داستان های حاج آخوند، قربانی کردن اسماعیل ( بخش یکم)

آذرماه سال ۱۳۵۰، کلاس یازدهم بودم. بهرام آزاد یکی از هم کلاسی هایمان در درس ادبیات کنفرانس داشت. آن روز ها می گفتیم کنفرانس! این واژه اهمیت و ابّهت خاصی داشت! درس تاریخ آقای سماواتی دبیر تاریخمان تماما به کنفرانس می گذشت. ایشان همیشه دفتر بزرگی به قطع کاغذ امتحانی با چند پوشه همراهش بود و به حساب و کتابا می رسید. می گفتند مرغداری دارد و مشهور به جمشید مرغی ست و سر کلاس به حسابای مرغداری می رسد. آقای ذبیحی بر عکس با چشمان هوشمند و نظم خاصش، به کنفرانس گوش می داد. موضوع صحبت را به بحث می گذاشت. هر یک از ما نظر خودمان را مطرح می کردیم. موضوع بحث متنوع بود. مثلا یک بار منصور که اتفاقا فامیلش مهاجرانی بود و چشمان آبی فیروزه ای داشت و موهای طلایی و عینک دسته نقره ای؛ کتاب داستان ماهی سیاه کوجولو نوشته صمد بهرنگی را سر کلاس از اول تا آخر خواند. سعی می کرد صدای ماهی سیاه کوچولو و مرغ ماهیخوار را متفاوت ادا کند. در واقع اجرای تئاتر تکنفره بود. در باره داستان بحث کردیم. منصور تحت تاثیر برادرانش چپ و بلکه مارکسیست بود. به من کتاب می داد، کتاب مادر ماکسیم گورکی را منصور همان سال به من داد، کتاب جلد کبود داشت و طرح سیاه قلم مادر روی جلد بود.
بهرام آزاد، داستان قربانی کردن اسماعیل توسط ابراهیم را با داستان رستم و سهراب شاهنامه مقایسه کرد. حرف اصلی اش این بود که
چرا خداوند چنان دستوری داده است؟ گفت دستور سربریدن پسر توسط پدر امری غریب و نامفهوم است. گفت اگر بچه های مذهبی کلاس می توانند پاسخ بدهند! چند تا از بچه ها هم به من نگاه کردند!
صحبت یا کنفرانس بهرام که تمام شد. بچه ها هر کدام نکته ای گفتند. من ساکت بودم. آقای ذبیحی گفت: شما نظری ندارید؟ گفتم، اگر اجازه بدهید، منهم در این باره کنفرانس بدهم! نمی توانم نظرم را بدون مقدمه لازم و فرصت کافی مطرح کنم. آقای ذبیحی گفت، یعنی الان هیچ نکته ای به نظرت نمی رسد!؟
بی درنگ حاج آخوند یادم آمد، یک وقتی بحث قربانی را به مناسبت ایام حج در مسجد مهاجران مطرح کرد. این بیت حافظ را در تبیین یا توجیه عمل قربانی خواند:
به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
گفتم، به نظر می رسد همان تقابلی که در میان دو مقوله « خون » و
« سجاده » وجود دارد. در قربانی کردن فرزند هم دیده می شود. نسبت بین قربانی کننده و قربانی شونده. آقای ذبیحی سکوت کرد، گفت هفته آینده مناسبه؟ گفتم نه! سه هفته دیگر مناسب تره! خندید و قبول کرد. کلاس که تمام شد، دوستان بهرام کُرکُری خواندند که شنیدی خدا گفت، برو فرزندت را قربانی کن! بعد از کلاس دوستان آزاد همچنان نکته می پراندند و ما را دست می انداختند.
ـ بابا این چه خداییه میگه سر پسرت را ببر! مگه بچه آدم جوجه خروسه! تراب از من پرسید: ببینم، قبل از اسلام هم بسم الله رحمان رحیم بود! ابراهیم وقتی می خواست سر پسرش را ببرد، بسم الله گفت یا نه!؟ خب خدای رحمان و رحیم دستور داده سر پسر را ببر. ما که چنین خدایی نخواستیم! سکوت کردم. واقعیت این بود که موضوع برایم روشن نبود. دست انداختن بچه ها، گویی پرسش را تا ژرفای ذهنم فرو می برد. جنگی توی ذهنم بر پا شده بود. چرا خداوند متعال به ابراهیم دستور داد تا سر پسر جوانش را ببرد!؟ تصور چنین صحنه ای تکان دهنده بود. چه بر سر ابراهیم و اسماعیل یا اسحاق آمده است؟
از دبیرستان پهلوی که بیرون آمدم. برای شبکاری به کارگاه پرداخت فرش برادران محمدی می رفتم. توی بازار اراک، از کتابفروشی سعدی که البته بیشتر لوازم التحریر فروشی بود، یک دفترچه صد برگ کاهی جیبی با جلد آبی لاجوردی خریدم . با خودم می گفتم همه نکات مربوط به قربانی شدن اسماعیل را در دفتر می نویسم. اول تمام پرسش هایی که به ذهنم می رسد. قسمت بعدی پاسخ ها، قسمت سوم، نتیجه گیری و جمع بندی و تنظیم بحث. می توانم در مدت سه هفته برای سخنرانی آماده شوم!؟
موضوع در کتاب مقدس ( تورات) و قرآن و مثنوی مطرح شده بود. حافظه دوران جوانی مثل تیغ برّا و زنده بود. نشانه ها و تصویری از هر سه کتاب در ذهنم تداعی می شد. ابراهیم را می دیدم که دست پسرش را گرفته و توی بیابان او را برای قربانی شدن می برد. تحملش دشوار بود! چگونه ابراهیم در چشمان اسماعیل نگاه کرده بود! مگر می شود!؟
می بایست به کتاب ها مراجعه کنم. کتاب ها را در خانه داشتم! در خانه مان، پدرم برایم کمدی درست کرده بود که در نداشت و با تخته های گچ طبقه بندی کرده بود. پنج طبقه داشت. من هم کتاب هایم را در پنج ردیف چیده بودم. کتاب های سنگین مثل معجم المفهرس قرآن مجید با قطع رحلی، نهج البلاغه ، تاریخ طبری، شاهنامه، مثنوی، کلیات سعدی و مفاتیح الجنان در طبقه پائین کمد بود. خانه مان از خشت و گِل ساخته شده بود، دیوار ها پهن بود؛ تا توان تحمل تیرهای چوبی را از هر دو سو داشته باشد. خانه مان زمستان ها دیر سرد می شد و تابستان ها خنک بود. کمد کتابم حسابی جا دار بود.
پیش از غروب آفتاب عمو نبی با جهان خانم به خانه مان آمدند. جهان خانم بیمار بود. پیش دکتر الهی رفته بودند. می گفتند پیش حکیم بوده اند. زن عمویم شال پشمی نخودی رنگی دور کمرش بسته بود، بال های چادر چیتش را روی سینه گره زده بود. برایمان پنیر و کره و نان شیر و شیره انگور آورده بودند. احوال حاج آخوند را پرسیدم. عمو نبی گفت، حاج آخوند مهمان دارد. دو نفر روحانی، یکی سید و دیگری شیخ به دیدنش آمده اند. روحانی سید هشتاد سالی شیرین دارد. اما چشم خدا بهش باشد که هست! سرِ دست و چارچوب بدنش استوار است. بعد از ظهرا با اسب حاج آخوند در چما تاخت می زند! دیروز با اسب بالای تپه مارون رفته بود. هر دو نفرشان اصفهانی هستند.
کنجکاو شده بودم. کی هستند؟ آیا در بحث قربانی اسماعیل می توانند کمک کنند! جمعه بعد از ظهر همراه عمویم و جهان خانم به مهاجران رفتم و قید دبیرستان را زدم!
رابطه ام با رئیس دبیرستان آقای خلیل داعی و ناظم آقای هرمز انصاری و معاون آقای هوشنگ حقیقی عالی بود! می دانستم وقتی برایشان غیبت یک روزه ام را توضیح بدهم و راستش را بگویم، خواهند پذیرفت! ذهنم در گیر و دار مساله یا موضوع قربانی کردن اسماعیل بود. بی قرار شده بودم.
به خودم تسلا می دادم. مگر حاج آخوند نگفت، برخی پرسش ها پرسش های تمام عمرند! کار یک سال و دو سال و دهسال نیست. شاید داستان قربانی هم از همان داستان ها باشد. بسیار خوب یعنی قابل فهم من نیست یا اصلا قابل فهم نیست!؟ مطلقا قابل فهم نیست یا بخش هایی از آن مفهوم است؟ چرا پیشقدم شدم در این باره سر کلاس درس ادبیات کنفرانس بدهم. یعنی عجله کردم؟ عجب کاری کردم! نمی شود هم بگویم کنفرانس نمی دهم! ذهنم آرام نمی گرفت.
نزدیک غروب جمعه پنجم آذر ماه بود که به مهاجران رسیدیم. من مستقیم رفتم، مسجد. عمویم گفت، تا خانه همراه جهان خانم می رود و برای نماز به مسجد می آید. عمو نبی بقچه جهان خانم را پشت سر انداخته بود. گره درشت بقچه در پنجه دست راستش بود که بر شانه تکیه داده بود.
حاج آخوند و هر دو مهمانش در محراب مسجد نشسته بودند. روحانی سیدی که لاغر و بلند قامت بود. روی سجاده حاج آخوند نشسته بود. بال تحت الحنک عمامه اش را باز کرده و بر روی شانه انداخته بود. یعنی او نماز جماعت می خواند؟ حاج آخوند و روحانی دیگری که اندکی از حاج آخوند جوان تر می زد، دو زانو کنار سجاده نشسته بودند. نزدیک رفتم و سلام کردم. حاج آخوند از جایش بلند شد و مرا در آغوش گرفت. پیشانی ام را بوسید! روحانی سید و شیخ هم از جایشان بلند شدند. خجالت کشیدم. حاج آخوند مرا معرفی کرد. روحانی سید را به عنوان استاد خودش در مدرسه نیماورد اصفهان معرفی کرد. ایشان آقای درچه ای هستند. نزد ایشان منظومه و الاهیات شفا خوانده ام. فرد دیگر فامیلش آقای شفیعی بود. با چشمانی فراخ و گیرا ، شبیه چشمان علامه طباطبایی. که شهریور ماه همان سال به خانه اش رفته بودیم. هر دو با محبت با من احوالپرسی کردند.
حاج آخوند گفت: سید بی هنگام به مارون آمدی!؟ البته خانه خودت است! خانه پدری شما همین جاست.
گفتم، قرار است در دبیرستان در باره قربانی شدن اسماعیل کنفرانس بدهم. آمدم با شما مشورت کنم!
موضوع از این آسان تر پیدا نکردی!؟
یکی از دانش آموزان کلاس داستان قربانی شدن اسماعیل را با داستان رستم و سهراب مقایسه کرد. داستان قربانی و فرمان خداوند را مسخره کرد.حاج اخوند گفت:
مسخره که نکرده، باورش برایش سخت بوده، اشکال های خودش را گفته. مگر حضرت ابراهیم از خداوند نپرسید چگونه مرده ها را زنده می کنی؟ وقتی برای ابراهیم خلیل، مساله معاد و قیامت مسأله بوده است. حق جوانان همکلاسی توست که در باره موضوع قربانی تردید و یا تشکیک کنند. از طرفی مسخره کردن می تواند برای ما، که مسخره مان می کنند، موجب توجه به خداوند و خالص شدن نیت مان شود. از سوی دیگر اگر مسخره کنندگان یا به تعبیر قرآن مجید این شیوه، ملکه شان شود، یک روزی در میانه میدان استهزاء کرفتار می شوند! و حاق بهم ما کانوا به یستهزئون!
جوانند نبایست به دل بگیری یا آزرده شوی.
ما باید در حل مساله بکوشیم. خودمان را گرفتار نحوه طرح مساله نکنیم. قرآن می گوید، از لغو پرهیز کنید. دیده اید، قصاب ها چگونه چندر پندر گوشت را جدا می کنند و به اصل گوشت توجه می کنند. در هر بحثی و در سخن هر گوینده ای ممکن است، اضافاتی وجود داشته باشد. ما بایست به اصل مطلب توجه کنیم که: التوحید اسقاط الاضافات!
خوب است بعد از نماز عشاء شما هم به خانه ما بیایی در این باره صحبت می کنیم. یادم هست یکبار در باره نظریه ابن عربی در اصفهان با آقای درچه ای صحبت کردیم. در مدرسه چهارباغ در درس فصوص الحکم این بحث پیش آمد. با حاج آقا رحیم ارباب هم در باره نظریه ابن عربی صحبت کردیم.
نمی دانستم ابن عربی در باره قربانی چه نظری دارد.
شام شیربرنج بود و نیز پیاله ای ماست چکیده. نان تازه بود. مثل همیشه در خانه های مهاجران، هر روز نان پخته می شد. آقای درچه ای کنار سماور نشسته بود! در ذهنم گذشت انگار او در مسجد و خانه جای حاج آخوند می نشیند. بعدا دلیلش را توضیح داد. گفت: از حاج آخوند خواستم که من در خانه چای بریزم و خدمت کنم. حاج آخوند هم گفت بسیار خوب! پس نماز جماعت و منبر هم با شما! قرار شد شب های جمعه، سه هفته ای که ما مهمان حاج آخوند هستیم. آقای شفیعی منبر برود، من نماز بخوانم و در خانه خدمت کنم. برایم شربت انگور ریخت! پیاله سفالی کوچکی شیره انگور غلیظ ( ما می گفتیم خَسّ ) کنار سینی شیربرنج بود.
سفره را با کمک محسن پسر حاج آخوند و داماد عمونبی، جمع کردیم. آقای درچه ای همان طور که مشغول ریختن چای بود، گفت. به نظرم شما وقتی دیدی همکلاسیت نسبت به ابراهیم خلیل، اهانت آمیز صحبت کرده و به خداوند هم تعریض داشته، غیرتت گل کرده و گفته ای می خواهی در این باره صحبت کنی! همین طورست!؟
بله!
یعنی بدون این که موضوع برایت روشن باشد، قول داده ای که صحبت کنی؟
بله!
بسیار خب! اگر موضوع برایت روشن نشد و در پرده ابهام ماندی، چه می کنی!؟
نمی دانم! اما می دانم که خداوند دستور ظالمانه نمی دهد و بر خلاف عدل و رحمت و لطف عمل نمی کند. خداوند عزیزِحکیمِ علیمِ لطیفِ رحمانِ رحیم است.اگر هم صورت عملی به نظر ما، شبه ناک و ظلم نماست، واقعیت و باطن امر حتما چیز دیگری ست. چنان که دستور به قربانی کردن اسماعیل هم یک آزمون بود و نه یک عمل که منجر به کشتن اسماعیل بشود.
اما خداوند دستور قربانی کردن اسماعیل را نداده بود! ابراهیم در خواب دید که دارد پسرش را قربانی می کند. فهم یا تعبیر یا تاویل ابراهیم از خوابش این بود که پسرش را قربانی کند. شما که با قرآن مجید آشنا هستید،در آیه ای دیده اید که خداوند مستقیما چنین دستوری داده باشد؟
نمی دانم!
اشکال ابن عربی هم همین است. می گوید ابراهیم نتوانست خواب خود را درست تعبیر کند و تصمیم به قربانی کردن اسحاق گرفت. می دانی که در منابع حدیثی و تاریخی و حتا ادبی ما هم از اسحاق و هم اسماعیل به عنوان قربانی یاد شده است. البته به نظر من اسماعیل به دلایلی مرجح است.
حاج آخوند گفت، خوب است دلیل یا دلایل تان را بگوئید. آقای درچه ای مکث کرد به من نگاه کرد و گفت. حق با شماست. شاید همین دلایل ترجیح اسماعیل بر اسحاق خود بخشی از حلّ مساله باشد. اما دلایل:
یکم: از سیاق ایات متوجه می شویم که پس از آزمون قربانی، اسحاق متولد شد. گویی اسحاق هدیه ای از خداوند به مناسبت توفیق ابراهیم در آزمون قربانی بود.
دوم: اسحاق کوچکتر از اسماعیل است. او پسر ساره است که در پیرسالی، در نود سالگی اسحاق را به دنیا آورد. در حالی که اسماعیل فرزند هاجر، کنیز جوان ساره بود. در قرآن مجید در تمامی مواردی که نام اسماعیل و اسحاق در کنار هم ذکر شده است، اسماعیل مقدم است.
سوم: اسماعیل به روایت قرآن مجید در ساختِ خانه کعبه همراه و همدل با ابراهیم بود. فعل هایی که در آیات مربوط به ساخت خانه کعبه استفاده شده است. افعال تثنیه است. ابراهیم و اسماعیل؛ در این مورد قرآن مجید تصریح کرده است. مانند فعل « طهّرا » در این آیه سوره بقره :
وَعَهِدْنَا إِلَىٰ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ

آقای درچه ای قرآن را از توی تاقچه بر داشت. پوشش مخمل سبز قرآن را تا کرد. ورق زد.

اینجاست. آیه ۱۲۷ و ۱۲۸ سوره بقره، خوب توجه بفرمایید. قرآن را به طرف من گرفت. شما بخوان! خواندم :

وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا ۖ إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴿١٢٧﴾ رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَا ۖ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴿١٢٨﴾
در این آیات ده قرینه برای همراهی ابراهیم و اسماعیل وجود دارد. نام هر دو در طلیعه آیه ذکر شده است. واژه مسلمین که تثنیه است به هر دو بر می کردد. ضمیر جمع نا هم هشت بار تکرار شده است.
قرینه یازدهم، در سوره صافات اشاره ای به همراهی و معیت اسماعیل با ابراهیم شده است. فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ٱلسَّعْيَ. اگر سعی را به عنوان سنت سعی در مراسم حج بگیریم. این معیت لطافت بیشتری پیدا می کند.به نظرم این برداشت با سیاق آیات همخوان است.
قرینه دوازدهم: در قرآن مجید صفت « حلیم » برای ابراهیم و اسماعیل به کار برده شده است. هیچ پیامبر دیگری با این صفت ستوده نشده است.
قرینه سیزدهم: وقتی ابراهیم و اسماعیل می پذیرند که رویای قربانی شدن اسماعیل تحقق یابد؛ در سوره صافات تعبیر « اَسْلَما» هر دو تسلیم شدند، به كار رفته است. در يك كلام شاهد همراهي و معيّت اسماعيل با ابراهيم در تمامي موارد ساخت كعبه، سامان معنوی
حج و ماجرای قربانی هستیم.
چهارم: ابراهيم و اسماعيل نه تنها در ساختمان و صورت كعبه مشاركت
چهارم: ابراهيم و اسماعيل نه تنها در ساختمان و صورت كعبه مشاركت داشتند، بلكه در ساخت حج به عنوان يك سنت عبادی ممتاز نقش داشته و دارند. قربانی در واقع نقطه اوج مراسم حج است. انسان نفس خویش را قربانی می کند و پس از ان به طواف خانه خدا می رود. او در برون نفس خود را کشته است، دیگر به او ندا داده نمی شود ، « که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی!؟» سه روز در مراسم حج، روز ترویه، روز عرفه و روز قربانی، متکی بر داستان قربانی شدن اسماعیل شکل گرفته است. روز ترویه، وقتی ست که ابراهیم رویایش را می بیند. روز عرفه مطمئن می شود که می بایست اسماعیل را قربانی کند. روز قربانی، عید قربان روزی است که گوسفندی را به جای اسماعیل قربانی می کند.
به عبارت دیگر، ابراهیم و اسماعیل در ساخت صورت و معنای حج نقش تعیین کننده و موسس دارند.

پنجم: شاید حاج آخوند یادشان باشد. این نکته را شیخ اسدالله ایزد گشسب استاد حكمت و عرفان برايمان توضيح داد. او از میرزا جهانگیر خان قشقائی نقل می کرد. نام اسحاق، به معنای خوشرو و خندان ست. نام اسماعیل، یعنی کسی که به خداوند
گوش می کند،« سَمِعَ الله » البته می توان به شکل مصدری هم خواند « سَمْعُ الله » قربانی شدن نسبت نزدیکی به شنیدن پیام خداوند و شنوایی اسماعیل دارد. در تورات به اين موضوع اشاره شده است كه خداوند سخن جوان، يعني اسماعيل را شنید.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

داستان های حاج آخوند، برو از بهر او چشمی دگر جو! ( بخش چهارم )

وقتی ما به گلشن راز شبستری راه پیدا می کنیم که چشم دیگری پیدا کنیم! به عبارت دیگر، گلشن راز را می خوانیم تا دریابیم که نیاز به چشم دیگر داریم. وقتی چشم دیگر پیدا کنیم، بدیهی ست که گلشن راز و همه معارف الهی را بهتر می شناسیم و می فهمیم. همان که از زبان حافظ به « دیده جان بین » تعبیر شده است.
جای ما، موقعیت انسان در نظام هستی کجاست؟ دیده اید گاهی ما از یکدیگر می پرسیم کجایی هستی!؟ پرسش مهمی است. از کجا آمده ایم و به کجا می رویم؟ به قول قرآن مجید: این تذهبون!؟
این که توصیه شده است، در شب قدر انسان به برنامه زندگی معنوی خود بپردازد. یعنی به این پرسش ها پاسخ بگوید و جای خود را در نظام هستی پیدا کند.
ما خانه مان را در محله مان، یا مسجد محله را با چشم سر پیدا می کنیم. مثلا وارد خانه همسایه نمی شویم. خانه مان آشناست. نشانه هایی دارد. وقتی می خواهیم خودمان را پیدا کنیم. ببینیم جان ما چه رنگی است؟ ما کجا هستیم؟ بایست با چشم دل و بصیرت، به مقصد برسیم.
می دانید شبستری انسان را در کجای هستی و کجایی معرفی می کند؟
می گوید انسان « چشم هستی » ست. « نسخه الهی » است. این دو مفهوم بسیار اهمیت دارد. این دو مفهوم البته مکمل یکدیگرند.
خوب است به عنوان مقدمه این بحث، به تمایز میان دو واژه اشاره کنم. نشانه یا آیه و نیز نسخه یا نمونه. این تمایز، موحب فهم روشنتر ما خواهد شد.
اين نكته هم لطيف است كه شبستری، قدرت تمييز را در كنار عقل مطرح كرده است. در دیباچه گلشن راز این تعبیر را داشت، که:
در آدم شد پدید این عقل و تمییز
که تا دانست از آن اصل همه چیز
مهمترین ویژگی یا دستاورد خرد، تمییز و شناخت تمایز بین پدیده هاست. با چشم سر بین پدیده های مادی را تمییز می دهیم. با بصیرت، تمایز بین مفاهیم و در راس همه بین بد و خوب ، قائل می شویم. در مرتبه بعدی هم تمایز بین بد و برتر و خوب و خوب تر.
با چشم دیگر کدام تمایز را در کجا و بین چه اموری قائل می شویم؟ در آن مرتبت تمایزی وجود ندارد!
من و ما و تو و او هست یک چیز
که در وحدت نباشد هیچ تمییز
در واقع سالک، رونده یا انسان به منزلتی می رسد که ورای دین و عقل است. در آن جا تمایزی وجود ندارد. همین مضمون را شبستری در بیت های ۶۹۸ و بعد ان به صراحت بیان کرده است:
خوشا آن دم که ما بی خویش باشیم
غنّی مطلق و درویش باشیم
نه دین نه عقل نه تقوا نه ادراک
فتاده مست و حیران بر سر خاک
بهشت و حور و خلد اینجا چه سنجد
که بیگانه در آن خلوت نگنجد
شاید با مثالی بتوانم این مفهوم بسیار پر لطف و زیبا را روشن کنم. ببینید، در خارج از خانه کعبه ما هر کدام به سویی می ایستیم و سمت خانه کعبه نماز می خوانیم. حال اگر توفیق نماز خواندن در درون خانه کعبه را پیدا کنیم؟ در آنجا به هر سمت و سو بایستیم، قبله است. البته در حقیقت هستی و معنای دقیق، کدام سمت جان و جهان است که قبله نیست!؟
می خواهم به این نکته اشاره کنم که می تواند در فهم گلشن راز به ما کمک کند، به ویژه دوستان جوانمان. هزار بیت گلشن راز، مثل یک اینه خانه است، شعاع آینه ها بر یکدیگر می افتد. منظورم از شعاع آینه مفاهیم است. به عنوان نمونه همین واژه تمییز، در گلشن راز، شبستری چهار بار از این واژه استفاده کرده است. شماره های بیت ها را برایتان می گویم. حاج آخوند، دفتر چه کوچکی که در کف دستش جای گرفت، از جیب قبایش بیرون آورد.
ورق زد. بله اینجاست ، من در دوره طلبگی ام در اصفهان وقتی منظومه و گلشن راز می خواندم.استاد ما جلال همایی بود. اکنون از اساتید به نام دانشگاه تهران است. در مدرسه نیماورد، حجره داشت. می گفتند قبلا در حجره تابوتی معروف ، سال ها به سر برده بود. ما صبح زود جمعه پیش از طلوع افتاب به حجره آقای همایی می رفتیم. بالا بلند و خوش سیما و بسیار با وقار. سال ۱۳۱۷، گلشن راز را پیش ایشان خواندیم. ما دو نفر شاگرد بودیم. آقای همایی دروس عالی را می خواند و تدریس می کرد.
ایشان سه نکته مهم به ما گفت: اول این که دفترچه یادداشت داشته باشید و به حافظه اعتماد نکتید. تاریخ هر جلسه را در گوشه دفتر بنویسید. بعدا که همین یادداشت ها را می خوانید، نشانه های ردّ عمر سپری شده را می بینید. عبرت آموز است. نکته دوم: بهترین تفسیر هر متن خود متن است! قرآن با قرآن تفسیر می شود. حدیث با حدیث ، مثنوی و حافظ با مثنوی و حافظ، بهترین تفسیر گلشن راز هم خود گلشن راز است. در واقع کتاب مثل یک آینه خانه است و هر بیتی آینه ای. نخست بایست واژه های اصلی را شناسایی کنید. این واژه ها مثل ستارگان اسمان یا چراغ های روشن کننده راهند. این دفترچه را من از همان روزگار دارم. ده تا دفترچه از بازار اصفهان خریدم به یک قرآن! فروشنده دکان کوجکی داشت. صحافی می کرد. دفترچه ها را هم خودش درست می کرد. ببینید، دفتر چه اسطقس دارد. مثل نان خانگی است!
دوستان طلبه دفترچه را از حاج آخوند گرفتند نگاه کنند. من پیش ازین دفترچه را دیده بودم. با قلم فرانسه و جوهر آبی نوشته شده بود. اصل کلمه کلیدی، به خط نسخ بسیار زیبا و توضیحات به خط شکسته خوشخوان بود. سمت راست، صفحه راست و سمت چپ صفحه چپ با دقت و ظرافت با مداد قرمز خطی طولی کشیده شده بود. میانه بالای صفحه همین خط عرضی کشیده شده بود. بالای خط، نوشته شده بود، گلشن راز، بیت و شماره بیت. پائین خط موضوع بحث، مثلا انسان یا تفکر، نبوت یا ولایت.
حاج اخوند گفت، گاهی چگونه رفتن به اندازه راه اهمیت پیدا می کند. روش اهمیتش کمتر از راه نیست!
آقای واعظی پرسید و اما نکته سوم!؟
بله، بسیار نکته باهمیتی ست. می دانید در سال ۱۳۱۷، سال پرماجرای پرگیروداری بود.محمود جم نخست وزیر بود. طرح مبارزه با حجاب سه سالی از ان می گذشت. علمای دین هم در معرض فشار و تهدید بودند. یکی از طلبه های مدرسه صدر را، آجان ها کتک زده بودند و با قیچی قبایش را از بالای زانو کوتاه کرده بودند. روسری از سر زنان می کشیدند. کتک می زدند. اهانت می کردند، در حالی که در ترکیهو در زمان آتاتورک، بی حجابی ازاد بود، نه این که مزاحم زنان با حجاب در کوچه و بازار بشوند. آقای همایی برای ما شعری از امام شافعی را خواند. تمام شعر را از حفظ خواند. در همین دفترچه من یادداشت کرده ام. پیام شعر این بود که فراز و فرود زمانه و کشاکش روزگار، زمانه عسرت، شبگار! ما را از درس و بحث باز ندارد.
دَعِ الاَیّامَ تَفْعَلَ ما تَشاءُ
و طِبْ نَفْسا اذا حَکَمَ القَضاءُ
و لا تَجْزَعْ لحادثةِ اللَيالي
فما لحوادثِ الدنيا بَقاءُ
همان هم بود و شد! رضا خان باقی نماند. او را از ایران، بیرون کردند. در جزیره ای در افریقا، حبسش کردند، دقمرگ شد. سه نکته آقای همایی به عنوان روش درس خواندن، بسیار مهم و بلکه تعیین کننده در درس و بحثم بود. نجف هم که رفتم. هشت دفترچه درس و بحث های خوانده در اصفهان همراهم بود! در مدت درس در نجف هم حدود ده دفترچه یادداشت کردم. این مثل را شنیده اید:
کُلُّ علمٍ لیس فی القِرطاسِ ضاع!
هر دانشی اگر، نوشته و ضبط نشود، تباه می شود. گم می شود. غبار زمانه آن را می پوشاند.
بحث مان بر سر نشانه و نسخه و موقعیت انسان در هستی بود. رشته بحث را من گم نکرده ام. البته استاد گره زدن و باز کردن سررشته های سخن آقای صدر اراکی واعظ مشهور شهر شماست! گاه من شمرده ام، در یک منبر، قصه در قصه، تا هفت قصه گفته است و بعد این کلاف هفت لایه را لایه لایه باز کرده و سخن را به سرانجام خود رسانده و آه از نهاد مستمع هوشیار برآورده است!
نسخه و نشانه، با هم متفاوت اند. نشانه در واقع یک برق توجه است، مثلا به کسی نشانی خانه مان را می دهیم، می گوییم، تیر چراغ برق سر کوچه ماست. اما نسخه نقشه خانه ماست.
همه پدیده های آفرینش، از قطره باران تا شعله آتش تا ذرّه خاک تا نسیم صبا، تا خورشید و ماه و ستارگان و دریاها و ماهی ها و نهنگ ها، همه نشانه اند. اما انسان نسخه است.
انسان می تواند با دو بال عقل و عشق پرواز کند . می توان در وجود و حضور او، اسماء و صفات الهی را دید. شمس الدین محمد لاهیجی شارح گلشن راز، شعر می گفت و به اسیری تخلص می کرد. غزلی از اسیری در شرح گلشن ذکر شده است. خیلی خوب مفهوم نسخه الهی را تبیین کرده است:
ما حاوی سرّ کن فکانیم
ما نسخه جامع جهانیم
این جمله جهان مثال جسم است
ما جان جهان و جان جانیم
ماییم محیط هر دو عالم
بنگر که چه بحر بی کرانیم
تعبیر بسیار مشهوری در سِفر پیدایش آمده است ، خداوند انسان را شبیه صورت خویش آفرید، روشن ترین تبیین نسخه الهی است. دیده جان بین، یعنی دیده ای که انسان می بیند و می یابد که نسخه الهی است. دانستن یا فهمیدن نسخه الهی یک چیز است و دیدن و یافتن آن چیزی دیگر. سخن از فرا زمان و فرا مکان یک چیز است و مثل زید به روایت مولوی در مثنوی در فرا مکان و فرا زمان را دیدن و یافتن و در آن موقعیت زندگی کردن چیز دیگر.
گفت تشنه بوده ام من روزها
شب نخفتستم ز اشک و سوزها
که از آنسو جمله ملت یکی ست
صدهزاران سال و یک ساعت یکی ست
ما در این کشاکش روزگار، فوران آرزوهای این جهانی و نفسانی، توفان آز و حسد خودمان را گم می کنیم. شیرین در خسرو و شیرین نظامی به خسرو اندرز می دهد که:
دلت بسیار گم می گردد از راه
در او زنگی بباید بستن از آه!
این زنگ آه را می گوید در درون دلت ببند! صدای زنگی که در درون در کوچه باغای جان می پیچد. گلشن راز مثل همان زنگ است. به ما می گوید، که دیده دیگری پیدا کن تا ببینی که جان جهان و جهان جانی.
حاج آخوند نفسی تازه کرد. گفت: مرا ببخشید، روستايی ها معمولا این قدر پرحرف نیستند. لطف شما ها به خصوص سرور عزیزمان آیت الله نصیرالاسلام مرا بر سر شوق آورد. صدای اذان نماز مغرب بلند شد و در فضای مدرسه و حجره پیچید.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

داستان های حاج آخوند، برو از بهر او چشمی دگر جو! ( بخش سوم)


ساعت چهار بعد از ظهر روز شنبه، ۲۳ مرداد ماه ۱۳۵۰ در حجره آقای واعظی جمع شدیم. آیت الله نصیرالاسلام قبل از طلبه ها آمده بود. ایشان و حاج اخوند و آقای واعظی داشتند سه نفری صحبت می کردند. صحبتشان در باره گلشن راز نبود. بحث اصولی بود. در باره التسامح في الادلة السنن…مخاطب آيت الله نصيرالاسلام آقای واعظی بود. به نظرم رسید که ايشان موضوع را مطرح كرده بود. حاج آخوند دو زانو نشسته بود. به ديوار تكيه نزده بود! نگاهش به گلیم نخی یزدی کف حجره بود. گلیم نقش گره داشت. در شتشو رنگ داده بود. آیت الله نصیرالاسلام گفت، برویم بر سر بحث چشم دیگر گلشن راز!
بحث اصلی گر دُر و مرجان بود
آن دگر باشد که بحث جان بود!
اصولی را اصلی خواندم تا وزن شعر محفوظ بماند و سهم من هم در مشارکت با ملای روم رعایت شود! مولانا هم از این شرینکاری ها بسیار دارد!
حاج آخوند گفت: شیخ محمود شبستری، پس از این که بحث چشم دیگر را مطرح کرد، در پاسخ به پرسش دوم:
کدامین فکر ما را شرط راه است
چرا گه طاعت ، گاهی گناه است
در اینجا دوستان جوان ما حتما به این نکته توجه دارند که گناه در این بیت که در واقع از پرسنده است، ُگناه فقهی و شرعی نیست. بلکه گناه در مراتب و مراحل سلوک و کمال است. مثل این بیت مشهور که می گوید:
وَ اِنْ قُلتَ ما ذَنْبی الیک اجبتنی
وُجودُکَ ذَنبٌ لا یُقاسُ بِه ذَنبٌ
در تفسیر مشهور و منسوب به ابن عربی در ذیل آیه آخر سوره کهف به همین بیت استناد کرده است. این تعبیر را دارد که: « ذنوب وجوداتنا فانها اکبر الکبائر» وجود ما گناه کبیره است!؟ پیداست ما در وادی دیگری و با واژه های دیگری سخن می گوییم. به قول شبستری:
سخن ها چون به وفق منزل افتاد
در افهام خلایق مشکل افتاد
حسنات الابرار، سیئات المقربین، نشان از تفاوت منزل دارد. ابرار و مقربین در دو منزلت و موقعیت متفاوت هستند. کوهنوردی که در دامنه کوه می رود با کوهنوردی که از کناره باریک صخره های تند و تیز تا قلّه راهی جستجو می کند، در دو منزلت متفاوتند. اولی می تواند در دامنه با چشم بسته گام بردارد. دومی آنی نباید غافل شود تا از عقبه بگذرد. و ما ادریک ما العقبه! سخت ترین و دشوارترین و تابسوزترین عقبات، عقبه نفس خودمان است. که مانند کوهی راه را بر ما بسته است. شیخ محمود می گوید:
تو را تا کوه هستی پیش باقی است
جواب لفظ ارنی لن ترانی ست
نکته ای که می خواهم در صحبت امروز با شما در میان بگذارم. نظر شیخ محمود در باره موقعیت انسان در جهان هستی ست. البته سخن او در حقیقت تفسیر سخن امام علی علیه السلام است. منتها با تعبیری دیگر و یا حتی می توان گفت روایت و نمایشی دیگر. در گلشن راز شما شاهد هندسه کلام هستید. به عنوان نمونه به این مصرع دقّت کنید.
« احد در میم احمد گشت ظاهر» و یا « چو واحد گشته در اعداد ساری » و:
مگر دل مرکز عرش بسیط است
که آن چون نقطه وین دور محیط است
این مفاهیم نشانه هندسه ذهن و کلام است. منبری های خودمان را
دیده اید! برخی، بلکه بسیاری، مطالب را به هم ریخته، بدون نظام هندسی بر اساس تداعی، نه تداعی یک ذهن منظم، بلکه از هم گسیخته، بیان می کنند. این ها برای صحبتشان وقت نگذاشته اند. از هر دری سخن می گویند. برخی، در واقع اندکی از منبری های ما برای صحبتشان به خوبی فکر می کنند. سخنشان مبنی و ساختمان مشخصی دارد. سخن را معماری می کنند. نمونه این منبری ها آقای فلسفی است. صحبت های ایشان را دقیق گوش کنید. اندیشیده و سنجیده سخن می گوید. از عجایب در روزگار ماست. کتاب های ایشان را که می خواندم، اصلا غلط ندارد! گفتند خود ایشان مرتب به چاپخانه می رود و بارها متن را بازخوانی و تصحیح می کند.
شبستری معمار سخن است. معماری سخن نشانه هندسه جان و اندیشه سامان یافته است. ویژگی دوم گلشن راز، تصویری سخن گفتن یا سرودن شبستری است. گویی ما را به نمایشگاه نقاشی می برد. ویژگی سوم، قصه های کوتاهی ست، که در گلشن راز وجود دارد. در این هزار بیت می توان تابلو های درخشانی بر اساس هندسه اندیشه جستجو کرد. من در دوران طلبگی این کار را البته در جوانی در اصفهان انجام دادم! می دانید چند تابلو در گلشن راز پیدا کردم!؟ عدد دقیقش را نمی گویم تا شما هم این تجربه را داشته باشید. اما پنج نمونه را برایتان بیان می کنم؛ تقریبا نزدیک به یک سوم گلشن راز، تبیین و نمایش مفهوم با تصویر و ترسیمِ تابلو است آن هم مفاهیمی لطیف و تجریدی. به گمانم این نشانه همان نگاه شبستری و بهرمندی اش از چشم دیگرست.
یکم:
معانی هرگز اندر حرف ناید
که بحر قلزم اندر ظرف ناید
مصرع نخست بیان یک مفهوم است، در مصرع دوم به نقاشی یک تابلو پرداخته است. چگونه قدحی یا جامی می تواند گنجای دریای سرخ باشد!؟ یک تابلو به تمام معنا

دوم:
چو عقلش کرد در هستی توغّل
فرو پیچید پایش در تسلسل
خرد انسانی می خواهد در ژرفای فهم مقوله هستی سیر و جستجو کند، مثل کسی ست که در اعماق جنگل گم شده است. این تصویر را ما از واژه توغل، به دست می آوریم.اما!؟ شبستری تابلو دومی هم ترسیم می کند. کسی که دچار تسلسل منطقی می شود، همانند کسی است که زنجیری گران به پاهایش پیچیده شده است؛ حلقه های زنجیر را می شمارد، اما نهایتی ندارد، انگار ما آن فرد را می بینیم و صدای جرینگ جرینگ زنجیر را می شنویم.
سوم:
یکی خط است زاول تا به آخر
برو خلق جهان جمله مسافر
درین ره انبیا چون ساربانند
دلیل و رهنمای کاروانند
وز ایشان سیّد ما گشت سالار
همو اول، همو آخر در این کار
این سه بیت، هم تابلو است و هم قصه ای کوتاه. کاروان هایی از انسان در ذهن ما زنده و روان می شوند و ساربانان و قافله سالاران پیامبرانند. پیامبر اسلام گویی با همه ساربانان و کاروان ها نسبتی دارد، حضور او را در هر کاروان می بینیم. آشنای همگان است.
چهارم:
زهی نادان که او خورشید تابان
به نور شمع جوید در بیابان
می توان تصور کرد! ما خودمان گاه و بیگاه شبیه همان نادانیم. تابلو خود را می بینیم. شمعی بر کف در بیابان های روشن، در جستجوی آفتابیم
پنجم:
کلامی کو ندارد ذوق توحید
به تاریکی دراست از غیم تقلید
تلفیق این سه واژه « تاریکی » و« غیم » و « تقلید» ، یک تابلو را سامان داده است.
ما طلبه ها مثل همان متکلم و یا کلامی در شعر شبستری، در معرض علم تقلیدی قرار داریم. وقتی کلامی یعنی متکلم از دید شبستری علمش تقلیدی است، به طریق اولی علم فقه نیز تقلیدی است. در مدارس علمیه به شکل سنتی ما مبتلای به علم تقلیدی می شویم. بایست بسیار مراقبت کنیم که چراغ دل و چشمه ایمان، در سایه علم تقلیدی تاریک و تیره و گل آلود نشود. به قول مولوی:
علم تقلیدی وبال جان ماست
عاریه است و ما نشسته کآنِ ماست
زین خرد جاهل همی باید شدن
دست در دیوانگی باید زدن
مراقب باشیم با علم تقلیدی خودمان و مردم را به ساحل خشک و خالی و خلوت نکشانیم. گلشن راز در واقع برقی است که از منزل لیلی می درخشد، جوشش موج بلندی ست که از دریای جان متلاطم و پر تلالوی شبستری برخاسته است. به ما می گوید، ما به چشمی دیگر نیاز داریم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)