وضوی آخر


مرگ شادمانه، هنگام وضو
مثل پروانه ای با بال های آبی روشن
به رنگ گلِ هیچ گاه فراموشم مکن،
بر انگشت اشاره ات نشست
نرم و سبک
عسل چشمانت درخشید
چشمانت خندید
وقتی پروانه از انگشت اشاره ات پرکشید
تو هم پرکشیدی
تکبیره الاحرامت، پروازت بود
قامت خماندی
و حلقه شدی
و کوبه ای بر ملکوت
و سر بر آستان جمال مطلق نهادی
و جرعه ای از کوثر
هیچ چشمه ای به صفای تو نبود
و گرمی هیچ آفتابی به گرمی دستان محکم تو
و صدای هیچ جویباری همانند صدای گریه تو درمجلس محرم
گوشه ای قند می شکستی
و دستمالت همیشه خدا خیس اشک بود
در دل دریای وجودت
رودخانه های شیرین از هر سو جاری بود
سید ما!
وضوی اخرت
داستان دیگری ست
برای پرواز وضو گرفتی!
بوسه ای عاشقانه بر رخ مرگ!
لا یمسه الا المطهرون
پیکر و روانت هماره پاکیزه بود
نور، سپیده سحری و صدای اذان
نام تو را تداعی میکند.
و این گلبرگ های کوچک آبی روشنِ گل: هیچ گاه فراموشم مکن!
یاد تو را

لندن

فروردین ۱۳۹۶

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)

سپاس از مهرتان

بسمه العزیز

در مراسم ترحیم مرحوم حاج آقا سید نور مهاجرانی شاهد جوشش مهر و صفای ناب و بزرگواری بسیاری از دوستان و آشنایان و هموطنان عزیزمان بودیم. زبان و بیان ما قاصر از سپاس و قدردانی است. از همه کسانی که حضوری، یا از طریق تلفن و ایمیل و رسانه های اجتماعی به ما تسلیت گفتند، از پیام سید گرانقدر حجت الاسلام والمسلمین محمد خاتمی، فرزانه گرامی دکتر محمد علی موحد، بیت محترم آیه الله هاشمی رفسنجانی، بیت گرامی آیه الله العظمی منتظری، خانواده عزیز حجت الاسلام و المسلمین کروبی، شورای مرکزی حزب کارگزاران سازندگی، شورای اصلاح طلبان استان مرکزی و همه نهادها و مسوولان که ما را در این غم تسلا دادند، سپاس فراوان داریم. در لندن نیز شرمنده از لطف و سرفراز از مهر دوستان بودیم که در مراسم ترحیمی که در موسسه امام خويی برگزار شد، شرکت کردند. قدردان حضور و تسلای جناب حجت الاسلام و المسلمین سید عبدالصاحب خويی و همه دوستان هستیم. خداوند مرحوم حاج سید آقانور مهاجرانی را در بهشت اعلای خویش بپذیرد و همه در گذشتگان را بیامرزد.
برایتان سلامتی و سربلندی و طول عمر عزیز امید داریم.
با مودت و احترام
جمیله کدیور- سید عطاالله مهاجرانی

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (5)

دلنوشت برادرم حجة الاسلام و المسلمین سید محمد مهاجرانی، برای پدر فقیدمان


یا سرور العارفین
خدا حافظی در اوج
(دلنوشته ای برای پدر گرامی ام سید آقانور مهاجرانی)

پدرم که در تمام عمرِ بلند خویش ، جز خدا به چیزی دل نبست ، در اوج خداحافظی کرد و رفت.
یک عمر، دست های پینه بسته اش را در قنوت و دعا و نافله شب بالا گرفت و در خلوتِ شب اشک ریخت.
سالیان سال در پیش چشمانِ ستارگانِ سحر از نردبان چوبی بلندی که گوشه ی حیاطمان بود بالا رفت و بر بلندای بام کاهگلی مان ایستاد و با لب هایی معطّر از رایحه ی نافله و نیایش ، اذان داد و عطر توحید را منتشر کرد.
با سیره و سیمای تماشایی اش خیلی آسان ثابت کرد که می توان قریب یک قرن بدون کبر و کینه و حرص و حسد و خودنمایی و خودستایی در خانه ای کوچک و کاهگلی زندگی کرد و روز به روز بالاتر رفت.
مثل روز برایش روشن بود که دنیا هر قدر هم دیدنی و دل انگیز باشد در برابر اقیانوس جمال و جلال الهی ، قطره ای بیش نیست.
و مثل آسمانِ اردیبهشت ، برایش آشکار بود که دنیا بسیار شتابنده تر از آن چه خیال می کنیم می گذرد و این لحظه های زودگذر و تکرار نشدنی را نباید آسان از دست داد.
بارها با لهجه ی ساده و صمیمی اش به ما گفت : « جز خدا ، همه چیز هیچ است »
برنامه ای جامع و جالب و به بلندای عمر ، برای بندگی خویش طرح کرده بود. برنامه ای سرشار از عطرعبودیت و عبادت و شب و روز با نظمی تماشایی در حال اجرای بند بند برنامه اش بود.
رایحه ی بهار بندگی آن قدر روح و جانش را پُر کرده بود که هیچ خزانی هر چند سخت و سرکش نتوانست به لطافت آن لطمه ای بزند.
یک روز که با هم به مزار شهدا رفته بودیم با انگشت اشاره کرد به زمینی و لبخند زنان گفت : این هم قبرِ من!
تبسّم شگفت انگیز و رازآمیزش در حین نگاه به قبر ، مثل تبسّم سلطانی بود که به قصرش می نگرد!
آخرین شب و روز زندگی اش ، تماشایی ترین شب و روز زندگی اش بود :
او در اراک مشغول نماز شب بود و من در قم او را در عالم خواب دیدم که با چهره آی آرام و خندان قبری را به من نشان می داد
ساعاتی بعد ، مثل همیشه ، صبح زود صبحانه اش را می خورَد. از خانه بیرون می رود و خرید می کند و هنگام بازگشت به بوستان ارغوان می رود و به دوستانش سری می زند و بعد به دیدار خواهرش ( عمه عزیزم که بیش از پنجاه سال است همسایه ی دیوار به دیوار ماست ) می رود و به گفته عمّه ام ، بعد از خداحافظی و حرکت در حیاط سه بار سرش را برمی گرداند و او را نگاه می کند
و بعد به خانه می آید و به آسمان و ساعت نگاهی می اندازد و وضو می گیرد و کم کم آماده نماز – پرواز- می شود
عطر اذان ظهر در فضا می پیچد و اِذن ورود به حرم آسمان برایش صادر می شود. لبخند زنان شهادتین را
می گوید و پرنده ی روحش که سال ها بی تابِ آسمان است ، رها و راهیِ بیکرانِ عشق می شود
تا با جوان شهیدش هم بال شود
خوشا به حالشان! سید محمد مهاجرانی/ 18 اسفند 95


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)