جرعه ای از جام عاشورا، مقام عهد (۸) بخش دوم


خداوند در آن عالم، چرا نامش را « عالم عهد » نگذاریم!؟ دست کم این عنوان از زاویه دید انسانی گویاست. خداوند پنجره ای را در افق جان ما یا رو به سوی افق جان ما گشود تا او را نظاره کنیم. بر توحید ربوبی شاهد باشیم، « بلی » بگوئیم و به یاد داشته باشیم که این پنجره رو به سوی شیطان باز نشود، یا باز نماند. من چون جنس موسیقی را حرام نمی دانم! می توانم روایت دیگری از مثنوی برایتان بخوانم. بسیار به موضوع صحبت ما نزدیک است. ما انسان ها خاطره بهشت را در سرشت خویش داریم. میل انسان به سبزه ، چمن، آب روان و درختانی که تا آسمان سرکشیده اند، و از زبان خاک می گویند راز! نشانی از همان گرایش به بهشت است، مولوی می گوید، گرایش ما به آواز و آهنگ خوش، همان که غزالی در احیاء العلوم در فنّ سماع گفت: اگر موسیقی به انسان حالت ارتقاء و نشاط و بسط روحی بدهد، استماعش واجب است! مولوی می گوید ما وقتی در بهشت بودیم این آوا ها و الحان را شنیده ایم. آن خاطره بهشتی همچنان در ما زنده و تر و تازه است:

نغمه ناقوس و آواز دهل
چیزکی ماند بدان ناقور کل
پس حکیمان گفته‌ اند این لحنها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
بانگ گردشهای چرخ ست این که خلق
می‌ سرایندش به طنبور و به حلق
ما همه ابنای آدم بوده ‌ایم
در بهشت این لحن ها بشنوده‌ایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی
یادمان آمد از آنها چیزکی
لیک چون آمیخت با خاک کَرَب
کی دهند این زیر و آن بم آن طرب

خاطره بهشت، خاطره بهشت موسیقی، در قیاس با خاطره پیمان بستن با خداوند و میثاق عهد، کم فروغ است. آن پنجره ای که خداوند در افق روح ما گشود، همان افقی که به وجود و حضور ما در عالم امر و عهد و پس از آن در عالم خلق معنی داد، مگر می شود با کلمات وصف کرد. مگر می شود از آن اسرار جلال سخنی گفت، غیر از آن که دَم فرو بست و زمزمه کرد:
گوش ان کس نوشد اسرار جلال
کو چو سوسن ده زبان افتاد و لال
عهد ما با خداوند، خلاصه و عصاره اش کلمه طیبه توحیدی ست: لا اله الا الله! عهد بستیم که ربّ ما خداوند ست و عهد بستیم که ایّاک نعبد و ایاک نستعین. شیطان را نمی پرستیم.
در دعای عرفه امام حسین، از تمامی نعمت های خداوند که مثل آفتاب و باران بر تن و جان ما می تابد و فرو می بارد، به عنوان نشانه هایی برای یادآوری « عهد» تعبیر شده است. به این فراز دعا التفات داشته باشید:
هذا ثَنائى عَلَیْکَ مُمَجِّداً وَاِخْلاصى لِذِکْرِکَ مُوَحِّداً وَاِقْرارى
بِـالائِکَ مُعَدِّداً وَاِنْ کُنْتُ مُقِرّاً اَنّى لَمْ اُحْصِها لِکَثْرَتِها وَسُبُوغِها
وَتَظاهُرِها وَتَقادُمِها اِلى حادِثٍ ما لَمْ تَزَلْ تَتَعَهَّدُنى بِهِ مَعَها مُنْذُ خَلَقْتَنى
این است ستایش من بر تو در مقام تمجیدت و این است اخلاص من بذکر تو در مقام یکتاپرستی و اقرار من بـه نـعـمت هایت در مقام شمارش آنها گرچه من اقرار می کنم که آنها را نمی توانم شمرد، از بسیارى آنها و سرشاری و فراوانی و آشـکـارى آنـهـا و پیشى جُستن آنها از زمان آفرینش من، که همواره در آن عهد مرا بوسیله آن نعمتها یادآورى مى کردى.
عهد مثل یک نهالی که در روح ما کاشته شده است، نیاز به مراقبت دارد. تمام سخن همین است که ما در زندگی این جهانی خود، در عالم خلق تا چه حد در این مراقبت و شکوفایی و تحقق عهد در زندگی مان توفیق پیدا می کنیم. این بذری که خداوند در روح ما افشانده است، چگونه به بار و بر می نشیند.به تعبیر و تمثیل بسیار زیبای مسیح در باب چهارم انجیل مرقس، ما به عنوان یک بدزگر دانه گندم را که خداوند در جان ما افشانده ، چگونه می پرورانیم؟
راغب اصفهانی در ذیل عهد، یکی از پر لطف ترین تفسیر ها را نوشته است:
اَلعَهْدُ حِفْظُ الشَیْئ وَ مُراعاتُهُ حالاً بَعْدَ حال و سُمِّیَ اَلمَوْثِقُ الّذی یَلْزَمُ مُراعاتهُ عَهّداً
آن به آن، حال به حال، در تمام موقعيت ها بايست از عهد مراقبت كرد. اگر انسان گران ترین الماس جهان را داشته باشد، مثلا الماس دریای نور، چگونه در حفظ و حراست از آن گوهری که نمی توان برایش قیمتی تعیین کرد، مراقبت می کند؟ چشم بیدارش لحظه ای به خواب نمی رود. دریای نور که در پیش الماس عهد، رونقی ندارد! دیده اید انسان ها چگونه از جان خود مراقبت می کنند. این همه بیمارستان ها، دانشگاه های پزشکی، مراکز تحقیقات بهداشت و معالجهو همه نشانی از اهمیت جان انسان، برای انسان دارد. بسیارخوب! عهد جانِ جان است. چگونه از آن مراقبت می کنیم!؟
مهمترین واقعه ای که عهد را ویران می کند و جان ما را تاریک، ظلم است. کوچک ترین نشانی از شرک که پدیدار می شود، چراغ توحید در جان ما پرپر می زند و تاریک می شود. چرا خداوند، شرک را ظلم عظیم خوانده است؟ و چرا گفته است: لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ ﴿البقرة: ١٢٤)
ظلم و ظلمت، هم در برابر نور قرار می گیرد ، هم در برابر عدالت و هم توحید! عهد با خداوند، یا عهد خداوندی، بذری بود که در صورت مراقبت به برگ ، بار ، شکوفه و گل و میوه می نشست.
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل
تا از درخت نغمه توحید بشنوی!
ما این سرود جان را مثل موسی می توانیم طنینش را در سینه خود و جان خود بشنویم. چنان که موسی نخست این صدا را در جان خویش شنید و الّا بوته آتش گرفته، که صورت محو داستان، تحقق عهد خداوند با موساست.
خداوند در عهد خود با ما صادق و ثابت است. هر لحظه ما در برابر جریان بی وقفه بارش و تحقق نعمت های او هستیم. به قول سعدی هر دمی که فرو می رود، و بر میاید، تحقق دو نعمت است و بر هر کدام شکری واجب.
فراموشی و کوتاهی از سوی ماست. خداوند به ما می گوید: اوفوا بعهدی اوف بعدکم. و نیز: اذکرونی اذکرکم. این دو آیه را در کنار هم قرار دهیم. ذکر و عهد در نسبت بسیار نزدیک با هم هستند. پیامبر که به تعبیر قرآن مجید، « مُذَّکِّر» است، یعنی همان عهد را به یاد ما می آورد. تا ما جهت خودمان را با عهد تنظیم کنیم. اجازه ندهیم ظلم در اندیشه و نیت و زبان و سخن و سلوک ما راه پیدا کند. اگر به عهدی که بسته ایم وفادار باشیم و نه جفاکار، به مقام و منزلت عهد می رسیم. حتما به تعبیر عنایت لازم را داشته و دارید. سخن بر سر رسیدن به عهد است. یَنالُ و لا یَنالَ! در دسترس بودن یا نبودن، مثل تعبیر رسیدن برای میوه. مثل بلوغ، که رسیدن طبیعت انسانی به نقطه کمال طبیعی و جسمی خویش است. مثل این آیه که رسیدن به کمالِ خیر را مطرح کرده است:
لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ
خداوند بذر توحید و معرفت و محبت را در جان ما افشاند و گفت: باغبانی و حفاظت از این بذر با شما! بر سر پیمان بمان و سرکشی نکن.
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
حافظ می گوید، این پیمانی که صبغه ازلی دارد، می بایست تا ابد باقی و محفوظ بماند. این پیمان می بایست مثل نقش همان داغی باشد که نشانه ای بود که آن اسب مثلا متعلق به کیست. پیمان داغی است که بر دل انسان نهاده می شود، تا جای دیگری نرود!
این همان امانتی است که بار و سنگینی آن را آسمان ها و زمین بر نکشیدند و قرعه فال به نام من مست زدند!. ظالم که در روح او بذر عهد به ودیعه نهاده شده است و لا تبدیل لخلق الله، با جفا کاری اجازه نمی دهد که بذر برسد و شکوفا شود و به گل و میوه بنشیند، تاریک و در تنگنا و مخمصه معیشتی ضنک، باقی می ماند. در زیر آوار روح خویش مدفون می شود. با ستمگری فرصت نداد که دانه عهد تر و تازه بماند و بشکفد و بروید؛ دانه خشک که به برگ و بار نمی رسد:

چونک در عهد خدا کردی وفا
از کَرَم عهدت نگه دارد خدا
از وفای حق تو بسته دیده‌ ای
اذکروا اذکرکم نشنیده ‌ای
گوش نِه اَوفُوا به عهدی گوش ‌دار
تا که اُوف عًهدَکم آید ز یار
عهد و قرض ما چه باشد ای حزین
هم‌ چو دانهٔ خشک کِشتن در زمین

قرآن مجید برای این که ما اهمیت و حساسیت پایداری و استقامت و مراقبت از عهد را از یاد نبریم. به مواردی اشاره می کند که چگونه برخی پیامبران و یا امت ها عهد را فراموش کردند.
یکم: پیامبری که به صراحت مورد انتقاد قرار گرفته و عدم پایبندی و پایداری اش بر عهد، در قرآن مجید مطرح شده است، آدم علیه السلام است. این نقد و ملامت آدم، گواه روشنی است که حفظ عهد امری ست که به مراقبت همواره نیاز دارد.
وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا (طه: ١١۵)
عزم در واقع مراقبت از منزلت و حالت است. آدم از خود چنان اراده و مراقبتی نشان نداد.
دوم: قوم بنی اسرائیل به دلیل پیمان شکنی، به ویژه پرستش گوساله سامری و رویگردانی از توحید، نقد شده اند.
سوم: نقد به صورت عمومی مطرح شده است.
زیارت امام حسین و عهد با او، عاشورای او، ما را به یاد همان عهد می اندازد! چگونه؟ می بینیم که در عاشورا و در کربلا امام حسین در کمال ممکن و آرمانی پرچم عهد خداوند را برای همیشه تاریخ انسان و جهان در اهتزاز نگاه داشت. در دعای عرفه امام حسین گفت، به عهد توحیدی خویش با خداوند وفادار است و غباری از ظلم بر اندیشه و سلوک او ننشسته و نخواهد نشست. در کربلا و عاشورا آن سخن را تحقق بخشید. اگر انسان به مقام و منزلت« خیر» جز با انفاق نمی رسد. چه کسی را در تاریخ سراغ داریم که در انفاق بر امام حسین علیه السلام پیشی گرفته باشد؟ انفاق هر چه داشت و هر که داشت و با او بود. انفاق جوانانی که هر کدام ستاره های درخشانِ تحقق انسان تمام بودند. پیرمردانی که شادمانه و متبسم چهره شان به خون رنگین شد. نوزاد شیر خواره ای که در خون خویش غوطه ور شد. ما در برابر عظمت عاشورا، عهد با خداوند را به یاد می آوریم. به یاد می آوریم:
هر که پیمان با هوالموجود بست
گردنش از قید هر معبود رًست
امام حسین به عهد خود وفا کرد و اسوه و راهنما و ستاره سحری شد تا ما نیز راه را گم نکنیم و بر سر پیمان خود با خداوند چون بید نلرزیم. امام حسین را ببینیم. اصلا زیارت یعنی دیدن! دیده ای سبب سوز داشتن و از ظاهر امور به باطن و بلکه باطنِ باطن راه یافتن. قصه ایمان را در عاشورا آشکارا با چشم دل دیدن و سرمست شدن.
از صورت واقعه عاشورا و آوردگاه کربلا گذر كنیم. جستجو کنیم امام حسین و یاران او چه تفسیری از پیمان داشتند و چگونه بر سر پیمان خویش ایستادند و استقامت ورزیدند.اراده های از جنس پولاد خویش را در خون خویش صیقل دادند و با اشک غبار راه و دل و دیده را زدودند. پاک و صافی شدند و از چاه طبیعت به در آمدند، و حجت بالغه خداوند شدند، که می توان بر عهد و میثاق استقامت ورزید و غوطه نه تنها در اشک بلکه در خون خویش زد:
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
وَ کَیفَ تَری لَیلی بِعَینٍ تَری بِها
سِواها و ما طَهَّرتَها باِلمَدامِع
اینجاست که رابطه شگفت انگیز ما با عاشورا و امام حسین تعریف می شود. عاشورا چشمان ما را پاک و آماده معرفت حقیقت عاشورا می کند، وقتی نسبت به عاشورا معرفت پیدا کردیم، آن وقت چشمان ما از اشک نمی ایستد و آتش نامیرایی که در جانمان افروخته است، شعله ور می شود…در عاشورا، خدا را می بینیم...
حاج آخوند لحظه ای به دیوار تکیه داد و اشک از چشمانش جوشید. خمید و سرش را بر سر زانو نهاد.
آقای اعلایی با صدایی آرام ، زمزمه وار خواند:
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و دیده بر این خاک انداز
بغض آقای اعلایی شکست…صدای گریه حاج آخوند ، آزاد و رها فضا را پر کرد. انگار در صحراست و تنهای تنها…

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

جرعه ای از جام عاشورا، مقام عهد (۸) بخش یکم


تمام مهمانان آمدند. هیچکس غایب نبود! آقای سبحانی از اهل مسجد و نزدیکان آقای احمدی هم آمده بود تا در انداختن سفره و خدمت به مهمانان یاری کند. منهم به دلیل آشنایی کمک می کردم. نان خانگی و باسلق هم توی سفره چیدیم. شام، برنج با خورش بِه و آلوی بخارا و آلوی سیاه بود. یک نوع غذا. پیاله های ماست آب چکیده هم دور سفره چیدیم. آقای احمدی تعارف کرد ، گفت: امشب مهمان حاج آخوند هم هستیم. این باسلق ها هدیه ایشان است. سیّد یک وقتی برایم گفت، حاج آخوند خودش باسلق درست می کند و عطر باسلقا از گل های ریز گَوَن است! حاج آخوند تبسم کرد. گفت: امیدارم آقایان بپسندند. این نان ها هم دستپخت پدر سیّد است. صبح سحری دیدم توی مطبخ داشت نان می پخت و قصیده «‌ علی ای همای رحمت » را می خواند.پدر سید برای پخت نان همیشه وضو می گیرد. نوجوان هم که بود و برای درو به گندمزار می آمد، با وضو بود. یک وقتی شوخی می کرد و می گفت: من که نمی توانم دائم الصلوة باشم، دست کم دائم الوضو که می توانم باشم! آيت الله نصير الاسلام گفت: از هر چه بگذریم سخن دوست خوش ترست! امشب صحبت به مقام عهد رسیده است. صحبت های ملّا محمود بوی صحرا و بهار و باران می دهد. یک تازگی غریبی در صحبت هاست. یک نگاه تازه ای که مثل آفتاب گرم و روشنایی بخش است. حاج آخوند سرش را پائین انداخته بود. درخشش دانه های ریز عرق در شیارهای موازی و منضبط پیشانی اش…و پنجه های دست هایش که بر روی دو زانو در هم فشرده می شد.
حاج آخوند رو به آیت الله نصیرالاسلام کرد و گفت: شاید حرفای من مثل همین نان خانگی و باسلق است. بالاخره ما اهالی روستا این تازگی ها را به شکل طبیعی در زندگی داریم. سرچشمه همه معارف ما قرآن کریم و احادیث پیامبر و امامان معصوم و همین دعا ها، قرآن صاعد و محبت اهل بیت است. شما به عنوان استاد و فقیه و اصولی این طلبه کوچک را تشویق می فرمائید. من امشب منبرم را رفته ام! مرجح است از محضر آقایان استفاده کنم. آقای احمدی توضیح داد که حاج آخوند در مسجد حاج تقی خان در باره: و فدیناه بذبح عظیم صحبت کرده است.
آیت الله فرید گفت، من با ملا محمود زیارت عاشورا را در جوانی با هم مباحثه کرده ایم. ملّا محمود از همان وقت، همین توجه و دقت و لطف در نگاه را داشت. اهل مباحثه در دروس فقهی نبود، می گفت در درس متوجه می شوم، اما اهل مباحثه جدی و پیگیر در مباحث قرآنی و فلسفی و عرفانی و اصولی و ادعیه بود. برای هر کدام از دعاها دفتر یادداشت داشت. شروح مختلف را می خواند و به شکل افتراضی با نویسندگان، میاحثه می کرد. این مقدمه را من هم اضافه کردم که بگویم، همه ما همچنان منتظر صحبت ملّا محمود می مانیم! حاج آخوند با بال دستمال شطرنجی اش، عرق پیشانی اش را خشکاند. همان طور دو زانو که نشسته بود، قدری به جلو خم شد و گفت: گردن نهادیم الحکم لله! در کبوتر خانه امام حسین هستیم…
اگر می خواهیم همیشه در این حال و هوا بمانیم. این اراده و خواست معنایش تحقق یک عهد قدیمی ست! عهدی که با خداوند بسته ایم. عهدی که مبتنی بر یک میثاق است. آن عهد و میثاق با روشن ترین بیان و زبان در عاشورا تفسیر شده است. دیده اید گاهی یک تابلو، گویا تر از هزار کتاب است. جایی است که کلمه ها در وصف و بیان
در می مانند. مگر می شود بهار یا باران یا آفتاب یا سپیده سحری یا تاریکی شب در صحرا یا درخت یا بوته گل، یک شاخه ریحان، همین گل های بسیار بسیار ریز گَوَن را توضیح داد و نوشت!؟ نوشته بخش کوچکی از واقعیت را بیان می کند. تازه همان تابلو هم ما را به مهمانی ظاهر می برد. مثل دانش ما از ظاهر حیات دنیا. این آیه برای همیشه مثل یک تابلو در برابر چشمان من است، این تابلو با رساله الولایه در تماشاگه جانم برای همیشه نصب شد.يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ ( سوره روم، آیه ۷)
عالم مُلک، عالم ظاهرست و جلوه گاه عالم خلق، عالم ملکوت، عالم آخرت و باطن است و جلوه گاه عالم امر. طبیعت ما وابسته به عالم ملک است و روحمان وابسته و شیدای عالم ملکوت. در واقع جهان خلق و امر در ما یکی شده است. ما در عالم ملکوت با خداوند پیمان بسته ایم. به محض این که شعله وجود ملکوتی در ما دمیده شده است. ما بلی گفته ایم. به جهان طبیعت که آمدیم، لایه های تاریکی و مادیت وجه ملکوتی ما را پوشانیده است. اما ریشه و بنیاد هستی ما در ملکوت است. مرغ باغ ملکوتیم. جلال الدین مولوی از درخت تمثیل بسیار درخشانی برای فهم این مقوله و موضوع عهد با خداوند، آفریده است. تمایزی بین ظاهر درخت و ریشه ها قائل شده است.
چون درخت است آدمی و بیخ عهد
بیخ را تیمار می‌باید به جهد
عهد فاسد بیخ پوسیده بود
وز ثمار و لطف بُبْریده بود
شاخ و برگ نخل گر چه سبز بود
با فساد بیخْ سبزی نیست سود
ور ندارد برگ سبز و بیخ هست
عاقبت بیرون کند صد برگ دست
تو مشو غرّه به علمش عهد جو
علم چون قشرست و عهدش مغز او
اگر ریشه سست و پوسیده باشد، حتی اگر درخت سبزگونه به نظر برسد، آن سبزی نمی پاید و به سرعت بی رمق و زرد می شود. درخت چگونه می تواند از زبان خاک راز گوید و دست های خود را به سوی آسمان دراز کند؟ هنگامی که استوار بر ریشه های سالم و شاداب و پر تکاپوی خویش ایستاده باشد. عهد چیست؟ به عبارت دیگر ریشه وجود و هویت و معنای حقیقی ما چیست؟ چه نسبتی با نفخه الهی در انسان دارد؟
همه ما این جمله بسیار معروف دکارت را شنیده ایم. تعبیر فرانسه اش را من از مرحوم آقای آقا کاظم، ابوالزوجه حضرت آقای احمدی ، شنیده بودم. «من فکر می کنم پس هستم.» بسیار خوب در عالم منطق و فکر منطقی سخن درست و تامل انگیزی ست. می خواهم بگویم با نگاه به حقیقت انسان و گوهر وجودی او، می توان گفت: « من عهد بسته ام پس هستم!» درجه هستی من و شعاع و سعه وجودی من، نسبت مستقیم و پایدار با عهدی که بسته ام دارد. اگر عهد را نشکسته باشم، یا به تعبیر قرآن مجید، نقض نکرده باشم. اگر عهد من بر میثاق متکی باشد. هویت و وجود من متناسب با آن تعریف می شود.
مسیحیان کتاب دینی و آسمانی خود را علاوه بر اسامی معروف و شناخته شده، تورات و انجیل که در قرآن مجید هم به این نام ها تصریح شده است. عهد عتیق یا قدیم و عهد جدید می نامند. چرا؟ این نام گذاری که توسط مسیحیان صورت گرفته است، مبتنی بر تعریف عهد است. به باور آنان خداوند، پیش از مسیح، از همه پیامبران تعهد گرفت و یا خواست که بر اساس « شریعت » انسان ها را راهنمایی کنند. در دوره و یا عهد مسیح، این عهد نه بر مبنای شریعت، بلکه بر مبنای « محبت »‌ تبیین و تفسیر شد.
در اسلام، عهد برمبنای « معرفت و محبت » است. هستی ما در حقیقت ظهور و بروز حدیث قدسی ست که مرکز و مدار این بحث است، فلسفه آفرینش انسان تبیین شده است: « کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لکی یعرف » اين حديث را حاج ملّا هادی سبزواری در شرح اسماء الحسنی و علامه امینی در الغدیر نقل کرده اند. برای من این دو نفر از بسیاری از راویان حدیث توثیق بیشتری دارند! پیش از آن دو جلال الدین بلخی هم با توجه و ظرافت سروده است:

بهر اظهارست این خلق جهان
تا نماند گنج حکمتها نهان
کنت کنزا کنت مخفیّا شنو
جوهر خود گم مکن اظهار شو
نکته مولوی بسی با ارزش است! همان گونه که خداوند خود را اظهار کرد، انسان نیز بایست خود را اظهار کند. خداوند با آفرینش عالم خلق خود را اظهار کرد، بالاتر از آن خداوند با آفرینش انسان، که هم نشانی از عالم امر و ملکوت دارد و هم نشانی از عالم خلق و طبیعت خود را نمایاند؛ انسان چگونه بایست ظهور کند؟
انسان با ظهور عالم امر در خویش، با بازگشت به خویشتن الاهی خویش، با شعله ورکردن فطرت توحیدی با بروز عهد و پایبندی به آن، خود را اظهار و یا احضار می کند. وقتی لذّت حضور خداوند را می چشد، به مقام و منزلت عهد می رسد. هویت حقیقی خویش را پیدا می کند. وقتی پیدا کرد و به مقام حضور رسید:
جهان خلق و امر اینجا یکی شد یکی بسیار و بسیار اندکی شد
انسان از همان جایی و در همان جایی که باده خورده است، سر می نهد و زمزمه می کند که:
همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
راز دلنشین سُکرآوری ست. هنگام یا هنگامه ای که ما هم نبودیم و هم بودیم! امام سجاد علیه السلام به این دوگانه همساز هم سامان، با لطف تمام در دعای عرفه خود اشاره کرده است. به نظرم می رسد، پیرو صحبت بسیار موثر و درخشنده حضرت آقای امامی در باره دعای عرفه امام حسین و شبهه نسبت برخی فراز های دعا، به ابن عطاالله اسکندرانی، در باره دعای عرفه امام سجاد چه می گویند؟ این دعا سرشار از محتوا و مضمون متعالی عرفانی نیست!؟ به همین مضمون توجه داشته باشید:

الّلهُمَّ انا عَبدُکَ الّذی اَنعَمتَ عَلیه قَبلَ خَلقِکَ لَهُ وَ بَعدَ خَلقِکَ ایّاهُ، فَجَعَلتَهُ مِمّن هَدَیتَهُ لِدینِکَ و وفّقتَهُ لِحَقّک
خداوند را سپاس بر نعمت هایی که پیش از عالم خلق بهره ما ساخت، یعنی هنگامی که ما در عالم امر بودیم. همان نعمت عهد.
البته قابل توجه است که همین مضمون در دعای عرفه امام حسین علیه السلام با اندکی تفاوت آمده است،
مُقِرّاً بِاَنَّکَ رَبّى وَ اِلَیْکَ مَرَدّى اِبْتَدَاْتَنى بِنِعْمَتِکَ قَبْلَ اَنْ اَکُونَ شَیْئاً مَذْکُورا
اقـرار دارم بـه ایـنـکه تو پروردگار منى و بسوى تو است بازگشت من آغاز کردى وجود مرا به رحمت خود پیش از آنکه باشم
در قرآن مجید با صراحت از عهد خداوند با انسان سخن گفته شده است. به عنوان نمونه:
یکم : وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَىٰ شَهِدْنَا أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَـٰذَا غَافِلِينَ ( الأعراف: ١٧٢)
دوم: أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ( يس: ٦٠)
در هر دو آیه وجه استفهامی و استفهام انکاری به کار رفته است.
«اَلَسْتُ » در سوره اعراف و « اَلَمْ »در سوره یس. به عبارت دیگر این وجه نشانه بسیار آشکار بودن موضوع است. مثل این که به کسی که در نیمه روز در بیابان، چراغی در دست گرفته است و در جستجوی آفتاب است!
مگر خورشید را نمی بینی! به تعبیر شبستری:
بسی نادان که او خورشید تابان
به نور شمع جوید در بیابان
تمام وجود و حضور انسان خود دلیل آفرینندگی خداوند ست. اما از سوی دیگر ما از طریق خداوند خودمان را می شناسیم که آیه او هستیم. همان شعر محبوب پیامبر!
و فی کُلِّ شَیئٍ لَهُ آیَهٌ تَدُلُّ عَلی اَنّهُ واحِدٌ
عهد خداوند مطابق آیه الست بربکم، وجه اثباتی دارد. انسان ها شهادت دادند که خداوند ربّ آن هاست ، توحید ربوبی را پذیرفتند و به آن اعتراف و اقرار کردند.
آیه الم اعهد، وجه سلبی عهد را تبیین می کند. انسان عهد بست که عبادتش مختص و خالص برای خداوند باشد و شیطان نتواند در این عبادت هیچگونه حضور و مشارکتی داشته باشد.
چگونه انسان عهد بست؟ همان گونه که قرآن مجید نازل شده است. انسان نیز تا وارد عالم خلق شده و صورت طبیعی و مادی خویش را پیدا کرده است، نازل شده است. ما پیش از زندگی در این جهان، در عالم دیگری زندگی کرده ایم. در آن عالم به ندای الست بربکم، پاسخ مثبت دادیم. عهد یعنی حال و هوای آن عالم با ماست. مفسرانی که آیه الست بربکم را خواسته اند، با معیار های این جهانی تعریف و تفسیر کنند، سخت گرفتار تنگنایی خنده آور و یا گریه آور شده اند، آنانی که آیه را و عهد را نوعی تمثیل و یا تخییل، تفسیر کرده اند، در واقع کار خود را آسان کرده اند. اما آیه بیان یک امر واقع است، منتها امری در جهانی دیگر و با مختصاتی دیگر. کلید فهم این آیه قرآن مجید است که برای وجود مراتبی را تبیین کرده است.
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ (الحجر: ٢١)
و هيچ چيز نيست مگر آنكه گنجينه‌هاى آن نزد ماست، و ما آن را جز به اندازه‌اى معين فرو نمى‌فرستيم.
به این ایه هم توجه بفرمائید تا هر دو بال ما برای پرواز در فضای ملکوتی قرآن مجید و فهم مقوله عهد، آفریده شود.
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَـٰكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا (الإسراء: ٤٤)
آسمانهاى هفتگانه و زمين و هر كس كه در آنهاست او را تسبيح مى‌گويند، و هيچ چيز نيست مگر اينكه در حال ستايش، تسبيح او مى‌گويد، ولى شما تسبيح آنها را درنمى‌يابيد. به راستى كه او همواره بردبار [و ]آمرزنده است.
ما در مرحله و منزلت دیگری از وجود بودیم. شاید این تعبیر و یا تابلو جلال الدین بلخی ما را به درک لطافت موضوع نزدیک تر کند:
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون بصورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایه ‌های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

جرعه ای از جام عاشورا، مقام تقرّب (۷) بخش دوم

در دعای ابوحمزه این نکته بسیار پر لطف امده است. در حقیقت دلیل دوری ما را از مقام قرب تبیین کرده است.
انّکَ لا تَحتَجِب عَن خَلقِک، الّا اَن تَحجبهم الاعمال ( او آمال)
تو از مردم در حجاب نیستی، آن ها خود در حجاب کارها و یا آرزوهای خودند.
اوحدی در جام جم همین نکته را به خوبی بیان کرده است:
اوست نزدیک ورنه دوری تو
حاضر او بس، که بیحضوری تو
گر نه راه تقرب او رفتی
با تو «انی قریب» کی گفتی؟
چون در آن قرب محو گردی تو
صورت خویش در نوردی تو
دگرت لذت از جهان نبود
از تو سرّ ازل نهان نبود
به محبت رسی از آن قربت
برهی از مشقت غربت
او ترا سمع و او بصر گردد
او ترا راه و راهبر گرد
بسیار پر لطف است یا ما راه قربت در پیش می گیریم و یا راه غربت! اگر انسان راه را اشتباه انتخاب کند و بدون معرفت، هر چه هم با شتاب طی طریق کند، به تعبیر امیر مومنان از مقصد دور تر می شود.
« لا یَزیدُهُ سُرْعَة السیْر اِلّا بُعْدا»
بگذارید این فراز دعای صحیفه را هم بخوانم. بعد از نماز صبح در مسجد مهاجران در ماه رمضان، بخش هایی از صحیفه سجادیه را می خواندم. همین تکه را خواندم:
یا مَنْ یَدْعُوا الی نَفْسِهِ مَنْ اَدبَرَ عَنْه
ای خدایی که، کسی را که از او روی گردانده است، به سوی خود دعوت می کند! از صدای گریه جمعیت ، احوال من هم منقلب شده بود. رجبعلی یکی از مارونی های اهل مسجد، تا یک هفته حال و روزش دگرگون بود. نگران جانش شده بودیم. او را چند روزی به خانه مان آوردم. حال و احوالش را نظاره می کردم. حال و روز هَمّام را داشت وقتی خطبه متقین امیرمومنان را شنید و فریادی زد و مدهوش شد.
یعنی جان آن ها در منزلت تقرب الی الله قرار گرفته است، یک اشاره جان ان هارا شعله ور می کند. راغب اصفهانی در توضیح یا تفسیر قُرب ، به نکته لطیفی اشاره کرده است. معانی پنجگانه ای برای قرب مطرح کرده است. معنای چهارم که با موضوع بحث ما نسبت نزدیکتری دارد، حُظوَه است. حظوه به معنای منزلت و مکانت است. منزلتی که انسان از داشتن چنان منزلتی مبتهج و شادمان است. گویی مقام تقرب، وجهی دیگر از مقام رضاست. مقام طمانینه جان انسان.
وقتی انسان به چنین منزلتی دست یا راه پیدا می کند، که حضور خداوند را در ذهن و زندگی و رفتار و نیّات خود شاهد باشد. اگر خداوند با ما نبود، که نبودیم. حال بر حسب درجه ای که حضور و معیت او را احساس می کنیم. سعه وجودی و اعتبار و ارزش می یابیم. ببینید رسول اکرم در منزلت معیت با خداوند به چه اوج تماشایی رسیده است:
لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل،
چگونه می توان در باره این حالات سخن گفت؟ در واقع نكته بسيار مهم اين است كه پیامبر اسلام به چنان منزلت و مکانتی رسیده بود. دو شاهد رسا برای این مدعا وجود دارد. در زیارت جامعه کبیره به این منزلت تصریح شده است:
 فَبَلَغَ اللَهُ بِكُمْ أشْرَفَ مَحَلِّ المُكَرَّمينَ وَأعْلَي‌ مَنازِلِ المُقَرَّبِينَ وَأرْفَعَ دَرَجَاتِ المُرْسَلِينَ، حَيْثُ لاَ يَلْحَقُهُ لاَحِقٌ وَلاَ يَفوقُهُ فَائِقٌ وَلاَ يَسْبِقُهُ سَابِقٌ وَلاَ يَطْمَعُ فِي‌ إدْرَاكِهِ طَامِعٌ، حَتَّي‌ لاَ يَبْقَي‌ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلاَ نَبِي‌ٌّ مُرْسَلٌ
گویی امام هادی علیه السلام می خواهد سخن پیامبر را برای ما تفسیر کند. تامّلی هم در همین تعبیر نخست دعا داشته باشیم. فبلغ الله بکم…در ذهن من این بلغ با آیه کریمه: ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شیئ قدرا، تداعی می شود. خداوند در تحقق امر بلیغ خود، شما را در اشرف محلّت مکرمین و اعلی منزلت مقربین و رفیعترین درجات مرسلین قرار داده است.
ما در حقیقت در نسبت معیت با خداوند هستیم. این « نسبت معیّت » به روشنی تمام در خطبه توحیدیه نهج البلاغه تبیین شده است. چگونه خداوند با ماست؟ و چرا ما با خداوند نیستیم و در فاصله ایم؟ او نزدیکتر از من به من است، وین عجب بین که من از وی دورم! چرا چنین است؟ این غفلت بزرگ و ویران گر از کجاست؟ خداوند با چه زبانی روشن تر و صریح تر و گویاتر از این به ما بگوید: من از رگ گردن به شما نزدیکترم! خداوند میانه انسان و قلبش حائل شده است. به تعبیر امیر مومنان در دعای صباح، موج های اندیشه و خیال که در ذهن ما می گذرد، خداوند نسبت به آن ها آگاه است. چه باید گفت جز این تعبیر و یا تصویر پر حسرت حاج ملاهادی سبزواری:

یا مَن هُوَ اختَفی لِفَرطِ نُورِهِ
الظاهِرُ الباطِنُ فی ظُهورِه
ما فراموش کاریم. جذابیّت های رنگ و رو و رونق جهان و سلطه خیال، ما را از بُعد عقلانی و فرشتگی دور می کند. باید یک نهیبی یک صدای بیدار باشی، یک واقعه ای ما را به خود بیاورد. تا راه را پیدا کنیم. به قول نظامی زنگی از آه در درون سینه و جانمان طنین بیفکند. شیرین به خسرو می گوید:
دلت بسیار گم می گردد از راه
در او زنگی بباید بستن از آه!
با امام حسین به خداوند تقرّب پیدا می کنیم. خدا را در آینه عاشورا می بینیم. دیده اید آینه ها متکی بر جیوه ای هستند، که در واقع شیشه را آینه می کند. آینه عاشورا، جیوه اش، خون های شهیدان است. این آینه شکستنی نیست. ابدی است. همانگونه که شهیدان « بَل هُم احیاء » هستند، آینه خون آنان هم هر دَم درخشنده تر و تابنده تر است. خداوند این آینه را در برابر چهره ما و همه انسان ها قرار داده است تا خدا را نظاره کنند، خود را، حقیقت خویش را به درستی ببینند و بشناسند. دیگر عاشورا یک مصیبت و زنده نگاه داشتن یک خاطره تاریخی نیست. یک راه شناخت و معرفت و سلوک تا اوج کمال انسانی ست. چرا توصیه شده است که زیارت عاشورا را هر روز بخوانیم. اگر مخصوص ایام عزاداری بود، در همین دهه محرم کفایت می کرد. پیداست این زیارت نشانه ای است که می خواهد ما را متوجه یک « مکتب » کند و نه یک واقعه تاریخی.واقعه تاریخی در حقیقت ظرف و بستر این مکتب است. دریا و رودخانه بستری دارند. نه این که رود و دریا همان بستر است. مثل انسان که ظاهر و باطنی دارد، طبیعت و روح و عقلانیتی.
شاید این مثال سخنم را روشن تر کند. حج در بین احکام اسلامی زیارت یک ساختمان یا اتاق مکعبی شکل نیست. آن خانه و مسجد الحرام نشانه یک مکتب هستند که از روزگار ابراهیم تا روزگار پیامبر اسلام و تا زمان ما و تا همیشه تداوم دارد. یک مکتب است. ما هر روز و شب در تمام نماز ها به سمت مسجد الحرام ،خانه کعبه می ایستیم و روی طبیعت و معنویت خود را به سمت خانه خدا قرار می دهیم.
می خواهیم به خدای متعال تقرب پیدا کنیم؟ این تقرب یک راهش با عبادت با قیام و رکوع و سجود در برابر خانه او و او میسر می شود.
گفت پیغمبر رکوع است و سجود
بر در حق کوفتن حلقه وجود
یک راه دیگر این تقرب، روح ماست که در برابر آینه عاشورا و امام حسین علیه السلام قرار می گیرد، شعاع آفتاب نگاه امام حسین بر چشمان ما می تابد و ما در آن آفتاب، سرمست یاد خدا و سرشار از منزلت تقرب می شویم.
در زيارت عاشورا تقرب الي الله و نسبت آن با امام حسين دو بار مطرح شده است. نمی گویم تکرار چون تکرار نیست. همه شما دعا را در قلب خود دارید.
یا اَبا عَبْدِ اللهِ اِنی اَتَقرَّبُ اِلیَ اللهِ وَ اِلَی رَسُولِهِ وَ اِلَی اَمیر الُمؤمِنینَ وَ اِلی فاطِمَةً وَ ِالی الْحَسَنْ وَ اِلَیكَ ِبمُوالاتِكَ وَ بالَبرائةِ ِممنِ اَسَّسَ ذلِكَ وَ بَنی عَلیهِ بُنیانَهُ وَ جَری فی ظُلمِه وَجَوْرِه عَلَیْكُمْ وَ عَلی اَشیاعِكُمَ بَرِئتُ اِلیَ اللهِ وَ اِلیكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَربُ اِلَی اللِه ثمَّ اِلَیكُمْ بِموالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیكُمْ وَ بِالبَرائةِ مِنْ اَعدائِكُمْ وَ النّاصِبینَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبالبرآئةِ مِنْ اَشیاعِهمْ وَ اَتباعِهمْ
این فراز از دعا که خواندم سرشار از معانی لطیف و تو در توست. در بخش اول سخن از تقرّب الی الله است. این تقرب که با تقرب به رسول و امیرمومنان و فاطمه زهراء و امام حسن، تعریف و تتمیم می شود، پایه اش موالات امام حسین است. و نیز برائت کسانی که بنیاد ستم را پی افکندند که عاشورا اوج چنان ستمی بود. در بخش دوم که از تقرّب سخن گفته شده است. یک واژه افزوده شده است. اَتَقَربُ اِلَی اللِه ثمَّ اِلَیكُمْ بِموالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیكُمْ
الیکم و موالاه ولیکم افزوده شده است. می توان گفت؛ وجاهت و موالات و تقرب در نسبت ماهوی با یکدیگر قرار می گیرند. مثل سه زاویه و یا اصلاع مثلث که متکی بر یکدیگرند. اما این سه مفهوم بدون مفهوم و شناخت برائت تمام نیستند. مگر در کلمه تامّه توحید نمی گوئیم: لا اله الا الله! نخست مرحله نفی آلهه است و پس از آن اعتراف به الوهیت مطلقه الله! بدیهی است که آن نفی مقدمه اثبات است. به تعبیر جلال الدین مولوی: من چو لا گویم مراد الّا بود.
تیغ لا در قلب غیر حق براند
در نگر آخر که بعد لا چه ماند
ماند الا الله باقی جمله رفت
شاد باش ای عشق عالم سوز زفت
حاج آخوند سکوت کرد. از محضر همه بزرگان عذر خواهی می کنم. آقای سید صدرالدین انجدانی اولین باری بود که حاج آخوند را دیده بود و سخنش را شنیده بود، مست و محو حاج آخوند شده بود. انگار پرسشی هم در ذهنش مانده بود! اندازه عمامه و سادگی آن، قبای کوتاه حاج آخوند و لهجه اش که در آن هیچ نشانی از سخن آرایی و یا تکیه بر لحن مشهور علماء نبود، او را جذب کرده بود.
آیت الله فرید گفت: این تجربه آشنایی نزدیک سی ساله من با ملا محمود است. او همیشه حرف تازه دارد. البته همیشه هم همه حرف های تازه اش را نمی زند! خدا را شکر که به برکت این ایام عزیز ماه محرم و شام غریبان و صفای حبیبم آقای امامی، چنین فضا و فرصتی فراهم شد. از همه آقایان دعوت می کنم که فردا شب تشریف بیاورید منزل آیت الله احمدی در خیابان محسنی! پیداست یک نسبتی هم با نام پدر بزرگ بنده دارد! ملامحمود هم قبول کردند که بازگشت شان به مهاجران را رو سه روزی به تاخیر بیندازند تا این بحثمان را به سرانجام برسانیم. این دو جلسه مصداق: « اِنَّ فی اَیّامِ دَهْرِکُم نَفَحاتْ » بود.
بهتر است و بلكه مرجح است جلسه امشب را با روضه اي كه حضرت آقای اعلایی بخوانند و با دعای کمیل ختم کنیم.
آقای اعلایی که چشمان سیاه و فراخش از برق اشک می درخشید. برخاست و به زاویه اتاق نیم تکیه ای داد. گفت:
من هنوز در حال و هوای تقربم. در عاشورا دو گونه تقرب شاهدیم. یارانی که خود را به امام حسین می رسانند و از او اجازه می گیرند که به میدان بروند. کسانی هم مترصدند که خود را به امام حسین برسانند، او را شهید کنند و از یزید بن معاویه جایزه و صله بگیرند. اولی به تمام معنا مصداق تقرب به خداوندست و دومی هم به تمام معنا مصداق بُعد و دوری از خداست. اولی مصداق تمام عشق و محبت و ایثارست و دومی مصداق عداوت و کینه خواهی و نفرت. و هدیناه النجدین! هر دو گروه این مصادیق در تاریخ ثبت شده اند. دو مکتب و دو جهت گیری و دو مقصد و دو مقصود. چقدر خوب گفت حاج آخوند، عاشورا و امام حسین یک مدرسه و مکتب است.این سخن را بایست بر برگ گل به خون شقایق نوشت…چنان که مکتب عاشورا همین گونه نوشته شده است. شهیدان از می چون ارغوان خود نوشیدند. آقای اعلایی با آواز و صدایی آرام و خوش طنین خواند:

زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله ‌ایست که در آسمان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه ‌ها که دامن آخرزمان گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌ اند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

عبیدالله حربن يزيد رياح رئیس یکی از عشایر مشهور کوفه بود. با هزار مرد جنگی از عشیره خود، به سپاه عمر بن سعد پیوسته بود. ماموریتش این بود که راه را بر امام حسین ببندد. امام حسین و یارانش را محاصره و دستگیر کند، تا بتوانند امام حسین را به بیعت با یزید بن معاویه مجبور کنند. در منزل قصر بنی مقاتل راه را بر امام حسین بستند. در همان منزلی که امام حسین عمرو بن قیس مشرقی را دید. از او پرسید برای یاری ما آمده ای؟ گفت: نه، من زن و بچه دارم، نگران آن ها هستم. مقداری از کالاهای مردم پیش من است، نمی دانم چه اتفاقی خواهد افتاد، می توانم امانت ها را به دست صاحبانش برسانم؟ امام حسین گفت: بروید. به گونه ای بروید و دور شوید که نه صدای ما را بشنوید و نه سیاهی جمع ما را از دور ببینید! زیرا خداوند مقرر کرده است، هر کس صدای ما را بشنود و سایه و سیاهی ما را از دور ببیند و یاری مان نکند، عقوبت خواهد شد. عمرو و همواهانش رفتند!
حرّ به امام حسین گفت: باید در همین جا بمانید. امام حسین نگاهی به حرّ که از تابش تند آفتاب و گرد و غبار بیابان خسته و خاک آلود بود انداخت. گفت: همراهانت تشنه اند. اسب ها هم تشنه اند. ما آب به همراه داریم. مشکی آب را امام حسین به سمت حر گرفت، حر چند جرعه نوشید. امام حسین سپس سر مشک را سمت دهان اسب حر گرفت. اسب را سیراب کرد. حرّ می دید که امام حسین آرام و پر طمانینه است. وقتی فرمان عبیدالله بن زیاد به سپاه عمربن سعد رسید که امام حسین بین بیعت با یزید و کشته شدن بایست انتخاب کند. حرّ تصمیم خودش را گرفت. او تصمیم گرفت به سوی امام حسین حرکت کند و با امام حسین باشد. چنان که عمرو مشرقی تصمیم گرفت از امام حسین دور شود و به فکر زن و فرزند و امانت ها باشد. دو گونه حرکت، دو گونه تقرب و تبعّد. نقطه عزیمت و مقصد و مقصود، حرّ و عمرو شگفت انگیز است. صبح عاشورا حر به سمت خیمه گاه امام حسین حرکت کرد. حسّ پشیمانی و پریشانی بر اندامش لرزه انداخته بود. وقتی به امام حسین رسید، هر دو دست را بر سر گذاشت و با چشمان اشک بار خواند:
استغفرالله ربی و اتوب الیه!
امام حسین او را در آغوش کشید و گفت: تو حرّی همانگونه که مادرت نام تو را حرّ نامید…بغض آقای اعلایی شکست… چه راه درازی را در چه مدت زمان اندکی حرّ طی کرد…آقای اعلایی نتوانست سخنش را ادامه دهد. به دیوار تکیه داد. حاج آخوند با آواز خواند:
راهی که زاهدان به هزار اربعین رسند
مست شراب عشق به یک آه می رسد
حرّ با اجازه امام حسین به سمت سپاه عمر بن سعد برگشت. او از جمله فرماندهان سپاه عمروبن سعد بود، اکنون برگشته و سرباز امام حسین است. از همان تعبیر امام حسین استفاده کرد ، رجز خواند:
أني أنا الحر ونجل الحر
أشجع من ذي لبد هزبر
ولست بالجبان عند الكر
لكنني الوقاف عند الفر
این تعبیر وقاف بسیار زیباست! در واقع گفت: موقف من این است. من در اینجا ایستاده ام. در کنار حسینم. عمر بن سعد دید، سخنان حرّ دارد سپاه او را آشفته می کند. فرمان داد تا کمانداران دسته جمعی حر را تیر باران کنند.
صدای گریه آقای اعلایی در اتاق پیچید. حاج آخوند سر بر سر زانو گذاشت. آیت الله امامی خواند: یا دائم الفضل علی البریه… دعای کمیل خواندیم. حاج آخوند دعا را از حفظ بود.
وقتی خوانده شد: و اشتاق الی قربک فی المشتاقین…بغض آیت الله فرید شکست… به نیمه شب رسیده بودیم. آقای احمدی به حاج آخوند گفت: فردا شب آخرین شب مجلس روضه مسجد حاج تقی خان است. شما برای ما مختصری صحبت کنید. حتّی اگر شده ده دقیقه!در باره: و فدیناه بذبح عظیم!
آقای جلالی به همه مهمانان یک پاکت گیلاس داد. حاج آخوند پاکت سهم ما را توی دستمال شطرنجی یزدی اش پیچید. بال های دستمال را گره زد. خواستم بگیرم. اجازه نداد. در راه که به سمت خانه می رفتیم. از خیابان مخابرات که سمت راست به سمت دبیرستان پهلوی رفتیم، گفت: نمی دانم این شب ها باز هم در عمر ما تکرار می شود؟ زمزمه کرد: و اشتاق الی قربک فی المشتاقین… تا به خانه رسیدیم. زمزمه اش همین عبارت دعای کمیل بود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)