز شما برای فرداست! انگار زودامده بودم. با خودم گفتم شاید بهتر از اقبال باشد که همیشه دیر می امد. وقتی محمد اقبال لاهوری به مدرسه دیر رسیده بود. مدیر مدرسه پرسیده بود: اقبال تو همیشه دیر میایی! پاسخ گفته بود: اقبال همیشه دیر می اید! قرار بود در فرودگاه قاهره دوساعتی معطل پرواز اوگاندا بمانم. پرسیدم: برای امروز بلیط دارید. در ذهنم مثل برق گذشت، امشب در قاهره می مانم. نماز صبح در مسجد الحسین و بعد سیده زینب…وقتی تاکسی در برابر مسجد امام حسین علیه السلام نگه داشت، دیدم مسجد غرق نور و موسیقی و سرود و ترانه است. راننده گفت جشنواره امام حسین است…همه هتل ها پر بودند. دریغ از یک اتاق برای یک شب! از نیمه شب گذشته بود. در خیابان فواد اول هتلی پیدا کردم به نام ویندورز…ساختمانی کهنه. اتاق با حمام وتلفن ۴۶ دلار… ساعت نزدیک ۱ صبح بود. می خواستم بخوابم که یک ماشین اسفالت شکن روسی مدل جنگ جهانی دوم داشت خیابان روبروی هتل مارا شیار می زد. تصور کنید هزاران پلنگ باهم بغرند…
صبح با صدای اذان بیدار شدم. برق رفته بود. با نور موبایل پله های پنج طبقه را که عینهو ظلمات بود، پایین رفتم و با تاکسی رفتم مسجد الحسین…نماز و زیارت. برای پدرم یک عصای ابنوس خریدم. ۱۵۰ لیره مصری…البته می گفت ۳۰۰…دیدم صدای موسیقی و اواز می اید. همانسو رفتم. صوفیان نقشبندی بودند. دو نفر مدیحه می خواندند و یک گروه ارکستر با دف و نی و ویولون… و جمعیتی حلقه زده بودند. سماع می کردند و می خواندند…تا به حال چنین شوری ندیده بودم. زن و مرد در حلقه سماع بودند. صدای سرود خوانان و ترانه سرایان پر طنین و روشن و زلال بود. مثل صدای مرشد مرادی وقتی ای عاشقان را می خواند:
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما/ افتاده در غرقابه ای تا خود که داند اشنا
قهوه خانه ای روبروی همان چادر صوفیان بود. چای نعناع سفارش دادم و نشستم. قوالی صوفیان شبه قاره را در لاهور و گلره شریف و مولتان و دهلی و بمبیی و نیز در درگاه شیخ ناظم افندی پیشوای نقشبندیان، در لفکه دیده بودم. اما این شور و این موسیقی و این کلام بسیار زیبا و خوش لحن را اولین بار بود که می شنیدم و می دیدم. می خوانند. تکیه کلام: ساده است….ساده ساده ساده….مثل موج های نرمی از جنس ابریشم و نیلوفر و نقره مذاب…دریای از نور و تکیه کلام بعدی : ست ست ست…که به معنای بانوست و مراد زینب است… ساده امام حسین است و ست زینب… و موج هایی که قرار ندارند. با خودم گفتم: این هم همان بخت خوشی است که اتفاق افتاده است. دکتر شرف با همان نگاه هوشمند و برنده اش و با هان خنده از جنس مرمر سبز! می گفت: ببین ابن عم، چه خوب گفته حافظ: غنیمت دان امور اتفاقی! جای دیگر هم می گوید: یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود، چقدر خوب گفته، خییییییلی خوبه نه!
ساعت ۸ صبح به سیده زینب رسیدم. آرام بود. هوا هم دلپذیر . در حرم پیرمردی با دستار سپید و پیراهنی بلند، نان و پنیر به من داد. لای روزنامه می پیچید و به زایران می داد. نان تازه و پنیر خوش طعم…جلو محراب نشسته بودم. عصای پدرم کنار دستم بود. نماز خواندم و خداوند را بر این اتفاق نیکو و بخت خوش سپاس گفتم. ای خدای کریم لطیف! این چنین میناگری ها کار توست!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (18)