رند عالم سوز ، سیّد محمّد صمصام


اصفهان برای من طنین گوش نواز و عطر جادویی مست کننده ای دارد! انگار از زمره مردم نهروان، در نزدیکی بغداد هستم. آن ها از بوی خوش به و سیب و عسل و زعفران که بار کاروان ها بود، به یک دیگر مژده می دادند که کاروان اصفهان با عطر به و سیب و زعفران و عسل رسید.
انسان ها هم نامشان و یادشان طنین و عطر جادویی دارد. طنینی که گذار سال ها آن را خاموش نمی کند. در اصفهان جهت باد ها از غرب به شرق است. زاینده رود هم با همین جهت حرکت می کند. این بار می خواهم از غرب به شرق سفر کنم. موسم هجرت به شرق! و از طنین نام و عطر یاد اصفهانی یی بنویسم که در دوران طلایی دانشجویی با او آشنا شدم. سید محمد صمصام…
انسان های نادری هستند، که مُهر گوهر هویت خویش را بر پیشانی زمانه نقش می زنند. از یاد نمی روند. بسیاری به رنگ زمانه در می آیند و پس از گذار از این دیر کهن، ردّی و غباری از آنان برجای نمی ماند. نه خانی آمده است و نه خانی رفته! تمامی کسانی که در روزگار صمصام استاندار و فرماندار و سناتور و ريیس حزب و رئیس ساواک و ريیس دانشگاه بودند؛ صدا و صولت و شهرت و باد و بروتی داشتند و ناز بر فلک و حکم بر ستاره می کردند، رفتند. ثروتمندان آن روزگاران کجایند؟ تو گویی فرامرز هرگز نبود! سید صمصام در حافظه اصفهان و در مکتب زندگی اصفهان ماندگاراست.
چه اتفاقی افتاده است که سید محمد صمصام رند عالم سوز همچنان در اصفهان و بلکه فراتر از آن در ایران و در جهان ذهن و اندیشه و احساس آنانی که او را می شناختند، یادش زنده، پرطراوت، حکمت آموز و سرشار از عبرت است؟ این زندگی و بلکه سرزندگی از کجاست؟ قاب عکسش همچنان با چشمان هوشمندی که سایه ای از غم آن را پوشانده است، در خانه ها و دکان ها دربازار نقش دیوارست. یکی ازاین قاب ها را حسین شاهزیدی از اصفهان برایم فرستاد. عمامه سبز کوچکی بر سر بسته است، در شیوه بستن و اندازه عمامه، آداب عمامه بستن - به قول طلاب علوم دینی، تیجان الملائکه ( تاج فرشتگان )- رعایت نشده است. ریش سپید بلندش همیشه آشفته می نمود. نشانی از رهایی و صافی و سادگی و پیراستگی…
یا همان عکس مشهوری، که با سر برهنه، ریش پریشان، در گوشه خانه در صندلی نیین نشسته است. خیز و بیا مُلک سنایی ببین!کنار پایش ظرف غذای گربه است و در ظرف پلاستیکی دیگری دانه برای مرغ و خروس و کبوتر.. دیوار کاهگل است. نگاه او آرام و با صلابت. رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین!

صمصام رند بود. او مفهوم رندی را با زهد جمع کرده بود. رندی حافظانه با خوشباشی نسبتی دارد و از زهد گریزان است. صمصام رند زاهدی بود که کار خود را به عنایت رها کرده بود. به چنین کیمیایی دست یافته بود. بین سه مفهوم حافظانه رندی و زاهدی و عنایت پل زده بود.
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی ست
آن به که کار خود به عنایت رها کنیم
رندی با تمام بار معنایی پیچیده و پر لطف و جذابی که واژه رند دارد. نخست خیام چنین مفهومی از رند را آفرید. پس از او حافظ به این واژه ژرفا و غنای بیشتری بخشید. از رند و پیر مغان و دیر مغان یک فرهنگواره ، یک جهان عاشقانه و عارفانه ساخت.
سید صمصام رندی از تبار خیام و حافظ بود. نه از ان زمره رندانی که بیهقی وقتی قلم را لَختی گریانده است و در داستان بردار شدن حسنک وزیر از آنان سخن گفته است. این صحنه مثل تابلویی از آتش و اشک در برابر چشمانم بود. همیشه هست:
« حسنک را سوی دار بردند و بجایگاه رسانیدند. بر مرکبی که هرگزننشسته بود نشانیدند و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد و آواز دادند که: «سنگ زنید». هیچ کس دست بسنگ نمی‌کرد و همه زار میگریستند، خاصه نشاپوریان. پس مشتی رند را زر دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود.»
رندان بیهقی، اوباش و اراذل بودند. جمعیتی نادان و بی سر و پا که در هر روزگاری به شکلی و شمایلی بروز می کنند. صمصام رند خیام وار و رند حافظانه بود.
صمصام که بود و چه کرد؛ وقتی نام او به میان می آید و سخنی از او روایت می شود، چهره ها باز می شود. مردم نفسی تازه می کنند، آمیزه ای از شادی و نوشخند و نیشخند و اندوه و خِرَد و حسرت فضا را پر می کند؟ و نم اشکی گوشه چشمی را تر می کند؟
سال های دوران دانشجویی ام در شهر جادویی اصفهان، همزمان با حضور و نشاط سید صمصام بود. از مهر ۱۳۵۲ تا شهریور ۱۳۵۶ اصفهان بودم. با اصفهان زندگی کردم. با زاینده رود از چشمه دیمه تا گاوخونی سفر کردم. از زاینده رود ازچشمه درویش و پاچنار در دامنه کوه صفه نوشیدم. روبروی محراب مسجد شیخ لطف الله نماز خواندم. در کلیسای وانک انجیل یوحنا را زمزمه کردم. در خانه آیت الله نجفی امام مسجد سید، خسرو و شیرین نظامی خواندم و در کلیسای لوقا از اسقف دهقانی تفتی، مکاشفه یوحنّا آموختم…
مست گل های سرخ اردیبهشت اصفهان، دیوانه رنگ های بیشه ها در پاییز اصفهان در حاشیه زاینده رود شدم. از بالای شاه دژ به شمال نگاه کردم . اصفهان مثل ترمه ای ، مثل نقش ترنج در فلات مرکزی ایران و در مرکز خاطرات دوران جوانی‌ام افتاده است…
یادداشت های اصفهانم را که نگاه می کردم، دیدم در این روزگار چهل بار صمصام را دیده ام و با او صحبت کرده ام. دوازده بار به خانه اش رفته ام. سه شب در خانه اش مانده ام. اسب و مرغ و خروس و میش و گربه اش را می شناختم. آن روز غریب، غروب سیرده رجب سال ۱۳۵۴ عُرس سیزده رجب در خانه صمصام بر پا بود… چنین بود، که جادوی خاطره گریبانم را گرفت. و دیگر رها نشدم، نمی شوم.

از آن سال های اصفهان، و خاطرات معطر، بیش از چهل سال می گذرد. گذار سال ها تنها بر طراوت و سرزندگی خاطره ها افزوده است. احساس کردم مدیون اصفهان و مکتب اصفهان و مردم اصفهان و حاج آقا رحیم ارباب و آیت الله غروی و آیت الله سید جلال طاهری و سید محمد صمصام و عباس غازی و لطف الله هنرفر و حسین مهیاری‌ام. این نوشته نشانی از همان شورمانا و دلبستگی همیشگی به اصفهان است، به همان نام و نشان است که بود.
صمصام رندی بود که گویی با سیمایی شوریده همچون مولانا جلال الدین بلخی، با اسب سپید کوهوارش ناگهان از متن شاهنامه به روزگار ما در متن ترمه اصفهان مثل نقش پرند روئیده بود. او از جنس مردم زمانه نبود. از سنخ روحانیون رسمی و حتی غیر رسمی نبود. او آداب دان نبود. سبک زندگی، نوع پوشش، گفتار و منش و اسبش، به او تمایزی غریب می بخشید. انسانی که گویی از جهان دیگری آمده بود. در جهان ما غریبانه و عاشقانه زندگی کرد و رفت.
موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
عاشقان را هر نفس سوزیدنی ست
بر ده ویران خراج و عشر نیست
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست

سوخته جان و روان بود. سبک زندگی او ، نحوه سخن گفتنش، تکیه بر صوت و طنین کشدار کلمات، مثل شاهنامه خوانان ، مثل مرشد عباس اصفهانی بود و گوهر کلامش از جنس مثنوی. در پاکی جان و صفای اندیشه و مردم دوستی شیعه علی مرتضی، با تکیه کلام همیشگی اش یاعلی! و زمزمه اش : تو به تاریکی علی را دیده ای! ببین جوان! در رگهای ما سادات اگر بویی از بوی خاک کف پای غلام علی به یادگار مانده باشد؟ کلید بهشت زندگی ست.
اسب صمصام، نیمه ای دیگر از وجود او بود. مثل نسبت رخش با رستم. او با اسبش به کوچه و بازار و مساجد و محافل می رفت و جان می بخشید. بذر محبت و اندیشه و شادی و خدمت می کاشت. وقت تیمار، اسب را نوازش می کرد. می بوسید. قربان صدقه اش می رفت. یال های اسب را در میان پنجه ها نرم می فشرد. اگر پر و پوشی لا به لای یال مانده بود، بر می داشت. اسب را قشو می کرد، صبحگاه تا چشمش به اسب می افتاد به اسب سلام می کرد. حالش را می پرسید. خوبی! خوب خوابیدی! شبانگاه، برایش آرزو می کرد که خوابش آرام باشد. خواب ببیند که دارد در مرغزاری سر سبز یا حتی بر کناره یا عرصه دریایی نقره ای و آبی به تاخت یا یورتمه می رود. از شدت شادی و خرسندی سرش را بالا می گیرد. نگاهش را به سمت خورشید می برد. نفس تازه می کند. سرنوشت صمصام و اسب در هم گره خورده بود. انگار با هم بیمار می شدند. با هم در محله های اصفهان به هر سو می رفتند. اسب محله ها و خانه های فقیران و یتیمان را می شناخت. گاه که صمصام بیدار خواب بود. به نظرم انگار او اصلا برای خواب به بستر نمی رفت. در گوشه صندلی که بهار و تابستان گوشه حیاط بود و پاییز و زمستان توی اتاق، سرش را به دیوار تکیه می داد، چشم ها را می بست. آیات قرآنی، زیارت عاشورا، زیارت جامعه، تک بیت هایی از فردوسی زمزمه می کرد. سوار اسب که بود،بالای اسب قامتش به چپ و راست لنگر می خورد. اسب با لنگر خوردن صمصام خودش را میزان می کرد. در جلو خانه ای که باید می ایستاد، اسب می ایستاد. صمصام چشم باز می کرد. لبخند می زد، بله اینجا محله تلّ عاشقان است. قصر منشی ست. چهارراه نقاشی ست. چشمان کودکی براهش بود. تا کودک را سوار اسب کند. برایش قصه بگوید. ادا در آورد، تا کودک بخندد. از خرجین اسبش برای کودک گز و نقل بادامی و کلوچه بیرون بیآورد. صدای خنده کودک بلند می شد. صمصام پا بلندی می کرد. تا کودک را از بالای اسب پایین بیاورد. پیشانی کودک را می بوسید. اسب همراه و دوست و مونس صمصام بود. وقتی به اهمیت و ارج اسب صمصام پی بردم که در روز سه شنبه سیزدهم رجب، سی و يكم تيرماه سال ۱۳۵۴ برای شام مهمان صمصام بودم. اسب در عرس سیزده رجب شرکت کرد. چگونه؟ در روایت: تو به تاریکی علی را دیده ای، می نویسم. در پایان حیات این جهانی و هنگام پرواز، صمصام بر اسبش سوار بود. روز شنبه، هفتم محرم، ۲۴ آبان ماه سال ۱۳۵۹ برای روضه خواندن به مسجدی و محفلی می رفت، که درراه در حادثه تصادف اتوموبیل، در گذشت. كجا تصادف كرد؟ مردم اصفهان با اين حادثه چگونه روبرو شدند؟ اسب چه شد؟ جنگ شروع شده بود، نماینده مجلس بودم و عضو هیات رئیسه و کمیسیون دفاع و… افسوس که یاران فراموش کردند عشق.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

داستان های حاج آخوند، شادی گمشده ینوک کمانچه کش!


در مارون وقتی عروسی بود، برای دعوت به عروسی، کلّه قندی که معمولا روکش کاغذی نرم بنفش یا ارغوانی داشت ، با نخ قند تابانده دورنگ، قرمز-سفید، دور کله قند بسته شده و سرش گُل- گره می خورد؛ به خانه ها می فرستادند. مادر بزرگم همیشه نخ قند را نگه می داشت. دو رشته سفید و سرخ را از هم باز می کرد. برای دوخت و دوز استفاده می کرد. از نخ سفید برای لباس های رنگ روشن و نخ قرمز سیر برای لباس های به رنگ تیره استفاده می کرد. یک سبد طلایی کوچک در دار توی یخدانش داشت.به آن « پلیته سبد »
می گفت. سبد مانند ابریشم نرم و برّاق بود. نخ قند و انگشتانه و سوزن خیاطی و تعدادی دکمه های رنگارنگ و مهره مازو و یک کیسه مخملی سبز رنگ، که علف گنبد امام رضا داخلش بود، یک کیسه کوچک از جنس ململ که تویش شکر سرخ بود، با قیطان سبزی در کیسه جمع و بسته می شد، بالای کیسه مثل دامن چین پلیسه چین های ریز می خورد. چند دانه عنّاب و سنجد که بین کیسه های کوچک ولو بود، مرتب توی سبد چیده بود. کله قند در واقع جای کارت دعوت عروسی های امروزی بود. ارامنه حمریان، سبد های کوچکی از ترکه نرم و معطر سنجد ر بید مجنون می بافتند. توی سبد سیب و تخم مرغ رنگی و یک شیشه گلاب و گل رز می گذاشتند. سبد نشانه دعوت به عروسی بود. خاچیک به خانه مان آمد. سبد کوچک برای ما آورد. غیر از سیب و تخم مرغ رنگی و شیشه گلاب و یک شاخه گل رز درشت، یک بسته چای دارجلینگ کلکته با پوشش مقوایی مسی خوشرنگ برایمان آورد. سبد دیگری همراهش بود، گفت برای حاج آخوند است.
عروسی آلنوش، دختر خواهر خاچیک بود. آلنوش در خانه خاچیک بزرگ شده بود. مادرش هنگام تولد، مرده بود. پدرش وقتی آلنوش هفت ساله بود، زیر ماشین مانده و کشته شده بود.راننده قاتل از صحنه گریخته بود. ارامنه با مرگ راحت تر از مسلمانان کنار می آمدند. تصلیب مسیح، تحمل هر مرگی را آسان کرده بود.
آلنوش شانزده ساله بود، خواستگارش مارتیک ، شاگرد باطری سازی بود. اراک زندگی می کرد. جوانی بیست ساله، از بستگان دور خاچیک بود، به قول خودش پسر نوه عمّه ناتنی پدربزرگش!
عروسی را در محوطه بزرگ خانه خاچیک برگزار کردند. از همه خانه های ارامنه حمریان صندلی و میز و نیمکت آورده بودند. در میانه حیاط خانه خاچیک ، چند ردیف گلدان های شمعدانی صورتی کمرنگ، صورتی پررنگ، قرمز و سپید بود. شمعدانی هایی که دورتادور ایوان چیده بودند، قرمز پررنگ و معطر بود. مهمانان از ارامنه حمریان و مهمانان ارمنی بودند که از اراک آمده بودند. سه خانواده مسلمان هم بودیم. خانواده حاج آخوند، عمه بگم که خانه اش حمریان بود و خانواده ما. همه ما و پدر خداوردیان که از اصفهان امده بود، توی ایوان نشسته بودیم.
گروه ساز و دهل زن از شازند آمده بودند. ینوک کمانچه زن از اراک آمده بود. ینوک که ارامنه به او یونیک می گفتند، اصلا اهل حمریان بود. نام اصلی اش یونس بود. کم حرف بود. همیشه سایه غمی توی چشمانش بود. چهره اش گرفته بود. وقتی کمانچه می زد، انگار به دور دست ها پرتاب می شد، در همان دور دست ها گم می شد، دیر به خود می آمد. یک بار گفت: « کمانچه را که دستم می گیرم، حال کسی را دارم که ته دره افتاده است. با صدای کمانچه بایست پرواز کنم و تا قله کوه خودم را برسانم. به قله کوه که می رسم. دچار توفان می شوم. توفان مرا به ته درّه پرتاب می کند.»
می گفتند، زنش که دختر خاله و در حقیقت معشوقه اش بوده است، ینوک را رها کرده و با غریبه ای به ارمنستان گریخته بود. لباس عروسی اش برای ینوک مانده بود. ینوک گفته بود، زنم توی کلیسا وقتی صلیب بر سرش بود، قول داد تا پایان عمر با من بماند و این لباس عروسی، لباس مرگش باشد. وفا نکرد. فقط هفتاد و هفت روز با من زندگی کرد. دیگر آب خوش از گلوی ینوک پائین نرفت، برای همیشه با کمانچه اش زندگی کرد. می گفت، مگر کشیش از قول پولس رسول در کلیسا نگفت که مسیح دامادی است که با عروس کلیسا ازدواج کرده است. من هم دیگر معشوقه ام کمانچه است! کمانچه صلیب من است تا آخر عمرم، بر همین صلیب می مانم.
آمد کنار صندلی حاج آخوند نشست و گفت: از نظر شما اشکالی ندارد، من کمانچه بزنم!؟
حاج آخوند گفت: چه اشکالی دارد. مجلس عروسی و شادی است. صدای کمانچه،از بهشت آمده است! نوای غم فراق بهشت است، شادی بخش روح و روان است. حاج آخوند رو به کشیش خداوردیان کرد و کفت: مگر داوود رباب نمی نواخته است!

هیج می دانی چه می گوید رباب
زاشک چشم و از جگرهای کباب
عاشقا کمتر ز پروانه نه ای
کی کند پروانه زآتش اضطراب
حاج آخوند چشم هایش را بست و آرام و زمزمه وار خواند:
« او را به آواز شیپور ستایش کنید.
و با چنگ و رباب او را ستایش کنید.
با دف و رقص او را ستایش کنید.
با نی و دوتار او را ستایش کنید.
با روح و روان خدا را ستایش کنید. »
کشیش خداوردیان چهره اش برافروخته شده بود و چشمانش برق می زد. به حاج اخوند گفت: با چه حال خوشی مزمور آخر کتاب مزامیر را خواندی، خوشا به حالت! حاج اخوند گفت: عطر و موسیقی مزامیر در صحیفه سجادیه و دعای صباح امام علی و دعای عرفه امام حسین حس می شود.
ینوک چهره اش باز شد. شانه حاج آخوند را بوسید و رفت. سونیا و مادر بزرگش مراقب بودند از حاج آخوند و مهمانان مسلمان خوب پذیرایی شود. برایمان شربت به لیمو و شیرینی خانگی معطر آوردند. مراسم عقد کنان در کلیسای مسروب مقدس در اراک برگزار شده بود. در حمریان فقط جشن بود.
گشتی توی حیاط زدم.
فضای جشن با لباس های رنگین زنان و دختران ارمنی، باغ بهشت شده بود! جلو خانه خاچیک بچه ها با لباس های نو و رنگارنگ بازی می کردند. گاو زردی، کنار برکه پیشانی اش را به تنه گردوی پیری می مالید و آرام ماغ می کشید. خروس سونیا از جلوی گاو و از کنار پایش دوید. حیاط خانه مثل رنگین کمان بود، رنگ هایش از هم باز می شد و در هر سوی حیاط جاری می شد. بیشتر از هر رنگی رنگ سپید و آبی روشن و قرمز و ارغوانی و زعفرانی به چشم می خورد. گوشواره های فیروزه زیر آفتاب برق می زد. زنان میان سال و مسن، مویشان را پشت سر کپه کرده بودند. بیشترشان سربند داشتند. یبرخی موهایشان را پشت سر گل-گیس کرده بودند. موهای دختران جوان دم اسبی یاشلال، آبشار گونه رها بود. دختر بچه ها دو سوی سر، روی گوش هایشان، وقتی می دویدند، دو رشته گیسو که سرش روبان زده بودند، بالا و پائین می پرید. عروس انگار از وسط یک تابلو نقاشی بیرون آمده بود. پیراهن مخمل قرمز-آبی سیر، با کت آبی روشن مخمل که تا زانویش می رسید. شلوار آبی زنگاری داشت. روی سرش روسری بزرگی انداخته بود که شانه هاش را می پوشانید. سرپایی های نوک برگشته با رویه مخمل پوشیده بود. پارچه زرد لیمویی مانند روبان پهنی جلو دهانش بود. رنگ لباس داماد آبی آسمانی بود. چشمانش سیاه بود، در زیر شعاع آفتاب، موّاج بود ، آبی تیره به نظر می رسید. يك منقل بزرگ آتش روی میز پایه بلندی وسط ایوان گذاشته بودند. حاج آخوند و خانواده ما توی ایوان که سه پله از کف حیاط بلند تر بود، نشسته بودیم. مادر خاچیک رشته های اسفند و کندر روی شعله های نرم و کوتاه و رقصان، می پاشید. صدای جهش و شکستن دانه های اسفند و ترکیدن ذغال بلند می شد. چهره مادر بزرگ سونیا کنار منقل، با شعاع شعله ها، روشن می شد. بوی خوش گل های شمعدانی و بوی سیب و عطر شیرینی های خانگی فضا را پر کرده بود.
خروس سونیا سینه اش را سپر کرده بود. آمد توی ایوان، سینه رنگارنگش زیر نور آفتاب می درخشید. انگار عروسی او بود! سرش را بالا گرفته بود، غبغبش می لرزید. مرغابی ها و اردک ها آزاد بودند، لا به لای جمعیت به هر سو می رفتند. دو تا خانم ارمنی که حامله بودند، داشتند کنار دیوار حیاط قدم می زدند و گفتگو می کردند و می خندیدند. مثل اردک راه می رفتند! پسر بچه های ارمنی که از اراک آمده بودند، دونفرشان پاپیون داشتند. پاپیون قرمز و پیراهن های سپید. ، دنبال جوجه خروس می دویدند و می خندیدند. تلاش می کردند به جوجه خروس برسند. نمی رسیدند. یکی شان که پیراهن ارغوانی و کراوات آبی داشت، بند کشی کراواتش شل شده بود. کراوات کج و پائین یقه افتاده بود.
نسیمی که از سمت راستوند و چما می آمد، از روی نهر ارمنی کش می گذشت، هوا را تازه و معطر کرده بود.
ینوک کمانچه زد! حاج آخوند با دقت گوش می داد. به حرکت دست و چهره ینوک نگاه می کرد. لیوان بلور شربت آلبالو را روی میز گذاشت. وقتی کمانچه ینوک و ینوک مثل مرغی که بال هایش را ببندد، آرام گرفتند، حاج آخوند به من گفت: یادت هست در باره نظریه غزالی در باره موسیقی صحبت کردیم!؟ گفتم: بله همین سه ماه پیش بود. گفت: آوای کمانچه ینوک همان آوایی است که حس ارتقای روحانی و معنوی به انسان می دهد. این آوا را باید شنید!
بعدها در احیاء العلوم غزالی در فصل « آداب السماع و الوجد » نظریه غزالی را دقیق خواندم. اشکالاتم را از حاج آخوند و آیت الله امامی خوانساری پرسیدم. غزالی باور داشت، اگر موسیقی موجب ارتقای روح شود، شنیدنش واجب، اگر موجب انحطاط روح شود، حرام و اگر هیچ نقشی در روح انسان و عالم معنی بازی نکند. مباح است! این عبارت غزالی را حفظ کردم، هرگاه در باره موسیقی بحث و جدلی پیش می آمد، که آخرینش در منزل آیت الله احسانبخش و در جمع علمای رشت بود، از بر می خواندم! « مَن لَم یُحَرِّکُه الرَّبیع و اَزهاره، و العُود و اَوتاره، فَهو فاسدُ المزاج لَیس لَه عِلاج » هر که را بهار با گل هایش و بربط با نغمه هایش به رقص نیاورد، مزاجش تباه شده است!
حاج آخوند دفتر یادداشتم را گرفت و در ذیل همین عبارت غزالی با خط خوش، با قلم فرانسه و جوهر سبز، این دو بیت از شیخ بهائی را نوشت:
کُلُّ مَنْ لَمْ یَعْشَقِ الوَجه الحَسَن
قَرِّبِ الْجُلّ الیهِ و الرَّسَن
یعنی آن کس را که نبود عشق یار
بهر او پالان و افساری بیار

جشن عروسی که تمام شد. حاج آخوند از همه خدا حافظی کرد . پیشانی ینوک را بوسید. به آرتاواز خیاط حمریان گفت: یک دست لباس سفید با حاشیه ابریشمی برای ینوک بدوزد! رنگ لباس ینوک زیادی تیره است. مناسب مجلس عروسی نیست! ینوک حاج آخوند را در آغوش گرفت. گفت: دوست دارم فقط برای شما کمانچه بزنم. صبح سحری یا غروب آفتابی بالای تپه مارون، یا دامنه راستوند، یا کنار نهر ارمنی کش! حاج آخوند خندید و گفت: شاید هم کنار چشمه دوزاغه، کنار نهر نایه. صدای کمانچه تو و صدای دوزاغه و نایه! فردا صبح سحری خوب است! ینوک خندید و گفت بله! حاج آخوند گفت: پس امشب بیا برویم خانه ما. خدمت شما باشم. صبح سحری می رویم کنار دوزاغه.
آن شب خوابم نمی رفت. تا هوشم می برد، بیدار می شدم. می خواستم بروم کنار دوزاغه صدای کمانچه ینوک را گوش کنم. رفتم. صبح شنبه بيست و يكم تیرماه ۱۳۴۸پیش از تابش آفتاب، از دوزاغه صدای کمانچه ینوک و آوای حاج آخوند توی ده پیچید. شعر سنایی را حاج آخوند خواند:
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی
همه در گاه تو جویم همه از حمد تو گویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو رحیمی تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی
لب و دنران سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
صدای گریه ینوک بلند شد. سینه سرخی روی تاک بالای سرمان نشسته بود. هادی، سایبانی در ایوان درست کرده بود، از دوسوی سایبان دو تاک انگور یاقوتی و صاحبی، قامت کشیده و روی سایبان افتاده بودند. تاک ها به هم رسیده و در آغوش هم بودند. خوشه های انگور یاقوتی و صاحبی آویخته بود. سینه سرخ که پر زد، دانه ای از انگور صاحبی روی میز ما افتاد، قِل خورد و کنار بشقاب پدر خداوردیان ایستاد! ینوک ساکت بود. دیگر ، نتوانست کمانچه بزند. با چشمان پر اشک ینوک - که حاج آخوند به او یونس می گفت- گفت: اراکی ها برای من مضمون کوک کرده اند. می گویند: « یک قران به ینوک بده برایت کمانچه می زند، بعد باید دوقران بدهی که دیگر نزند! » حاج آخوند گفت: یک وقتی یونس با هم به راستوند می رویم. از صبح سحری تا ظهر یا اگر خواستی تا غروب آفتاب کمانچه بزن!
روزی حاج آخوند گفت، یونس حقیقت دیگری دارد که در پشت نقاب کمانچه زن دوره گرد، و ظاهر فقیرانه و لباس کهنه و ژنده اش پنهان مانده است. مثل ملامتی هاست. اصلا ملامتی ست! وقتی در جوانی داستان پیرچنگی مولانا جلال الدین بلخی را خواندم، نگاهم به نوازنده ها تغییر کرد! بعدها غزالی به یاریم آمد و نظریه او پشتوانه فهمم از موسیقی شد. موسیقی که جگر انسان را آب می دهد، نه آن صدای سرسام و ولوله ای که در قِر کمر و بشکن تمام می شود! حاج آخو ند خواند:
خدایا مطربان را انگبین ده
برای ضرب دستی آهنین ده
جگر ها را ز نغمه آب دادند
ز کوثرشان تو هم ماءِ مَعین ده!
گفته اند، گنج در ویرانه است. ویرانه صورت و ظاهر یونس است، اما در درونش گنجی پنهان است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)

داستان های حاج آخوند، قر ض الحسنه

ماه رمضان بود. بعد از نماز عصر حاج آخوند، پیش از تعقیب نماز و تسبیحات حضرت زهراء علیها سلام، از جای برخاست. به لبه منبر تکیه داد. با بال عمامه که روی شانه اش افتاده بود، و با نسیم می لرزید، پیشانی اش را خشک کرد و گفت: امروز شنیدم یکی از اهالی مارون، دست تنگ بوده، در این ماه رمضان ، ماهی که همه مهمان خداوندیم به زحمت افتاده و از فرد دیگری قرض خواسته. من خیلی سختم شد. چرا باید ما مردم این ده آنقدر از حال و روز یکدیگر، از حال و روز همسایه مان بی خبر بمانیم، که مجبور شود، به زبان بیاورد و تقاضای قرض کند.
می دانید فردی که ناگزیر می شود نیاز خود را به زبان بیاورد، چه فشار خُرد کننده ای را تحمل می کند. اگر سنگ آسیا هم بر قلبش بگردد، آسانتر است. دیواری بر سرش آوار شود، آسانتر است. نگذاریم بنده عزیز خداوند دچار خجالت شود. ما باید با خبر باشیم. کریم باشیم.
این نمازی که می خوانیم. روزه ای که می گیریم. زیارت و دعا وحج و خمس و زکات، اساسش این بوده و هست که نسبت به هم مهربان باشیم. مهربانی در کلام خلاصه نمی شود. مثل آن فردی نباشیم، که مولوی داستانش را در دفتر پنجم مثنوی روایت کرده است، « اعرابی که سگ او از گرسنگی می‌مرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه می‌کرد و شعر می‌گفت و می‌گریست و سر و رو می‌زد دریغش می‌آمد لقمه‌ای از انبان به سگ دادن، توی بیابان برای سگ مرده اش زار می زد.» گفتند چرا مُرد؟ گفت: از گرسنگی. گفتند تو که انبان نان همراهت هست چرا ندادی؟ گفت: تا بخواهید برایش گریه می کنم اما نان نمی دهم! می دانید آن پرسشگر به اعرابی که سگ با وفایش از جوع الکلب، از گرسنگی می مرد، چه گفت؟

گفت خاکت بر سر ای پر باد مشک
که لب نان پیش تو بهتر ز اشک
من غلام آنک نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود

گفت اشک مفت است، اما نان قیمت دارد. شنیده اید برخی مالشان را از جانشان بیشتر دوست دارند. زبان حالشان این است که، مال است نه جان است که آسان بتوان داد!
انسان همین است، دچار سوء محاسبه در زندگی می شود. با سوء تفاهم زندگی میکند. جای امر ثابت و متغیر، را عوضی می گیرد. جای خدا و خرما را عوضی می گیرد. ثروت دنیا امری متغیر است، امروز کسی دارا و دولتمند است، فردا نیست. آنکه ثابت است خداوند است. آن که تغیّر
نپذیرد به قول سنایی خداوند است. اصلا معنای دنیا همین است. امری سطحی و متغیر و پست. امکان و فرصتی ست که از آن برای امر باقی استفاده کنیم. مثل هیمه که با آن اجاق را گرم می کنیم. هیمه که خودش مطلوب ما نیست. دین ما به حرمت انسان و بلکه حیوان هم بسیار اهمیت می دهد.
یک وقتی برایتان گفتم، اگر ما با اسبمان، یا الاغمان یا گاومان در بیابان گم شویم. فقط مقدار کمی آب داشته باشیم، وقت نماز باشد. بایست آب را به حیوان تشنه بدهیم و برای نمازمان تیمم کنیم.
فکری به نظرم رسید. تا عزّت همه حفظ شود، کسانی که در زندگی دست تنگ می شوند، لازم نباشد رو بزنند و شرمنده شوند. همه ما و همه کسانی که دستشان می رسد، مبلغی را به عنوان قرض به من یا آقا نبی بدهند. من این مبلغ را نزد آقا نبی می گذارم. مردم به شکل معمول به آقا نبی مراجعه می کنند. او دعا نویس مهاجران است. اگر کسی نیازمند بود، به او می گوید. حساب و کتاب قرض ها را آقا نبی نگاه می دارد. انشالله قرض گیرنده، وقتی دستش باز شد، قرض را بر می گرداند. آقا نبی هم فقط یک بار، اگر موعد پس دادن قرض گذشت، یاد آوری کند. فقط یکبار. اگر قرض باز نگشت حلالش!
اوسّا محمد گفت: خدا را شکر اینکه شد، قرض الپس نده! اولین کسی که نیاز دارد خود من هستم!
صدای خنده در فضای مسجد پیچید. حاج آخوند گفت: بسیار خوب، هر کس هر مبلغی می تواند برای مدت دو سال نزد آقا نبی بگذارد. بعد از دو سال می توانیم از این کار یک محاسبه ای داشته باشیم. انشالله موجب برکت خواهد بود. شما می دانید که در قرآن مجید چند بار از قرض الحسنه صحبت شده است. قرض الحسنه به خداوند! مگر خداوند غنّی مطلق نیست، قادر مطلق نیست، پس چرا قرض می خواهد؟ پیداست که مراد قرض به بندگان خداوندست. ببینیم خداوند در قران کریم، از قرض الحسنه چه می گوید.

مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّـهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً وَاللَّـهُ يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿البقرة، ٢٤٥﴾
در این آیه خداوند دعوت می کند که بندگان او قرض الحسنه بدهند. خداوند هم به زندگی و مال آنان برکت بسیار می دهد. از کلمه کثیر استفاده شده است. به این نکته لطیف هم در آیه اشاره شده است. مردم در زندگی خود دچار قبض و بسط یا پستی و بلندی می شوند. بایست به داد هم برسند. سرانجام همه ما به سوی خداوندست. شنیده اید می گویند کفن جیب ندارد! این مثل، خیلی مثل
خوبی ست! اما به شما بگویم کفن کسانی که قرض الحسنه می دهند و اهل خیرند، جیب بزرگ دارد! به این جیب در سوره مزمّل اشاره شده است :
وَأَقْرِضُوا اللَّـهَ قَرْضًا حَسَنًا وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِكُم مِّنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّـهِ هُوَ خَيْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا وَاسْتَغْفِرُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿المزمل، ٢٠﴾
وقتی ما قرض الحسنه می دهیم. خداوند طرف حساب ماست. اوست که به ما اجر عظیم می دهد. دقت کردید، در آیه سوره بقره، سخن از « کثیر» بود و در این آیه سخن از « عظیم » است. در سوره حدید از « اجر کریم » صحبت شده است. من که این آیات را تلاوت می کردم، با خودم می گفتم، بایست گشت و در جستجوی کسی بود که نیاز به قرض الحسنه داشته باشد. این که ما در جستجوی نیازمند باشیم، خیلی متفاوت است تا اینکه فرد نیازمند، مدام با خودش سبک سنگین کند، نیازش را به چه کسی بگوید. آیا روی او را زمین نمی اندازند؟ نباید بگذاریم بندگان خدا که همگی عزیزند. همگی ظرف نعمت وجود و جلوه گاه خداوندند، به دلیل نیازمندی شرمنده شوند.
دو نکته دیگر هم برایتان بگویم. می شود نکته چهارم و پنجم. اگر قرض الحسنه دادید، خداوند گناهان ما و شما را می آمرزد. در سوره مائده این مطلب با تاکید مطرح شده است. پنجم، شکر کذارنده قرض دهنده خود خداوند است، خداوند « شکور» است. شکور یعنی ممنون شماست. شکور یعنی خیلی ممنون شماست! یعنی خیلی شما را دوست دارد، یعنی به زندگیتان برکت می دهد.
از آن ماه رمضان به بعد، مردم مهاجران، هر کدام به فراخور وضعیتشان مبلغی را پیش عمو نبی به عنوان قرض الحسنه گذاشتند. عمو نبی یک صندوق کوجکی که قفل برنجی بدون کلید داشتَ! به در صندوق زده بود. قبل چند مهره مکعب داشت که علامت ستاره و خورشید و ضربدر و بعلاوه در چهارسویش بود. مهره ها می بایست تراز می شدند تا قفل برنجی باز شود. دفتر کوجکی هم توی صندوق بود که نام و نشان قرض گیرنده نوشته می شد. هیچکس از این نام و نشان ها خبر نداشت. هیچ کس نمی دانست چه کسی قرض گرقته، قرضش را پس داده یا نداده است.
اما دیگر هیچ کس نیازمند نبود و هیچ نیازمندی ناگزیر نشد که به دیگری رو بزند و دست و دلش بلرزد. عمو نبی هم لام تا کام در این باره حرفی نزد. پس از درگذشت حاج آخوند، عمو نبی گفت، بیش از همه حاج آخوند در صندوق ودیعه گذاشت. می دانی یک قالیچه ساروق داشت. قالیچه را به محسن داد تا در بازار اراک بفروشد و پولش را در صندوق گذاشت. به جای قالیچه در خانه اش جاجیم انداخت. صدای گریه عمو نبی بلند شد. گفت: یادت هست، یک بار در مسجد مهاجران از قرض الحسنه صحبت می کرد. گفت: شبی فردی خواب دید که خداوند به او گفت یک روز صبح به خانه اش خواهد آمد. آن مرد بسیار شادمان شد. خانه اش را آب و جارو کرده بود و هر روز صبح منتظر خداوند بود. یک روز صبح نیازمندی به در خانه اش امد، که به من کمک کن! او را تحویل نگرفت، با خود گفت من منتظر خدا هستم. چند روز بعد، بیماری به در خانه اش امد، او را هم رد کرد، بار سوم، فرد بی پناهی از او پناه خواست. با او هم سرسنگین صحبت کرد و ردش کرد. اما هر چه منتظر ماند خدا نیامد. چند ماه گذشت و مرد عاصی شد که چرا خداوند به قولش عمل نکرده است، شبی خداوند را در خواب دید. از خداوند گلایه کرد که چرا نیامدی!؟ خداوند به او گفت من سه بار به در خانه ات آمدم. هر سه بار مرا راندی و جواب ندادی…
عمو نبی شانه هاش از گریه می لرزید. گفت: این حرف همیشه حاج آخوند بود، عبادت خدمت است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)