زیارت عاشورا (۲)


آیة الله امامی با همان لحن آرام و تبسم همیشگی گفت: در زیارت عاشورا به دو شکل یا از دو زاویه بحث معرفت مطرح شده است؛ که هر دو مکمل یکدیگرند. از سوی دیگر معرفت و کرامت هم گویی دو روی یک سکه اند. معرفت موجب کرامت می شود و کرامت بر ژرفای معرفت می افزاید.
یک بار از خداوندی که امام حسین را در جایگاه مکرمت قرار داده و ما را به واسطه امام حسین کرامت داده است. اکرم مقامک و اکرمنی بک! ما شعله نور کرامت را از امام حسین اقتباس می کنیم. اقتباس، یعنی همان قبسی که از آتش طور بر جان ما می تابد.از سوی دیگر در زیارت عاشورا، کرامت با معرفت نسبت پیدا کرده است. اکرمنی بمعرفتکم و معرفة اولیائکم. مکرمت هم مثل عزّت ریشه و بنیادش از خداوند است. خداوند کریم و اکرم. پیامبر هم به همین صفت موصوف می شود. رسول اکرم و رسول کریم. قرآن هم قرآنِ کریم. انسان هم خداوند تاج کرّمنا بر سرش نهاده است. سرچشمه کرامت توحید و ولایت است. معرفت وقتی به کمال خود می رسد که ما به این سرچشمه راه پیدا کنیم. عاشورا چشمه کرامت و معرفت است. زیارت عاشورا زمزمه ماست که راه را گم نکنیم.
خانه کعبه نشانی ست که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست!؟
آیة الله امامی نگاهش را بر زمین انداخت و سرش را پائین گرفت و زمزمه مانند گفت:
معرفت و کرامت میوه اش محبت است. این محبت هم نتیجه دانش است. همان محبت و عشق حسین، اتشی که در سینه ها شعله ور است. سکوت کرد. سکوت سنگین شد. آیت الله فرید آهسته گفت. چه نکته روح بخشی! رو به حاج آخوند کرد و گفت: ملّا محمود تو بگو! از همان شراب کهنه ای که در خُمخانه داری!
حاج آخوند گفت: خمخانه!؟ ناگاه بغضش ترکید و اشکش جاری شد. او همیشه در شام غریبان در مسجد مهاجران هنگام غروب آفتاب، همین شعر مسرور را می خواند که خواند:
نکوتر بتاب امشب ای نور ماه
که روشن کنی روی این بزمگاه
حريفان به يکديگر آميخته
صراحی شکسته، قدح ريخته
به يکسوی ساقی برفته ز دست
ز سوی دگر مطرب افتاده مست
صدای گریه آقای اعلایی! گریه ای آزاد و رها از هر ملاحظه ای. او در مجالس عزا هم همینگونه بود. بغضش می شکست و امکان سخن نداشت. از منبر نیم خمیده ، هر دو دست بر جداره منبرپائین می آمد و همان پايین تکیه بر پایه منبر می نشست و گوشه عبا را بر صورت می کشید. روحانی بری از هر ریا و تشریفاتی و یا شئوناتی که معمولا آقایان گرفتارش بوده و هستند.
حاج اخوند گفت: ما همه مهمانان همین بزمیم. بزم پیرمغان کرامت و محبت و معرفت و عزّت و مظلومیّت حسین!
می خواهیم بر این خمخانه وارد شویم. شب قدر را شنیده اید!؟ که: سلام هی حتّی مطلع الفجر!؟ حاففظ سروده است: سلام فیه حتی مطلع الفجر! علی ، فیه و هی با هم تفاوت دارند. عاشورا روز قدر است. سلام فیه حتی مطلع الشفق! یا سلام هی حتی مطلع الفجر! برای من عمری ست که این شب و روز قدر با همند. می خواهیم بر این روز و شبی که گوهر زمان و جان هستی ست وارد شویم. چگونه وارد شویم. با سلام بر روزی که تمامش سلام است. آیه نمی گوید: سلام علیه ، می گوید: سلام فیه . عاشورا ظرف سلام، ظرف زمان و مکان است. این مدّ زمانی و تاریخی و مکانی را در زیارت عاشورا شاهدیم. در زیارت عاشورا هفت سلام در منزل نخست زیارت بر زبان می آوریم. این سلام ها یک حلقه ای شکل می دهند مثل سبع سماوات. در هر منزل هر شش منزل دیگر مشاهده می شود. ترتّبی بر هم ندارند. همه در یکدیگر آمیخته اند. با همند. در مقام معیت اند، هفت آینه اند در برابر هم نهاده شده. خانه آینه است. خانه آینه بر روی که تنگ است اینجا!؟
مقام سلام اگر به درستی درک شود همان مقام معرفت و کرامت و محبت است. همگی مقام ولایت وتقرب هستند.
محور و مرکز سلام امام حسین است.
سلام علیک و انت السلام
و ان کنت مختضبا بالدم
و انت الدلیل الی الکبریاء
بما دیس من صدرک الاکرم
هر سلام خود یک شهر عشق است.
السلام علیک یا ابا عبدالله
السلام علیک یابن رسول الله
السلام علیک یابن امیر المومنین و ابن سید الوصیین
السلام علیک یابن فاطمة سیدة نساء العالمین
السلام علیک یا ثارالله و ابن ثاره و الوتر الموتور
السلام علیک و علی الارواح التی حلّت بفنائک
علیکم منی جمیعا سلام الله!
سلام هفتم، به اوج ممکن سلام می رسد. سلام خدا! مگر خداوند خود سلام نیست؟ مخاطب سلام همه آنانی که خمخانه توحید و ولایت را با صفای خود، با اندیشه خود با صفای جان خود، با اشک خود و با خون خود آبادان کرده اند.
در قران کریم هم شاهد هفت سلام با واژه عَلی و نیز یک سلام با واژه فی هستیم. آن هفت سلام بر نوح و ابراهیم موسی و هارون و آل یاسین و بر مرسلین فرستاده می شود. سلامی که قولا من رب الرحیم است. سلام نام خداست.
شعاع سلام خدا بر همه جان ها می تابد. بر عاشورا می تابد. بر چشمه های خون شهیدان عاشورا می تابد. بر نگاه امام حسین و خنده او در زیر تیغ می تابد. می بینیم ما هم از مستان این میخانه ایم! طعم شراب بهشتی توحید و ولایت را می چشیم. این شراب طوطیای چشم ما می شود. حس مشترک ما می شود. با شراب عاشورا می بینیم و دم می زنیم و زندگی می کنیم. ما کبوتر هایی هستیم که به کبوتر خانه عاشورا آمده ایم و از این خمخانه مست شده ایم.
آیت الله احمدی گفت: هفت شهرِ عشقِ منزلِ سلام را گفتید، اما هفت شهر عشق زیارت عاشورا کدام است؟
حاج آخوند در حالی که لب هایش می لرزید و چشمان و گونه هایش خیس اشک بود گفت:
شهر یا مقام سلام
کرامت
معرفت و محبت
وجاهت بالحسین
تقرب بالحسین
ولایت حسین
مقام محمود، مقام عهد و مقام حیات و ممات محمدی و آل محمدی
که هر سه جلوه یک مقام و منزلند.
آیت الله فرید محسنی با تبسم و برق اشک در چشمانش گفت: ملّا محمود اگر به مقام محمود نرسیده بود، یا تذوق نکرده بود، چنین تفسیری از زیارت عاشورا ممکن نبود. این تفسیر در کتاب ها نیست. از جایی دیگرست.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

زیارت عاشورا (۱)



از آستان پیر مغان سر چرا کشیم!؟
شام غریبان غریبی بود! شام غریبان عاشورای سی و یکم فروردین سال ۱۳۴۵، عده ای از روحانیان اراک، خانه آیه الله امامی خوانساری جلسه داشتند. جلسه به مناسبت دیدار و گفتگو با آیة الله سید حسن فرید محسنی، مدرس درجه اول درس خارج در حوزه علمیه قم برگزار شده بود. ایشان نوه مرحوم آیه الله حاج آقا محسن اراکی مجتهد بزرگ و متنفذ و متمول اراک بودند.
آیة الله شیخ فضل الله نصیرالاسلام رئیس حوزه علمیه حاج محمد ابراهیم ،آیة الله سید نورالدین میرمهدی ، برادرش آیه الله سید اسماعیل هفته ای مدیر حوزه علمیه سپهدار،آیه الله احمدی امام جماعت مسجد حاج تقی خان، حجة الاسلام شیخ حسین بادکوبه ای امام جماعت مسجد سیّدا، ، حجة الاسلام اعلایی منبری ممتاز اراک و سه چهار نفر دیگر در مَدْرَس نشسته بودند. حاج آخوند و من هم مهمان ناخوانده شدیم! چگونه؟.
حاج آخوند مهمان ما بود. برای نماز مغرب و عشا رفتیم مسجد حاج تقی خان. آقای احمدی حاج آخوند را گرم در آغوش گرفت. اصرار کرد که نماز جماعت را حاج آخوند بخواند. نپذیرفت، گفت من شایستگی نماز جماعت مسجد مهاجران را ندارم، همانجا هم دلم می لرزد، تا چه رسد به مسجدی بزرگ و جمعیت انبوه نمازگزاران مسجد شما! آقای احمدی گفت، شب جلسه ای در منزل آیه الله امامی داریم. آیة الله فرید محسنی مهمان آیة الله امامی هستند. شما هم تشریف بیاورید. آقایان برای دیدن آیة الله فرید محسنی جمع می شوند. گفتم من هم می توانم بیایم!؟ می توانم چای بیاورم! آیة الله احمدی لبخند زد و گفت: تو که هر هفته خانه آقای امامی هستی!
اول می رویم خانه ما لقمه نان و پنیری می خوریم. رفتیم. حلوای طلایی خوشرنگ خوشگواری سر سفره گذاشتند. نان خانگی هم بود. آقای احمدی گفت، این نان را سید برای ما آورده است. حاج آخوند لبخند زد و گفت، مهمان ساداتیم. همه عمر بر سر سفره سادات نشسته ایم. همه عمر بر ندارم سر ازاین خمار مستی! سفره سُکرآوراهل بیت.
آیه الله امامی که مهماندار بود و نیز همه مهمانان آرام و پر طمأنینه نشسته بودند. پیش پای آیه الله احمدی و حاج آخوند بر خاستند. احوال مرا پرسیدند. ایه الله امامی دست راستش را بر شانه ام گذاشت: خوش آمدی، چه کار خوبی کردی با حاج آخوند آمدی. دست حاج آخوند را گرفت و کنار خودش نشاند. حاج آخوند دو زانو نشست، به من اشاره کرد جای شما هم هست. بیشتر آقایان چهار زانو نشسته بودند . آیة الله فرید با آقای احمدی و حاج آخوند احوال پرسی کرد و حال مرا هم پرسید. با تبسم و خشنودی نگاه کرد. شاید تکه پارچه سبزی که در جا دکمه پیراهنم گره زده بودم، گره گُلدار که مادرم زده بود، توجهش را جلب کرده بود. بریده سبز برّاق از پیراهن سبز عبدالله بود که در تعزیه وقتی عبدالله شهید می شد، پیراهن سبزش را بیرون می اورد و جمعیت هر کدام تلاش می کرد تریشه ای از پیراهن را برای تبرک به دست بیاورد و هر کس تکه ای را برای تبرک بر می داشت. نوار سبز رنگ که با نسیم تکان می خورد، بر رنگ سیاه پیراهن درخشش ویژه ای داشت. آقای امامی به آیت الله فرید گفت، سیّد طلبه مدرسه حاج محمد ابراهیم هستند. آقای نصیرالاسلام با محبت نگاه کرد. آقای فرید گفت پس ایشان هم از علما هستند! این جمله درست سی و یک سال بعد از زبان آقای سید محمد خاتمی رئیس جمهور، گویی با همان حلاوت لحن آیة الله فرید محسنی تکرار شد. جمع اعضای دولت آقای خاتمی برای نخستین ملاقات در شهریور ماه سال ۱۳۷۶با آیه الله خامنه ای به دفتر ایشان رفته بودیم. در فضای باز دفتر نشسته بودیم. سخن از دولت جدید بود. آیه الله خامنه ای در میانه صحبت ناگاه گفتند مثلا همین آقای مهاجرانی وزیر ارشاد را من خودم معرفی کردم! برقی در ذهنم جهید. یعنی!؟ افزودند، « آقای خاتمی یکی از آقایان علما را معرفی کرده بودند.» آقای خاتمی بی درنگ گفت: « ایشان هم از علما هستند!» آقای خامنه ای لبخند زد و با اشاره گفت: « بله ولی شما آقای موسوی لاری را معرفی کرده بودید.»
آیة الله فرید محسنی آرام و با حزنی که در صدایش بود. گفت زیارت عاشورا بخوانیم. شب سخت و طاقت سوز اهل بیت است. پیامبر ما محمد مصطفی، علی مرتضی، فاطمه زهرا، حسن مجتبی در چنین شبی چه احوالی داشته اند؟ گریه صدایش را شکست و شانه هایش لرزید. اشک از چشمان حاج آخوند جوشید. انگار آیت الله فرید موثر ترین و پر سوزترین روضه را خوانده بود. جمع اهل معنا و اشارت بودند. همان اشاره کافی بود. آیه الله فرید زیارت عاشورا را از حفظ زمزمه کرد. همه زمزمه کردند گویی اکثرا زیارت را در قلب خود داشتند و سال های سال با آن زندگی کرده بودند. با السلام علی الحسین، بغض جمع شکست و صدای گریه بلند شد. و علی الارواح الّتی حلّت بفنائک!
آقای اعلایی با همان صدای موسیقایی خوش طنین و چشمان سیاه فراخ خیس اشک، که برق اشکش در شیشه عینکش افتاده بود. گفت: اجازه بفرمایید از محضر حضرت آقای فرید استفاده
کنیم. همین عبارت و علی الارواح التی حلّت بفنائک را برایمان شرح دهید.
آیة الله فرید گفت: من چه سخنی می توانم داشته باشم که برای آقایان تازگی داشته باشد. بحمدالله همه شما اهل معرفت و اهل معنا هستید. البته تکرار همیشه مملّ نیست. به ویژه وقتی سخن از حسین باشد. صدایش لرزید. دیده اید در بیابان ، در کویر کاشان و اصفهان و یزد و میبد به برج های کبوتر خانه بر می خوریم؟ کبوتر ها در آنجا آرام می گیرند. برخی در کبوتر خانه آب و دانه قرار می دهند. کبوتر خانه پناهگاه است. هر کبوتر می تواند جایی برای خود پیدا کند. جایی که بر دیواره کبوترخانه مثل رف با سقفی کوچک و نیم گنبدی تعبیه شده است. پدران ما در معماری کبوتر خانه ها معجزه کرده اند. نه مار می تواند وارد شود و نه عقاب و نه جغد و کلاغ یا شاهین. کبوتران نفسی تازه می کنند و می ارامند. هوایی زنده و مطبوع… ما هم کبوتریم. کبوتر خانه ما عاشوراست. یاد حسین است. فقط باید اهل طلب باشیم و روزنه ورود به کبوتر خانه را پیدا کنیم. این کبوتر خانه شعاعش مثل شعاع بهشت است. عرضها السموات و الارض. برای همه کبوتران جا هست


هَبَطَتْ إِلَيْكَ مِنَ المَحَلِّ الأَرْفَعِ
وَرْقَاءُ ذَاتُ تَعَزُّزٍ وَتَمَنُّـــعِ

مَحْجُوبَةٌ عَنْ مُقْلَةِ كُلِّ عَارِفٍ
وَهْيَ الَّتِي سَفَرَتْ وَلَمْ تَتَبَرْقَـعِ
وَصَلَتْ عَلَى كُرْهٍ إِلَيْكَ وَرُبَّمَا
كَرِهَتْ فِرَاقَكَ وَهْيَ ذَاتُ تَفَجُّعِ

أَنِفَتْ وَمَا أَلِفَتْ فَلَمَّا وَاصَلَتْ
أَنِسَتْ مُجَاوَرَةَ الخَرَابِ البَلْقَـعِ

وَأَظُنُّهَا نَسِيَتْ عُهُودًا بِالحِمَى
وَمَنَازِلاً بِفِرَاقِهَا لَمْ تَقْنـــَعِ


آقای فرید هر دو کف دست را بر صورتش گذاشت و سکوت کرد. صدای گریه در مجلس پیچید. تا آن شب چنان گریه ای را ندیده بودم. محاسن سپیدی که غرق اشک شده بود. حاج آخوند دستمالش را در سرپنجه می فشرد و ملتهب بود. این کبوتر جان ما که بر این ویرانه نفس و خرابات طبیعت وارد شده بود، با عاشورا اوج می گیرد و به مقام و مرکز خود باز می گردد. در زیارت عاشورا دو بار از قرب خداوند و یا تقرب به او صحبت شده است. بدیهی ست که قرب روحانی ست. این قرب با امام حسین میسر و ممکن می شود. کبوتر در خون خود پر و بال می زند و پرواز می کند. از خراب البَلْقَع تا آستانه حق تا سدرة المنتهی پرواز می کند. آیة الله فرید دستش را بر شانه حاج آخوند نهاد. بخوان! حاج آخوند زمزمه کرد. السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک… با آواز خواند، صدایی که انگار از آسمان می رسید:
گِرد این بام و کبوتر خانه من
چون کبوتر پر زنم مستانه من
جبرئیل عشقم و سِدره ام توئی
من سقیمم عیسی مریم توئی
چون بخواهم کز سِرت آهی کنم
چون علی سر را فرو چاهی کنم
مست گشتم خویش بر غوغا زنم
چَه چِه باشد خیمه بر صحرا زنم
امام حسین و اهل بیت و یاران خیمه در صحرا زده بودند، این کبوتران از خون خود سیراب شدند.. کبوتر خانه آن ها کربلا بود. عاشورا کبوتر خانه هستی شد.
وقتی سلام می گوئیم که مخاطبی وجود داشته باشد. مخاطبی که سخن ما را می شنود. مثل خداوند که سمیع است. مگر در نماز از قول خداوند ما نمی گوئیم: سمع الله لمن حمده. امام حسین سخن ما را سلام ما را تجدید عهد ما را می شنود. اشهد انک تسمع کلامی و تشهد مقامی و تردّ جوابی! این سلام مثل آفتاب شعاعی گسترده پیدا می کند. جهان جان و بلکه هستی را می پوشاند. مگر نه این که این مصیبت همه اهل آسمان ها را فرا می گیرد. یعنی همه ارواح، روح هستی می خواهد با امام حسین همسخن شود. ارواح التی حلّت بفنائک را می توانیم دو گونه تفسیر کنیم. یکم تفسیر مصداقی، آن هایی که با امام حسین بودند و روح و جان خود را فدای امام حسین کردند. برآستانه امام حسین فرود آمدند. به کبوتر خانه امام حسین پناه بردند. فِناء را همان آستانه معنا کنیم. همان صحرای کربلا و میدان عاشورا. می توانیم ارواح را فراتر از یاران شهید امام حسین در کربلا معنا کنیم و فَناء را هم با فتح فا بخوانیم. همه روح هایی که بر آستانه روح امام حسین فرود آمدند. زینب و امام سجاد در کربلا شهید نشدند ولی مصداق همین تعبیر و تفسیرند. همه شهیدان اسلام از کربلا تا به امروز مصادیق ارواحی هستند که حلّت بفنائک..
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم
دولت در آن سرا و گشایش در ان در است
یک قصه نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است
آیة الله امامی که چشمان سبز زیتونی اش از محبت و اشک برق می زد. گفت: چه تعبیر خوبی حاج آخوند برای فِنائک به کار برد. آستانه!
کبوتر ها به آستانه کبوتر خانه باز می گردند. دیگر نشانی از زخم و تیر و لگد کوب اسبان و طعنه های تلخ نیست. هر چه هست پرواز است. طیران روح، طیران ارواح تا سدره المنتهی.
ورقاء كه ابن سينا در قصيده عینیّه یا ورقائیّه خود به کار برده و در واقع تمثیل مرکزی قصیده است. کبوتری ست که رنگ خاکستری غبارگونه مایل به سیاه دارد. کبوتر الهی و آسمانی که دچار طبیعت نفس و جهان طبیعت شده است. عاشورا او را به همان محل ارفع باز می گرداند.
کبوتری که زخم بیشتری می خورد، پرواز بلند تری خواهد داشت…آیه الله نصیرالاسلام با بغض گفت: پیکر هیچ یک از شهیدان کربلا به اندازه پیکرامام حسین علیه السلام زخم نخورده بودند. به اندازه روز های سال بدنش زخم خورده بود…آقای فرید به آقای اعلایی گفت: برایمان روضه بخوان!
آقای اعلایی بلند شد. در زاویه اتاق کنار دیوار ایستاد. به دیوار تکیه نداده بود. عینکش را بر داشت. گوشه رف که کنار دستش بود گذاشت.
بگذارید روضه خنده امام حسین را برایتان بخوانم! این روضه توفانی در سینه و جان ما زده است :
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندرین طوفان نماید هفت دریا شبنمی
شمر بر سینه امام حسین نشست. الله اکبر! چگونه این صحنه را خاندان اهل بیت دیدند؟ زینب دید؟ دختران حسین دیدند؟ امام سجاد دید؟ الله اكبر! اين صحنه را چطور پیامبر دید؟ علی مرتضی دید؟ فاطمه زهرا دید؟ حسن مجتبی دید؟ با طنینی ملایم و واژه هایی شمرده خواند.
وجلس على صدر الحسين
و قبض على لحيته
وهَمَّ بقتله،
فَضَحك الحسينُ عليه السلام
فقال له: أتَقْتُلني ولا تَعلم من أنا؟
فقال: أعرفك حق المعرفة:
أمك فاطمة الزهراء،
وأبوك علي المرتضى،
وجدك محمد المصطفى،
وخصمك العلي الأعلى
أقتلك
ولا أبالي،
فضربه بسيفه اثنتا عشرة ضربة ثم جز رأسه صلوات الله وسلامه عليه
آیا با هر کدام از این جمله ها او بر پیکر امام حسین ضربه می زد و تیغ می کشید؟
آقای اعلایی به دیوار تکیه داد. نتوانست بایستد. قامتش نیمه خمیده شده بود. با صدای بلند گریه کرد. آیه الله فرید با دستمال سپیدش تمام صورتش را پوشانده بود و شانه هایش تکان می خورد. معنای عباراتی را که خوانده بود، همان دوازده جمله کوتاه را، کم و بیش فهمیده بودم.
بر سینه امام حسین نشست.
محاسن او را در مشت گرفت
خواست او را به قتل برساند
حسین که درود خدا بر او باد، خندید
به او گفت: مرا می خواهی بکشی در حالی که مرا نمی شناسی!؟
گفت: کاملا تو را می شناسم
مادرت فاطمه زهراست
و پدرت علی مرتضاست
پدر بزرگت محمد مصطفاست
دشمن تو خدای اعلاست
تو را می کشم
و از کشتنت ابایی ندارم
این پرسش در ذهنم زنده شد، چرا امام حسین از شمر پرسید که آیا مرا می شناسی؟ چرا شمر که گفته بود کاملا می شناسم، شروع کرد با شمشیر پیکر امام حسین را زخم زدن و سر امام حسین را برید؟
بهت و سکوت و گاه صدای گریه و بغضی که می شکست مجلس کوچک را فرا گرفته بود. آقای جلالی که از نزدیکان آقای امامی بود، داشت چای می ریخت. صدای سماور برنجی روسی و گردش بخاری ملایم از دهانه استکان ها. هر استکانی را توی پیش دستی نقره ای می گذاشت و در کنارش حبّه ای از نبات زعفرانی و خرما. بلند شدم تا کمک کنم. یکی یکی پیش دستی ها را جلو مهمانان می گذاشتم. وقتی نشستم، حاج آخوند پیشدستی چای خودش را جلو من گذاشت. لبانش به ذکر مترنّم بود: و علی الارواح الّتی حلّت بفنائک! آهسته از من پرسید، معنای روضه آقای اعلایی را خوب فهمیدی؟ گفتم: خوب نه، اجمالا فهمیدم. دو سئوال دارم بعدا از شما می پرسم. گفت: چرا از آیة الله فرید نمی پرسی؟ فرصت خیر را از دست نده. مگر امام علی نگفت، فرصت های خیر را دریابید، مثل ابر می گذرد. نمی دانم دیگر چنین فرصتی و چنین مجلسی در عمر ما تکرار خواهد شد. بپرس پسرم!
حاج آخوند رو کرد به آیة الله فرید و گفت: اگر اجازه بفرمائید سیّد دو سئوال دارند در باب روضه آقای اعلائی. آیة الله فرید در همان حالی که چشمانش خیس اشک بود و دستمال نمناک در پنجه دست راستش، گفت بگو پسرم!
پرسیدم، چرا امام حسین لبخند زد و از شمر پرسید که او را می شناسد یا نه؟ و چرا شمر که امام حسین را می شناخت، آن گونه با کینه به بدن امام حسین دوازده زخم شمشیر زد و سر او را جدا کرد؟
آیة الله فرید محسنی گفت: می توان کلید پاسخ را در زیارت عاشورا یافت. معرفت گوهر پیام نبوت و رسالت و امامت است. پیام اصلی آفرینش است. خَلَقْتُ الخَلقَ لکی یُعرَف! در کتاب مقدس هست که خداوند به سلیمان نبی، علی سیدنا و نبینا و علیه السلام، گفت هر خواسته ای داری از من بخواه اجابت می کنم. گفت: خدایا به من معرفت عنایت کن. در زیارت عاشورا به این مطلب بسیار مهم توجه شده است. عبادت هم در واقع گوهرش معرفت است و نه عادت. شناخت و توجه به فطرت همان معرفت است. برای معرفت پیداکردن هیچ گاه دیر نیست، حتی اگر شمر باشد و بر سینه امام حسین نشسته باشد. مگر حرّ معرفت پیدا نکرد؟
شما مقایسه کنید سخنی که امام حسین علیه السلام در وصف شهیدان عاشورا بیان کرده است. وصف ایشان از حر و تکریم حر کاملا ممتاز است. مطلب را در بحار دیدم. در مقتل عبدالرزاق مقرّم هم نقل شده است. امام حسین وقتی چشمش به اجساد شهیدان از جمله حرّ افتاد گفت: این شهیدان همانند پیامبران و خاندان پیامبران هستند. ببینید معرفت چگونه هویت و جان انسان و سرنوشت او را دگرگون می کند. حر از معرفت امام حسین مست شد. دیگر نیازی نبود که سال ها چلّه بنشیند و روزگارش را با نماز و روزه و ندبه و سب زنده داری سپری کند. یک دم بس بود.
راهی که زاهدان به هزار اربعین رسند
مست شراب عشق به یک آه می رسد
شمر هم از معرفت سخن گفت، اما او کم ترین معرفتی نسبت به امام حسین نداشت. فقط صورت امام حسین را می شناخت. امام حسین را کشت و سربرید تا از جایزه و اموال بیشتری بهره مند شود.
به خاطر همین در زیارت عاشورا بر معرفت تاکید شده است. خوب است آقایان هر کدام در بحث مشارکت کنند و نکته ای بگویند.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

کیمیای کلمه(۱۰) عقیل برادر علی


در آستانه صد سالگی، پیر و زمینگیر و ناتوان و نابینایم. خاطره ها هر کدام مثل گدازه ای از درد جانم را می سوزاند. برکه ای راکدم. اگر موجی از ذهنم می جوشد موج حسرت است. خسته از زندگی و عمری طولانی! وقتی کسی می میرد، مردم می پرسند چرا مُرد؟ هر روزه و همواره از خویش، در این تاریکی های تلخ سه گانهٔ تنهایی و نابینایی و بی نوایی می پرسم چرا زنده ام!؟
ما چهار برادر هر کدام سرنوشت ویژه خویش را یافتیم. طالب برادر بزرگمان بیست سال از من بزرگتر بود، در جوانی غرق شد.
جعفر ده سال از من بزرگتر بود، در جنگ موته وقتی زید بن حارثه شهید شد، جعفر فرمانده بود. پرچم سپاه مسلمانان در دست او بود. دست هایش در جنگ قطع شد؛ او پرچم را با سینه و سر زانوان افراشته نگاه داشته بود. چهل و یک ساله بود که شهید شد. تقریبا هم سن طالب، از جهان رفت. یعنی من اکنون از مجموع عمر طالب و جعفر بیشتر مانده ام.
شهادت علی تلختر از شهات جعفر و مرگ طالب بود.
تنهایی و نابینایی فرصتی برای انسان فراهم می کند که زندگی خود را در ژرفای جان و ذهن خویش مرور کند. بازیگر زندگی خویش است و هم طراح و دشوار تر از آن داور زندگی خویش. همان که قرآن مجید گفت؛ پسر عمویمان محمد، گاه با اشاره و تبسم ، آیه را زمزمه می کرد: انّ الانسان علی نفسه بصیرة. عبدالله پسر عباس، پسر عمویم می گفت بصر با بصیرت متفاوت است. با بصر، صورت پدیده ها را از هم تمییز می دهیم و با بصیرت معانی و مفاهیم را.
راه ما برادران گویی از روزی آغاز و از یکدگر جدا شد که سایه فقری سنگین بر سر خانواده ما افتاده بود. عموهایم، حمزه و عباس و محمد به خانه مان آمده بودند، با پدرم طالب سخن می گفتند. پیشنهادشان این بود که هر کدام از آن ها که موقعیت مالی شان بهتر از پدرم بود، یکی از پسران را به خانه و خانواده خود ببرند تا تامین معیشت و گذران زندگی برای پدرم آسان شود. پدرم با شرم و سپاس به برادر زاده و هر دو برادرش گفت: بسیار خوب! عقیل را برای من بگذارید و دیگر پسران را ببرید! او مرا ترجیح داد. شاید به دلیل این که نوجوانی رنجور و گهگاه بیمار بودم. پانزده شانزده ساله بودم. علی به خانه محمد رفت و جعفر به خانه حمزه و طالب به خانه عباس.
وقتی پسر عمویمان محمد دعوت پیامبری خود را آغاز کرد. من به پیروی از پدرم ابو طالب که پذیرش دعوت را آشکارا اعلام نکرد، سکوت کردم. پدرم باور داشت اگر اعلام کند که از محمد پیروی می کند، دیگر نمی تواند در میان قریش که دشمنی و کینه ای عمیق از محمد داشتند، در موضع داوری قرار گیرد و از محمد دفاع کند. تردید و تامّلم در اعلام پیروی از محمد پس از مرگ پدرم، سه سال قبل از هجرت در شعب ابی طالب، ادامه یافت. چرا!؟ سایه های تردید در ذهنم بود. دیده بودم مسلمانان و یاران محمد با چه دشواری هایی رویارو می شدند. سختی ها و رنج ها تنها بر مقاومت و استواری و ایمان آن ها می افزود. در کوره طاقت سوز رنج می گداختند و گاه شهید می شدند اما گامی واپس نمی نشستند. قامت خم نمی کردند. وقتی پسرعمویم محمد از مکه به یثرب هجرت کرد و فهمیدم علی ردای پیامبر را پوشیده، عمامه سبز او را بر سر پیچیده و در بستر او در انتظارخوابیده؛ افرادی که از قبایل مختلف قریش برای کشتن پیامبر به خانه اش رفته بودند. با سیمای شاد و متبسم علی روبرو شده بودند. یعنی او از مرگ نهراسیده بود؟ اگر آن فوج مردان قریش با شمشیرهای آخته، بر او می تاختند و در تاریکی او را می کشتند!؟ اگر من به جای علی بودم!؟ محمد پیش از هجرت خانه اش را به من داد! آیا این نشانه دیگری نبود که راه را پیدا کنم؟ محمد می گفت: من عقیل را دو برابر دوست دارم، یکی به خاطر خود عقیل و دیگر، از این رو که عمویم ابوطالب،عقیل را بسیاردوست می دارد. چرا معنی این سخن را به هنگام در نیافتم؟
دیگر علی را ندیدم تا صحنه تلخ جنگ بدر در ماه رمضان سال دوم هجری. من و عمویم عباس و پسر عمویم نوفل جزو سپاه قریش و مکه بودیم. ما واقعا نمی خواستیم در برابر محمد و علی و حمزه و یاران پیامبر قرار بگیریم. مگر می شد در برابر محمد شمشیر به دست بگیریم و با او بجنگیم؟ اما راه و رسم قبیله ای، سنت ها و یا قوانین ویژه خود را داشت. نمی توانستیم از سپاه قریش کناره بگیریم. واقعا نمی توانستیم؟ صدایی در عمق تاریکی های جانم طنین می اندازد که: عقیل! می توانستی. آیا آن رنجوری همواره تن در جانم تسرّی یافته و جانی مردد داشتم؟ پس علی که بیست سال از تو کوچکتر بود، چرا هیچگاه سایه ای از تردید در ذهنش نیفتاد. به پدرم سخن غریبی گفته بود. وقتی اعلام کرد که از محمد پیروی می کند و مثل محمد و خدیجه نماز می خواند. به پدرم گفته بود. خداوند در آفرینش من که با شما مشورت نکرده است، اکنون در پذیرش دعوت محمد چرا بایست از شما اجازه بگیرم!؟ پدرم این سخن را با خشنودی، در حالی که چشمانش پر خنده و نگاهش شاد بود برزبان آورد. چرا من این نشانه ها را در نیافتم!؟
در بدر سپاه مکه که تقریبا سه برابربود؛ از سپاه محمد شکست خورد. مسلمانان تنها دو اسب داشتند! وسایل جنگی شان ابتدایی بود. هر کدام شعله ای فروزنده از ایمان بودند. مرگ را به هیچ گرفته بودند. سواره نظام سپاه قریش بیش از صد جنگنده بودند و ششصد نفر مجهز به خود و زره و سپر بودند. ما در برابر مسلمانان مثل غبار محو شدیم. یک باره دیدم من و عباس و نوفل با دست های بسته در صف اسیرانیم. دست های ما را با لیف خرما به گردنمان بسته بودند. وصف جنگاوری و شجاعت برادرم علی در میدان پیچیده بود. عتبه پدر هند، همسر ابوسفیان به دست علی کشته شد. روزگار غریبی بود، ابو حذیفه، پسر عتبه و برادر هند در سپاه محمد بودند. و من و عباس عمویم و نوفل پسر عمویم در سپاه ابو سفیان! در واقع قریش به دو نیمه شده بود. تیغ کشیدن پسران بر پدران و برادران بر برادران. در درونم موج سنگینی از تردید پریشانم کرده بود. اگر اسیر هم نشده بودم حاضر نبودم به روی برادرم علی یا عمویم حمزه و یا پسرعمویم محمد تیغ بکشم. علی ما را دید. دیداری برق آسا، چشم برهم زدنی، کم تر از دمی، نگاهمان تلاقی کرد. فریاد زدم، علی پسر مادرم به خدا سوگند تو مرا دیدی! در نگاه علی اندوه بود. بی درنگ، کم تر از چشم به هم زدنی نگاهش را برگرداند و رفت. نه درنگی و نه سخنی و نه پرسشی! من و عمویم عباس و پسرعمویمان نوفل می بایست از شرم آب می شدیم. اما علی بود که شرم کرد با من سخن بگوید. او نمی خواست خواری ما را ببیند. محمد گفته بود، افرادی از بنی هاشم که اسیر شده اند و به اجبار و یا اکراه و نا خشنودی به جنگ آورده شده اند، می توانند فدیه بپردازند و آزاد شوند. عمویم عباس پذیرفت که فدیه مرا هم بدهد. آزاد شدیم و به مکه برگشتیم. ما محمد را در بدر دیدیم . مثل همیشه متبسم و آرام بود. به من گفت: ابایزید ابوجهل در بدر کشته شده است. گفتم، دیگر قریش نمی تواند در برابر تو و سپاهت مقاومت کند.
من چرا گامی بر نداشتم و مسلمان نشدم؟ همان خوی عصبیت مثل سدّی در برابرم ایستاده بود؟ بعدا علی راز این دو دلی و شک در بین مفاهیم و تردید در تصمیم گیری را برایم بیان کرد. گفت: عقیل مراقب باش در شبهه فرو نیفتی! گفتم شبهه چیست؟ گفت: انّما سمیت الشبهة شبهة لانها تشبه الحق. شبه را از این رو شبهه خوانده اند که خویش راشبیه حق می نمایاند. عقیل! دوستان خداوند در درون جانشان روشنایی یقین می تابد. راهنمای درون آن ها را به سوی هدایت می خواند. دشمنان خداوند در درون خویش گمشده اند. مثل نابینایی در برهوتی مه آلود . اکنون همانم نابینایی در برهوت دور و مه گرفته!
هیچگاه علی و نیز محمد از من نپرسیدند چرا در سپاه مکه در برابر آنان قرار گرفتم. حتی محمد خانه خود در مکه را به من بخشیده بود. بعد از فتح مکه هم، هیچگاه از من نپرسید پسر عمو خانه چه شد!؟
در جانم طمانینه و حس آرامش نیست! کشتی بی لنگر بی ناخدایی در دل توفان های شبانه ام. علی به من گفته بود: عقیل! من یطع الله یامن و یستبشر! و من یعص الله یخف و یندم.
چرا من معنی سخن علی را نمی فهمیدم؟ چرا از سخن او گرم نمی شدم. در سال هشتم هجری به مکه رفتم و مسلمان شدم. در جنگ موته هم که برادرم جعفر شهید شد، حضور داشتم. وقتی پس از جنگ به خانه ام بر گشتم، نخستین پرسش همسرم این بود: عقیل! غنیمت چه آورده ای!؟ چشمان او نگران زخم های پیکر من نبود. چشم انتظار غنیمت بود. غنیمت مساله اصلی او بود. من هم در جنگ چشمم به دنبال غنیمت بود!؟
پیامبر که وفات کرد. من در کنار علی بودم. آن روزها و شب های دشوار پس از رحلت پیامبر می دیدم که علی با چه شکیبایی و دوراندیشی وقایع را می نگرد. وقتی ابوسفیان به خانه علی رفت و از او خواست تا بیعت ابو سفیان را بپذیرد، ابوسفیان برای این که علی را تحت تاثیر کلام و موضع خود قرار داد. در وصف علی خواند:

بنی هاشم لا تطعموا الناسَ فیکم
فما الامر الا فیکم والیکم
ولا سیما تَیم ابن مرّة او عدی
ولیس لها الّا ابو حسن علی

ابوسفیان گفته بود، نگذاریم حکومت از خاندان فرزندان عبد مناف خارج شود. و در دست فرزندان تیم و عدی قرار گیرد.علی گفته بود، تو می خواهی در بین مسلمانان بذر اختلاف بکاری و آتش فتنه برافروزی.
در مراسم تشییع شبانه فاطمه همسر علی، من هم بودم. حسن و حسین و زینب و کلثوم، سلمان و عمار هم بودند. چه شبی بود!
علی پس از درگذشت فاطمه به من گفت، در صدد ازدواج با زنی هستم که فرزندانی دلیر و رشید از او داشته باشم. به علی گفتم، زنی را از قبیله بنی کلاب می شناسم نامش فاطمه است! فاطمه دختر خزام. علی تبسم کرد و با فاطمه ازدواج کرد. نام همسر من هم فاطمه بود، فاطمه دختر عتبه پسر ربیعه! فاطمه همسرم ، خواهر هند مادر معاویه بود. نمی دانم من شوهر چندمش بودم اما می دانم که نگاهم به ثروت هنگفتش بود. من که پیر و از توان افتاده بودم، چرا به این ازدواج رضایت دادم. فاطمه هم خانواده ای ثروتمند از اموی ها.
گمان می کردم وقتی برادرم علی به عنوان خلیفه مسلمانان انتخاب شود، حتما با توجه به موقعیت برادری و این که من برادر بزرگ علی بودم، اموال بسیاری را به من خواهد بخشید. مثل خلیفه سوم که فرزندان امیه را بر دیگران ترجیح می داد. علی در نخستین سخنش پس از بیعت مردم، گفت:
به خداوند بزرگ سوگند یاد می کنم که به عنوان فرمانروای شما و خلیفه مسلمانان چشم به اموال شما ندارم. گذران زندگی ام به عنوان فرمانروا از محل نخلستانی که در مدینه دارم خواهد گذشت. برخاستم و گفتم: مرا با سیاهان مدینه در یک صف قرار می دهی!؟
علی با خشم و اندوه گفت: بنشین، غیر از تو کسی نبود که سخنی بگوید!؟ برتری انسان ها به سابقه آنان در اسلام و جهاد و تقوی ست.
اکنون پس از گذار سال ها، به خوبی می فهمم که علی را نشناخته بودم. این هم از غرائب زمانه است که با علی از یک خانواده و خاندان باشی، سال ها زندگی او را ببینی و او را نشناسی! محمد رسول خدا، علی را خوب می شناخت. شاید بتوانم بگویم که علی پسر محمد بود! از شش سالگی در خانه محمد بود. بیش از پدرم ابو طالب، علی با محمد زندگی کرد. برای او حق و حقیقت راهنمای اندیشه و رفتار بود. دوستی و دشمنی، برادری و بیگانگی بر مبنای حق تعریف می شد. ابوالاسود دوئلی چه خوب علی را ستوده است:
یقيم الحق لا يرتاب فيه
ويعدل في العدى والأقربينا
علی مثل کشتی بود که در دریای زمانه و در متن توفان ها و بحران ها، قطب نمایش مشرق و جهت توحید و شاهین سنجش ترازویش، نشانه حق و خرسندی خداوند بود. من دنیا را می خواستم. او همه چیز را در راه حق قربان کرد.
پس از بیعت مردم با علی به عنوان خلیفه مسلمانان، او در مسجد کوفه سخن گفت. مثل همیشه سخن او متفاوت از هر سخنی، طنین صدای او متفاوت از آهنگ هر صدایی و آرامش و شکوه سیمای او ویژه خود او بود.
چند بار از علی در خواست کمک کردم. انتظار داشتم اکنون که خلیفه مسلمانان است و بر قلمرو گسترده ای که ایران و عراق و شام و مصر و یمن بخشی از ان بود، او هم مثل عثمان که به خویشاوندانش توجه ویژه داشت. علی هم مرا که برادر بزرگش بودم، از دارایی های حکومتی ببخشد.
گفتم: قرض دارم و نیاز به کمک
گفت: چقدر قرض داری؟
گفتم: صد هزار درهم!
گفت: من که چنین پولی در اختیار ندارم تا به تو بدهم. من و تو هم سهم مان مثل دیگر مسلمانان است.
گفتم: پس خرج سفرم را بده تا برگردم!
به حسن پسر ارشدش گفت، به من ۴۰۰ درهم بدهد. داد. بر می گشتم و در ذهنم بود که سوی کسی بروم که مرا در ثروت غرق و تمام قرضم را ادا خواهد کرد.
فرصت دیگری به علی گفتم به من کمک کن! گفت، برادر صبر کن تا محصول کشتزارهایم و نخلستان ها به ثمر برسد. برای تو! گفتم، بیش از آن می خواهم! گفت بیش از آن که ندارم. گفتم تو خلیفه و فرمانروای مسلمانان هستی چرا نداری؟ گفت: موافقی سری به بازار کوفه بزنیم؟ تعجب کردم این چه پیش نهادی ست، برای این که شب بود و دیروقت و بازار تعطیل. رفتیم. علی نگاهی به در های بسته دکان ها کرد و گفت؛ عقیل هر کدام را که بخواهی در را بشکنیم و تو هر مقدار خواستی بردار! گفتم: یعنی دزدی کنم!؟
گفت: من هم امانت دار مردم هستم. اگر در امانت خیانت کنم و اموال مردم را به ستم به نزدیکانم بذل و بخشش کنم، با دزدی که تفاوتی ندارد. علی آرام بود. در چشمانش نگاه کردم و شرمنده شدم. گفتم برگردیم!
باری دیگر، از تنگدستی ام پیش علی نالیدم و تقاضای کمک کردم. علی ساکت بود. من هم چشمانم در آن هنگام غروب که هنوز چراغی روشن نبود، نیمه تاریک بود. زمستان بود و سوزی سرد. اجاق خانه علی روشن بود. سکوت بود و صدایی که انگار از سمت اجاق می آمد. دیدم پوست دستم دارد داغ می شود. دستم را ناگاهان کنار کشیدم و سمت دهانم بردم. نسوخته بود اما داغ شده بود. علی با آرامش گفت: ببین عقیل تو از این گرمای آتش آهن که من در اجاق داغش کرده بودم و نزدیک دستت گرفتم، چه ضجه ای زدی. چرا انتظار داری من در برابر آتش خشم خداوند نسبت به ستمگران و پایمال کنندگان حقوق بندگان
مظلومش نگران نباشم.!؟
علی این بار نه با سخن و نه با حرکت به سمت بازار، بلکه با نزدیک کردن آهن داغ شده، خواسته بود مرا بیدار کند. دریغ! شوق دنیا در پیرسالی رهایم نکرده بود. این شوق در جوانی و میانسالی در تمام وجودم ریشه زده بود. اکنون ناتوان شده بودم و آن درخت ریشه هایش عمیق و تنه اش تناور و شاخسارش تمام اندیشه و احساس مرا فراگرفته بود. نمی بایست چنان سخنی آن هم در روزگار تنهایی علی، به عنوان برادر بزرگش به او می گفتم. اما گفتم!
به نزد کسی می روم که در بخشش به من بی حساب عمل خواهد کرد. علی سکوت کرده بود. برق نگاهش را در پناه شعله اجاق می دیدم. با لحنی اندوه بار گفت: راشداً مهدیاً
کلام کوتاه او دعا بود که من راه رشد و هدایت را گم نکنم. گفتم: پیش معاویه می روم!
علی با لبخندی تلخ در حالی که سرش پایین بود گفت: انت و ذاک!؟
هم شگفتی در کلامش بود و هم اندوه و هم پرسش، تو و آن! من چه نسبتی می توانستم با معاویه آن هم در آن روزگار دشوار و تنهایی علی داشته باشم؟ از سویی لحن علی ملامت گر بود. گویی گفت: تو و آن! شایسته یکدیگرید! لحنش انگار از زاویه ای ، پرسشگرانه نبود. از واقعیتی خبر می داد. چرا به این مرحله و منزلت رسیدم؟من که معاویه را می شناختم. اگر قرار بود دسیسه و نیرنگ و ستم و فریب لباس بشری بر تن کند. مناسب ترین قامت برای چنان قواره ای معاویه بود. اما رفتم!
معاویه با آغوش باز مرا تحویل گرفت. پیشانی ام را بوسید. لب هایش تر و لزج بود. با پشت دست پیشانی ام را پاک کردم. مرا در کنار دست خودش در سمت راست نشاند. جمعی در مجلس معاویه دعوت شده بودند. در نگاه همه آنان شگفتی همراه با زهرخند یا پوزخند بود. در هیچ نگاهی محبت ندیدم.
عقیل احساس شرم کرد. پیشانی اش را در خلوت خود، مثل همان روز تلخ از دانه های درشت عرق پاک کرد.
معاویه با دست بر پشت من زد و گفت: آفرین بر شخصیتی که عمویش ابو لهب است! صدای خنده حاضران رواق را پر کرد. برای خوشایند معاویه همه کوشیدند با صدای بلند بخندند. برخی با انگشت اشاره مرا نشان می دادند و می خندیدند. مثل خنده روباه یا خنده گرگ. بی درنگ گفتم: آفرین بر کسی که عمه اش حمالة الحطب است! فی جیدها حبل من مسد! معاویه لبخند زد. حاضران اخم کردند. چهره شان را سایه ای از گرفتگی و ناخوشایندی فراگرفت. معاویه گفت: ابایزید تو همیشه حاضر جواب بوده ای! گفتم: توشروع کردی. نمی دانستی عمویم شوهر عمه توست!؟
گفت: چگونه ای؟ گفتم: قرض دارم.
-چقدر؟
-صد هزار درهم
- بسیار خوب صد هزار درهم برای قرض هایت به تو می دهم و صد هزار درهم ، برای گذران زندگی ات. اکنون بالای منبر برو و برادرت علی را لعنت کن!
لحظه ای در ذهنم گذشت، چه بهای سنگینی باید بپردازم. از سوی دیگر همان زیرکی و حدّت ذهنم به یاریم آمد که عقیل می توانی لعنت را به گونه ای بر زبان بیاوری که به معاویه برگردد. مسجد دمشق آکنده از جمعیت بود. مثل کندوی زنبور عسل جمعیت در هم می لولیدند و صدای زمزمه ها و بلند حرف زدن و گاه فریاد صحن مجلس را انباشته بود. سر ها را بالا می گرفتند. پا بلندی می کردند که مرا ببینند. شاید باور نمی کردند که قرار است عقیل بر بالای منبر مسجد دمشق علی را لعنت کند.
بالای منبر رفتم. مجلس خاموش شد. برق نگاه جمعیت انبوه! معاویه و عمرو عاص هم در سمت راست منبر نشسته بودند. گفتم: ای مردم معاویه به من دستور داده است که علی را لعنت کنم. او را لعنت کنید. لعنت خدا بر او باد!
عمرو عاص سرش را نزدیک گوش معاویه برد و زمزمه کرد. از منبر پايین آمدم. معاویه با تبسم و طعنه گفت: ابا یزید باز هم زیرکی کردی! عمرو عاص گفت: اما زیرکی او را فقط چهار نفر در این مجلس فهمیدند. خداوند، خود عقیل، من و تو معاویه و خندید. عمروعاص رو به من کرد و گفت: عقیل مردمی که در مسجد جمع شده اند. شنیدند و فهمیدند که تو علی را لعنت کرده ای. برو از هر کدام که می خواهی بپرس! تو فکر کرده ای در جمع حکیمان و دانایان و تیزهوشان عرب سخن می گویی! در اینجا چه کسی ایهام کلام تو را می فهمد. خیال می کنی معاویه را لعنت کرده ای! بسیار خوب اگر معاویه را لعنت می کنی، پس چرا اینجایی؟ آن دویست هزار درهم که گرفتی برای چه بود؟ برای همین لعنت بود!
سخنش قابل فهم بود. معاویه به علی نوشته بود و پیام فرستاده بود که با مردمی با تو خواهم جنگید که تفاوت ناقه و جمل- شتر ماده و نر- را نمی دانند.
نمی بایست از علی فاصله می گرفتم. نمی بایست به شام و قصر معاویه می رفتم. نمی بایست از او هدیه و بلکه رشوه می پذیرفتم. نمی بایست به منبر می رفتم. نمی بایست سخنی می گفتم که توده عوام مردم گمان کنند من علی را لعنت می کنم. در بیابانی تاریک گم شده ام. اکنون که معاویه فرزندش یزید را به عنوان ولیعهد و جانشین خود معرفی کرده است؛ ما چه سرنوشتی خواهیم داشت؟ مردم و خاندان پیامبر!؟
صدای علی، آخرین سخنی که از او شنیدم در گوشم طنین می افکند. انت و ذاک!؟ تو و آن!؟
من و معاویه!؟ من و کمگشتگی در برهوتی مه آلود، تشنه آب و تشنه کرامت انسانی و دلتنگ سخن و نگاه علی!
*********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)