منظومه بیانی، ایهام (۸۹)


ابتدا به نظر می رسد عالَم، یعنی دنیا، جهان و یا گیتی واژه ای آشنا و بدون پیج و تاب یا کژتابی است. در تفسیر « الحمد لله رب العالمین» بعد از وجوه چهارگانه ای که ماوردی برای « رب» بیان کرده است. در باره واژه « عالم » نیز همان بررسی جامع و به اصطلاح تدقیق را انجام داده است.
در تفسیر و یا تاویل عالم چند قول را مطرح کرده است:
یکم: عالم به معنای تمامی موجودات صاحب خرد مانند انسان و فرشته و جنّ است.
دوم: عالم به معنای دنیا و آنچه در دنیاست.
سوم: عالم به معنای تمام ساحت آفرینش از دنیا و آخرت است که خداوند آفریده است. در تبیین این تعریف های سه گانه، ماوردی به ریشه شناسی واژه عالم پرداخته است. دو روایت در این باره مطرح کرده است. ریشه عالم از علم است. از این رو عالم را به عنوان اسمی برای تمام موجوداتی که صاحب خردند به کار می بریم
دوم: ریشه این واژه از علامت است، زیرا عالم نشانه ی خدای آفریننده عالم است. هر موجودی نشانه است و عالم اسمی است برای تمامی موجوداتی که آفریده شده است. این شیوه دقت در وجوه یا ابعاد مختلف معانی واژه، تقریبا در تمام واژه های قرآن مجید، توسط ماوردی انجام شده است. آیا حافظ با چنین زمینه و اسوه ای واژه ها را در غزل خود به نظم کشیده است؟ آیا شباهت غزل نخست دیوان از حیث تعداد بیت ها و معانی بنیادین، از سوره فاتحه اقتباس شده است؟ در همان مصراع نخست غزل «الا یا ایها الساقی» واژه ساقی مثل واژه ربّ در سوره فاتحه ایهام دارد.
در تفسیر و تاویل ایه نخست سوره بقره « الم» ماوردی هشت روایت مختلف مطرح کرده است. در روایت هشتم که بحثی بین یهودیان دانشمند و پیامبر است، سخن از تشابه در آیات، همان ایهام به میان آمده است.
یکم: الم، یکی از نام های قرآن مجید است، مانند فرقان و ذکر ( قول قتاده و ابن جریج)
دوم: الم، نام برخی سوره ها می باشد. ( قول زید بن اسلم)
سوم: اسم اعظم خداوند است. ( قول سدی و شعبی)
چهارم: قسم است، خداوند قسم یاد کرده است. ( قول ابن عباس و عکرمه)
پنجم: حروف مقطّعه برگزیده از اسامی و افعال است. الف از انا، لام از الله و میم از اعلم. معنای الم می شود: انا الله اعلم، من خدای دانایم. ( قول ابن مسعود و ابن عباس)
ششم: هر حرفی از سه حرف الم، معنای مستقل و متفاوتی دارد. الف مفتاح « اسم الله » است. لام مفتاح «اسم لطیف » است. میم مفتاح
« اسم مجید» است.
هفتم: الم نشانه های حساب جمل است. یعنی بر اساس شمارگان حروف ابجدو هر حرف نشانه عددی است. ماوردی از قول ابن عباس و جابر بن عبدالله روایت می کند که ابویاسر بن اَخْطَب بر پیامبر گذر کرد. پیامبر سوره فاتحه می خواند و سوره بقره، برادرش حُیَّی بن اَخْطَب با تعدادی از یهودیان نیز رسیدند. وقتی پیامبر آیات ابتدای سوره بقره، الم ذلک الکتاب لاریب فیه… را خواند. حُیَّی بن اخطب در باره فاصله زمانی بین پیامبران برای یهودیان سخن گفت. گفت، الف می شود عدد یک و لام عدد سی و میم عدد چهل، جمع این اعداد می شود هفتاد و یک. مرادش این بود که پس از هفتاد و یک سال پیامبر دیگری خواهد آمد. چنان که می دانیم بین یهودیان چنین نشانه هایی بر بعثت پیامبری جدید وجود داشت. نمی خواستند محمد مصطفی صلوات الله علیه را به عنوان پیامبر جدید بپذیرند. حیی بن اخطب از پیامبر پرسید، غیر از این آیه ، آیه دیگری که نشانه باشد وجود دارد. پیامبر گفت بله، آیه المص، حیی بن اخطب حساب کرد ، گفت این زمان طولانی تری است می شود صد و شصت و یک، گفتگو ادامه پیدا می کند، بعد از المص پیامبر، الر و المر را مطرح کرد، حیی بن اخطب محاسبه کرد. الر ۲۳۱ سال و المر ۲۷۱ سال می شد. گفت کار را بر ما پیچیده کردی. شاید هم جمع همه این سال ها را بایست حساب کنیم. سرجمع می شود ۷۳۴ سال! حیی بن اخطب گفت: « لقد تشابه علينا أمره» کار او برای ما پیچیده شده است. ماوردی نوشته است آیه: «هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ» ( آل عمران، ۶ ) ناظر به همین بحث نازل شده است.(۵)
ایهام و تشابه موجب می شود که منظومه های معانی، پایان ناپذیر باشند. سخن همیشه نو می ماند و همواره می توان نکته تازه ای را یافت. شما اگر ماهی یک بار قرآن مجید را ختم کنید و اهل دقت و تامل و تدبر و ترتیل در آیات باشید، حتما در هر دور نکته تازه ای را خواهید یافت. تفاوت دیوان حافظ با دیوان منوچهری همین است. دیوان منوچهری را می توان یک بار خواند. دیگر انگیزه ای برای یافت معنای تازه باقی نمی ماند. مثل جدول ضرب است. منوچهری غزل نسروده است. قصیده هم گویی برای وصف و مدح است و فضا و فرصتی برای ایهام ندارد. این قصیده زیبا و روان نسبتا کوتاه منوچهری که استاد محمد رضا شفیعی کدکنی هم از این قصیده استقبال کرده اند. هیچ ایهامی ندارد.

چو از زلف شب بازشد تابها
فرو مرد قندیل محرابها
سپیده‌دم، از بیم سرمای سخت
بپوشید بر کوه سنجابها
به میخوارگان ساقی آواز داد
فکنده به زلف اندرون تابها
به بانگ نخستین از آن خواب خوش
بجستیم چون گو ز طبطابها
عصیر جوانه هنوز از قدح
همی‌زد بتعجیل پرتابها
از آواز ما خفته همسایگان
بی‌آرام گشتند در خوابها
برافتاد بر طرف دیوار و بام
ز بگمازها نور مهتابها
منجم به بام آمد از نور می
گرفت ارتفاع سطرلابها
ابر زیر و بم شعر اعشی قیس
همی‌زد زننده به مضرابها
وَكَأسٍ شَرِبتُ عَلى لَذَّةٍ
وَأُخرى تَداوَيتُ مِنها بِها
لِكَي يَعلَمَ الناسُ أَنّي اِمرُؤٌ
أَتَيتُ المَعيشَةَ مِن بابِها
شما قصيده بیست و هفت بیتی اعشی را كه بیش از چهارصد سال قبل از منوچهری سروده شده است، وقتی می خوانید، نشانی از وصف طبیعت در آن نمی بینید. قصیده ای عاشقانه و وصف الحال است.
دو بيتی كه می توان در قصیده منوچهری در باره آن تامّل داشت، همان دو بيتی است كه از اعشی قيس وام گرفته است. این مضمون همان است که در غزلیات حافظ، در شمایل « شُرب مُدام » مطرح شده است. البته سرانگشت ایهام ساز حافظ هم پیداست! مدام به معنای شراب است و نیز به معنای همیشه، شراب نوشی همیشگی. بدیهی است که اگر شراب شراب متعارف باشد که نمی شود همیشه نوشید. شراب دیگری است که با هر جرعه و مستی و سرمستی شور و شادی و ژرفای نوشیدن آن، بیشتر می شود.واژه ی مستی ایهام پیدا می کند و:
مستی عشق نیست در سر تو
رو که تو مست آب انگوری
منوچهری با وصف طبیعت از زوایای مختلف، فرصت ایهام آفرینی ندارد. ببینید با تصویر یک قطره باران که فرو چکیده است چه نمایشگاه شگفت انگیز بی مانندی که در تمام ادبیات ما نظیر ندارد، آفریده است. شما نیازی به تامل در این نمایشگاه ندارید. همه تابلو ها روشن و گویا و صریح است:

وان قطرۀ باران که بر افتد به گل سرخ
چون اشک عروسی است بر افتاده به رخسار
 
وان قطره ی باران که بر افتد به سر خوید
چون قطرۀ سیماب است به زنگار
 
وان قطرۀ باران که بر افتد به گل زرد
گویی که چکیده است مُل زرد به دینار
 
وان قطرۀ باران که چکد بر گل خیری
چون قطرۀ می بر لب معشوقۀ می‌خوار
 
وان قطره ی باران که بر افتد به سمن برگ
چون نقطه سفیداب بود از بر طومار
 
وان قطرۀ باران زبر لاله ی حمرا
همچون شرر مرده فراز علم نار
 
وان قطرۀ باران زبَر سوسن کوهی
گویی که ثریاست برین گنبد دوار
 
بر برگ گل نسرین آن قطرۀ دیگر
چون قطره ی خوی بر زنخ لعبت فرخار
( دیوان منوچهری، قصیده شماره ۲۹)
 
همین بیت آخر منوچهری را ببینید. در کارگاه ذهنِ ایهام ساز و زبانِ ایهام پرداز حافظ:
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند
آن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
دیگر سخن از « طبیعت بی جان » نیست، سخن از تابلویی است که زندگی در آن دمیده شده است و پیامی که همواره تازه است.
پی نوشت:
******
(۵) ماوردی، النکت و العیون، ذیل آیه الم سوره بقره ( سایت التفسیر)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

منظومه بیانی، ایهام (۸۸)

ایهام در واقع هم منظومه معانی دیده می شود و نیز منظومه بیانی. می بایست واژه ای انتخاب شود که ظرفیت چند معنا، دو معنا یا بیشتر را داشته باشد. بیشترین واژه های ایهام ساز یا ایهام امیز حافط، واژگانی است که در قلمرو موسیقی به کار برده شده است. این واژه ها را در سه گروه می توان صورت بندی کرد.
یکم: نام الحان و مقامات، مانند: اصفهان، حجاز، خسروانی، راست، عراق، عشّاق و نوا
دوم: نام سازها، مانند: ارغنون، چنگ، درای، رود، عود و قانون
سوم: عنوان اصطلاحات موسیقایی، مانند: آواز، آهنگ، ابریشم، بازگشت، بانگ، پرده، خراشیدن، دستان، دایره ، راه، رهزن، زخمه، ساز، صفیر، عمل، غزل، قول، کار، گشاد، گلبانگ، گوشمال، گوشه ، لحن ، مقام و نقش (۱)

افزون بر مواردی که بیان شد، حافظ واژگان ایهام سازی به کار برده است، که در ساحت موسیقی نیستند، مانند: پیمانه، درست، دوران، رخ، روان ، روی، سرو، سواد، شست، شکسته، شیرین، صحبت، عهد، عین، غریب، قلب، لاله، مردم و نرگس
چهارم: در برخی موارد، ایهام از فضایی که حافظ در بیت یا غزل افریده است، استنباط یا مشاهده می شود.
به عنوان نمونه ای از ایهام سازی حافظ، به این بیت توجه کنید:
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
این بیت را از این جهت انتخاب کردم، که شارحان دیوان حافظ که به موضوع ایهام پرداخته اند، وجوه پنجگانه ایهام در این بیت را بیان نکرده اند.
یکم: کیمیا، به معنای یُمن و برکت، ماده ای که مس یا روی را طلا می کند و نیز به معنای پدیده ای نادرالوجود است. هر سه معنی در این بیت دیده می شود.
دوم: مهر، به معنای خورشید و نیز محبت
سوم: زر به معنای طلا و نیز رنگ زرد
چهارم: روی، به معنای چهره و نیز فلز روی
پنجم: خاک، به معنای صفت عاشق که در برابر معشوق به مثابه خاک است و نیز خاک معمولی
بهاءالدین خرمشاهی به درستی از تعبیر « اعجاز در ایهام » برای این ویژگی اصلی در غزلیات حافظ استفاده کرده است. (۲)
نمی توان گفت، حافظ با کدام شیوه و یا راه و رسمی چنین میناگری های ایهام سازی از حیث معانی و بیان و اوا، در غزل خود آفریده است. تنها می توان گفت:
لطیفه ای است نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری است
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار دلداری است
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است
بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواری است
( غزل ۶۶)
حافظ این راه دشوار را طی کرده است. به فلک سروری عروج کرده، همراه با قلندران حقیقت بر عرش هنر قرار یافته و طعم لطیفه نهانی را از سویدای جان چشیده است. چگونه؟ بخشی از این پاسخ را در بخش سلوک حافظ بیان می کنم. اما در بحث منظومه بیانی می توان گفت، حافظ این شیوه را از قرآن مجید آموخته است. قرآن مجید هم کتاب مثانی است و هم کتاب متشابه. متشابه یعنی ایهام انگیز، سخنی که می توان به لایه های پنهان و پوشیده آن راه برد. این راهبری نیاز به « رسوخ در دانش » دارد، راهی دشوار تا فهم لایه های تو در توی معانی.
حافظ با سراج الدین محمد بن عبدالرحمان فارسی قزوینی ( ۶۸۳- ۷۴۵ ق) هم دوره و همدرس بودند. در واقع دوران جوانی حافظ، و شور و شکوه علم آموزی او، با دورانی که قزوینی در دهه پنجاه و شصت عمر خود بود، همزمان است. قزوینی شصت و سه سال عمر کرد، حافظ و قزوینی به درس قرآن که توسط قوام الدین عبدالله در سحرگاهان، تدریس می شد، می رفتند. قزوینی کتاب شرح کشاف زمخشری را بر اساس تقریر درس کشاف قوام الدین عبدالله نوشته است. محمود بن عبدالله بن محمود حسینی آلوسی تفسیر روح المعانی را بر اساس همین شرح کشاف قزوینی نوشته است. حافظ به همین درس اشاره می کند:
کنون که بر کف گل جام باده صاف است
به صد هزار بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است
از قوام الدین عبدالله در کتاب « شدّالازار» به عنوان « استاد الامام العلّامه» یاد شده است. قوام الدین عبدالله سحرگاهان درس قران داشت و صبحگاهان درس کلام و اصول و بلاغت. خوشا حوزه ی علمیه ای شیراز! قوام الدین عبدالله و عضدالدین ایجی و میرسید شریف گرگانی و فارسی قزوینی و حافظ! گمان نمی کنم، در شیراز روزگار ما کسی بتواند کشاف زمخشری یا مواقف ایجی و یا رساله تعریفات میر سید شریف و شرح کشاف قزوینی و یا دیوان حافظ را چنان که شایسته است، درس بدهد!
حافظ در چنین فضایی که سرشار از عطر معانی و بیان و آوای آیات قرآن مجید و تفسیر کشاف و شرح کشاف و دقت و تامل در نکات بلاغی و معانی و بیان و بدیع بود، شیوه خود را آموخت. یعنی در چنان فضایی دم زد، عطر چنان فضایی را شمید. نهاد پاک و جان صیقل خورده و دل مصفا و چشمانی که از گریه سحری تلالو یافته بود، آینه بازتاب شعشعه آیات قرانی شده بود و آشنای راز دان قرآن مجید.
در بحث ایهام در قران مجید، به گمانم حافظ بی شک با تفسیر « النکت و العیون» نوشته ابوالحسن علی بن محمد ماوردی ( د. ۴۵۰ ق) آشنا بوده است. زمخشری یک قرن بعد از ماوردی می زیسته است. هیچ مفسری مانند ماوردی به تنوع معانی واژه ها در قرآن مجید نپرداخته است. به عنوان نمونه، در تفسیر سوره حمد، در تبیین و تأویل واژه «ربّ» چهار وجه را بیان کرده است. می توان از هر چهار زاویه به ایه نگریست.
یکم: رب را به معنی مالک در نظر بگیریم. مثل ربّ الدار که به معنی مالک خانه است.
دوم: رب را به معنای سرور و آقا در نظر بگیریم. چنانکه در سوره یوسف در آیه ۴۱ به همین معنی امده است. «أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً »
سوم: ربّ را به معنای مدبر در نظر بگیریم، مثل آیه وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالأحْبَارُ ( المائدة: ۴۴)

چهارم: ربّ را از ریشه تربیت تفسیر کنیم مثل ایه ۲۳ سوره نساء : «وَرَبَآئِبُكُمُ اللاَّتِي في حُجُورِكُمْ من نسائکم »
در این صورت وقتی رب به عنوان صفت خداوند بیان می شود، خداوند مالک است، به قرینه مالک یوم الدین این تفسیر را تایید می کند. خداوند سید است، آیه « ایاک نعبد و ایاک نستعین » چنین مناسبت و شأنی دارد. خداوند مدبر و مربی است، آیه « اهدنا الصراط المستقیم » تاییدی بر همین برداشت است.
مالک و سید صفات ذات خداوند و مدبّر و مربی صفات فعل او هستند. اگر ربّ با ال ذکر شود، تمامی این صفات مختص خداوند خواهد بود و بدون ال می تواند صفات مشترکی بین خدا و انسان باشد. تمامی نازك انديشی و ظرایفی که ماوردی در باره واژه رب بیان کرده است، یکی از هزاران نکته ای است که در دریای تفسیر او موج می زند. شما اگر داستان نویس هم باشید، پس از آشنایی با تفسیر «کشّاف » و « النُکَت و العُیون» جور دیگری می نویسید. چیز دیگری خواهید نوشت!
*********

پی نوشت:

(۱) عصمت اسماعیلی و سعید قاسمی نیا، مقایسه ایهام در اصطلاحات موسیقی شعر حافظ با دو شاعر هم سبک پیشین: خواجو و امیر خسرو
مجله مطالعات زبانی-بلاغی، سال ۷، شماره ۱۳، بهار و تابستان ۱۳۹۵ ص ۷ تا۳۲
در این مقاله برخی واژه های ایهام آمیز در ساحت موسیقی مانند « عمل» و « کار» و « کرشمه » و « نقش» نیامده است. در بیت:
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست
هر سه واژه گشاد و کار و کرشمه، معنای موسیقایی هم دارند. شارحان دیوان حافظ به این نکته با اهمیت اشاره نکرده اند.

(۲) بهاء الدین خرمشاهی، ذهن و زبان حافظ، تهران، نشر نو، ۱۳۶۱، ص ۹۸ تا ۱۲۹
خرمشاهی به نمونه های متعددی از ابیات ایهام آمیز حافظ در همین مقاله اشاره کرده اند.


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

منظومه بیانی، رنگ (۸۷)


منظومه بیانی رنگ، در واقع تکمیل کننده منظومه بیانی نور و بو در دیوان حافظ است. از این سه حیث هیچ یک از دیوان های شاعران، البته در نسبت به تعداد غزل ها، و نه به شکل کلی و کمی، با دیوان حافظ قابل مقایسه نیستند. زیبایی تصویر سازی و لطافت معنی خود داستان دیگری است.
منظومه بیانی رنگ را می توان در چهار ساحت بررسی کرد.
یکم: مواردی که حافظ از رنگ ویژه ای مثل سبز، سرخ و زرد نام می برد.
دوم: در مضمون سازی از عناصری استفاده می کند، که مهمترین جلوه آن عناصر، رنگ آن هاست. و یا نماد رنگ اند. مانند، لعل و زمرد و لاله و آتش
تخت زمرّد زده است گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب

سوم: پدیده ها مانند لعل و یا زمرد، در ابتدا رنگی خاصی را تداعی نمی کنند اما در منظومه معانی رنگ می توانیم جای آن ها و رنگ آن ها را بیابیم.

چهارم: فضایی می آفریند، که در ظاهر نه از رنگی نام می برد و نه از نمادی که در واقع نماد یک رنگ است. فضایی می سازد که رنگین است. وقتی می خواهیم آن فضا را در ذهن خود زنده کنیم، با فضایی رنگین مواجه می شویم.
به این بیت از غزل شماره ۱۷۵ دقت کنید
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
درخت سبز شده است. سبزی درخت تصویر سبزی را در برابرمان قرار می دهد. لاله که به رنگ سرخ است، از نسیم بهاری شعله می کشد! حتما در لاله زاران در صحرا ها دیده اید، وقتی باد تند می وزد، انگار دشت لاله آتش گرفته است. شما حتی از آتش لاله گرم می شوید، مگر سهراب سپهری نسرود: « چراغ شقایق مرا گرم کرد.» لاله خود نماد و نشانه رنگ سرخ است. به همین خاطر نیز نماد شهادت و سرخی خون است.
غنچه که غرق عرق است و گل که به جوش آمده است، رنگ های مختلفی را در ذهن ما جلوه می دهند. گنجینه ذهن ما تا آنجایی که گل می شناسد و در احوال غنچه دقت کرده است، شکوفا می شود. می بینید که در همین دو بیت هر سه وجه منظومه بیانی رنگ را می توان شناسایی کرد. و اما، میناگری حافظ پایان ناپذیر است. در همین دو بیت منظومه بیانی بوی، با تعبیر« مسیح نفس » و « باد نافه گشای » و منظومه بیانی نور، از « تنور لاله برافروخت» به غزل جلوه کاملی می بخشد. در بیت مطلع غزل شماره ۴۰۷:
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
مزرع سبز فلک ترکیبی زیبا و بدیع است. تعبیر« سقف سبز و طاق مینا » و نیز « سبزْ خنگِ گردون» را هم حافظ به کار برده است. رنگ سبز آسمان ذهن ما را می پوشاند. ناگاه رنگ نقره ای یا طلایی داس مه نو پدیدار می شود. یاد آور و تداعی کِشته حاصل عمر ماست، کشته تصویر گندمزاری طلایی را به ذهن متبادر می کند. واژه « درو» داسِ درو گندم را تداعی می کند که تیغه اش نقره ای است و برق می زند. در واقع سبز در همان وجه اول منظومه بیانی رنگ قرار می گیرد. « مه نو»، تداعی رنگ نقره ای يا طلايی ماه و » کِشته »تداعی رنگ طلایی گندمزار و
« درو» رنگ نقره ای داس را تداعی می کند. در واقع در یک بیت شاهد نمایشگاه نقاشی هستیم!
به چند بیت از غزل۲۶۴ توجه کنید.

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگر جام در املاک انداز
یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ادراک انداز

منظومه رنگ در این غزل با کاسه زر آغاز می شود، کاسه زر یا زرین، در واقع جام شراب بوده است یا پیاله شراب. حافظ واژه کاسه زر را برای شراب به کاربرده تا با کاسه سر، تناسب بیشتری داشته باشد. یک سو رنگ طلایی کاسه زر یا زرین است. آب طربناک، شراب سرخ است. شراب در هر رنگ طربناک است. اما در این بیت در نسبت با کاسه زر، و بعد کاسه سری که خاک شده است، شراب سرخ تناسب بیشتری از حیث منظومه بیانی رنگ داراست. سر سبز سرو، تابلو رنگ است، و خاک که با سرو تقابل تضاد دارد، بلندی سرو و پستی خاک، رنگ خاک-خاکی- در برابر رنگ سبز درخشنده سرو قرار می گیرد. پیوند این دو سایه سرو است، که لزوما سایه خاکستری و نیمه تاریک است. سرو را به خاک پیوند می دهد، پیوند رنگ سبز با خاکی از طریق رنگ سایه.
مزرعه رنگین است. رنگ درختان و کشتزار و علفزار، ناگاه از جگر جام، یعنی رنگ سرخ شراب، شعله ای به آسمان می رود تا تمام دنیا را بسوزاند! به قرینه مُلک مزرعه، در این مصراع هم بایستی املاک را جمع مُلک به معنای متاع دنیا تلقی کرد. برخي شارحان ديوان حافظ، گمان كرده اند، املاك جمع مَلَك به معنای فرشته است. چنین نیست. جمع ملک به معنی فرشته مِلاک یا ملائکه است. املاک جمع مُلک به معنای دارایی و ضیاع و عقار است و یا جمع مَلِک به معنی پادشاه و حاکم. املاک نماد دارایی های این جهانی است. شعله ای از جگر جام، آن متاع قلیل را به قول قرآن مجید می سوزاند. جگر هم به معنی رنگ سرخ است، که اشاره به شراب سرخ دارد و هم به معنی گوهر جام است. دود آه، در آینه ادراک می افتد. آینه نقره ای و روشن است و دود تیره و تاریک. در هر بیت، در منظومه بیانی رنگ ها می توان تقابلی را شناسایی کرد:
یکم: کاسه زرین شراب سرخ در مقابل کاسه سری که خاک شده است. کاسه زرین شراب سرخ را در جمع ساقی می گرداند و کاسه در واقع در موقعیت بالا نسبت به خاک قرار دارد. چنان که حافظ سروده است: «خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد» کاسه سر در زیر خاک به خاک تبدیل می شود.
دوم: سرِ سبزِ سرو در مقابل خاک، بلندی در برابر پستی
سوم: آتشی از جگر جام در مقابل املاک
چهارم: دود آه در مقابل آینه روشن

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)