سهراب کشان (۴)


سهراب نماد خرد خام است. در زندگی اش نشانی از پدر نیست، نخستین و واپسین دیدارش با پدر در میدان جنگ است. پدر در زندگی کوتاه او حضور نداشت تا او را بر بنیاد آداب و سلوک پهلوانی تربیت کند. او از هفت خانی مثل رستم نگذشته است، تا خرد کودکانه اش ببالد و یا آرمان طلبی مبتنی بر احساس و عاطفه اش پخته و سخته شود.

خرد خام سهراب از آزمون ویرانگر و سازنده هفت خان گذر نکرده بود. از همان گفتگویش با تهمینه
در می یابیم که تا چه حد در سخن و اندیشه، تند و شتابزده است. مادرش را به مرگ تهدید می کند! به مادر می گوید، اگر نگوئی پدرم کیست:
گر این پرسش از من بماند نهان
نمانم تو را زنده اندر جهان
نشانه ای از شخصیت نپرورده و ناسخته سهراب! از سوی دگر او که دوازده سالش بیشتر نیست. چگونه می توان بر او خُرده گرفت؟ زمان در اسطوره سرنوشت دیگری دارد. زمانِ تن و زمانِ جان و زمانِ خرد. سهراب هر چه در بعد زمان تن و شکفتگی تن پیش بود، در بعد زمان جان و زمان خرد، چنان همنوایی و همسازی با تن خود نداشت. از سوی دیگر چگونه می خواهد جهان را از نو بسازد و ساختار پادشاهی در ایران و توران را ویران کند؟
برای چنین آرمان بزرگی یاران و اهل نظر و رایزنی چه کسانند؟ در واقع افراسیاب است که سامان ده سپاه سهراب است و هومان و بارمان را به عنوان یاران سهراب و رایزنان او به همراهش می فرستد. و با اعزام دوازده هزار جنگجوی ترک سپاه سهراب را سامان می دهد.
نخست از آرمان سهراب بگوئیم!
کنون من ز ترکان جنگ‌آوران
فراز آورم لشکری بی کران
برانگیزم از گاه کاووس را
از ایران ببرّم پی طوس را
به رستم دهم تخت و گرز و کلاه
نشانمش بر گاه کاووس شاه
از ایران به توران شوم جنگ‌جوی
ابا شاه روی اندر آرم بروی
بگیرم سر تخت افراسیاب
سر نیزه بگذارم از آفتاب
چو رستم پدر باشد و من پسر
نباید به گیتی کسی تاجور
چو روشن بود روی خورشید و ماه
ستاره چرا برفرازد کلاه
با لشکری از ترکان می خواهد کاوس را از گاه براندازد؟ او پرورده سرزمین سمنگان است که پادشاهی اش در قلمرو ترکان قرار می گیرد. به روشنی آفتاب است وقتی لشکر ترکان به ایران یورش برند، ایرانیان در دفاع از ایران همدل و همداستان خواهند شد. پرسش دوم این است او چگونه می تواند با لشکر ترکان، افراسیاب را براندازد؟ سوم، آیا رستم با براندازی پادشاهی در ایران موافق است؟ چهارم، آیا رستم می خواهد پادشاه ایران شود و روزگار درازی در انتظار مانده است تا فرصتی فراهم شود، سهراب از راه برسد به او تخت و گرز و کلاه بدهد و او را بر تخت پادشاهی بنشاند؟
این پرسش ها در ذهن و اندیشه سهراب نوجوان دوازده ساله جایی ندارند. او سرشار از شور آرمان و احساس و به دور از خرد ناب و اندیشه سنجیده و آزمودگی است.
آقا سید هر دو دستش را با عصا بالا گرفت و گفت: اکنون برویم ببینیم افراسیاب چه اندیشه تباهی در ذهن خود می پرورد.
به افراسیاب خبر می دهند، که سهراب سلحشور تیغ از میان بر کشیده و جنگاوران به گردش جمع شده اند، می خواهد به ایران لشکر بکشد و کاوس را سرنگون کند. افراسیاب ایده و یا آرمان سهراب را می پسندد. کاوس و رستم به دست سهراب از میان می روند، آنگاه می بایست از سهراب و گزند او و تهدید او آسوده خاطر شد. می گوید سهراب را پس از آن در خواب بکشید.
در خواب کشتن، نشانه ای از خوی اهریمنی ست. در خان هفتم رستم دیو سپید را بیدار می کند و با او می جنگد.
چو افراسیاب آن سخنها شنود
خوش آمدش خندید و شادی نمود
ز لشکر گزید از دلاور سران
کسی کاو گراید به گرز گران
ده و دو هزار از دلیران گرد
چو هومان و مر بارمان را سپرد
به گردان لشکر سپهدار گفت
که این راز باید که ماند نهفت
چو روی اندر آرند هر دو بروی
تهمتن بود بی‌گمان چاره‌جوی
پدر را نباید که داند پسر
که بندد دل و جان به مهر پدر
مگر کان دلاور گو سالخورد
شود کشته بر دست این شیرمرد
ازآن پس بسازید سهراب را
ببندید یک شب برو خواب را
رستم دیو سپید را از خواب بیدار کرد، تا نبرد او با دیو بر رسم مروت و جوانمردی و آئین پهلوانی باشد. افراسیاب اهریمنی می گوید، سهراب را پس از مرگ کاوس و رستم در خواب بکشید. راه و رسم او راه ورسم کین ورزی و تباهی و دژ خوئی ست. هومان و بارمان ماموریت دارند تا نگذارند، سهراب رستم را بشناسد. سهراب می بایست در تاریکی بی خبری بماند تا پدر و پسر از شناسائی یک دگر باز مانند.
**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

سهراب کشان (۳)


سهراب به جهان چشم گشود! چهره ای گرم و گلگون و برافروخته ، دشت لاله صحرائی! سهراب یعنی همین! پسر رستم است. شِکُفتگی و شِگِفتی بالیدن و رشد او رستم وارست. او در مسابقه با زمان از زمان پیش افتاده است!
اشاره آقا سید به طبل زن!
صذای طبل و ساز و دهل!
چو نُه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتی گَوِ پیلتن رستم‌ ست
وگر سام شیرست و گر نیرم‌ ست
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام تهمینه سهراب کرد
چو یک ماه شد همچو یک سال بود
برش چون بر رستم زال بود
چو سه ساله شد زخم چوگان گرفت
به پنجم دل تیر و پیکان گرفت
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود
که یارست یا او نبرد آزمود
صدای طبل و فریاد دهل و نوای ساز گویی همراه با رشد شتابان سهراب، اوج می گرفتند و حالت رقص در آن ها پیدا بود. رقص ساز زن و طبال و دهل زن و رقص ساز و طبل و دهل، گویی به دشواری می توانستم خط فاصلی بین ساز زن و سازش، طبال و طبلش، دهل زن و دهلش در ذهن و حتی در جهان واقعیت ترسیم کنم. در هم آمیخته شده بودند. سال ها بعد در موزه ونسان ونگوگ که دیوانه شرح حال و شور زندگی اش بودم، این مفهوم برایم نمایی دیگر یافت. آمیختگی برزگر با زمین، کارگر معدن کار با معدن، سیمای سیب زمینی کاران با سیب زمینی…نوازنده ها و سازها! دانه های درشت عرق بر پیشانی همگی شان می درخشید. آقا سید با پَر عمامه شیر شکری که بر شانه راستش افکنده بود. پیشانی اش را خشک کرد. شانه به سری لبه کرسی نشست. سرش را با شتاب تکان می داد. شانه اش می لرزید. پر گشود و نیمه پائینی بال های سپید و سیاهش درخشید.
- سهرابِ نو پهلوان، پور رستم دستان پرسش اش چیست؟ می خواهد بداند کیست و از کجاست؟ او از روزی که چشم به جهان گشوده، رنگی و نشانی از پدر ندیده است. آقا سید سکوت کرد. به افق نگاه کرد و آرام گفت: کاش نمی دید، هیچگاه پدر را نمی دید! دید و ندید. کاش رستم سهراب را نمی دید… صدای ساز بلند شد. مثل صدای نی، آوای حسرت و فراق.
برِ مادر آمد بپرسید زوی
بدو گفت گستاخ بامن بگوی
که من چون ز همشیرگان برترم
همی به آسمان اندر آید سرم
ز تخم کیم وز کدامین گهر
چه گویم چو پرسد کسی از پدر
گر این پرسش از من بماند نهان
نمانم ترا زنده اندر جهان
بدو گفت مادر که بشنو سخن
بدین شادمان باش و تندی مکن
تو پور گو پیلتن رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی
ازیرا سرت ز آسمان برترست
که تخم تو زان نامور گوهرست
جهان‌آفرین تا جهان آفرید
سواری چو رستم نیامد پدید
هنگامی که سهراب از مادرش می شنود که پسر رستم است و تهمینه مهره های زر را که رستم فرستاده بود، به سهراب نشان می دهد.
یکی نامه از رستم جنگ جوی
بیاورد وبنمود پنهان بدوی
سه یاقوت رخشان به سه مهره زر
از ایران فرستاده بودش پدر

آتش شوق در دلش شعله ور می شود، شورمند و بی قرار، باید به جستجوی رستم برآید.
اما زمانه سرنوشت دیگری رقم می زند و داستان دیگری برای پسر و پدر می آفریند. در نهاد سهرابِ جوان آرمانی می درخشد. برانداختن کاووس پادشاه ایران و افراسیاب پادشاه توران. آغازی دیگر ودوران نو پادشاهی پهلوانان و نه شاهان که نابخرد و ستم پیشه و خود فریب و خویشتن ستا و دیوانه اند. سهراب می خواهد بنیاد پادشاهی ایران و توران را برافکند و عصری نو بیافریند. افراسیاب در سوی دیگر این ماجرا، احساس می کند که سهراب یک امکان و قرصت طلایی برای اوست تا از ایران و ایرانیان و رستم که نماد و نشانه اوج و عزت و شکوه ایران و ایرانی است انتقام بگیرد وآتش کین ورزی اش آرام بیابد. می اندیشد که سهراب جوان پهلوان می تواند، رستم را که روزگاری ست از جوانی فاصله گرفته، بر خاک بیفکند و نابود کند. نظام پادشاهی در ایران و ایران و ایرانیان بدون رستم فرو خواهند ریخت.
سوی دیگر ماجرا رستم است. او نگهبان ایران است و پادشاهی را در خدمت ایران و ایرانیان می داند. هر چند از ستم و بی خردی و کینه ورزی و غرور شاهان خونین دل است. این سه جریان اندیشه رستم و آرمان سهراب و کین توزی افراسیاب چگونه با هم تلاقی می کنند؟
************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

سهراب کشان (۲)

تهمینه عاشق رستم است! عاشق بی قرار، عاشق زار! بی خور و خواب! هنگامی که به او می گویند رستم در دشتی در مرز توران به شکار آمده است. سوارانی می فرستد. آن ها ماموریت دارند رخش را بربایند. می ربایند! رستم نرّه گوری را به درختی به سیخ زده، خورده و سیر و سیراب به خواب رفته. رخش چنان رام به گروگان می رود که انگار نه آن رخشی ست که در هفت خان او را می شناسیم و خان نخست هفت خان، خان اوست. رستم در خواب خوش و بی خبری ست. این بار گویی زمانه چنان خواسته است تا رخش به گروگان رود.


بخفت و برآسود از روزگار
چمان و چران رخش در مرغزار
سواران ترکان تنی هفت و هشت
برآن دشت نخچیر گه برگذشت
یکی اسپ دیدند در مرغزار
بگشتند گرد لب جویبار
چو بر دشت مر رخش را یافتند
سوی بند کردنش بشتافتند
گرفتند و بردند پویان به شهر
همی هر یک از رخش جستند بهر


رخش که « به خو آتشیُّ و به رنگ آتش است » رخش که دلاور و تکاورست و غرشی همسان رعد دارد. رخش! که به گَرد پی سمّ او نیل نیست. رخش که در هفتخان یار رستم است. مرا یار در هفتخان رخش بود! اینک همانند آهويی رام و مثل آب آرام است، آن دریای توفانی تبدیل به موجی نرم شده است که تا اصطبلی در سمنگان می خرامد و هیچ نشانی از مقاومت از خویش بروز نمی دهد. زمانه چه رازی در سر دارد؟ رستم وارد سمنگان می شود. مهمان شاه سمنگان می شود. چشمانی از پس پرده های حریر، از زاویه پنجره ها او را می پاید. شرم در سیه نرگسانش خانه می کند. رُخش پر آزرم می شود.
به دل گفت آیا که این رستم است
و یا آفتاب سپیده دم است!
از آهوی چشم نافه‌وارش
هم نافه هم آهوان شکارش
وز حلقه زلف وقت نخجیر
بر گردن شیر بست زنجیر

نیم شب یا سپیده دمان با شمعی معنبر به بالین رستم پیلتن شادخوار می آید. رستم هشیارانه او را می بیند. بوی خوش عنبر در خوابگاه رستم پیچیده، رستم می پرسد، تو کی هستی؟ چه می خواهی؟
یعنی رستم نمی داند که او کیست؟ حکیم طوس در ستایش تهمینه سخن را به آسمان لطف کشانده، تهمینه که بود؟

روانش خرد بود تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

او کیست که با ندیمه هایش در کاخ شاه سمنگان می تواند به سبکی خیال ، به نرمی نور ، به ابهام سایه و به شیرینی خواب نوشین سپیده دمان تا خوابگاه رستم بیاید!؟ آیا رستم می خواهد از زبان آن بانوی تمام ، روایت عشق خود را بشنود؟ تهمینه می گوید:

به کردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی
که از شیر و دیو و نهنگ و پلنگ
نترسی و هستی چنین تیزچنگ
شب تیره تنها به توران شوی
بگردی بران مرز و هم نغنوی
به تنها یکی گور بریان کنی
هوا را به شمشیر گریان کنی
هرآنکس که گرز تو بیند به چنگ
بدرد دل شیر و چنگ پلنگ
برهنه چو تیغ تو بیند عقاب
نیارد به نخچیر کردن شتاب
نشان کمند تو دارد هژبر
ز بیم سنان تو خون بارد ابر
چو این داستانها شنیدم ز تو
بسی لب به دندان گزیدم ز تو
بجستم همی کتف و یال و برت
بدین شهر کرد ایزد آبشخورت
ترایم کنون گر بخواهی مرا
نبیند جزین مرغ و ماهی مرا
یکی آنک بر تو چنین گشته‌ام
خرد را ز بهر هوا کشته‌ام
ودیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم اندر کنار
مگر چون تو باشد به مردی و زور
سپهرش دهد بهره کیوان و هور
سه دیگر که اسپت به جای آورم
سمنگان همه زیر پای آورم
پیر خرد حکیم طوس گفت، روان تهمینه از خرد بود. از گوهرِ گوهر آفرینش! هر سه دلیلی که برای رستم بر می شمرد، نشانی از خرد روشن اوست. عشق سرچشمه ماجراست و فرزند میوه ای که بر شاخسار درخت طوبای عشق می روید، رخش نیمه دیگر وجود رستم است! به رستم گفت: « ترایم کنون گر بخواهی مرا» رستم او را می خواهد و بر رسم آئین پهلوانی از او خواستگاری میکند.
صدای ساز بلند شد. مثل هلهله در دامنه تپه پیچید. دهل زن با کوبه مستانه می کوفت. درست مثل هلهله های شادمانه جشن عروسی در ده. جمعیت به ویژه زنان و دختران موج برداشته بودند. ناگاه تعدادی از زنان و دختران برخاستند. با دستمال های رنگی رقصیدند. رقص مثل امواجی رنگین از جمعیت می جوشید و به جمعیت باز می گشت. ما کف می زدیم. آقا سید دست راستش را با عصا بالا گرفته بود. اشاره کرد. جمعیت آرام شد.
- مهره ای به تهمینه می دهد. بر گیسوی دخترش و یا بازوی پسرش ببندد. رخش پیدا شده است. رخش نیز در اصطبل شاه سمنگان جفت خویش را یافته و کره او، سمند که پس از آن اسب سهراب می شود، هسته وجودش بسته شده است. رخش نیمه دیگر رستم است و سمند هم نیمه دیگر سهراب می شود.
رستم از سمنگان و مرز توران راهی ایران می شود. برای رستم زندگی فردی در کرانه ایران است. او با ایران زندگی میکند. شادی های زندگی فردی اش اندک و کم شمار است.
که آواره بد نشان رستم است
که از روز شادی ش بهره کم است
همین شادی گذرا، که مثل در خشش آذرخش کوتاه بود، ریشه نهال اندوهی ژرف در زندگی جهان پهلوان می شود.
آقا سید اشاره کرد. طبال طبل زد و صدای دهل و ساز ها بلند شد. در این موسیقی که دشت چما را پر کرده بود، شادی بود و هم غم. هم نوید میلاد سهراب بود و هم نشانه مرگ او.
- شادی و اندوه در هم سرشته اند. تبسم و اشک در هم آمیخته اند. مثل مرگ و زندگی، همانند شب و روزند، با هم و درهم و در پی هم اند! مثل ابر و باران اند، مثل خنده و گریه اند. های های خنده و هق هق گریه، هر کدام مادر و سرچشمه دیگری است.
همه شب از طرب گریه مینا من و جام
خنده بر گردش این گنبد مینا زده ایم
*********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)