کیمیای کلمه(۱۰) عقیل برادر علی


در آستانه صد سالگی، پیر و زمینگیر و ناتوان و نابینایم. خاطره ها هر کدام مثل گدازه ای از درد جانم را می سوزاند. برکه ای راکدم. اگر موجی از ذهنم می جوشد موج حسرت است. خسته از زندگی و عمری طولانی! وقتی کسی می میرد، مردم می پرسند چرا مُرد؟ هر روزه و همواره از خویش، در این تاریکی های تلخ سه گانهٔ تنهایی و نابینایی و بی نوایی می پرسم چرا زنده ام!؟
ما چهار برادر هر کدام سرنوشت ویژه خویش را یافتیم. طالب برادر بزرگمان بیست سال از من بزرگتر بود، در جوانی غرق شد.
جعفر ده سال از من بزرگتر بود، در جنگ موته وقتی زید بن حارثه شهید شد، جعفر فرمانده بود. پرچم سپاه مسلمانان در دست او بود. دست هایش در جنگ قطع شد؛ او پرچم را با سینه و سر زانوان افراشته نگاه داشته بود. چهل و یک ساله بود که شهید شد. تقریبا هم سن طالب، از جهان رفت. یعنی من اکنون از مجموع عمر طالب و جعفر بیشتر مانده ام.
شهادت علی تلختر از شهات جعفر و مرگ طالب بود.
تنهایی و نابینایی فرصتی برای انسان فراهم می کند که زندگی خود را در ژرفای جان و ذهن خویش مرور کند. بازیگر زندگی خویش است و هم طراح و دشوار تر از آن داور زندگی خویش. همان که قرآن مجید گفت؛ پسر عمویمان محمد، گاه با اشاره و تبسم ، آیه را زمزمه می کرد: انّ الانسان علی نفسه بصیرة. عبدالله پسر عباس، پسر عمویم می گفت بصر با بصیرت متفاوت است. با بصر، صورت پدیده ها را از هم تمییز می دهیم و با بصیرت معانی و مفاهیم را.
راه ما برادران گویی از روزی آغاز و از یکدگر جدا شد که سایه فقری سنگین بر سر خانواده ما افتاده بود. عموهایم، حمزه و عباس و محمد به خانه مان آمده بودند، با پدرم طالب سخن می گفتند. پیشنهادشان این بود که هر کدام از آن ها که موقعیت مالی شان بهتر از پدرم بود، یکی از پسران را به خانه و خانواده خود ببرند تا تامین معیشت و گذران زندگی برای پدرم آسان شود. پدرم با شرم و سپاس به برادر زاده و هر دو برادرش گفت: بسیار خوب! عقیل را برای من بگذارید و دیگر پسران را ببرید! او مرا ترجیح داد. شاید به دلیل این که نوجوانی رنجور و گهگاه بیمار بودم. پانزده شانزده ساله بودم. علی به خانه محمد رفت و جعفر به خانه حمزه و طالب به خانه عباس.
وقتی پسر عمویمان محمد دعوت پیامبری خود را آغاز کرد. من به پیروی از پدرم ابو طالب که پذیرش دعوت را آشکارا اعلام نکرد، سکوت کردم. پدرم باور داشت اگر اعلام کند که از محمد پیروی می کند، دیگر نمی تواند در میان قریش که دشمنی و کینه ای عمیق از محمد داشتند، در موضع داوری قرار گیرد و از محمد دفاع کند. تردید و تامّلم در اعلام پیروی از محمد پس از مرگ پدرم، سه سال قبل از هجرت در شعب ابی طالب، ادامه یافت. چرا!؟ سایه های تردید در ذهنم بود. دیده بودم مسلمانان و یاران محمد با چه دشواری هایی رویارو می شدند. سختی ها و رنج ها تنها بر مقاومت و استواری و ایمان آن ها می افزود. در کوره طاقت سوز رنج می گداختند و گاه شهید می شدند اما گامی واپس نمی نشستند. قامت خم نمی کردند. وقتی پسرعمویم محمد از مکه به یثرب هجرت کرد و فهمیدم علی ردای پیامبر را پوشیده، عمامه سبز او را بر سر پیچیده و در بستر او در انتظارخوابیده؛ افرادی که از قبایل مختلف قریش برای کشتن پیامبر به خانه اش رفته بودند. با سیمای شاد و متبسم علی روبرو شده بودند. یعنی او از مرگ نهراسیده بود؟ اگر آن فوج مردان قریش با شمشیرهای آخته، بر او می تاختند و در تاریکی او را می کشتند!؟ اگر من به جای علی بودم!؟ محمد پیش از هجرت خانه اش را به من داد! آیا این نشانه دیگری نبود که راه را پیدا کنم؟ محمد می گفت: من عقیل را دو برابر دوست دارم، یکی به خاطر خود عقیل و دیگر، از این رو که عمویم ابوطالب،عقیل را بسیاردوست می دارد. چرا معنی این سخن را به هنگام در نیافتم؟
دیگر علی را ندیدم تا صحنه تلخ جنگ بدر در ماه رمضان سال دوم هجری. من و عمویم عباس و پسر عمویم نوفل جزو سپاه قریش و مکه بودیم. ما واقعا نمی خواستیم در برابر محمد و علی و حمزه و یاران پیامبر قرار بگیریم. مگر می شد در برابر محمد شمشیر به دست بگیریم و با او بجنگیم؟ اما راه و رسم قبیله ای، سنت ها و یا قوانین ویژه خود را داشت. نمی توانستیم از سپاه قریش کناره بگیریم. واقعا نمی توانستیم؟ صدایی در عمق تاریکی های جانم طنین می اندازد که: عقیل! می توانستی. آیا آن رنجوری همواره تن در جانم تسرّی یافته و جانی مردد داشتم؟ پس علی که بیست سال از تو کوچکتر بود، چرا هیچگاه سایه ای از تردید در ذهنش نیفتاد. به پدرم سخن غریبی گفته بود. وقتی اعلام کرد که از محمد پیروی می کند و مثل محمد و خدیجه نماز می خواند. به پدرم گفته بود. خداوند در آفرینش من که با شما مشورت نکرده است، اکنون در پذیرش دعوت محمد چرا بایست از شما اجازه بگیرم!؟ پدرم این سخن را با خشنودی، در حالی که چشمانش پر خنده و نگاهش شاد بود برزبان آورد. چرا من این نشانه ها را در نیافتم!؟
در بدر سپاه مکه که تقریبا سه برابربود؛ از سپاه محمد شکست خورد. مسلمانان تنها دو اسب داشتند! وسایل جنگی شان ابتدایی بود. هر کدام شعله ای فروزنده از ایمان بودند. مرگ را به هیچ گرفته بودند. سواره نظام سپاه قریش بیش از صد جنگنده بودند و ششصد نفر مجهز به خود و زره و سپر بودند. ما در برابر مسلمانان مثل غبار محو شدیم. یک باره دیدم من و عباس و نوفل با دست های بسته در صف اسیرانیم. دست های ما را با لیف خرما به گردنمان بسته بودند. وصف جنگاوری و شجاعت برادرم علی در میدان پیچیده بود. عتبه پدر هند، همسر ابوسفیان به دست علی کشته شد. روزگار غریبی بود، ابو حذیفه، پسر عتبه و برادر هند در سپاه محمد بودند. و من و عباس عمویم و نوفل پسر عمویم در سپاه ابو سفیان! در واقع قریش به دو نیمه شده بود. تیغ کشیدن پسران بر پدران و برادران بر برادران. در درونم موج سنگینی از تردید پریشانم کرده بود. اگر اسیر هم نشده بودم حاضر نبودم به روی برادرم علی یا عمویم حمزه و یا پسرعمویم محمد تیغ بکشم. علی ما را دید. دیداری برق آسا، چشم برهم زدنی، کم تر از دمی، نگاهمان تلاقی کرد. فریاد زدم، علی پسر مادرم به خدا سوگند تو مرا دیدی! در نگاه علی اندوه بود. بی درنگ، کم تر از چشم به هم زدنی نگاهش را برگرداند و رفت. نه درنگی و نه سخنی و نه پرسشی! من و عمویم عباس و پسرعمویمان نوفل می بایست از شرم آب می شدیم. اما علی بود که شرم کرد با من سخن بگوید. او نمی خواست خواری ما را ببیند. محمد گفته بود، افرادی از بنی هاشم که اسیر شده اند و به اجبار و یا اکراه و نا خشنودی به جنگ آورده شده اند، می توانند فدیه بپردازند و آزاد شوند. عمویم عباس پذیرفت که فدیه مرا هم بدهد. آزاد شدیم و به مکه برگشتیم. ما محمد را در بدر دیدیم . مثل همیشه متبسم و آرام بود. به من گفت: ابایزید ابوجهل در بدر کشته شده است. گفتم، دیگر قریش نمی تواند در برابر تو و سپاهت مقاومت کند.
من چرا گامی بر نداشتم و مسلمان نشدم؟ همان خوی عصبیت مثل سدّی در برابرم ایستاده بود؟ بعدا علی راز این دو دلی و شک در بین مفاهیم و تردید در تصمیم گیری را برایم بیان کرد. گفت: عقیل مراقب باش در شبهه فرو نیفتی! گفتم شبهه چیست؟ گفت: انّما سمیت الشبهة شبهة لانها تشبه الحق. شبه را از این رو شبهه خوانده اند که خویش راشبیه حق می نمایاند. عقیل! دوستان خداوند در درون جانشان روشنایی یقین می تابد. راهنمای درون آن ها را به سوی هدایت می خواند. دشمنان خداوند در درون خویش گمشده اند. مثل نابینایی در برهوتی مه آلود . اکنون همانم نابینایی در برهوت دور و مه گرفته!
هیچگاه علی و نیز محمد از من نپرسیدند چرا در سپاه مکه در برابر آنان قرار گرفتم. حتی محمد خانه خود در مکه را به من بخشیده بود. بعد از فتح مکه هم، هیچگاه از من نپرسید پسر عمو خانه چه شد!؟
در جانم طمانینه و حس آرامش نیست! کشتی بی لنگر بی ناخدایی در دل توفان های شبانه ام. علی به من گفته بود: عقیل! من یطع الله یامن و یستبشر! و من یعص الله یخف و یندم.
چرا من معنی سخن علی را نمی فهمیدم؟ چرا از سخن او گرم نمی شدم. در سال هشتم هجری به مکه رفتم و مسلمان شدم. در جنگ موته هم که برادرم جعفر شهید شد، حضور داشتم. وقتی پس از جنگ به خانه ام بر گشتم، نخستین پرسش همسرم این بود: عقیل! غنیمت چه آورده ای!؟ چشمان او نگران زخم های پیکر من نبود. چشم انتظار غنیمت بود. غنیمت مساله اصلی او بود. من هم در جنگ چشمم به دنبال غنیمت بود!؟
پیامبر که وفات کرد. من در کنار علی بودم. آن روزها و شب های دشوار پس از رحلت پیامبر می دیدم که علی با چه شکیبایی و دوراندیشی وقایع را می نگرد. وقتی ابوسفیان به خانه علی رفت و از او خواست تا بیعت ابو سفیان را بپذیرد، ابوسفیان برای این که علی را تحت تاثیر کلام و موضع خود قرار داد. در وصف علی خواند:

بنی هاشم لا تطعموا الناسَ فیکم
فما الامر الا فیکم والیکم
ولا سیما تَیم ابن مرّة او عدی
ولیس لها الّا ابو حسن علی

ابوسفیان گفته بود، نگذاریم حکومت از خاندان فرزندان عبد مناف خارج شود. و در دست فرزندان تیم و عدی قرار گیرد.علی گفته بود، تو می خواهی در بین مسلمانان بذر اختلاف بکاری و آتش فتنه برافروزی.
در مراسم تشییع شبانه فاطمه همسر علی، من هم بودم. حسن و حسین و زینب و کلثوم، سلمان و عمار هم بودند. چه شبی بود!
علی پس از درگذشت فاطمه به من گفت، در صدد ازدواج با زنی هستم که فرزندانی دلیر و رشید از او داشته باشم. به علی گفتم، زنی را از قبیله بنی کلاب می شناسم نامش فاطمه است! فاطمه دختر خزام. علی تبسم کرد و با فاطمه ازدواج کرد. نام همسر من هم فاطمه بود، فاطمه دختر عتبه پسر ربیعه! فاطمه همسرم ، خواهر هند مادر معاویه بود. نمی دانم من شوهر چندمش بودم اما می دانم که نگاهم به ثروت هنگفتش بود. من که پیر و از توان افتاده بودم، چرا به این ازدواج رضایت دادم. فاطمه هم خانواده ای ثروتمند از اموی ها.
گمان می کردم وقتی برادرم علی به عنوان خلیفه مسلمانان انتخاب شود، حتما با توجه به موقعیت برادری و این که من برادر بزرگ علی بودم، اموال بسیاری را به من خواهد بخشید. مثل خلیفه سوم که فرزندان امیه را بر دیگران ترجیح می داد. علی در نخستین سخنش پس از بیعت مردم، گفت:
به خداوند بزرگ سوگند یاد می کنم که به عنوان فرمانروای شما و خلیفه مسلمانان چشم به اموال شما ندارم. گذران زندگی ام به عنوان فرمانروا از محل نخلستانی که در مدینه دارم خواهد گذشت. برخاستم و گفتم: مرا با سیاهان مدینه در یک صف قرار می دهی!؟
علی با خشم و اندوه گفت: بنشین، غیر از تو کسی نبود که سخنی بگوید!؟ برتری انسان ها به سابقه آنان در اسلام و جهاد و تقوی ست.
اکنون پس از گذار سال ها، به خوبی می فهمم که علی را نشناخته بودم. این هم از غرائب زمانه است که با علی از یک خانواده و خاندان باشی، سال ها زندگی او را ببینی و او را نشناسی! محمد رسول خدا، علی را خوب می شناخت. شاید بتوانم بگویم که علی پسر محمد بود! از شش سالگی در خانه محمد بود. بیش از پدرم ابو طالب، علی با محمد زندگی کرد. برای او حق و حقیقت راهنمای اندیشه و رفتار بود. دوستی و دشمنی، برادری و بیگانگی بر مبنای حق تعریف می شد. ابوالاسود دوئلی چه خوب علی را ستوده است:
یقيم الحق لا يرتاب فيه
ويعدل في العدى والأقربينا
علی مثل کشتی بود که در دریای زمانه و در متن توفان ها و بحران ها، قطب نمایش مشرق و جهت توحید و شاهین سنجش ترازویش، نشانه حق و خرسندی خداوند بود. من دنیا را می خواستم. او همه چیز را در راه حق قربان کرد.
پس از بیعت مردم با علی به عنوان خلیفه مسلمانان، او در مسجد کوفه سخن گفت. مثل همیشه سخن او متفاوت از هر سخنی، طنین صدای او متفاوت از آهنگ هر صدایی و آرامش و شکوه سیمای او ویژه خود او بود.
چند بار از علی در خواست کمک کردم. انتظار داشتم اکنون که خلیفه مسلمانان است و بر قلمرو گسترده ای که ایران و عراق و شام و مصر و یمن بخشی از ان بود، او هم مثل عثمان که به خویشاوندانش توجه ویژه داشت. علی هم مرا که برادر بزرگش بودم، از دارایی های حکومتی ببخشد.
گفتم: قرض دارم و نیاز به کمک
گفت: چقدر قرض داری؟
گفتم: صد هزار درهم!
گفت: من که چنین پولی در اختیار ندارم تا به تو بدهم. من و تو هم سهم مان مثل دیگر مسلمانان است.
گفتم: پس خرج سفرم را بده تا برگردم!
به حسن پسر ارشدش گفت، به من ۴۰۰ درهم بدهد. داد. بر می گشتم و در ذهنم بود که سوی کسی بروم که مرا در ثروت غرق و تمام قرضم را ادا خواهد کرد.
فرصت دیگری به علی گفتم به من کمک کن! گفت، برادر صبر کن تا محصول کشتزارهایم و نخلستان ها به ثمر برسد. برای تو! گفتم، بیش از آن می خواهم! گفت بیش از آن که ندارم. گفتم تو خلیفه و فرمانروای مسلمانان هستی چرا نداری؟ گفت: موافقی سری به بازار کوفه بزنیم؟ تعجب کردم این چه پیش نهادی ست، برای این که شب بود و دیروقت و بازار تعطیل. رفتیم. علی نگاهی به در های بسته دکان ها کرد و گفت؛ عقیل هر کدام را که بخواهی در را بشکنیم و تو هر مقدار خواستی بردار! گفتم: یعنی دزدی کنم!؟
گفت: من هم امانت دار مردم هستم. اگر در امانت خیانت کنم و اموال مردم را به ستم به نزدیکانم بذل و بخشش کنم، با دزدی که تفاوتی ندارد. علی آرام بود. در چشمانش نگاه کردم و شرمنده شدم. گفتم برگردیم!
باری دیگر، از تنگدستی ام پیش علی نالیدم و تقاضای کمک کردم. علی ساکت بود. من هم چشمانم در آن هنگام غروب که هنوز چراغی روشن نبود، نیمه تاریک بود. زمستان بود و سوزی سرد. اجاق خانه علی روشن بود. سکوت بود و صدایی که انگار از سمت اجاق می آمد. دیدم پوست دستم دارد داغ می شود. دستم را ناگاهان کنار کشیدم و سمت دهانم بردم. نسوخته بود اما داغ شده بود. علی با آرامش گفت: ببین عقیل تو از این گرمای آتش آهن که من در اجاق داغش کرده بودم و نزدیک دستت گرفتم، چه ضجه ای زدی. چرا انتظار داری من در برابر آتش خشم خداوند نسبت به ستمگران و پایمال کنندگان حقوق بندگان
مظلومش نگران نباشم.!؟
علی این بار نه با سخن و نه با حرکت به سمت بازار، بلکه با نزدیک کردن آهن داغ شده، خواسته بود مرا بیدار کند. دریغ! شوق دنیا در پیرسالی رهایم نکرده بود. این شوق در جوانی و میانسالی در تمام وجودم ریشه زده بود. اکنون ناتوان شده بودم و آن درخت ریشه هایش عمیق و تنه اش تناور و شاخسارش تمام اندیشه و احساس مرا فراگرفته بود. نمی بایست چنان سخنی آن هم در روزگار تنهایی علی، به عنوان برادر بزرگش به او می گفتم. اما گفتم!
به نزد کسی می روم که در بخشش به من بی حساب عمل خواهد کرد. علی سکوت کرده بود. برق نگاهش را در پناه شعله اجاق می دیدم. با لحنی اندوه بار گفت: راشداً مهدیاً
کلام کوتاه او دعا بود که من راه رشد و هدایت را گم نکنم. گفتم: پیش معاویه می روم!
علی با لبخندی تلخ در حالی که سرش پایین بود گفت: انت و ذاک!؟
هم شگفتی در کلامش بود و هم اندوه و هم پرسش، تو و آن! من چه نسبتی می توانستم با معاویه آن هم در آن روزگار دشوار و تنهایی علی داشته باشم؟ از سویی لحن علی ملامت گر بود. گویی گفت: تو و آن! شایسته یکدیگرید! لحنش انگار از زاویه ای ، پرسشگرانه نبود. از واقعیتی خبر می داد. چرا به این مرحله و منزلت رسیدم؟من که معاویه را می شناختم. اگر قرار بود دسیسه و نیرنگ و ستم و فریب لباس بشری بر تن کند. مناسب ترین قامت برای چنان قواره ای معاویه بود. اما رفتم!
معاویه با آغوش باز مرا تحویل گرفت. پیشانی ام را بوسید. لب هایش تر و لزج بود. با پشت دست پیشانی ام را پاک کردم. مرا در کنار دست خودش در سمت راست نشاند. جمعی در مجلس معاویه دعوت شده بودند. در نگاه همه آنان شگفتی همراه با زهرخند یا پوزخند بود. در هیچ نگاهی محبت ندیدم.
عقیل احساس شرم کرد. پیشانی اش را در خلوت خود، مثل همان روز تلخ از دانه های درشت عرق پاک کرد.
معاویه با دست بر پشت من زد و گفت: آفرین بر شخصیتی که عمویش ابو لهب است! صدای خنده حاضران رواق را پر کرد. برای خوشایند معاویه همه کوشیدند با صدای بلند بخندند. برخی با انگشت اشاره مرا نشان می دادند و می خندیدند. مثل خنده روباه یا خنده گرگ. بی درنگ گفتم: آفرین بر کسی که عمه اش حمالة الحطب است! فی جیدها حبل من مسد! معاویه لبخند زد. حاضران اخم کردند. چهره شان را سایه ای از گرفتگی و ناخوشایندی فراگرفت. معاویه گفت: ابایزید تو همیشه حاضر جواب بوده ای! گفتم: توشروع کردی. نمی دانستی عمویم شوهر عمه توست!؟
گفت: چگونه ای؟ گفتم: قرض دارم.
-چقدر؟
-صد هزار درهم
- بسیار خوب صد هزار درهم برای قرض هایت به تو می دهم و صد هزار درهم ، برای گذران زندگی ات. اکنون بالای منبر برو و برادرت علی را لعنت کن!
لحظه ای در ذهنم گذشت، چه بهای سنگینی باید بپردازم. از سوی دیگر همان زیرکی و حدّت ذهنم به یاریم آمد که عقیل می توانی لعنت را به گونه ای بر زبان بیاوری که به معاویه برگردد. مسجد دمشق آکنده از جمعیت بود. مثل کندوی زنبور عسل جمعیت در هم می لولیدند و صدای زمزمه ها و بلند حرف زدن و گاه فریاد صحن مجلس را انباشته بود. سر ها را بالا می گرفتند. پا بلندی می کردند که مرا ببینند. شاید باور نمی کردند که قرار است عقیل بر بالای منبر مسجد دمشق علی را لعنت کند.
بالای منبر رفتم. مجلس خاموش شد. برق نگاه جمعیت انبوه! معاویه و عمرو عاص هم در سمت راست منبر نشسته بودند. گفتم: ای مردم معاویه به من دستور داده است که علی را لعنت کنم. او را لعنت کنید. لعنت خدا بر او باد!
عمرو عاص سرش را نزدیک گوش معاویه برد و زمزمه کرد. از منبر پايین آمدم. معاویه با تبسم و طعنه گفت: ابا یزید باز هم زیرکی کردی! عمرو عاص گفت: اما زیرکی او را فقط چهار نفر در این مجلس فهمیدند. خداوند، خود عقیل، من و تو معاویه و خندید. عمروعاص رو به من کرد و گفت: عقیل مردمی که در مسجد جمع شده اند. شنیدند و فهمیدند که تو علی را لعنت کرده ای. برو از هر کدام که می خواهی بپرس! تو فکر کرده ای در جمع حکیمان و دانایان و تیزهوشان عرب سخن می گویی! در اینجا چه کسی ایهام کلام تو را می فهمد. خیال می کنی معاویه را لعنت کرده ای! بسیار خوب اگر معاویه را لعنت می کنی، پس چرا اینجایی؟ آن دویست هزار درهم که گرفتی برای چه بود؟ برای همین لعنت بود!
سخنش قابل فهم بود. معاویه به علی نوشته بود و پیام فرستاده بود که با مردمی با تو خواهم جنگید که تفاوت ناقه و جمل- شتر ماده و نر- را نمی دانند.
نمی بایست از علی فاصله می گرفتم. نمی بایست به شام و قصر معاویه می رفتم. نمی بایست از او هدیه و بلکه رشوه می پذیرفتم. نمی بایست به منبر می رفتم. نمی بایست سخنی می گفتم که توده عوام مردم گمان کنند من علی را لعنت می کنم. در بیابانی تاریک گم شده ام. اکنون که معاویه فرزندش یزید را به عنوان ولیعهد و جانشین خود معرفی کرده است؛ ما چه سرنوشتی خواهیم داشت؟ مردم و خاندان پیامبر!؟
صدای علی، آخرین سخنی که از او شنیدم در گوشم طنین می افکند. انت و ذاک!؟ تو و آن!؟
من و معاویه!؟ من و کمگشتگی در برهوتی مه آلود، تشنه آب و تشنه کرامت انسانی و دلتنگ سخن و نگاه علی!
*********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

کیمیای کلمه (۹)


میثم تمّار

برایم دیدار علی، گفتگوی با او، نگاه کردن در چشمان او، حسّ هیبت و شرم و تبسم او، معنای زندگی بود. در دکانم در بازار کوفه نشسته بودم. دکانی کوچک! کیسه های خرما و سبد های خرما در دوسویم بود. بر زمین نشسته بودم. علی آمد. احوالم را پرسید. کنارم نشست. ره گذران که علی را می شناختند. باور نمی کردند که خلیفه مسلمانان در کنار خرما فروشی فقیر بنشیند و با او سخن بگوید. پسرم آمد و گفت در خانه کاری پیش آمده است، بیا! به علی گفتم من باید به خانه ام بروم. علی گفت تا تو برگردی، من اینجا می مانم. ماند. برگشتم دیدم چهار درهم کنار بساطم هست. درهم ها تقلبی بودند. از علی پرسیدم. گفت بله مشتری آمد و چهار درهم خرما خرید. گفتم: ولی سکه های تقلبی به شما داده است! علی لبخند زد و گفت. نگران مباش پیدایش می شود. مدتی نگذشته بود که مشتری با رویی اخم آلود و صدایی ناهموار، پرخاشگرانه آمد و به اعتراض گفت: این خرمای تو از حنظل هم تلخترست! این چه خرمایی ست؟ علی لبخند زد و آرام گفت: مثل مزه سکه های تقلّبی توست! مرد عرب ناگهان خاموش شد. سرش را پايین انداخت. در خود فرو رفت، کوچک شد و رفت.
علی نگاهی به سبد های خرما انداخت. در سبدی خرماهای درشت و معطر بود. خرما ها با طراوت بودند و برق می زدند. در سبدی دیگر خرماهای خشکیده و چروکیده و لاغر. علی پرسید، عمّار این خرما ها را چه کسانی می خرند. گفتم، خرمای خوب و ممتاز را ثروتمندان و خرمای خشکیده را تهی دستان. گفت: خرما ها را مخلوط کن و قیمتی میانه بگذار. تا هم ثروتمندان طعم خرمای خشکیده را اگر خواستند بچشند و هم تهی دستان مزه خرمای خوشگوار را . اگر هم احساس کردی فردی ان قدر فقیر است که نمی تواند خرما بخرد، با او مدارا کن. برکت کار تو در خرسند رفتن همانان است.
نماز شام را در مسجد کوفه خواندیم. علی از مسجد که بیرون آمد، به سمت نخلستان کوفه رفت. من هم دنبالش رفتم. نگران بودم که مبادا در آن فضای سنگینِ پر توطئه و آکنده از هراس، کسانی به علی آزاری برسانند. مبادا علی را غافلگیرانه بکشند؟ با جمعی از یاران و فدائیان علی، پیمان بسته بودیم که در دفاع از علی، دفاع از راه و جان او تا پای جان بایستیم. چطور می توانستم علی را تنها بگذارم؟
دغدغه ها ، نگرانی ها، واهمه سینه ام را پر کرده بود. با فاصله دنبال علی می رفتم. مبادا علی صدای پایم را بشنود! آرام گام بر می داشتم. علی آرام می رفت، انگار گام هایش را می شمرد، گاه سر به سوی آسمان می کرد و زمزمه ای. کلماتش را نمی شنیدم اما زمزمه آهنگین بود. مهتاب نخلستان را روشن کرده بود. شاخه های نخل مثل خورشیدی سبز در مهتاب می درخشیدند. در زیر نخلی علی به نماز ایستاد. کنار چاهی رفت که چرخی بر سر چاه بود و طناب دور چرخ ییچیده شده بود. کناره چاه سنگ چین بود. سنگ ها خیس بودند و در زیر نور ماه برق می زدند. علی دست هایش را بر کناره چاه گذاشت. سرش را خماند. انگار کسی بخواهد از چشمه ای آب بنوشد. بی واسطه پیاله دست ها. صدای زمزمه اش بلند شد. زمزمه اش غمگنانه بود و صدایش گاه مثل بغضی بود که آرام بشکند. من بی طاقت بودم. می دانستم علی هیچ رفتارش بی رازی و رمزی و حکمتی نیست. برای حفظ جان او امده بودم ، عضو نیروی حفاظتی کوفه - شُرطة الخمیس - بودم. نمی خواستم خلوت علی را بر هم زنم و یا از راز های شبانه علی، گفتگویش با چاه در نخلستان، آگاه شوم. خواستم فاصله بگیرم. علی سرش را به سوی اسمان بالا گرفت. مهتاب بر چهره اش افتاده بود! چشمانش از اشک برق می زد. مثل برق موج دریا در تاریک روشنای شب مهتابی. مرا دید. پرسید: میثم اینجایی!؟ بله نگران جان شما بودم. نگران نباش. با چاه سخن می گفتم. چشمانم بر درخشش و لرزش آب چاه بود. از دهانه چاه، پس از تنگنای تاریکی و ابهام، آب درخشش ویژه ای دارد. نشانی از امید و فَرَجِ نزدیک. تنگناها به گشایش می انجامد، تاریکی ها به روشنایی و تشنگی به جرعه ای آب! چاه از سویی تمام همیتش گوش است، زمزمه تو را می شنود و از سویی تمام وجودش دهان می شود و در گوش تو سخن می گوید.
زندگی همین است میثم! گذار از گدار رنج و تاب آوردن مصیبت های طاقت سوز. به تعبیر قرآن گذار از عَقَبَه! وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ !؟
میثم تو هم از این عقبه نفس گیر و تابسوز گذر می کنی. سربلند، با قلبی مطمئن و چهره ای خرسند و متبسم! شهد درد را با تمام وجودت می چشی، نام خدا و یاد خدا به تو آرامش و مقاومت می دهد. میثم! آن نخلی که در محله کناسة است یادت هست! ان نخل خشک را چهار تکه می کنند و بر هر تکه ای یکی از یاران مرا به صلیب می کشند. تو! حجر پسر عدی، محمد پسر اکتم، خالد پسر مسعود. علی آرام شد . لب از سخن فرو بست. با خود گفتم علی از غیب سخن می گوید!؟ پرسیدم: علی این اتفاق می افتد!؟ گفت: بله به خدای کعبه سوگند، پیامبر به من خبر داده است. نگاه علی به دور دست نخلستان بود. دست ها، پاهای تو را قطع می کنند. زبانت را هم قطع می کنند. آن ها تحل سخن تو را ندارند. گمان می کنند هنگامی که دست ها و پاها یت را قطع کردند، از شدت ناتوانی نمی توانی سرت را بالا نگهداری و یا کلمه ای بگویی. علی گفت: خون چهره ات را می گیرد و محاسنت به خون خضاب می شود… گفتم، وقتی کودک بودم از خرمای آن نخل خورده ام. هنوز هم عطر آن خرما در کامم زنده و معطر است. سال ها پیش نخل خشکید. بار ها می خواستند، قطعش کنند.
رفتم در زیر تنه خشکیده نخل ایستادم. به نخل تکیه دادم. سرسبزی و شاخسار پر خوشه خرمایش را به یاد آورد. تنه پر شیار و زبر نخل را لمس کردم. بی اختیار لبهایم را بر تنه نخل نهادم و بوسیدم. بوسه ای گرم و طولانی… مثل بوسه ام بر پیشانی مادرم وقتی خون از سینه اش جوشیده بود و پیکرش مثل قایق کوچکی در موج خون غوطه می خورد. مثل بوسه ام بر گونه زخمی پدرم. علی با چه اطمینانی گفت، دست ها و پاها و زبانم را قطع می کنند. این آگاهی به من توان و ایمان و مقاومت بیشتری می دهد. اگر ناگاه اسیرم می کردند و دست هایم را قطع می کردند!؟ در زیر نخل به نماز ایستادم. نخل مثل ماذنه در برابرم بود. روزی من هم بر فراز این ماذنه اذان می گویم. از علی می گویم.
نخل خشکیده در نزدیکی خانه عمرو پسر حریث بود. به عمرو گفتم: من همسایه ات می شوم. همسایه ات را دریاب! گفت: می خواهی خانه پسر مسعود یا پسر حکیم را خریداری کنی؟ چه می توانستم بگویم!؟
علی چه کار خوبی کرد که افق را، مرگ آگاهی به تمام معنی را به من نمایاند. مزه شهادت را به من چشاند. وقتی می دانیم به کدام سرانجام می رسیم. با استواری و اطمینان و شور و شکوه بیشتری ره می سپریم. هیچ ابهامی، هیچ ایهامی، دغدغه ای و یا پریشانی وجود ندارد. نور علی نور! تابلو سرانجامم که علی روایت کرد، گفت روایت پیامبر است. نشاطی در دلم افروخته شده بود. هر سپیده دم انگار خورشید از افق جان من می دمید و می تابید.
بعد از شهادت علی، به یاد او شبانه به نخلستان کوفه می رفتم. بر سر چاه می رفتم. سر در چاه می کردم و نام علی را زمزمه می کردم. برای من علی کلمةُ الله بود و نام او که نام خدا بود، در تکرار با الله آمیخته می شد. هر وقت دلم می گرفت و برای علی تنگ می شد، پناهم نخلستان و زمزمه در چاه بود. روایت مرگم، روایت زندگیم شده بود. با خود می گفتم: خوشا بر این شهادت تمام! دست هایم اول شهید می شوند. بعد شعادت پاهایم. شهادت زبانم. مگر نه این است که قرآن مجید می گوید، در قیامت دست ها و پاها سخن می گویند و شهادت می دهند!؟ شهادت من در همین دنیاست!
برای عمره به مکه رفته بودم. امّ سلمه، همسر پیامبر و مادر مومنان را دیدم. از حسین پرسیدم. سلام رساندم. گفتم: دیدار من با حسین در قیامت در نزد پیامبر! در بازگشت از مکه در قادسیه، نزدیکی کوفه، ماموران عبیدالله پسر زیاد دستگیرم کردند. عبیدالله پسر زیاد والی کوفه بود و عمرو پسر حریث، امیر کوفه. یزید فرمان داده بود مرا دستگیر کنند. می گفتند، معاویه همیشه به من هم ناسزا می گفته است.
در مجلس عبیدالله پسر زیاد، عمرو پسر حریث امیر کوفه هم بود. به من ناسزا گفت. کفت من فردی دروغگو هستم. دوستدار دروغگو هستم. گفتم من فردی صادقم و دوستدار امیرمنان علی هستم که از صدیقین بود.
پسر زیاد نگاهی از سر تحقیر و شماتت به من افکند و گفت: از علی بی زاری بجوی! و دوستی و مهرت را نسبت به آل عثمان و معاویه و یزید اعلام کن! اگر سخنی نگویی، دستور می دهم دست ها و پاهایت را قطع کنند!
عجب تهدیدی! انگار در نخلستان کوفه ام و علی دارد شیوه شهادتم را بیان می کند و من شیرینی شهد شهادت را با دل و جانم می چشم. لبخند زدم و گفتم: مولایم مرا با خبر کرده است؛ که دست ها و پاهایم در راه دوست قطع خواهد شد.
-حرف دیگری نزد؟
-بله، گفت، زبانم را هم قطع می کنید!
- نه! برای این که بر تو ثابت شود که مولایت دروغگوس، زبانت را قطع نمی کنم.
-مولایم راست گفته است.
مرا بر همان پاره نخل خشک در نزدیکی خانه عمرو پسر حریث به صلیب کشیدند. مردم کوفه دور من جمع شده بودند. برای ان ها از علی می گفتم. ناگاه ماموران با خشونت سر رسیدند. دهانم را باز کردند و زبانم را بریدند و بر دهانم لجام زدند. در چشمان مردم کوفه افسوس موج می زد و نیز ترس و واهمه. دهانم پرخون شده بود. انگار مثل علی سر در چاهی فرو کرده بودم که از ژرفای چاه خون می جوشید. خونی پاک و درخشنده. پسرانم شعیب و صالح و عمران و حمزه، با چشمانی درخشنده، سرشار از ایمان و اشک نگاهم می کردند. با چشم خندیدم. پسرانم با تبسم شکفتند. تصویر مادرم در برابرم بود و پدرم و اکنون پسرانم! سهم ما از زندگی شهادت آگاهانه بود.
سخن علی را زمزمه کردم:
ًاذا ضاقَتْ بِک الاَحْوالُ یُومَا
فَثِقْ بِالواحِدِ الفَرْدِ العلیّ
*************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

کیمیای کلمه (۸)


عمّار پسر یاسر

با علی سال ها بود که آشنا بودم. سی و چهار سال از علی و چهار سال از محمد بزرگتر بودم
محمد به خاطر ایمان خدشه ناپذیرم به خداوند و پیامبری او، به خاطر رنج ها و شکنجه هایی که پدرم یاسر، مادرم سمیه و من تحمل کرده بودیم، ما را دوست داشت. این مهر در نگاه و کلمات او آشکار بود. مادرم سمیّه نخستین بانویی بود که در راه باورش به اسلام و محمد شهید شد. پدرم یاسر عاشق محمد بود. پدرم یاسر نخستین مرد شهید در راه اسلام بود. ابوجهل دشمن پر کینه و خونی ما بود. از هیچ آزاری و زجری فرو گزار نکرد. با آهن داغ پیکر ما را می سوزانید. خانه مان را آتش زد، به بیابان گریختیم. مادرم را کشت…پدرم را کشت . ردّ تازیانه ابوجهل برای همیشه بر شانه ها و پشت من باقی ماند. یک بار پیامبر گفته بود: بهشت در اشتیاق علی و سلمان و عمّار ست! علی بوی بهشت می داد. سلمان خود بهشتی دیگر بود. از علی پرسیدم، این سخن پیامبر چه معنایی دارد، شوق بهشت یعنی چه!؟ گفت: نه تنها بهشت در انتظار توست، بلکه از شوق به سویت حرکت می کند. پرواز می کند! مگر قرآن کریم نمی گوید: وإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ. بهشت نزدیک می شود. برای چه کسی نزدیک می شود؟ نزدیکی یعنی شوق بهشت، برای پرواپیشه گان! وإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ للمتقین! کی نزدیک می شود؟ به زودی! وَ اُزلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقین غَیرَ بَعیدٍ!
وقتی از من می پرسیدند، چه رابطه ای با محمد دارم. پاسخم زبانزد یاران پیامبر شده بود. می گفتم: اَنا لَهُ اَنا! من برای اویم. هویت من با پیامبر معنی پیدا می کرد. با نگاه او سرشار از شوقِ زندگی و معنویت می شدم. محمد مصطفی که درگذشت، همان نسبت را با علی مرتضی پیدا کردم. همیشه با علی بودم. برای علی بودم.

به مدینه هجرت کرده بودیم. محمد گفت، مسجد بسازیم. برخی بی انگیزه یا خسته بودند، از کار کناره می گرفتند. یا دل به کار نمی دادند. بدیهی بود، اجباری یا فشاری در کار نبود. من با شوق و شور کار می کردم. هر کس یک خشت بر می داشت و تا جایی که دیوار را بنا می کردند، می بُرد. من دوخشت بر هم می نهادم و می بردم. خسته و مانده می شدم؛ اما شعله شوق در سینه ام فروزان بود. عرق از سر و روی و سینه ام جاری بود. علی شانه ام را فشرد. با محبت در چشمان نگاه کرد و زمزمه کرد:
لا یَستوی مَنْ یَعْمِرُ المساجِدا
وَ من یُری عَنِ الغُبارِ حائِدا
در غزوه عُشیرة، در نزدیکی نخلستان های بنی مِدْلَجْ اردو زده بودیم. برخی از مردم قبیله بنی مدلج مشغول بارآوری نخل ها بودند. علی گفت: ابا یقظان برویم ببینیم این مردم چگونه نخل ها را بارآور می کنند. به تماشای بارآوری و گرده افشانی نخل ها ایستادیم. میانه روز شد و هوای گرم. در زیر نخلی خوابیدیم. غبار بر سر و صورتمان نشسته بود. ناگاه دیدم پیامبر در کنار ماست. علی را بیدار کرد. علی چشم گشود. چهره اش غبار آلود بود. غبار نرمی بر پیشانی علی نشسته بود. محمد گفت: ما لَکَ یا ابا تُراب! تو را چه خواهد شد ای ابو تراب! می خواهید شما را از تبه کارترین افراد بشر آگاه کنم؟ آن فردی که از قوم ثمود، شتر ماده را پی کرد و کشت. و آن فردی که علی! بر فرق تو ضربتی خواهد زد. محمد دستش را بر پیشانی اش کشید. خطی از رستنگاه موی تا میانه ابروان ترسیم کرد. با اندوه گفت. محاسن تو غرق خون می شود. محمد دستی به محاسن علی کشید. محاسن علی غبار آلود بود و پیشانی اش از دانه های عرق برق می زد. آنگاه محمد رو به من کرد و گفت: « عمار! تو را گروهی شورشی خواهند کشت!» نگاهی به چشمان علی کردم. در نگاهش هم غم بود و هم خرسندی.
سایه ای از اندوه و ابهام همراه با شادی در قلبم پدیدار شد. از خبر شهادت علی، حسرت تمام وجودم را فرا گرفت؟ چه خواهد شد؟ کی خواهد بود؟ از خبر شهادت خودم، خرسند شدم! من سال ها بود که آفتاب لب بام بودم. تمام موی سر و صورت، حتی ابروانم سپید شده بود. چه نعمت و برکتی خواستنی تر از این که این موی سپید به خونم آغشته و سرخ شود و در راه باور به خداوند و پیروی محمد شهید شوم. اما علی جوان بود. تازه موجی از سپیدی در شقیقه هایش دیده می شد.
به شوخی به علی گفتم: یا علی! شقیقه هایت دارند سپید می شوند! گفت: این سپیدی شقیقه مثل بلال است. بلالِ پیری ست که در گوش انسان با آوایی رسا ،اذان سر می دهد و بانگ می زند که: حیَّ علی الذهاب! هنگام رفتن رسیده است. تو از خاک آفریده شده ای، به زودی در زیر لایه های خاک پنهان می شوی!
همیشه علی همین بود. با کلماتش مست می شدم. سبکبال می شدم. پرواز می کردم. سخن علی را زمزمه کردم:
بِلالُ الشیبِ فی فودیک نادی
بِاَعلی الصوتِ حَّیِ علی الذهابِ
خُلِقْتَ من الّتُرابِ و عن قَریبٍ
تُغَّیَبُ تَحت اَطْباق الترابِ
علی همیشه می گفت، عنوان ابو تراب را بسیار دوست دارم. ما به علی می گفتیم: ابالحسن. اما
حسن پسر بزرگ علی همیشه می گفت: اباالحسین! من شیدای مروت و بزرگ منشی حسن بودم.
او همیشه با سخن و سکوت و تبسم و شیوه راه رفتنش مرا به یاد محبوبم محمد می انداخت.
داشتم با مغیرة پسر شعبه صحبت می کردم. لجاجتی که در سخن او بود، آزارم می داد. علی دستم را گرفت، تبسم کرد و گفت: « دَعْه یاعمّار!» عمار! رهایش کن. دین برای او ابزاری ست تا به دنیایش برسد. آگاهانه و زیرکانه در جستجوی شبه هایی ست که خود را توجیه کند و خطاهایش را بپوشاند. سخن گفتن با او سودی ندارد و به نتیجه ای نمی انجامد. روی سخن علی مستقیما با مغیره پسر شعبه نبود، اما رنگ رخساره مغیره کبود شد؛ نتوانست غیظش را پنهان کند. علی آرام و متبسم بود.
در ماجرای جمل علی بیشتر سکوت می کرد و حسرت می خورد. برای زبیر و طلحه اندوهگین بود. چرا بایست دنیا طلبی و گم گشتگی آن ها را به آن موقعیت بکشاند؟ عایشه ام المومنین چرا خانه خود را ترک کرد و به میدان جنگ آمد؟
علی به حسن و من ماموریت داد تا به مسجد بصره برویم و با رهبران و یاران و پیروان جمل صحبت کنیم. علی به من گفت: عمار حضور تو یک نشانه است. شاید برخی با دیدن تو به یاد سخن پیامبر بیفتند که گفت، تو را گروهی سرکش و شورشی خواهند کشت. اگر اهل توجه باشند و تو را ببینند از میدان جنگ و قرار گرفتن در سپاه شورشی ها امتناع می کنند. کناره می گیرند. در مسجد بصره غوغایی بر پا بود. جمعیت انبوهی مثل کندوی عسل جمع شده و صدای زمزمه مانندشان فضا را پر کرده بود. به حسن گفتم. تو پله بالای منبر بنشین و من پله ای پایین نشستم. حسن یک محمد جوان بود که با کلمات علی سخن می گفت. آرامش و شکوه حضورش توجه همه را جلب کرده بود. حسن از من خواست سخنی بگویم. گفتم: مردم، عایشه ام المومنین، همسر پیامبر در دنیا و روز بازپسین، به بصره آمده است. خداوند متعال شما را با این آزمون دشوار رویارو کرده است تا دریابید که شما: « اِیّاهُ تُطیعون اَمْ هیَ؟» از علی اطاعت می کنید یا از عایشه؟
علی شکیبا بود. می گفت تا جایی که می شود بایست صبور باشیم تا حقیقت بر مردم آشکار شود و خونی ریخته نشود. مدام دعا می کرد. زمزمه می کرد: اَلّلهُمَّ احْقِنْ دِماء المسلمین. خداوندا، خون مسلمانان را حفظ کن.
در صفین بودیم. جمل به سرانجام رسیده بود. با معاویه و سپاهش رو در رو بودیم. در جمل معاویه در پس صحنه حضور داشت. اگر حضور نداشت، پس چرا مروان پسر حکم طلحه را با تیر زد؟
علی دستش را بر شانه ام نهاد، انگار بی تاب شدم. سرم را بر شانه علی نهادم و گریستم. علی گفت: عمار حضور تو در جمل و امروز در صفین یک نشانه آشکاراست، نشانه راهنمایی پیامبر که گفت: تو را گروهی سرکش و شورشی خواهند کشت. عمار! پیامبر از تو یک معیار آفرید. تو نشانه حقیقت و صراط مستقیم هستی. فقط در چشمان علی نگاه می کردم. موج اشکی که در نگاه او بود. تبسمش!؟‌همان بهشت بود. گفت: در این روزهای سخت و آزمون دشوار، لطف خداوند را می بینیم. انسان ها در روزهای سخت ساخته می شوند. مثل در ختانی که در کویر می رویند. مقاومتی بیشتر و آتشی دیرنده تر دارند. عمار!
اذا ضاقَتْ بِکَ الاَحوالُ یَوماً
تَثِقْ بِالواحدِ الفَردِ العَلیّ
تَوَسَّلْ بِالنَبیّ فی کُلِّ خَطْبٍ
یَهونُ اذا تُوُسِّلَ بالنبیّ
عمار! اگر زمانه بر تو سخت گرفت،
به خداوند یکتای برتر اعتماد داشته باش!
در تمام دشواری ها به پیامبر توسل بجوی،
با پیامبر، دشواری آسان می شود.
از علی پرسیدم، وقت تحقق سخن پیامبر نرسیده است! علی سکوت کرد. نگاهم کرد. ناگاه مرا در آغوش گرفت. پیشانی ام را بوسید. اشک در چشمانش گردید. سخنی نگفت.
**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)