داستان های حاج آخوند، شادی گمشده ینوک کمانچه کش!


در مارون وقتی عروسی بود، برای دعوت به عروسی، کلّه قندی که معمولا روکش کاغذی نرم بنفش یا ارغوانی داشت ، با نخ قند تابانده دورنگ، قرمز-سفید، دور کله قند بسته شده و سرش گُل- گره می خورد؛ به خانه ها می فرستادند. مادر بزرگم همیشه نخ قند را نگه می داشت. دو رشته سفید و سرخ را از هم باز می کرد. برای دوخت و دوز استفاده می کرد. از نخ سفید برای لباس های رنگ روشن و نخ قرمز سیر برای لباس های به رنگ تیره استفاده می کرد. یک سبد طلایی کوچک در دار توی یخدانش داشت.به آن « پلیته سبد »
می گفت. سبد مانند ابریشم نرم و برّاق بود. نخ قند و انگشتانه و سوزن خیاطی و تعدادی دکمه های رنگارنگ و مهره مازو و یک کیسه مخملی سبز رنگ، که علف گنبد امام رضا داخلش بود، یک کیسه کوچک از جنس ململ که تویش شکر سرخ بود، با قیطان سبزی در کیسه جمع و بسته می شد، بالای کیسه مثل دامن چین پلیسه چین های ریز می خورد. چند دانه عنّاب و سنجد که بین کیسه های کوچک ولو بود، مرتب توی سبد چیده بود. کله قند در واقع جای کارت دعوت عروسی های امروزی بود. ارامنه حمریان، سبد های کوچکی از ترکه نرم و معطر سنجد ر بید مجنون می بافتند. توی سبد سیب و تخم مرغ رنگی و یک شیشه گلاب و گل رز می گذاشتند. سبد نشانه دعوت به عروسی بود. خاچیک به خانه مان آمد. سبد کوچک برای ما آورد. غیر از سیب و تخم مرغ رنگی و شیشه گلاب و یک شاخه گل رز درشت، یک بسته چای دارجلینگ کلکته با پوشش مقوایی مسی خوشرنگ برایمان آورد. سبد دیگری همراهش بود، گفت برای حاج آخوند است.
عروسی آلنوش، دختر خواهر خاچیک بود. آلنوش در خانه خاچیک بزرگ شده بود. مادرش هنگام تولد، مرده بود. پدرش وقتی آلنوش هفت ساله بود، زیر ماشین مانده و کشته شده بود.راننده قاتل از صحنه گریخته بود. ارامنه با مرگ راحت تر از مسلمانان کنار می آمدند. تصلیب مسیح، تحمل هر مرگی را آسان کرده بود.
آلنوش شانزده ساله بود، خواستگارش مارتیک ، شاگرد باطری سازی بود. اراک زندگی می کرد. جوانی بیست ساله، از بستگان دور خاچیک بود، به قول خودش پسر نوه عمّه ناتنی پدربزرگش!
عروسی را در محوطه بزرگ خانه خاچیک برگزار کردند. از همه خانه های ارامنه حمریان صندلی و میز و نیمکت آورده بودند. در میانه حیاط خانه خاچیک ، چند ردیف گلدان های شمعدانی صورتی کمرنگ، صورتی پررنگ، قرمز و سپید بود. شمعدانی هایی که دورتادور ایوان چیده بودند، قرمز پررنگ و معطر بود. مهمانان از ارامنه حمریان و مهمانان ارمنی بودند که از اراک آمده بودند. سه خانواده مسلمان هم بودیم. خانواده حاج آخوند، عمه بگم که خانه اش حمریان بود و خانواده ما. همه ما و پدر خداوردیان که از اصفهان امده بود، توی ایوان نشسته بودیم.
گروه ساز و دهل زن از شازند آمده بودند. ینوک کمانچه زن از اراک آمده بود. ینوک که ارامنه به او یونیک می گفتند، اصلا اهل حمریان بود. نام اصلی اش یونس بود. کم حرف بود. همیشه سایه غمی توی چشمانش بود. چهره اش گرفته بود. وقتی کمانچه می زد، انگار به دور دست ها پرتاب می شد، در همان دور دست ها گم می شد، دیر به خود می آمد. یک بار گفت: « کمانچه را که دستم می گیرم، حال کسی را دارم که ته دره افتاده است. با صدای کمانچه بایست پرواز کنم و تا قله کوه خودم را برسانم. به قله کوه که می رسم. دچار توفان می شوم. توفان مرا به ته درّه پرتاب می کند.»
می گفتند، زنش که دختر خاله و در حقیقت معشوقه اش بوده است، ینوک را رها کرده و با غریبه ای به ارمنستان گریخته بود. لباس عروسی اش برای ینوک مانده بود. ینوک گفته بود، زنم توی کلیسا وقتی صلیب بر سرش بود، قول داد تا پایان عمر با من بماند و این لباس عروسی، لباس مرگش باشد. وفا نکرد. فقط هفتاد و هفت روز با من زندگی کرد. دیگر آب خوش از گلوی ینوک پائین نرفت، برای همیشه با کمانچه اش زندگی کرد. می گفت، مگر کشیش از قول پولس رسول در کلیسا نگفت که مسیح دامادی است که با عروس کلیسا ازدواج کرده است. من هم دیگر معشوقه ام کمانچه است! کمانچه صلیب من است تا آخر عمرم، بر همین صلیب می مانم.
آمد کنار صندلی حاج آخوند نشست و گفت: از نظر شما اشکالی ندارد، من کمانچه بزنم!؟
حاج آخوند گفت: چه اشکالی دارد. مجلس عروسی و شادی است. صدای کمانچه،از بهشت آمده است! نوای غم فراق بهشت است، شادی بخش روح و روان است. حاج آخوند رو به کشیش خداوردیان کرد و کفت: مگر داوود رباب نمی نواخته است!

هیج می دانی چه می گوید رباب
زاشک چشم و از جگرهای کباب
عاشقا کمتر ز پروانه نه ای
کی کند پروانه زآتش اضطراب
حاج آخوند چشم هایش را بست و آرام و زمزمه وار خواند:
« او را به آواز شیپور ستایش کنید.
و با چنگ و رباب او را ستایش کنید.
با دف و رقص او را ستایش کنید.
با نی و دوتار او را ستایش کنید.
با روح و روان خدا را ستایش کنید. »
کشیش خداوردیان چهره اش برافروخته شده بود و چشمانش برق می زد. به حاج اخوند گفت: با چه حال خوشی مزمور آخر کتاب مزامیر را خواندی، خوشا به حالت! حاج اخوند گفت: عطر و موسیقی مزامیر در صحیفه سجادیه و دعای صباح امام علی و دعای عرفه امام حسین حس می شود.
ینوک چهره اش باز شد. شانه حاج آخوند را بوسید و رفت. سونیا و مادر بزرگش مراقب بودند از حاج آخوند و مهمانان مسلمان خوب پذیرایی شود. برایمان شربت به لیمو و شیرینی خانگی معطر آوردند. مراسم عقد کنان در کلیسای مسروب مقدس در اراک برگزار شده بود. در حمریان فقط جشن بود.
گشتی توی حیاط زدم.
فضای جشن با لباس های رنگین زنان و دختران ارمنی، باغ بهشت شده بود! جلو خانه خاچیک بچه ها با لباس های نو و رنگارنگ بازی می کردند. گاو زردی، کنار برکه پیشانی اش را به تنه گردوی پیری می مالید و آرام ماغ می کشید. خروس سونیا از جلوی گاو و از کنار پایش دوید. حیاط خانه مثل رنگین کمان بود، رنگ هایش از هم باز می شد و در هر سوی حیاط جاری می شد. بیشتر از هر رنگی رنگ سپید و آبی روشن و قرمز و ارغوانی و زعفرانی به چشم می خورد. گوشواره های فیروزه زیر آفتاب برق می زد. زنان میان سال و مسن، مویشان را پشت سر کپه کرده بودند. بیشترشان سربند داشتند. یبرخی موهایشان را پشت سر گل-گیس کرده بودند. موهای دختران جوان دم اسبی یاشلال، آبشار گونه رها بود. دختر بچه ها دو سوی سر، روی گوش هایشان، وقتی می دویدند، دو رشته گیسو که سرش روبان زده بودند، بالا و پائین می پرید. عروس انگار از وسط یک تابلو نقاشی بیرون آمده بود. پیراهن مخمل قرمز-آبی سیر، با کت آبی روشن مخمل که تا زانویش می رسید. شلوار آبی زنگاری داشت. روی سرش روسری بزرگی انداخته بود که شانه هاش را می پوشانید. سرپایی های نوک برگشته با رویه مخمل پوشیده بود. پارچه زرد لیمویی مانند روبان پهنی جلو دهانش بود. رنگ لباس داماد آبی آسمانی بود. چشمانش سیاه بود، در زیر شعاع آفتاب، موّاج بود ، آبی تیره به نظر می رسید. يك منقل بزرگ آتش روی میز پایه بلندی وسط ایوان گذاشته بودند. حاج آخوند و خانواده ما توی ایوان که سه پله از کف حیاط بلند تر بود، نشسته بودیم. مادر خاچیک رشته های اسفند و کندر روی شعله های نرم و کوتاه و رقصان، می پاشید. صدای جهش و شکستن دانه های اسفند و ترکیدن ذغال بلند می شد. چهره مادر بزرگ سونیا کنار منقل، با شعاع شعله ها، روشن می شد. بوی خوش گل های شمعدانی و بوی سیب و عطر شیرینی های خانگی فضا را پر کرده بود.
خروس سونیا سینه اش را سپر کرده بود. آمد توی ایوان، سینه رنگارنگش زیر نور آفتاب می درخشید. انگار عروسی او بود! سرش را بالا گرفته بود، غبغبش می لرزید. مرغابی ها و اردک ها آزاد بودند، لا به لای جمعیت به هر سو می رفتند. دو تا خانم ارمنی که حامله بودند، داشتند کنار دیوار حیاط قدم می زدند و گفتگو می کردند و می خندیدند. مثل اردک راه می رفتند! پسر بچه های ارمنی که از اراک آمده بودند، دونفرشان پاپیون داشتند. پاپیون قرمز و پیراهن های سپید. ، دنبال جوجه خروس می دویدند و می خندیدند. تلاش می کردند به جوجه خروس برسند. نمی رسیدند. یکی شان که پیراهن ارغوانی و کراوات آبی داشت، بند کشی کراواتش شل شده بود. کراوات کج و پائین یقه افتاده بود.
نسیمی که از سمت راستوند و چما می آمد، از روی نهر ارمنی کش می گذشت، هوا را تازه و معطر کرده بود.
ینوک کمانچه زد! حاج آخوند با دقت گوش می داد. به حرکت دست و چهره ینوک نگاه می کرد. لیوان بلور شربت آلبالو را روی میز گذاشت. وقتی کمانچه ینوک و ینوک مثل مرغی که بال هایش را ببندد، آرام گرفتند، حاج آخوند به من گفت: یادت هست در باره نظریه غزالی در باره موسیقی صحبت کردیم!؟ گفتم: بله همین سه ماه پیش بود. گفت: آوای کمانچه ینوک همان آوایی است که حس ارتقای روحانی و معنوی به انسان می دهد. این آوا را باید شنید!
بعدها در احیاء العلوم غزالی در فصل « آداب السماع و الوجد » نظریه غزالی را دقیق خواندم. اشکالاتم را از حاج آخوند و آیت الله امامی خوانساری پرسیدم. غزالی باور داشت، اگر موسیقی موجب ارتقای روح شود، شنیدنش واجب، اگر موجب انحطاط روح شود، حرام و اگر هیچ نقشی در روح انسان و عالم معنی بازی نکند. مباح است! این عبارت غزالی را حفظ کردم، هرگاه در باره موسیقی بحث و جدلی پیش می آمد، که آخرینش در منزل آیت الله احسانبخش و در جمع علمای رشت بود، از بر می خواندم! « مَن لَم یُحَرِّکُه الرَّبیع و اَزهاره، و العُود و اَوتاره، فَهو فاسدُ المزاج لَیس لَه عِلاج » هر که را بهار با گل هایش و بربط با نغمه هایش به رقص نیاورد، مزاجش تباه شده است!
حاج آخوند دفتر یادداشتم را گرفت و در ذیل همین عبارت غزالی با خط خوش، با قلم فرانسه و جوهر سبز، این دو بیت از شیخ بهائی را نوشت:
کُلُّ مَنْ لَمْ یَعْشَقِ الوَجه الحَسَن
قَرِّبِ الْجُلّ الیهِ و الرَّسَن
یعنی آن کس را که نبود عشق یار
بهر او پالان و افساری بیار

جشن عروسی که تمام شد. حاج آخوند از همه خدا حافظی کرد . پیشانی ینوک را بوسید. به آرتاواز خیاط حمریان گفت: یک دست لباس سفید با حاشیه ابریشمی برای ینوک بدوزد! رنگ لباس ینوک زیادی تیره است. مناسب مجلس عروسی نیست! ینوک حاج آخوند را در آغوش گرفت. گفت: دوست دارم فقط برای شما کمانچه بزنم. صبح سحری یا غروب آفتابی بالای تپه مارون، یا دامنه راستوند، یا کنار نهر ارمنی کش! حاج آخوند خندید و گفت: شاید هم کنار چشمه دوزاغه، کنار نهر نایه. صدای کمانچه تو و صدای دوزاغه و نایه! فردا صبح سحری خوب است! ینوک خندید و گفت بله! حاج آخوند گفت: پس امشب بیا برویم خانه ما. خدمت شما باشم. صبح سحری می رویم کنار دوزاغه.
آن شب خوابم نمی رفت. تا هوشم می برد، بیدار می شدم. می خواستم بروم کنار دوزاغه صدای کمانچه ینوک را گوش کنم. رفتم. صبح شنبه بيست و يكم تیرماه ۱۳۴۸پیش از تابش آفتاب، از دوزاغه صدای کمانچه ینوک و آوای حاج آخوند توی ده پیچید. شعر سنایی را حاج آخوند خواند:
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی
همه در گاه تو جویم همه از حمد تو گویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو رحیمی تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی
لب و دنران سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
صدای گریه ینوک بلند شد. سینه سرخی روی تاک بالای سرمان نشسته بود. هادی، سایبانی در ایوان درست کرده بود، از دوسوی سایبان دو تاک انگور یاقوتی و صاحبی، قامت کشیده و روی سایبان افتاده بودند. تاک ها به هم رسیده و در آغوش هم بودند. خوشه های انگور یاقوتی و صاحبی آویخته بود. سینه سرخ که پر زد، دانه ای از انگور صاحبی روی میز ما افتاد، قِل خورد و کنار بشقاب پدر خداوردیان ایستاد! ینوک ساکت بود. دیگر ، نتوانست کمانچه بزند. با چشمان پر اشک ینوک - که حاج آخوند به او یونس می گفت- گفت: اراکی ها برای من مضمون کوک کرده اند. می گویند: « یک قران به ینوک بده برایت کمانچه می زند، بعد باید دوقران بدهی که دیگر نزند! » حاج آخوند گفت: یک وقتی یونس با هم به راستوند می رویم. از صبح سحری تا ظهر یا اگر خواستی تا غروب آفتاب کمانچه بزن!
روزی حاج آخوند گفت، یونس حقیقت دیگری دارد که در پشت نقاب کمانچه زن دوره گرد، و ظاهر فقیرانه و لباس کهنه و ژنده اش پنهان مانده است. مثل ملامتی هاست. اصلا ملامتی ست! وقتی در جوانی داستان پیرچنگی مولانا جلال الدین بلخی را خواندم، نگاهم به نوازنده ها تغییر کرد! بعدها غزالی به یاریم آمد و نظریه او پشتوانه فهمم از موسیقی شد. موسیقی که جگر انسان را آب می دهد، نه آن صدای سرسام و ولوله ای که در قِر کمر و بشکن تمام می شود! حاج آخو ند خواند:
خدایا مطربان را انگبین ده
برای ضرب دستی آهنین ده
جگر ها را ز نغمه آب دادند
ز کوثرشان تو هم ماءِ مَعین ده!
گفته اند، گنج در ویرانه است. ویرانه صورت و ظاهر یونس است، اما در درونش گنجی پنهان است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

داستان های حاج آخوند، قر ض الحسنه

ماه رمضان بود. بعد از نماز عصر حاج آخوند، پیش از تعقیب نماز و تسبیحات حضرت زهراء علیها سلام، از جای برخاست. به لبه منبر تکیه داد. با بال عمامه که روی شانه اش افتاده بود، و با نسیم می لرزید، پیشانی اش را خشک کرد و گفت: امروز شنیدم یکی از اهالی مارون، دست تنگ بوده، در این ماه رمضان ، ماهی که همه مهمان خداوندیم به زحمت افتاده و از فرد دیگری قرض خواسته. من خیلی سختم شد. چرا باید ما مردم این ده آنقدر از حال و روز یکدیگر، از حال و روز همسایه مان بی خبر بمانیم، که مجبور شود، به زبان بیاورد و تقاضای قرض کند.
می دانید فردی که ناگزیر می شود نیاز خود را به زبان بیاورد، چه فشار خُرد کننده ای را تحمل می کند. اگر سنگ آسیا هم بر قلبش بگردد، آسانتر است. دیواری بر سرش آوار شود، آسانتر است. نگذاریم بنده عزیز خداوند دچار خجالت شود. ما باید با خبر باشیم. کریم باشیم.
این نمازی که می خوانیم. روزه ای که می گیریم. زیارت و دعا وحج و خمس و زکات، اساسش این بوده و هست که نسبت به هم مهربان باشیم. مهربانی در کلام خلاصه نمی شود. مثل آن فردی نباشیم، که مولوی داستانش را در دفتر پنجم مثنوی روایت کرده است، « اعرابی که سگ او از گرسنگی می‌مرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه می‌کرد و شعر می‌گفت و می‌گریست و سر و رو می‌زد دریغش می‌آمد لقمه‌ای از انبان به سگ دادن، توی بیابان برای سگ مرده اش زار می زد.» گفتند چرا مُرد؟ گفت: از گرسنگی. گفتند تو که انبان نان همراهت هست چرا ندادی؟ گفت: تا بخواهید برایش گریه می کنم اما نان نمی دهم! می دانید آن پرسشگر به اعرابی که سگ با وفایش از جوع الکلب، از گرسنگی می مرد، چه گفت؟

گفت خاکت بر سر ای پر باد مشک
که لب نان پیش تو بهتر ز اشک
من غلام آنک نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود

گفت اشک مفت است، اما نان قیمت دارد. شنیده اید برخی مالشان را از جانشان بیشتر دوست دارند. زبان حالشان این است که، مال است نه جان است که آسان بتوان داد!
انسان همین است، دچار سوء محاسبه در زندگی می شود. با سوء تفاهم زندگی میکند. جای امر ثابت و متغیر، را عوضی می گیرد. جای خدا و خرما را عوضی می گیرد. ثروت دنیا امری متغیر است، امروز کسی دارا و دولتمند است، فردا نیست. آنکه ثابت است خداوند است. آن که تغیّر
نپذیرد به قول سنایی خداوند است. اصلا معنای دنیا همین است. امری سطحی و متغیر و پست. امکان و فرصتی ست که از آن برای امر باقی استفاده کنیم. مثل هیمه که با آن اجاق را گرم می کنیم. هیمه که خودش مطلوب ما نیست. دین ما به حرمت انسان و بلکه حیوان هم بسیار اهمیت می دهد.
یک وقتی برایتان گفتم، اگر ما با اسبمان، یا الاغمان یا گاومان در بیابان گم شویم. فقط مقدار کمی آب داشته باشیم، وقت نماز باشد. بایست آب را به حیوان تشنه بدهیم و برای نمازمان تیمم کنیم.
فکری به نظرم رسید. تا عزّت همه حفظ شود، کسانی که در زندگی دست تنگ می شوند، لازم نباشد رو بزنند و شرمنده شوند. همه ما و همه کسانی که دستشان می رسد، مبلغی را به عنوان قرض به من یا آقا نبی بدهند. من این مبلغ را نزد آقا نبی می گذارم. مردم به شکل معمول به آقا نبی مراجعه می کنند. او دعا نویس مهاجران است. اگر کسی نیازمند بود، به او می گوید. حساب و کتاب قرض ها را آقا نبی نگاه می دارد. انشالله قرض گیرنده، وقتی دستش باز شد، قرض را بر می گرداند. آقا نبی هم فقط یک بار، اگر موعد پس دادن قرض گذشت، یاد آوری کند. فقط یکبار. اگر قرض باز نگشت حلالش!
اوسّا محمد گفت: خدا را شکر اینکه شد، قرض الپس نده! اولین کسی که نیاز دارد خود من هستم!
صدای خنده در فضای مسجد پیچید. حاج آخوند گفت: بسیار خوب، هر کس هر مبلغی می تواند برای مدت دو سال نزد آقا نبی بگذارد. بعد از دو سال می توانیم از این کار یک محاسبه ای داشته باشیم. انشالله موجب برکت خواهد بود. شما می دانید که در قرآن مجید چند بار از قرض الحسنه صحبت شده است. قرض الحسنه به خداوند! مگر خداوند غنّی مطلق نیست، قادر مطلق نیست، پس چرا قرض می خواهد؟ پیداست که مراد قرض به بندگان خداوندست. ببینیم خداوند در قران کریم، از قرض الحسنه چه می گوید.

مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّـهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً وَاللَّـهُ يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿البقرة، ٢٤٥﴾
در این آیه خداوند دعوت می کند که بندگان او قرض الحسنه بدهند. خداوند هم به زندگی و مال آنان برکت بسیار می دهد. از کلمه کثیر استفاده شده است. به این نکته لطیف هم در آیه اشاره شده است. مردم در زندگی خود دچار قبض و بسط یا پستی و بلندی می شوند. بایست به داد هم برسند. سرانجام همه ما به سوی خداوندست. شنیده اید می گویند کفن جیب ندارد! این مثل، خیلی مثل
خوبی ست! اما به شما بگویم کفن کسانی که قرض الحسنه می دهند و اهل خیرند، جیب بزرگ دارد! به این جیب در سوره مزمّل اشاره شده است :
وَأَقْرِضُوا اللَّـهَ قَرْضًا حَسَنًا وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِكُم مِّنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّـهِ هُوَ خَيْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا وَاسْتَغْفِرُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿المزمل، ٢٠﴾
وقتی ما قرض الحسنه می دهیم. خداوند طرف حساب ماست. اوست که به ما اجر عظیم می دهد. دقت کردید، در آیه سوره بقره، سخن از « کثیر» بود و در این آیه سخن از « عظیم » است. در سوره حدید از « اجر کریم » صحبت شده است. من که این آیات را تلاوت می کردم، با خودم می گفتم، بایست گشت و در جستجوی کسی بود که نیاز به قرض الحسنه داشته باشد. این که ما در جستجوی نیازمند باشیم، خیلی متفاوت است تا اینکه فرد نیازمند، مدام با خودش سبک سنگین کند، نیازش را به چه کسی بگوید. آیا روی او را زمین نمی اندازند؟ نباید بگذاریم بندگان خدا که همگی عزیزند. همگی ظرف نعمت وجود و جلوه گاه خداوندند، به دلیل نیازمندی شرمنده شوند.
دو نکته دیگر هم برایتان بگویم. می شود نکته چهارم و پنجم. اگر قرض الحسنه دادید، خداوند گناهان ما و شما را می آمرزد. در سوره مائده این مطلب با تاکید مطرح شده است. پنجم، شکر کذارنده قرض دهنده خود خداوند است، خداوند « شکور» است. شکور یعنی ممنون شماست. شکور یعنی خیلی ممنون شماست! یعنی خیلی شما را دوست دارد، یعنی به زندگیتان برکت می دهد.
از آن ماه رمضان به بعد، مردم مهاجران، هر کدام به فراخور وضعیتشان مبلغی را پیش عمو نبی به عنوان قرض الحسنه گذاشتند. عمو نبی یک صندوق کوجکی که قفل برنجی بدون کلید داشتَ! به در صندوق زده بود. قبل چند مهره مکعب داشت که علامت ستاره و خورشید و ضربدر و بعلاوه در چهارسویش بود. مهره ها می بایست تراز می شدند تا قفل برنجی باز شود. دفتر کوجکی هم توی صندوق بود که نام و نشان قرض گیرنده نوشته می شد. هیچکس از این نام و نشان ها خبر نداشت. هیچ کس نمی دانست چه کسی قرض گرقته، قرضش را پس داده یا نداده است.
اما دیگر هیچ کس نیازمند نبود و هیچ نیازمندی ناگزیر نشد که به دیگری رو بزند و دست و دلش بلرزد. عمو نبی هم لام تا کام در این باره حرفی نزد. پس از درگذشت حاج آخوند، عمو نبی گفت، بیش از همه حاج آخوند در صندوق ودیعه گذاشت. می دانی یک قالیچه ساروق داشت. قالیچه را به محسن داد تا در بازار اراک بفروشد و پولش را در صندوق گذاشت. به جای قالیچه در خانه اش جاجیم انداخت. صدای گریه عمو نبی بلند شد. گفت: یادت هست، یک بار در مسجد مهاجران از قرض الحسنه صحبت می کرد. گفت: شبی فردی خواب دید که خداوند به او گفت یک روز صبح به خانه اش خواهد آمد. آن مرد بسیار شادمان شد. خانه اش را آب و جارو کرده بود و هر روز صبح منتظر خداوند بود. یک روز صبح نیازمندی به در خانه اش امد، که به من کمک کن! او را تحویل نگرفت، با خود گفت من منتظر خدا هستم. چند روز بعد، بیماری به در خانه اش امد، او را هم رد کرد، بار سوم، فرد بی پناهی از او پناه خواست. با او هم سرسنگین صحبت کرد و ردش کرد. اما هر چه منتظر ماند خدا نیامد. چند ماه گذشت و مرد عاصی شد که چرا خداوند به قولش عمل نکرده است، شبی خداوند را در خواب دید. از خداوند گلایه کرد که چرا نیامدی!؟ خداوند به او گفت من سه بار به در خانه ات آمدم. هر سه بار مرا راندی و جواب ندادی…
عمو نبی شانه هاش از گریه می لرزید. گفت: این حرف همیشه حاج آخوند بود، عبادت خدمت است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)

داستان های حاج آخوند، هفت خوان بزرگمهر

تیرماه سال ۱۳۵۱، رفتم باغ ملی ، گشتی در کتابفروشی عقلایی زدم. برایم نگین باغ ملی، کتابفروشی عقلایی بود. وقتی شعاع آفتاب روی ویترین
می افتاد و کتاب ها برق می زدند، شهر از خواب بیدار می شد! کتاب های توی ویترین را نگاه کردم. کلیله و دمنه مثل ستاره در میان کتاب ها می درخشید! جلد سخت و رنگ آبی آسمانی و طرح اسلیمی - خطایی نوم و نازک روی جلد، کشش عاشقانه ای داشت! آقای عقلایی مثل همیشه با روی خوش و چشمان ِخندان و صدای آرام احوالپرسی کرد. کتاب کلیله و دمنه را خواستم. از گوشه کتابخانه نسخه ای از کتاب را برایم آورد. دو نسخه دیگر هم بود. ورق زدم. چقدر خوب چاپ شده بود. جلد سخت و صفحه بندی مناسب و اِعراب واژه های دشوارخوان، دوجلد خریدم. یکی هم برای حاج آخوند. حاج آخوند گه گاه در صحبت هایش از کلیله و دمنه مطلبی، نکته ای یا داستانی نقل می کرد. اولین بار او برایمان از کلیله و دمنه داستان طوقی خردمند و نجات کبوتران به دام افتاده را تعریف کرده بود. متن عربی کلیله و دمنه را داشت. در جوانی از بازار کتابفروش های بغداد در خیابان متنبّی از کتابفروشی به نام یونس خوانساری که تبار ایرانی داشت و پدر بزرگش در کربلا مجاور شده بود. هدیه گرفته بود. حاج آخوند در جستجوی تفسیر ابن عجیبه بوده بود. کتابفروش گمان کرده بود حاج آخوند با کلیله آشنا نیست. نسخه ای از کلیله را به ایشان هدیه داده بود. حاج آخوند تفسیر بحر المدید ابن عجیبه و کتاب «العبرات» مصطفی منفلوطی شاعر و ادیب مصری را خریده بود. کلاس دوازدهم بودم. داستان های منفلوطی را حاج آخوند داد تا بخوانم و یکی از داستان ها را ترجمه کنم. داستان های اجتماعی بسیار تاثیرگذاری بود. نثر داستان ها روان و شیرین و جذاب بود. بعد ها در مسجد سید اصفهان، دهه اول ماه محرم سال ۱۳۵۳ آقای فلسفی منبر می رفت و صمصام پیش از منبر یا پس از آن تک پرانی می کرد. آقای فلسفی پیدا بود کتاب های منفلوظی را خوب خوانده است. بارها از منفلوطی نقل قول می کرد. حتی بعضی داستان ها را روایت می کرد.
مقدمه کلیله و دمنه عربی به قلم عبدالوهاب عزّام راخوانده بودم. در مقدمه عربی نموداری چاپ شده بود، داستان ترجمه کلیله و دمنه را در طول بیش از هزار سال از زبان پارسی به عربی و سپس به پارسی و لاتین و عبری و زبان های اروپایی بیان می کرد. حاج آخوند گفت، کتاب وقتی حقیقتا کتاب باشد، با هنر آمیخته باشد، راه خودش را پیدا می کند، می شود کلیله و دمنه. شیوه فراهم آمدن و ترجمه کتاب به پارسی و عربی و دیگر زبان ها یک داستان دلکش و خود کتاب مستقلی می تواند باشد.
وقتی کلیله به تصحیح مجتبی مینوی را به حاج آخوند دادم. از دقت مینوی در تصحیح، بسیار تعریف کرد و گفت، انسان دانشمند کار را همین طور انجام می دهد.کار را که کرد آن که تمام کرد.
کتاب را خوانده بود. به من گفت، کلیله از کتاب هایی ست که باید متن عربی ابن مقفع و ترجمه پارسی نصرالله منشی را سالی یک بار خواند! از جمله کتاب هایی است که در منزلت های مختلف گذار عمر انسان، عمیقتر و جذاب تر می شود. مثل شاهنامه فردوسی و مثنوی مولوی. کتاب همیشه زنده است ، با تکرار خستگی آور و کهنه نمی شود.
از سه بخش اول کتاب، درس های مهمی می شود آموخت. متن کتاب که داستان دیگری دارد.
از نصرالله منشی می توان آموخت، که کار را بایست به نحو احسن انجام داد و کتاب را در فضای فرهنگ و اندیشه و زبانی بسیار فاخر و درخشان، ترجمه کرد. ترجمه او، ترجمه واژه به واژه متنی کهن نیست. ترجمه مفهومی هم نیست، ترجمه در فضای فرهنگ زمانه است. رنگ یا صبغه زمانه نصرالله منشی را دارد.
این شیوه ترجمه را در ترجمه هزار و یکشب هم شاهدیم.
از مقدمه عبدالله پسر مقفع هم نکته های بسیاری می توان آموخت. به نظرم این نکته بسیار راهگشا و راهنماست. نخست او در دیباچه اش، به تبیین و مدح خرد پرداخته است. این توجه جدی و تامل در باره خرد را بعدا در فصل اول اصول کافی شاهدیم، که کلینی کافی را با « کتاب العقل» آغاز کرده است. بعید به نظر می رسد که کلینی کلیله و دمنه را نخوانده باشد. شاید حتی ترجمه منظوم رودکی را نیز دیده باشد. سال درگذشت کلینی و رودکی همزمان در سال ۳۲۹ هجری است. عبدالله پسر مقفع نوشته است، ترجمه نصرالله منشی را برایت بخوانم:
« ایزد تبارک و تعالی بکمال قدرت و حکمت عالم را بیافرید، و آدمیان را بفضل و منّت خویش بمزیّت عقل رجحانِ خرد از دیگر جانوران ممیّز گردانید، زیرا که عقل بر اطلاق کلید خیرات و پای بند سعادات است، و مصالح معاش و معاد و دوستکامی دنیا و رستگاری آخرت بدو بازبسته است. و آن دو نوع است\ک غریزی که ایزد جلّ جلاله ارزانی دارد و مکتسَب که از روی تجاربحاصل آید. و غریزی در مردم بمنزلت آتش است در چوب،و چنانکه ظهور آن بی ادواتِ آتش زدن ممکن نباشد اثر این بی تجربت و ممارست هم ظاهر نشود، و حکما گفته اندکه التجارب لقاح العقول »
دیگر زیباتر و کامل تر از این نمی توان در ستایش خرد نوشت. بر چنین بنیادی نکته دوم را مطرح می کند.
در باره شیوه خواندن کلیله و دمنه، به دو امر شایست و نشایست اشاره می کند. بگذار از متن عربی نصّ عبدالله پسر مقفع را برایت بخوانم. خواند:
« فَاوَّلُ ما یَنْبَغی لِمَنْ طَلَبَ هذا الکتاب، اَنْ یَبْتَدی فیه بِجُودَةِ قَرائَته و التَثَبُّت فیه و لا تَکونُ غایتُهُ منه بلوغَ آخِره قَبلَ الاِحکام له…»
خواهنده و خواننده کتاب نخست بایست، به نحو شایسته کتاب را بخواند. «جودت قرائت» را نصرالله منشی « قرائت احسن » ترجمه کرده است. البته ترجمه نیست، آشنا کردن خواننده با مفهوم است. جودت گویی به معنای دست یافتن به گوهر کتاب است. فهم دقیق کتاب است . دغدغه خواننده این نباشد که زودتر به پایان کتاب برسد. یک شب در اراک دعای کمیل رفته بودم. دیدم برخي مومنان از دعا خواندن خسته شده بودند. مرتب بازمانده دعا را ورق می زنند تا بینند، چند ورق مانده است تا تمام شود و از دعا خواندن راحت شوند! بندگان خدا تقصیری نداشتند، نمی دانستند و نمی فهمیدن دارند چه می خوانند. فهميدن بسيار نكته مهمي ست كه عبدالله بن مقفع به آن اشاره كرده است. يكي از مغالطه هاي ويرانگر در جامعه ما، حتی بین عالمان دینی و دانشگاهی ها و فرهنگیان، این است که حافظه جای فهم را گرفته است. حافظه جای سواد را گرفته است. کافی ست فرد خوش حافظه ای تعدادی بیت شعر و آیه و حدیث و تمثیل و داستان بلد باشد. در هر مناسبتی بدون این که فکر کند، به انبان حافظه اش مراجعه کند و یکی از این قوطی ها را باز کند و نشان دهد. غزلی را تماما بخواند. داستانی از مثنوی را بدون مکث و تپق از اول تا آخر با کرشمه بخواند. این افراد از نظر من شبیه درخت مصنوعی هستند، که به شاخه هاش قوطی های متعدد آویزان شده باشد. با هر نسیمی قوطی به صدا در می آید و در هر بحثی قوطی متناسب با بحث باز می شود. دیده اید افرادی که با حافظه زندگی می کنند، پیش تر و بیشتر از همه در جلسه ها حرف می زنند؟ انسان فهمنده مثل درخت زنده، پر طراوت و پر برگ و بارست و نهد شاخه میوه سر بر زمین.
از برزویه یا بزرگمهر، تکاپوی همیشگی و جستجوگری خستگی ناپذیر را بایست آموخت. این سخن فردوسی، « میاسای زآموختن یک زمان»، در باره برزویه مصداق تمام دارد. سفر او به هندوستان و جستجوی گنجینه حکمت، خود یک داستان دلکش است.
از برزویه رندی و حقیقت گویی را می توان آموخت. انوشیروان را به عدالت
می ستاید، اما در کنار ستودن، سند محکومیت انوشیروان را مثل تابلو در برابر چشم تاریخ قرار می دهد. داستان موقعیت زمانه عسرت را بیان کرده است. حاج آخوند کتاب تصحیح مینوی را ورق زد. از باب برزویه طبیب، خواند:
« در این روزگار تیره که خیرات بر اطلاق روی بتراجع آورده است و همت مردمان از تقدیم حسنات قاصر گشته با آنچه مَلِک عادل انوشروان کسری بن قباد را سعادت ذات و یمن نقیبت و رجاحت عقل… می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد، و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی، و افعال ستوده و اخلاق پسندیده مدروس گشته، و راه راست بسته، و طریق ضلالت گشاده، و عدل ناپیدا و جور ظاهر، و علم متروک و جهل مطلوب، و لؤم و دنائت مستولی و کَرَم و مروّت منزوی، و دوستیها ضعیف و عداوتها قوی، و نیک مردان رنجور و مستَذلّ و شریران فارغ و محترم، و مکر و خدیعت بیدار و وفا و حریّت در خواب، و دروغ موثّر و مثمر و راستی مردود و مهجور، و حق منهزم و باطل مظفر، و متابعت هوا سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع، و مظلوم مُحقّ ذلیل و ظالم مُبطل عزیز، و حرص غالب و قناعت مغلوب…»
در واقع این نوشته، که بثّ الشکوای بزرگمهر است، دلیل روشن سقوط ساسانیان است. به صراحت می گوید عدل ناپیدا و جور ظاهرست. دیگر جایی برای عدالت برساخته انوشیروان باقی نمی ماند. به تعبیر نظامی انوشیروان بایست بر سر خود بزند و بگرید:
دست به سر بر زد و لختی گریست
حاصل بیداد به جز گریه چیست؟

این نوشته یا این باب برزویه، در تمام تاریخ ما، مصداق دارد. شما مقدمه صدرالمتالهین بر اسفار را بخوان، همین حرف هاست. کدام مقطع از تاریخ ایران است که چنین نبوده است؟ مصداق دیگری از این سخن تکان دهنده بزرگمهر، داستان هفت خوانِ بزرگمهر در شاهنامه است. پرسیدم هفت خوان بزرگمهر!؟‌حاج اخوند لبخند زد و گفت، این عنوان را من به آن بخش از شاهنامه داده ام که داستان آزار و و تحقیر و شکنجه بزرگمهر توسط انوشیروان است. نخواندی؟ چرا خواندم. پس دقت نکردی، به سخن عبدالله پسر مقفع گوش ندادی!
انوشیروان بر اثر شتابزدگی و بدفهمی، گمان می کند، بزرگمهر گوهر قیمتی بازو بند او را دزدیده است. در حالی که به هنگام خواب مرغی آن گوهر و یاقوت های زرد بازوبند انوشیروان را خورده و برده بود. رنج های بزرگمهر در زندان همراه با شکنجه به دستور انوشیروان ، یکی از تلخترین بخش های شاهنامه است. حال و روز کاوس پادشاه ابله ایران، در زندان دیو سپید، خیلی بهتر از حال و روز بزرگمهر در زندان انوشیروان است. انوشیروان هر روزه از حال و روز بزرگمهر می پرسید، او هم پاسخ می داد که شب و روز و روزگار من بهتر از انوشیروان است! آنقدر بزرگمهر را در زندانی تنگ و تاریک آزار دادند تا چشمانش تیره و نابینا شد.
می خواهم بگویم، پیش از یورش اعراب مسلمان به ایران، حکومت و سلطنت ساسانی در عصر انوشیروان سقوط کرده بود. کالبد سست حکومت ادامه یافت و با ضربه اعراب فرو ریخت. اگر کلیله و دمنه را درست فهمیده بودند!؟
انوشیروانی که بزرگمهر را به هند فرستاده بود، تا گنجینه حکمت هندوان و برهمنان را برای او بیاورد و آورد؛ اگر کتاب را یک بار خوانده بود و فهمیده بود، در داستان ها که تمامی بر محور خرد و اندیشه روایت می شوند، تامل کرده بود، سرنوشت او و ملت ایران و ایران چیز دیگری می شد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)