کیمیای کلمه، عمار پسر یاسر


با علی سال ها بود آشنا بودم. سی و چهار سال از علی و چهار سال از محمد بزرگتر بودم!
محمد به خاطر ایمان خدشه ناپذیرم به خداوند و پیامبری او، به خاطر رنج ها و شکنجه هایی که پدرم یاسر، مادرم سمیه و من تحمل کرده بودیم، ما را دوست داشت. این مهر در نگاه و کلمات او آشکار بود. مادرم سمیّه نخستین بانویی بود که در راه باورش به اسلام و محمد شهید شد. پدرم یاسر عاشق محمد بود. پدرم یاسر نخستین مرد شهید در راه اسلام بود. ابوجهل دشمن پر کینه و خونی ما بود. از هیچ آزاری و زجری فرو گزار نکرد. با آهن داغ پیکر ما را می سوزانید. خانه مان را آتش زد، به بیابان گریختیم. مادرم را کشت…پدرم را کشت . ردّ تازیانه ابوجهل برای همیشه بر شانه ها و پشت من باقی ماند. یک بار پیامبر گفته بود: بهشت در اشتیاق علی و سلمان و عمّار ست! علی بوی بهشت می داد. سلمان خود بهشتی دیگر بود. از علی پرسیدم، این سخن پیامبر چه معنایی دارد، شوق بهشت یعنی چه!؟ گفت: نه تنها بهشت در انتظار توست، بلکه از شوق به سویت حرکت می کند. پرواز می کند! مگر قرآن کریم نمی گوید: وإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ. بهشت نزدیک می شود. برای چه کسی نزدیک می شود؟ نزدیکی یعنی شوق بهشت، برای پرواپیشه گان! وإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ للمتقین! کی نزدیک می شود؟ به زودی! وَ اُزلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقین غَیرَ بَعیدٍ!
وقتی از من می پرسیدند، چه رابطه ای با محمد دارم. پاسخم زبانزد یاران پیامبر شده بود. می گفتم: اَنا لَهُ اَنا! من برای اویم. هویت من با پیامبر معنی پیدا می کرد. با نگاه او سرشار از شوقِ زندگی و معنویت می شدم. محمد مصطفی که درگذشت، همان نسبت را با علی مرتضی پیدا کردم. همیشه با علی بودم. برای علی بودم.

به مدینه هجرت کرده بودیم. محمد گفت، مسجد بسازیم. برخی بی انگیزه یا خسته بودند، از کار کناره می گرفتند. یا دل به کار نمی دادند. بدیهی بود، اجباری در کار نبود. من با شوق و شور کار می کردم. هر کس یک خشت بر می داشت و تا جایی که دیوار را بنا می کردند، می بُرد. من دوخشت بر هم می گذاشتم و می بردم. خسته و مانده می شدم اما شعله شوق در سینه ام فروزان بود. عرق از سر و روی و سینه ام جاری بود. علی شانه ام را فشرد. با محبت در چشمان نگاه کرد و زمزمه کرد:
لا یَستوی مَنْ یَعْمِرُ المساجِدا
وَ من یُری عَنِ الغُبارِ حائِدا
در غزوه عُشیرة، در نزدیکی نخلستان های بنی مِدْلَجْ اردو زده بودیم. برخی از مردم قبیله بنی مدلج مشغول بارآوری نخل ها بودند. علی گفت: ابا یقظان برویم ببینیم این مردم چگونه نخل ها را بارآور می کنند. به تماشای بارآوری و گرده افشانی نخل ها ایستادیم. میانه روز شد و هوای گرم. در زیر نخلی خوابیدیم. غبار بر صورتمان نشسته بود. ناگاه دیدم پیامبر در کنار ماست. علی را بیدار کرد. علی چشم گشود. چهره اش غبار آلود بود. غبار نرمی بر پیشانی علی نشسته بود. محمد گفت: ما لَکَ یا ابا تُراب! تو را چه خواهد شد ای ابو تراب! می خواهید شما را از تبه کارترین افراد بشر آگاه کنم؟ آن فردی که از قوم ثمود، شتر ماده را پی کرد و کشت. و آن فردی که علی بر فرق تو ضربتی خواهد زد. محمد دستش را بر پیشانی اش کشید. خطی از رستنگاه موی تا میانه ابروان ترسیم کرد. با اندوه گفت. محاسن تو غرق خون می شود. محمد دستی به محاسن علی کشید. محاسن علی غبار آلود بود و پیشانی اش از دانه های عرق برق می زد. آنگاه محمد رو به من کرد و گفت: « عمار! تو را گروهی شورشی خواهند کشت!» نگاهی به چشمان علی کردم. در نگاهش هم غم بود و هم خرسندی.
سایه ای از اندوه و ابهام همراه با شادی در قلبم پدیدار شد. از خبر شهادت علی، حسرت تمام وجودم را فرا گرفت؟ چه خواهد شد؟ کی خواهد بود؟ از خبر شهادت خودم، خرسند شدم! من سال ها بود که آفتاب لب بام بودم. تمام موی سر و صورت، حتی ابروانم سپید شده بود. چه نعمت و برکتی خواستنی تر از این که این موی سپید به خونم آغشته و سرخ شود و در راه باور به خداوند و پیروی محمد شهید شوم. اما علی جوان بود. تازه موجی از سپیدی در شقیقه هایش دیده می شد.
به شوخی به علی گفتم: یا علی! شقیقه هایت دارند سپید می شوند! گفت: این سپیدی شقیقه مثل بلال است. بلالِ پیری ست که در گوش انسان با آوایی رسا ،اذان سر می دهد و بانگ می زند که: حیَّ علی الذهاب! هنگام رفتن رسیده است. تو از خاک آفریده شده ای، به زودی در زیر لایه های خاک پنهان می شوی!
همیشه علی همین بود. با کلماتش مست می شدم. سبکبال می شدم. پرواز می کردم. سخن علی را زمزمه کردم:
بِلالُ الشیبِ فی فودیک نادی
بِاَعلی الصوتِ حَّیِ علی الذهابِ
خُلِقْتَ من الّتُرابِ و عن قَریبٍ
تُغَّیَبُ تَحت اَطْباق الترابِ
علی همیشه می گفت، عنوان ابو تراب را بسیار دوست دارم. ما به علی می گفتیم: ابالحسن. اما
حسن پسر بزرگ علی همیشه می گفت: اباالحسین! من شیدای مروت و بزرگ منشی حسن بودم.
او همیشه با سخن و سکوت و تبسم و شیوه راه رفتنش مرا به یاد محبوبم محمد می انداخت.
داشتم با مغیرة پسر شعبه صحبت می کردم. لجاجتی که در سخن او بود، آزارم می داد. علی دستم را گرفت، تبسم کرد و گفت: « دَعْه یاعمّار!» عمار! رهایش کن. دین برای او ابزاری ست تا به دنیایش برسد. آگاهانه و زیرکانه در جستجوی شبه هایی ست که خود را توجیه کند و خطاهایش را بپوشاند. سخن گفتن با او سودی ندارد و به نتیجه ای نمی انجامد. روی سخن علی مستقیما با مغیره پسر شعبه نبود، اما رنگ رخساره مغیره کبود شد؛ نتوانست غیظش را پنهان کند. علی آرام و متبسم بود.
در ماجرای جمل علی بیشتر سکوت می کرد و حسرت می خورد. برای زبیر و طلحه اندوهگین بود. چرا بایست دنیا طلبی و گم گشتگی آن ها را به آن موقعیت بکشاند؟ عایشه ام المومنین چرا خانه خود را ترک کرد و به میدان جنگ آمد؟
علی به حسن و من ماموریت داد تا به مسجد بصره برویم و با رهبران و یاران و پیروان جمل صحبت کنیم. علی به من گفت: عمار حضور تو یک نشانه است. شاید برخی با دیدن تو به یاد سخن پیامبر بیفتند که گفت، تو را گروهی سرکش و شورشی خواهند کشت. اگر اهل توجه باشند و تو را ببینند از میدان جنگ و قرار گرفتن در سپاه شورشی ها امتناع می کنند. کناره می گیرند. در مسجد بصره غوغایی بر پا بود. جمعیت انبوهی مثل کندوی عسل جمع شده و صدای زمزمه مانندشان فضا را پر کرده بود. به حسن گفتم. تو پله بالای منبر بنشین و من پله ای پایین نشستم. حسن یک محمد جوان بود که با کلمات علی سخن می گفت. آرامش و شکوه حضورش توجه همه را جلب کرده بود. حسن از من خواست سخنی بگویم. گفتم: مردم، عایشه ام المومنین، همسر پیامبر در دنیا و روز بازپسین، به بصره آمده است. خداوند متعال شما را با این آزمون دشوار رویارو کرده است تا دریابید که شما: « اِیّاهُ تُطیعون اَمْ هیَ؟» از علی اطاعت می کنید یا از عایشه؟
علی شکیبا بود. می گفت تا جایی که می شود بایست صبور باشیم تا حقیقت بر مردم آشکار شود و خونی ریخته نشود. مدام دعا می کرد. زمزمه می کرد: اَلّلهُمَّ احْقِنْ دِماء المسلمین. خداوندا، خون مسلمانان را حفظ کن.
در صفین بودیم. جمل به سرانجام رسیده بود. با معاویه و سپاهش رو در رو بودیم. در جمل معاویه در پس صحنه حضور داشت. اگر حضور نداشت، پس چرا مروان پسر حکم طلحه را با تیر زد؟
علی دستش را بر شانه ام نهاد، انگار بی تاب شدم. سرم را بر شانه علی نهادم و گریستم. علی گفت: عمار حضور تو در جمل و امروز در صفین یک نشانه آشکاراست، نشانه راهنمایی پیامبر که گفت: تو را گروهی سرکش و شورشی خواهند کشت. عمار! پیامبر از تو یک معیار آفرید. تو نشانه حقیقت و صراط مستقیم هستی. فقط در چشمان علی نگاه می کردم. موج اشکی که در نگاه او بود. تبسمش!؟‌همان بهشت بود. گفت: در این روزهای سخت و آزمون دشوار، لطف خداوند را می بینیم. انسان ها در روزهای سخت ساخته می شوند. مثل در ختانی که در کویر می رویند. مقاومتی بیشتر و آتشی دیرنده تر دارند. عمار!
اذا ضاقَتْ بِکَ الاَحوالُ یَوماً
تَثِقْ بِالواحدِ الفَردِ العَلیّ
تَوَسَّلْ بِالنَبیّ فی کُلِّ خَطْبٍ
یَهونُ اذا تُوُسِّلَ بالنبیّ
عمار! اگر زمانه بر تو سخت گرفت،
به خداوند یکتای برتر اعتماد داشته باش!
در تمام دشواری ها به پیامبر توسل بجوی،
با پیامبر، دشواری آسان می شود.
از علی پرسیدم، وقت تحقق سخن پیامبر نرسیده است! علی سکوت کرد. نگاهم کرد. ناگاه مرا در آغوش گرفت. پیشانی ام را بوسید. اشک در چشمانش گردید. سخنی نگفت.
**********
روزنامه اطلاعات

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

پاسخ علی به شبهات کیهان، فارس، حسین دهباشی، رجانیوز، مشرق

به نام خدا


در رابطه با مسائل مطرح شده دو سه سال اخیر در رابطه با مساله تحصیل اینجانب سید امیرعلی مهاجرانی در مقطع دکترا در برخی سایت ها و رسانه های اجتماعی ذکر چند نکته را به صورت خلاصه لازم میدانم:


۱. بورس تحصیلی دکترای بنده برای مدت ۳ سال، و در قبال انجام مطالعه ای تطبیقی که خلاصه ای از آن در ادامه می آید بوده است. سال چهارم دکترا در انگلستان یا حداقل دانشگاه محل تحصیل من به دلیل اینکه صرفا برای تکمیل رساله استفاده میشود کاملا رایگان بوده است. در نتیجه مبلغ ۶۵۰۰۰ پوند اعلام شده صحیح نیست، و هزینه بورسیه من برای ۳ سال شهریه دانشگاه و بخشی از هزینه یک اتاق در خوابگاه دانشگاه محل تحصیل بوده است.


۲. موضوع تحقیق من در دوره دکترا به صورت کلی مطالعه تطبیقی بنگاه های کوچک و متوسط و استارت آپ های کشورهای در حال توسعه و مورد پژوهی انجام شده مشخصا روی ایران، در برهه زمانی پس از انقلاب تا کنون و عربستان به عنوان دو کشور در حال توسعه در منطقه بوده است. بین این دو کشور، اولی به واسطه مواضع کشورهای غربی در قبال سیاست هایش دارای اقتصادی نسبتا بسته بوده، و با وجود عدم بهره مندی از منابع عظیم مالی و کمکها و مشاوره های مناسب کشورهای دارای اقتصاد پیشرفته، با شیوه هایی نوآورانه در محیط نهادی بنگاه های کوچک و متوسط و همینطور استارت آپ ها توسط کارآفراینان جوان با وجود سختی های بسیار، در حال پیشرفت و رشدی چشمگیر (در برهه زمانی دکترای بنده) بوده است. کشور دوم اما، دارای حمایت های گسترده غربی و با دسترسی بالا به انواع امکانات این کشورها میباشد و مقایسه سیر تحول هر دو کشور در زمینه رشد بنگاه های ذکر شده در گذر زمان بخش اول پژوهش بوده است.

در سطح بعدی، تمرکز ویژه پژوهش روی چگونگی به وجود آمدن شیوه های مدیریتی و راهبری مدرن از داخل، و یا ورود آنها به محیط کسب و کار استارت آپ ها از خارج از کشور و در ادامه نهادینه شدنشان در هر یک از این دو محیط نهادی، با توجه به ویژگی های خاص خود، بوده است. در همین راستا، در حال حاضر بنده در کنار پژوهشم در دوره پسا دکترا و گذراندن خدمت سربازی، هر از گاهی مقالاتی را هم در رابطه با بنگاه های کوچک و متوسط و مقوله تولید در مطبوعات منتشر میکنم (رجوع به لینک اول).


۳. نکته مهم در رابطه با موضوع تحصیل بنده برخورد سیاسی و غرض ورزانه با مساله دریافت بورسیه دکترا میباشد، آن هم در حالی که انواع مختلف بورسیه ها با مبالغ کم و زیاد تقریبا توسط تمامی دانشجوهای این مقطع در دانشگاه های شاخص اخذ میشود. در هر حال، در پاسخ به تئوری های مختلف و بعضا جالب ارائه شده در این زمینه، اولا، خانواده من درخواستی در رابطه با بورسیه بنده ندادند و دریافت بورسیه صرفا پس از ارائه پروپوزال و در ادامه مصاحبه بوده است. دوما، تایید پروپوزال ارائه شده و بورس دریافتی مربوط به سال ۲۰۱۱ می باشد. بنابراین، این طرح را باید در کانتکست زمانی خود مورد بررسی قرار داد، نه با توجه به شرایط ویژه رابطه ایران و عربستان در دوران اخیر. سوما، در برابر بورس دریافت شده پژوهشی جامع در سطح دکترا ارائه شده است و از دل این پژوهش دو مقاله آکادمیک درآمده که اولی چاپ و دومی پذیرفته شده و در مرحله ویرایش نهایی است (رجوع به لینک دوم). چهارما، همانطور که افرادی که در این مقطع به تحصیل پرداخته اند میدانند این مبلغ که تقریبا تمام آن هزینه شهریه دانشگاه شده است حتی هزینه های اولیه زندگی دانشجو را هم در سالهای تحصیل پوشش نمیدهد. اما در هر صورت، اگر زمان باز هم به عقب برگردد بنده مجددا همین مسیر را طی میکنم و مثل بسیاری از دانشجویان مقطع دکترا در سراسر دنیا، دریافت بورسیه در برابر تحقیق و پژوهش را امری کاملا عادی و معمول می دانم.


۴. اگر به اعتقاد دوستان تئوریسین که با ذوق و شوقی عجیب به این مساله پرداختند، کلیه مطالبی که توسط ویکیلیکس منتشر میشود به عنوان اسنادی دقیق، غیرقابل خدشه و معتبر، قابل استناد و مورد تایید است، چرا سایر مباحثی که در ارتباط با افراد کلیدی و رده بالای کشور و همینطور موضوعات امنیتی و اطلاعاتی حساس و پیچیده که توسط این رسانه مطرح شده است، نادیده گرفته میشود؟ فارغ از مساله ویکیلیکس و به صورت کلی تر، دلیل این استانداردهای دوگانه و بعضا چندگانه در برخورد با اخبار چیست؟


۵. در نهایت، ضمن تشکر از تلاش مجدانه و اراده آهنین دوستان جهت شفافیت در رابطه با مساله تحصیل خود، قلبا امیدوارم این پرسشگری در رابطه با تحصیلات کلیه دست اندرکاران امر به شکل علی السویه ادامه پیدا کند و البته نتایج هم برای عموم اعلام شود. به علاوه، ذکر این نکته را هم ضروری میدانم که پاسخ ندادن پدر و مادرم به این مساله صرفا به دلیل درخواست موکد بنده بوده است، که متاسفانه گویا این سکوت و تمایل من به حفظ حریم شخصی باعث سوء تفاهم و تهمت هایی ناروا شده بود.


با آرزوی اوقاتی خوش
سید امیرعلی مهاجرانی


رونوشت: کیهان، فارس، حسین دهباشی، رجانیوز، مشرق


http://newspaper.hamshahri.org/id/19920/دلایل-نگون%E2%80%8Cبختی-تولید-ملی.html

https://www.sciencedirect.com/science/article/pii/S004016251400198X


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

کیمیای کلمه: مقدمه

توضیح: با سپاس فراوان از مدیریت ارجمند موسسه اطلاعات، مقاله های کیمیای کلمه، از فردا، پنجشنبه ها در روزنامه اطلاعات منتشر می شود.
********

جمع صورت با چنین معنی ژرف…
امام علی علیه السلام شگفت انگیزترین حقیقتی است که در تاریخ انسان و اسلام بالیده و پرورده شده است. حقیقتی اسطوره ای و هرم آسا، با ابعاد و نمایی پرشکوه و شگفت انگیز. هرمی که ریشه هایش مثل البرز افسانه ای در ژرفای زمین جاری شده و از سوی دیگر سر بر آسمان هفتگانه‌ٔ کلمه ناب ، خرد ربانی، مهرپایان ناپذیر، لطافت ابریشمین تفسیرِ آیات، صلابت پولاد، شجاعت شیر بیشه توحید و مدارایی مسیح گونه، می افرازد و می ساید.
او سلطانی شگرف است که همه این معانی را در زیباترین و جذابترین صورت در خویش جمع کرده است. چگونه می توان از او سخن گفت!؟ و تفسیری روشنگر از شخصیت او بیان کرد؟
گویی واژگان علی، لبریز و پر تلالو از معانی آسمانی هستند که در قفس و با قفس لفظ پرواز می کنند.
انما الکون معان
قائمات بالصور!
در قرآن مجید اشاره هایی به شخصیت او دیده می شود. اشاره هایی که گوهری از لطیفه و دقیقه را در نهاد خود دارند. سوره انسان، در حقیقت اشاره ای به شخصیت علی و همسرش فاطمه است. برترین قله ای که انسان می تواند در آن استقرار یابد. به کمال شورآفرین ایثار برسد و در انتظار سپاسی هم نباشد. پیامبر اسلام که علی را در دامان و حضور و مکتب فکری و مدرسه زندگی و زیست خویش پرورده است؛ در سخنانش به ابعاد متفاوت و در یک کلام جامع علی اشاره می کند. هر که می خواهد به شکوه دانش آدم و ژرفای شکیبایی نوح و شور دوستی ابراهیم و هیبت افسانه ای موسی و اوج نیایش مسیح بنگرد، علی را ببیند! در علی نمودی و شباهتی از مسیح وجود دارد!احمد خود کیمیابود؛ کیمیا شناسی مثل عبدالمطلب گفته بود:
او نمی ماند به ما گرچه ز ماست
ما همه مسّیم و احمد کیمیاست.
عبدالله بن عباس که به حکیم و خردمند امت-حِبر امت- مشهور بود و به ترجمان القرآن معروف، هنگامی که از او پرسیدند، دانش تو در نسبت با دانش علی چگونه است؟ گته بود: قطره ای در برابر اقیانوسی!
علی در دستان محمد طلا نشد، کیمیا شد! معجزه الهی و آسمانی پیامبر اسلام محمد مصطفی در قالب پرداختِ واژه ها قرآن کریم است و در قواره سامان و ساختِ انسان تمام علی مرتضی!
در این نوشته-کیمیای کلمه- کوشیده ام، بازتاب پرتو شخصیت و منش و سخن و سلوک علی را از زبان پیامبر و خاندان او، معاصران او، دوستان و دشمنان او جستجو کنم و نیز دلشدگانی مثل ابن سینا و فردوسی و مولوی و صدرالمتالهین و اقبال لاهوری و جرج جرداق که پس از گذار سال ها و سده ها و حتا گذار بیش از هزاره ، بی تاب نام و یاد و حضور الهام بخش و زندگی ساز علی مرتضی بوده اند. و البته کاروان در کاروان دلشدگانی که به سوی هستی روانه اند و از پی نسل ها خواهند آمد و از علی سخن خواهند گفت.
معاصران علی از او چه تصویری داشتند؟ این نکته و یا رویکرد هنگامی به ذهنم رسید که کتاب عیسی پسر انسان را می خواندم و به پارسی بر می گرداندم.
جبران خلیل جبران در کتاب عیسی پسر انسان، مسیح را در کانون آینه خانه ای قرار داده است. ما شاهد تابش و بازتاب تصویر مسیح در آینه های متفاوتیم. آینه مریم مادر مسیح، مریم مجدلیه، یحیای تعمید دهنده، یوحنای عاشق،حواریون، حکیم پارسی، پیلاطس، قیافا و شبانی از جنوب لبنان، رومانوس شاعر یونانی…
جبران از زاویه دید هفتاد و دو نفر، در هفتاد و نُه بخش به مسیح نگریسته است. کارنامه او بسی درخشنده و بهت انگیزست. مسیحی که شما از زاویه دید همروزگاران او و در کارگاه اندیشه و هنر و سخن جبران که به خون رنگی از شعر داده است؛ مسیح دیگری را مشاهده می کنیم. گرم و زنده، شورآفرین و عمیق، فروتن مثل خاک و گرم مثل آفتاب و زلال مثل باران سپیده دم بهاری، در مرغزار دیلم و طَرْفِ سپید رود!
این سخن پیامبر اسلام که ابی رافع روایت کرده است، در ذهنم می درخشید :
« ای علی! در تو شباهت و نمودی از عیسی پسر مریم وجود دارد. اگر گمان نمی بردم که گروهی، همانند همانانی از پیروان عیسی، که در شناخت او به مبالغه و گمراهی افتادند، گمراه نمی شدند، سخنانی در باره ات به زبان می آوردم که مردمان از خاک پایت برکت و میمنت بجویند!»
به گمانم شبیه ترین وجه وجودی و هویتی علی نسبت به مسیح این است که علی را هم مانند مسیح می توان کلمة الله خواند. او اگر کلمه خداوند نبود اینگونه به کیمیای کلمه دست نمی یافت. بدیهی ست کسی که کلمه خداوند می شود، کیمیاگری کیمیا سازست. به تعبیر جلال الدین محمد بلخی: کیمیای ِ کیمیایِ کیمیاست!
کیمیاگری که کیمیای وجود یاران همروزگار خویش، فرزندان، فاطمه و فریادی که همام از سخن او از نهاد جان بر آورد، تا سرمستی و بی تابی ابن سینا و فردوسی و مولوی و صدرالمتالهین و اقبال لاهوری…تا جرج جرداق مسیحی! این کیمیای کلمه و روح علی ست که پس از صدها و هزاره ها جان ها را تکان می دهد و می شوراند. او به قله کیمیا یعنی خرد ناب، یعنی فهم خداوند رسیده بود، فهم خداوند کیمیای کیمیاست.
کسی که خرد و فهم و اندیشه الهی پیدا می کند، خود الاهی میشود. مثل لعل سرشار و متلالو از آفتاب می شود. او دیگر سنگ نیست، تکه ای از آفتاب است!
همچو سنگی کو شود کُلّ لعل ناب
پر شود او از صفات آفتاب
علی لعل ناب کلمه توحید و کیمیای وجود انسانی ست که در منظر و نظر خداوند، بالیده است.
کیمیای کلمه، کوشش متواضعانه ای ست، نگاهی از سر دلدادگی و حیرت به قله با شکوهی که نگاه را مست و قلب را شعله ور و چشم را به اشک می نشاند. بر آستان جانانه او که تحقق کلمه توحید در جهان جان انسان است، سر می نهیم تا:
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد!
***********
روزنامه اطلاعات، پنجشنبه ۳۱ خرداد

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)