جرعه ای از جام عاشورا، قرآن صاعد


امام خمینی رضوان الله تعالی علیه، در باره دعا از شیخ خود، مرحوم آیت الله شیخ محمد علی شاه آبادی جمله کوتاهی روایت کرده اند. آن جمله مَثَل سایر شده است و در ساحت معارف دینی و دعا، نشانه راه است. یک جمله کوتاه چهارکلمه ای گنجایی آن را دارد که کتاب مستطابی در باره اش نوشته شود و :
خیال حوصله بحر می پزد هیهات
چه هاست در سر این قطره محال اندیش
ان چنان این جمله عمیق و حاوی لایه ها و بطون متعدد و مختلف است، که زبان بر آستانش خاموش می ماند: « دعا قرآن صاعد است!»
در شرح این جمله امام خمینی گفته اند:
«بعض از مشایخ ما می فرمودند: قرآن، قرآن نازل است، آمده است به طرف پایین و دعا از پایین به بالا می‌رود، این قرآن صاعد است.»
تصور کنید. نور آفتاب بر ماه نازل می شود. و ماه، آن نور را باز تاب می دهد. ما در شب ها که به ظاهر خورشید را نمی بینیم و آفتاب بر ما نمی تابد. شاهد مهتابیم. آفتاب قرآن است و مهتاب دعا. بازتاب وحی از آینه جان پیامبر و ائمه معصومین. بازتاب وحی از آینه جان ما!
امام خمینی همین تعبیر « قرآن صاعد» را برای صحیفه سجادیه امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام به کار برده اند:

«صحیفه کامله سجادیه، نمونه کامل قرآن صاعد است و از بزرگترین مناجات عرفانى در خلوتگاه انس است که دست ما کوتاه از نیل به برکات آن است؛ آن کتابى است الهى که از سرچشمه نور اللَّه نشأت گرفته و طریقه سلوک اولیاى بزرگ و اوصیاى عظیم الشأن را به اصحاب خلوتگاه الهى مى آموزد.»
مرحوم شاه آبادی استاد عرفان و راهنما و مربی سیر و سلوکِ امام خمینی، تعبیر « قرآن صاعد» را از کجا یافته یا اقتباس کرده است؟ این گنجینه پایان ناپذیر را چگونه کشف کرده است؟ بدون تردید، ریشه این لطائف و دقائق قرآن مجید است. و این همه آواز ها از شه بود!
مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّـهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ ( سوره فاطر، ۱۰)
« هر كس سربلندى مى‌خواهد، سربلندى يكسره از آنِ خداست. سخنان پاكيزه به سوى او بالا مى‌رود، و كار شايسته به آن رفعت مى‌بخشد.»
سربلند کسی است که افق های دور دست را می نگرد. طمانینه جان و روان دارد. خوار و سرافکنده نیست.
آیه پرلطفِ ژرف بی منتهایی است. الماسی که از همه سو تراش خورده است و مثل آفتاب نیمروز می تابد. بر جان ما می تابد تا دعا بازتاب آن باشد. کلمه طیبه ای که از دهان ما خارج می شود و به سوی آسمان پرواز می کند! صدای ما، نیایش ما، بر آستان ملکوت طنین می اندازد، ملوکتیان سخن ما و صدای ما و طنین نیایش ما را می شنوند. تلألو برق اشک ما را می بینند. این سخن که بارقه عنایت خداوند در آن دیده می شود، از صدرالمتالهین است:
« و انّ الدُعاء رُبّما یَقرعُ بابَ الملکوت و یوثّرُ فی اَسماعِ الملکُوتیّین. » (۱)
همان تعبيری است که جلال الدین بلخی که صدرالمتالهین او را « رومی قیّومی» می خواند؛ برای نماز به کار برده است:
گفت پیغمبر رکوع است و سجود
بر در حق کوفتن حلقه وجود
با نماز که حقیقت دعاست و با دعا ما از عالم ملک به ملکوت پرواز می کنیم. در عالم ملکوت، قدسیان سخن و نوا و نیایش ما را می شنوند. مگر حافظ نسرود:
صبحدم از عرش می آمد خروشی، عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند
این نسبت انسان و آسمان، انسان و خدا، نسبت ماه و آفتاب، نسبت انسان و کلمه طیبه وحی نبوی و کلمه طیّبه ی دعا، مهمترین نسبتی است که در فرصت کوتاهِ عمر شایسته است در باره آن بیندیشیم. گذران زندگی روزمره و مشغولیت و در یک کلام دنیا، موقعیتی است و متاعی و سوختباری، برای شناختن چنان نسبتی. ما گمان می کنیم که « دارایی» داریم. و دارایی های خود را می شمریم. یَحسَبُ اَنّ مالَهُ اَخلَدَه، گمان می کنیم این دارایی ها حقیقی اند و ماندگار.
ما به غیر از دعا چیزی نداریم. این تعبیر درخشنده امام علی علیه السلام در دعای کمیل است: « اِرحَمْ لِمَنْ لا یَمْلِکُ الّا الدُّعاء» خداوندا! بر کسی که جز دعا چیزی ندارد، رحم کن. آنچه غیر از دعاست، مالکیتش اعتباری است. مالکیت حقیقی با دعا سنجیده می شود.
در این عبارت دعای کمیل حرف « لا » ی نفی و همین طور « الّا» ي استثناء خط فاصل روشنی بین امر اعتباری و حقیقی در زندگی انسان ترسیم کرده است.
يك سو انسان است و سوی دیگر خداوند که نور آسمان ها و زمین است. انسان می خواهد بارقه ای از آن نور بر او بتابد، تا عزیز شود. بدون نور او تاریک و افسرده و گمگشته است. روشنایی دیگری غیر از خداوند در هستی وجود ندارد. کسانی که گمان می کنند روشنایی دیگری می یابند. داستان شان مثل همانی است که قرآن مطرح کرده است. گاهی شاهد یک روشنایی کوتاهی هستند. کورسویی که شتابناک خاموش می شود. مثل کسی که در تاریکی آتش می افروزد. آتشی بی بنیاد. تابلو را ببینید!
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّـهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فِي ظُلُمَاتٍ لَّا يُبْصِرُونَ (البقرة: ١٧)
« مَثَل آنان، همچون مَثَل كسی است كه آتشى افروخت، و چون پيرامون او را روشن کرد، خدا نورشان را برد؛ و در ميان تاريكی هايى كه نمى‌بينند، رهايشان كرد.»
این روشنایی مصنوعی و بی ریشه است. مثل جمعیت اهل نقاق، که ایمانشان تصنعی و برای کسب سودی یا گریز از زیانی است. کسی که خداوند را خالصانه می خواند. حاضر است جان بر سر ایمان خود بگذارد. به تعبیر سعدی:
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهان
شعله ای که درون جان انسان برافروخته می شود. اتشی ماندگار و نامیراست. این اتش نسبتی با نور خداوند دارد. درک این روشنایی الهی همان یقین گمشده و معرفت نورانی است. صدرالمتالهین شیرازی در مقدمه جلد ششم اسفار به نکته بسیار لطیفی اشاره کرده است. می گوید، انسانی که می خواهد نور معرفت بر جانش بتابد، می بایست هفت شرط داشته باشد. هفت شرطی که لازم است. شرح صدر، سلامت فطرت، حسن خلق، والایی نظر و اندیشه، نیرومندی ذهن، سرعت فهم، ذوق کشف، با کسب یا احراز این وجوه هفتگانه، می بایست در قلب سرشار از معنای او، نور خداوند بتابد. این نور: « یُوقَدُ بِهِ دائِماً کَالقَنْدیل و هو المُرْشِدُ الی الحِکْمَةِ، کما یکونُ المصباحُ مرشداً الی ما فی البَیت.» (۲)
این شعله نامیرا در دل های شیعیان و اهل ولایت امامان معصوم، شعله عاشوراست. شعله ای که هر سال فروزنده تر می شود و شعاع و گستره بیشتر و فراتری پیدا می کند. روايت منسوب به پیامبر اسلام محمد مصطفی صلوات الله علیه وجود دارد. بیان همین داستان عاشقانه محبت امام حسین علیه السلام است:
« اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام حَرارَةً فى قُلُوبِ الْمُؤ منینَ لا تَبْرُدُ اَبَداً. » (۳)
براى شهادت حسین علیه السلام ، گرمی و سوزی در دلهاى مؤمنان است که هیچ گاه سرد و خاموش نمی شود.
نشانه این اتش و سوز، اشکی است که با شنیدن نام امام حسین جاری می شود. حتما شما هم در زندگی و تجربه زیسته تان با افرادی مواجه شده اید، که به محض شنیدن نام امام حسین، اشک از دیدگانشان جاری می شود. در دوره کودکی نسل ما، در گوشه و کنار شهر سقاخانه بود. با پرچمی سبز در کنارش و این بیت بر سردر سقاخانه:
آبی بنوش و شه لب تشنگان را تو یاد کن… می دیدم، افرادی که برای نوشیدن اب می امدند و همزمان که اب می نوشیدند، اشک از چشمانشان می جوشید. پدر بزرگم و پدرم از جمله همین افراد بودند. این سوز و اشک به سیمای‌آنان و به چشمانشان روشنایی می بخشید. شما هرگاه آینه ای را آب بزنید، جلوه و درخشندگی اش افزون می شود. اشک که دیگر جای خود دارد. این روشنایی نشانی است که امام صادق علیه السلام به آن بشارت داده است. فرشتگان بر سیما و پیشانی دوست داران و زائران امام حسین علیه السلام نشان نور نقش می زنند. در روایت از واژه « میسم‌» یاد شده است. میسم هم ریشه با اسم و سِمَه است. آنان حسینی می شوند. مگر قاسم سلیمانی نگفت: ما ملت حسینی هستیم. بر جبین یک ملت نقش نور حسینی می زنند. (۴)
امام حسین به تعبیر علامه محمد اقبال لاهوری نماد عشق و آزادی و گاهی و رمز معرفت قرآن مجید است. آتشی است که از او و نام و یاد و راه او جان ما گرم می شود:
رمز قرآن از حسین آموختیم
ز آتش او شعله ها اندوختیم
ای صبا ای پیک دورافتادگان
اشک ما را بر مزار او رسان
زیارت عاشورا، پرچم عاشورا و کربلا و امام حسین علیه السلام و زینب کبری سلام الله علیها و امام سجاد علیه السلام است. آینه ای است که ما هر روز در آن آینه به تصویر روح خود می نگریم. نسبت مان با ولایت و امامت و شهادت تعریف می شود و نیز برائت مان از ستم و تاریکی و قساوت.
زیارت عاشورا، نماد سه گانه آگاهی و آزادی و عشق است، که در آتش درون و حسرت آه و اشک پدیدار می شود. آگاهی و آزادی و عشق، نردبان آسمان است و آتشِ دل و آهِ حسرت و سیلِ اشک زاد راه ما. زیارت عاشورا قران صاعد است. شعله ای که از جان ما افروخته می شود و به اهل آسمان می رسد و آسمانی ها صدای ما را می شنوند. پلی از نور بین عالم ملک و ملکوت


پی نوشت:
*****
(۱) صدرالمتالّهین شیرازی، الحکمة المتعالیة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۹۸۱ ج ۶ ص ۴۰۲
(۲) همان، ص ۶ و۷
(۳) میرزا حسین النوری الطبرسی، مستدرک الوسائل، قم، مؤسسه آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، ۱۴۱۱ق ج ۱۰ ص ۳۱۸ حدیث ۱۲۰۸۴
(۴) همان، ص ۲۲۹ و ۲۳۰

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

منظومه معانی، خلاف آمد عادت (۹۷) )


در ساحت منظومه معانی، حافظ به نکته نغز و پر پیج و تابی در دیوان خود اشاره کرده است. این اشاره مثل ایهام یکی از شیوه های معماری منظومه معانی و البته بیانی در دیوان اوست.
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
می توانیم، عادت را امری معمول و مرسوم تلقی کنیم. امری که به عنوان هنجار یا « نُرم» تلقی می شود. مثل سنت های اجتماعی که گاه آن چنان سایه اش سنگین و سنگواره می شود، که تبدیل به « تابو» شده و شکستن آن و یا « خلاف آمد آن عادت یا تابو» غیرممکن به نظر می رسد. این عادت ها یا سنت ها و تابو ها می تواند علت و یا دلیل و ریشه های متفاوت و متنوعی داشته باشد. در ساحت اندیشه، سبک زندگی ، سلوک دینی و یا رفتار اجتماعی و سیاسی این هنجارها شکل می گیرد. بیشتر مردمان ترجیح می دهند با هنجارها خود را سازگار کنند. حتا اگر هنجار ها را قبول نداشته باشند. دورویی و یا ریا و تزویر وقتی رخ می دهد که فرد بر خلاف باور خود زندگی می کند، او نیز دچار خلاف آمد عادت است. کامروایی خود را در دوگانگی می بیند و می انگارد. مترنیخ گفته است: « خداوند زبان را به سیاستمداران داد تا با آن برخلاف قلبشان سخن بگویند.» به همین خاطر برای زبان دیپلماسی گاه اصطلاح زبان پلاستیکی و یا چوبی را به کار می برند. زبانی که خون و عصب ندارد و زنده نیست.
کسانی که در قلمرو اندیشه و یا سلوک اجتماعی و هنری خلاف جریان معمول زمانه سخن می گویند و زندگی می کنند، می بایست بهای چنان خلاف آمدی را بپردازند. به عنوان نمونه در جامعه ای که مردم مسلمان و متدین هستند و به معاد و روز بازپسین باور دارند، اگر حافظ بسراید:
گر مسلمانی این است که حافظ دارد
وای اگر از پی امروز بود فردایی
بدیهی است که این بیت با پیچ و تابی که دارد، و تردیدی که می توان در باره اندیشه و باور معاد از آن استنباط کرد، می توانست دستاویزی به مخالفان بدهد و موجب آزار حافظ شود. از این رو استادش قوام الدین عبدالله به حافظ پیشنهاد کرد این سخن را از قول دیگری روایت کند، حافظ این سخن را به ترسایی نسبت داد:
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
پیامبران و مصلحان اجتماعی و هنرمندان که برخلاف عادت سخن گفته اند و بر خلاف جریان آب شنا کرده اند. با دشواری ها و مصیبت های بسیار روبرو می شدند. مسیح علیه السلام کسی بود که بر خلاف سنت علمای دین یهود، بر خلاف فریسیان و صدوقیان سخن می گفت و سلوکی متفاوت داشت. او را آزار دادند. مسخره کردند، تاج خار بر سرش گذاشتند و به روایت انجیل او را به صلیب کشیدند. تا مدتها مسیحیان مثل مسیح آزار می دیدند و آواره می شدند و یا به قتل می رسیدند. مگر پیامبر اسلام محمد مصطفی علیه السلام در مکه حتا از طرف خویشاوندانش آزار فراوان و آسیب ندید. مگر ناگزیر از گریز از مکه نشد؟ مگر نگفت: « هیچ پیامبری را مثل من آزار ندادند.»
پیامبران خلاف عادت زمانه خود سخن می گفتند. جامعه پذیرای سخن آنان نبود. از این رو پیامبران با معجزه، سخن غیر متعارف خود را در اذهان مردم، پذیرفتنی جلوه می دادند. زیرا همان مردمی که سخن غیر متعارف پیامبر را نمی توانستند بپذیرند با چشمان خود امر غیر متعارفی را می دیدند که نمی توانستند انکار کنند. مثل عصای موسی که ناگاه تبدیل به ماری بزرگ و یا اژدها می شد. دست موسی که از گریبان بیرون می آمد و مثل خورشید می درخشید. ساحران و جادوگران دربار فرعون کارهایی خلاف عادت انجام می دادند، اما معجزه موسی چیز دیگری بود و بساط ساحران را جمع کرد. سر بر خاک نهادند و به خدای موسی و هارون ایمان آوردند: « آمَنّا بِرَبِّ هارونَ و مُوسی» ( طه، ۷۰)
خلاف آمد عادت و معجزه پیامبر اسلام « کلمه » بود. یا به تعبیر قرآن مجید « آیه». از این رو اعراب جاهلی (۱) پیامبر را دیوانه و جادوگر و کاهن و شاعر خواندند. سخنی غیر متعارف آورده بود. گوش اعراب که آشنا با خطابه و شعر و رجز بود، اشعار خیال انگیز معلقات را شنیده بود. شعر جاهلی بسیط و گستره ای محدود داشت. با وصف اطلال و ویرانه های دیار ، قصیده آغاز می شد. شاعر بر خرابه ها می گریست. منوچهری مقلد ممتاز همین گونه شعر بود:
رَبْع از دلم پرخون کنم
خاک دمن گلگون کنم
اَطْلال را جیحون کنم
از آب چشم خون فشان
( قصیده ۳۱۹)
حافظ همین مضمون را از شعر منوچهری اقتباس و تلفیق کرده است:
ای نسیمِ منزل لیلی خدارا تا به کی
رَبْع را بر هم زنم اَطْلال را جیحون کنم
(غزل ۳۴۹)
پس از ربع و اطلال ، شاعر به وصف اسب یا شترش می پرداخت. گاه شتاب و سرعت اسب یا شتر را به حیوانات وحشی مانند پلنگ تشبیه می کرد ، نوبت به هجو و یا مدح می رسید. شعر تمام می شد. معمولا شعر غنایی اعراب جاهلی در اوزانی یک نواخت و تکراری، با واژه هایی غریب و ناهموار سروده می شد. (۲)
موسیقی شعر، مثل صدای عبور قافله بود. صدای تاخت اسب و شتران و نوای حدی خوانان در صحرا. واژه ها ضرباهنگ تند همین حرکت را داشت. مثل بیت معروف امرؤالقیس که مثل سایر شده است:
مِكَرٍّ مِفَرٍّ مُقبِلٍ مُدبِرٍ مَعًا
كَجُلمودِ صَخرٍ حَطَّهُ السَيلُ مِن عَلِ
منظومه پنجگانه حرف « م » و «ن» تنوین و سه گانه حرف « ر» با آوای تشدید حرکت تاخت اسب را نشان می دهد. صدای سم اسب را می شنویم.


عرب جاهلی سخنی می شنید که به کلی چیز دیگری بود . داستان آفرینش، داستان های پیامبران، داستان بهشت، رودخانه هاي شير و شراب، زنان زيباي سياه چشم، باغ های انگور و زیتون و انجیر و انار، برای او تازگی داشت. آیات را که می شنید، نمی توانست دربرابر آیات مقاومت کند. شیفته و دلداده می شد. گاه دست بر گوش های خود می نهادند تا سخن پیامبر اسلام را نشنوند. اما سخن مثل نسیم در فضای مکه می گشت. مثل چشمه زمزم می جوشید. محمد مصطفی و خانواده و پیروانش را چند سال در شعب ابی طالب در انزوا و محاصره قرار دادند. زندگی را بر آن ها سخت و توان فرسا ساختند حتا در صدد قتل پیامبر برآمدند. همه این آزارها و زجرها و تهدید ها بهای سخن تازه پیامبر بود که خلاف آمد طبیعت و عادت اعراب می نمود.
در ساحت اندیشه و باور، توحید برای اعراب جاهلی امری نو و خلاف عادت بود. هنوز ریشه ها و آثار باور به توتمیسم در بین آنان برجای مانده بود. نام قبیله ها، مانند بنی اسد و بنی ثعلب و بنی ثور و بنی کلب، در واقع نشانه باور به توتمیسم بود. (۳) در معجم قبایل العرب نوشته عمر کحاله می توان بسیاری از این عنوان ها را یافت.
آن ها هویت خود را با باور به بت ها تعریف می کردند. حتا در جنگ با پیامبر، با شعار و سرود برای بت ها خود را تعریف می کرند، مانند شعار: «اُعلُ هُبَل اُعلُ هُبَل! » بت هبل برتر است. پیامبر در پاسخ به شعار مشرکان مکه به پیروانش گفت، شعار بدهند: « الله اَعلی و اَجلّ »
مشرکان فریاد زند و شعار دادند: « نَحنُ لَنا العُزّی و لا عُزّی لکم.» ما عزی داریم و شما عزی ندارید. مومنان و یاران پیامبر شعار دادند: « اللهُ مَولینا و لا مولی لکم.» خداوند مولای ماست و شما مولا ندارید.
این تقابل شعار ها که تقابل توحید و شرک، تقابل مشرکان و موحدان بود. نشانی است از عادت و خلاف آمد عادت.
در ساحت سلوک اجتماعی، برخی اعراب جاهلی دختران خود را زنده به گور می کردند. دلایل و یا علل این کار مشخص است. اما پیامبر اسلام به تکریم زنان پرداخت و دختر کشی را نکوهش کرد.
در بین اعراب جاهلی کسلنی بودند، که با ادب و شعر آشنا بودند. انان در شیوه بیانی قرآن خلاف آمد هایی می دیدند که حیرت انگیز بود. مثلا:
یکم: ثُمَّ لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَىٰ (الأعلى: ١٣)


آنگاه، نه می میرند و نه زندگی می کنند! چگونه می توانستند چنین امری را تصور کنند؟
دوم: وَلَا تَقُولُوا لِمَن يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَـٰكِن لَّا تَشْعُرُونَ (البقرة: ١٥٤)
به کسانی که در راه خداوند کشته می شوند، مرده مگوئید، آنان زندگان اند شما آگاهی ندارید؟
سوم:الَّذِي جَعَلَ لَكُم مِّنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَارًا فَإِذَا أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ ﴿يس: ٨٠﴾

همو كه برايتان در درخت سبزفام اخگر نهاد كه از آن [چون نيازتان افتد] آتش مى‌افروزيد.
چهارم: يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ * وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ ( القارعه، ۴ و ۵)
روزی که مردم مانند پروانه ها پراکنده می شوند و کوه ها مانند پشم رنگین زده شده اند.
تصویر یا تابلو را ببینید! چه غرابت شگفت انگیزی دارد. گویی مردم از جاذبه زمین رها شده اند و در اسمان به هر سو می روند. کوه که نماد ایستادگی و استواری و ثبات بود. مثل پشم رنگینی است که تازه زده شده باشد.
پنجم: مادر موسی کودک چند روزه اش را در نیل خروشان رها می کند! مگر می شود؟ فإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي (القصص، ۷)
اگر بر کودکت نگرانی، او را در دریای نیل بینداز و هراس نداشته باش!

ششم: فَأَلْقَىٰ عَصَاهُ فَإِذَا هِيَ ثُعْبَانٌ مُّبِينٌ (الأعراف: ١٠٧)
وقتی موسی عصای خود را رها می کرد، اژدها می شد.
هفتم و هشتم و نهم: داستان موسی و خضر، شکستن کشتی و کشتن کودک و ساختن دیوار خرابه و…
دهم: زنده شدن مردگان با دم حیات بخش مسیح
این خلاف آمدها، که همراه بود با ادعای تحدّی از سوی قران مجید، که اگر می توانید یک آیه بیاورید! فضایی از بهت و شوق ایجاد کرده بود.
انسان طبعا معجزه جوست و از امر خلاف عادت لذت می برد. مجموعه داستان های هاری پاتر که تمام معیار های شمارگان و استقبال از کتاب و حدود نشر را بر هم زد، مبتنی بر همین گرایش انسانی یا گرایش کودکانه است، زنجیره پی در پی امور خارق العاده و یا خلاف آمد عادت که خواننده را در سرپنجه خود شکار می کند. حتما شنیده اید که بهترین تبلیغ برای یکی از نوشابه ها این بود: « نمی گوییم بهترین ایم، چیز دیگری هستیم!»
همان آشنایی زدایی. همان اکسیری که شاعر و یا هنرمند در جستجوی آن است تا سخن تازه ای بگوید تا دو جهان تازه شود. ژان پل سارتر در کتاب ادبیات چیست؟ که برغم گذار سال ها همچنان کتابی عمیق و اندیشه برانگیز است. نوشته است:
« شاعر با هر کلمه و تنها بر اثر رفتار شاعرانه خود استعاره هایی به وجود می آورد که پیکاسو حسرتشان را داشت و آرزو می کرد که قوطی کبریتی بسازد که هم خفاش باشد و هم در عین حال قوطی کبریت!
فلورانس نام شهر است و نام گل و نام زن. پس می تواند در آن واحد هم شهر باشد هم زن شهر و گلشهر باشد. (۴)
حافظ ترکیب خلاف آمد عادت» را خود نساخته است. چنان که روش اوست، این ترکیب را از گنجینه ادبیات پارسی اقتباس کرده است. نظامی این ترکیب را در مخزن الاسرار به کار برده است:
هر چه خلاف آمدِ عادت بود
قافله سالار سعادت بود
مولوی که زندگی اش و دگرگونی در زندگی اش خلاف آمد عادت بود! کدام فقیهی حاضر است بساط فقاهت و پیشوایی دینی را رها کند و بازیچه کودکان کوی شود و از حلقه تنگ دفتربارگی خود را برهاند؟
عطاردوار دفترباره بودم
زبردست ادیبان می نشستم
چو دیدم لوح پیشانی ساقی
شدم مست و قلم‌ها را شکستم
جمال یار شد قبله نمازم
ز اشک رشک او شد آبدستم
ز حسن یوسفی سرمست بودم
که حسنش هر دمی گوید الستم
در آن مستی ترنجی می بریدم
ترنج اینک درست و دست خستم
مبادم سر اگر جز تو سرم هست
بسوزا هستیم گر بی‌تو هستم
(دیوان شمس، غزل ۱۴۹۷)
دیوان شمس و مثنوی ثمره گذار مولوی از خلاف آمد عادت است. سعادتی بالاتر از این!؟

این جناس عادت و سعادت، در بیت نظامی، توسط بسیاری از شاعران اقتباس شده است
حافظ فقط « خلاف آمد عادت » را به عنوان قافله سالار سعادت، نستوده است، تفسیر درخشانی از خلاف آمد عادت ارائه داده است:
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
به جای یک گزاره خبری، با ما به عنوان خواننده گفتگو می کند ، ما را به خلاف آمد عادت تشویق می کند، در واقع امر می کند. می گوید کام و آرزوی ما در «خلاف آمد عادت » است. در مصراع بعدی سرنوشت خود را برای ما بازگو می کند. از زلف پریشان، کسب جمعیت کرده است! از کثرت به وحدت رسیده است.
از جمله خلاف آمد عادت در قرآن مجید، به «کشته شدگان زنده» اشاره کرده است. ما مطابق عادت کشته شدگان در راه خدا را مرده می انگاریم. آنان دیگر زنده نیستند و فرصت حضور ندارند. قرآن آن ها را در جهانی بزرگتر زنده و شاداب و شادمان تصویر می کند.مرگی که زندگی مانند چشمه حیات جاودانه از آن می جوشد. حافظ می گوید:
این قصه عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
دم عیسی که جان می بخشید، چه شده است که جان می ستاند، پیداست سخن از جانستانی و نیز جان بخشی توامان است.
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم او کنم
حافظ خلاف امد عادت را در سبک غزل و طرز سخن خویش را از دولت قرآن آموخته است. غزل او در واقع خلاف آمد عادت است. او سبک تازه ای از غزل ارائه کرد که سابقه نداشت. غزل عارفانه سنایی و عطار و مولوی را با غزل عاشقانه سعدی و عراقی با رباعی خیام با حماسه فردوسی در کارگاه خیال زرین خود رنگامیزی کرد و غزلی نو آفرید. خلاف آمد عادت و ایهام را به عنوان مشخصه های سبک خود برگزید و خواننده را به شگفتی آورد.


*********
پی نوشت:
(۱). جاهلی به معنی متعصب و خشن است ، جهل در تعبیر اعراب جاهلی و جاهلیت نقیض علم نیست. چنان که عمروبن ربیع سروده است:
الا لا یجهلن احد علینا
فنجهل فوق جهل الجاهلینا
دکتر شوقی ضیف توضیح دقیقی در این باره داده است. نگاه کنید به :
شوقی ضیف، تاریخ الادب العربی، العصر الجاهلی، منشورات ذوی القربی، ۱۴۲۷ ق، ج ۱ ص ۱۳
(۲) شوقی ضیف، تاریخ الادب العربی، العصر الجاهلی، منشورات ذوی القربی، ۱۴۲۷ ق، ج ۱ ص ۱۸۳-۱۸۴
(۳) همان ص ۸۹
(۴) ژان پل سارتر، ادبیات چیست؟ ترجمه ابوالحسن نجفی و مصطفی رحیمی. تهران، زمان، ص ۲۱
نکته ای که سارتر در باره واژه فلورانس نوشته است، با توجه به سه سیلاب این واژه . فلو ، اور ، در زبان فرانسه و البته با اعمال سلیقه است.
Fleuve رودخانه
Or طلا
Decence شرم

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

منظومه معانی، آن، (۹۶)


« آن» نکته ای است که حافظ بارها به آن اشاره کرده است. نکته ای نایاب و پنهان مانده از دید معمول انسان، نکته ای نگفتنی، اما فهمیدنی و یا حس کردنی. همان که اصطلاحاً می گویند: «یدرک و لا یوصف»
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش که «آنی» دارد
لطافت مضمون از آنجا آغاز می شود، که حافظ و پیش از او سنایی و عطار و جلال الدین بلخی «آن » را به عنوان صفت و افزون بر اسم اشاره به دور به کار برده اند. آنیّت آن چیست؟ چگونه به دست می آید و چگونه می توان آن راشناخت؟ اگر چنین بود که «آن» نبود! همان داستان موی و میان و لب لعل و خط زنگاری می شد. دیگر لطیفه نهانی نبود.
لطیفه ای است نهانی که عشق از « آن» خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری است
در بیت هایی که از حافظ روایت کردم، به ما می گوید، «آن » چه چیزی نیست و نه این که چیست. در بیتی دیگر به نحو اثباتی راهنمایی مان می کند:
از بتان « آن » طلب ار حُسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
پیداست شناخت « آن» مبتنی بر علم نظر میسر است. و کسی که دانای علم نظر است می تواند به آن که حسن شناس است، بگوید، آن چیست.علم نظر چیست که «آن» بین است.:
دیدن روی تو را دیده جان بین باید
این کجا مرتبه چشم جهان بین من است
گویی « دیده آن بین» دیده ای است که منزلتی بر تر از دیده جان بین به شمار می رود.
در بیت دیگری در غزل شماره ۱۲۱ نسخه تصحیح قزوینی-غنی، با مضمون « آن » مواجهیم. این بیت نیز معرکه آراء شارحان شده است. البته برخی شارحان نیز از کنار ماجرای این و ان با کرامت گذشته، و به موضوع نپرداخته اند.:
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
«آن» و « این» کدام است و چیست؟ به شکلی که این بیت در نسخه قزوینی-غنی ضبط شده است، معنای روشنی ندارد و یا دچار ضعف تألیف آشکار است. بهاء الدین خرمشاهی هم بیت را به همین صورت روایت کرده است و توضیحی نداده است. در نسخه تصحیح نیساری به قرائت دیگری از این بیت در شرح غزل اشاره شده است:
لب لعل و خط مشکین چو آنش نیست جانش نیست
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
اما اگر مصراع نخست را مطابق نسخه محمد قدسی چنین بخوانیم:
« لب لعل و خط مشکین چو این اش هست، آن اش نیست » اثری از تعقید یا ضعف تألیف بر جای نمی ماند. در واقع بیت از نظر منظومه معانی در کنار بیت هایی قرار می گیرد، که « آن » را فراتر از لب لعل و خط زنگاری و موی و میان می داند. در واقع همه این زیبایی های دلپذیرِ دلبر، زیبایی های صوری و محسوس بود. « آن» همان زیبایی معنوی و نکته ناگفته و لطیفه نهانی است که به تمامی زیبایی های ظاهری معنی می دهد. « آن» روحی است که در پیکری زیبا و خوش نقش و نگار دمیده می شود.
روانشاد لقمان دهقان استاد ما در رشته تاریخ دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان بود. استادی خود ساخته، با خلق و خویی خوش و مردمی، او با نسل ما رفیق بود. اکنون ، وقتی تصویرش در ذهنم شکل می گیرد و برق چشمتنش می تابد و نگاه هوشمند و طنین سخنش، نخست او به عنوان یک دوست ظاهر می شود و بعد به عنوان استاد. یکی از همکلاسی ها، عاشق شیدا و دیوانه دختری بسیار زیبا در دانشکده شده بود. از شدت عشق شوریده و بی سامان و بیمار شد.
به او گفتم خوب است با دهقان مشورت کنی! کرد. دهقان با دقت به سخنان سعید گوش کرد. سعید از شوق و شرم برافروخته شده بود و دانه های درشت عرق بر پیشانی اش می شکفت. دهقان گفت: « بله دختر زیبایی است. منهم در عمرم دختری به این زیبایی کمتر دیده ام… مکثی کرد و گفت، نه ندیده ام. اما سعید! خوب نگاه کن، دقت کن! این دختر
« آن » ندارد، توی چشمش هیچی نیست. انگار چشمان سبز رنگینش شیشه ای است. نگاهش مثل عروسک است. مثل مانکن توی ویترین است، مگر نمی خواهی با او حرف بزنی، توی چشمانش نگاه کنی! نمی خواهی با او زندگی کنی. او که « آن » ندارد.»
همین سخن سعید را دگرگون و آرام کرد.
سنایی که ییشاهنگ شعر عرفانی-عاشقانه است. سروده است:
ای آن که جمالت از گهر ها
« آن » دارد « آن » که کان ندارد
از یوسف خوش تری که در حُسن
« آن» داری و یوسف « آن » ندارد
در عالم عشق کو نسیمی ( قصیده شماره ۳۶)
بوی جان در واقع تعبیر دیگری از « آن » است.
پیداست در این شعر مخاطب سنایی معشوق ازلی و ابدی حق متعال است. خداوندی که یوسف را آفریده است. البته نمی توان گفت یوسف
« آن » ندارد. بدیهی است که خداوند که به تعبیر سنایی « پادشاه آن» و « آن» آفرین است. زیبایی ظاهری و باطنی یوسف را او آفریده است. زنان مصری که دست خود را بریدند، سخنشان تفسیر « آن» است: و« قُلْنَ حاشَ للهِ ما هذا بَشَراً اِنْ هذا اِلّا مَلَکٌ کَرِیمٌ » ( یوسف، ۳۱)
گفتند، منزه است خداوند، این که بشر نیست، جز فرشته ای شکوهمند نیست.
در غزل خوشنوای دیگری، سنایی خطاب به خداوند متعال، خدا را پادشاه « آن » وصف کرده است: 
ای زبدهٔ راز آسمانی
وی حلّهٔ عقل پر معانی…
ای در دو جهان ز تو رسیده
آوازهٔ کوس «لن ترانی»
«آن » گویم و آن چو صوفیانت
نی نی که تو پادشاه « آنی »
( غزل شماره ۴۲۵)
تعابیر « زبده راز» و « عقل پر معانی» و « لن ترانی» تعابیر دیگری در تفسیر « آن » اند.
پس از سنایی عطار متوجه نکته « آن » بوده است. البته از شعر سنایی و عطار پیداست که در روزگار عطار نیز فرهنگ و ادبیات صوفیان واژه « آن » رواج داشته است. به همین خاطر سنایی به صراحت به همسخنی با صوفیان اشاره کرده است. همین اشاره در مصیبت نامه عطار نیز دیده می شود. در داستانی دختر زیبای سلطان به صوفی عاشق هشدار و یا اندرز می دهد که « آن » طلب باشد. در واقع سخن دختر زیبای سلطان دامی بود تا به صوفی عاشق بگوید، او حقیقتاً عاشق نیست و ابن الوقت است. اگر عاشق بود که از معشوقه چشم بر نمی داشت و به جایی دیگر نمی نگریست. نکته مورد توجهم این است که عطار نیز همانند سنایی از قول صوفیان از « آن » سخن گفته است.

گر به بینی خواهرم را یک زمان
تیر مژگانش کند پشت ات کمان
آنچه آن را صوفیان گویند «آن»
از جمال خواهرم جویند آن
گر تو هستی صوفی اکنون «آن» طلب
ورنه مردی هرزه گوئی نان طلب
بنگر اکنون گر نداری باورم
کز پس ام میآید اینک خواهرم
گر ببینی روی آن زیبا نگار
ننگری در روی چون من صد هزار
بنگرست آخر ز پس آن سست عهد
تا فرو افکند دختر پیش مهد (۱)
محمد رضا شفیعی کدکنی در تعلیقات مصیبت نامه، به این نکته اشاره کرده اند که صوفیان از آنجا که زبانشان زبان اشاره بوده است از « آن» استفاده می کردند. « آن ها قلمرو معرفتی خود را قلمرو اشارت می دانند.» (۲)
عبدالملک بن محمد ابراهیم نیشابوری خرگوشی ( د. ۴۰۷ق) در تهذیب الاسرار و طراز المجالس از ابوعلی رودباری این عبارت را روایت کرده است: « عِلْمُنا هذا اِشارَةٌ فَاِذا صارَ عِبارَةً خَفی » دانش ما اشاره است. اگر به زبان عبارت در آید، نهان می شود. از قول شبلی نیز روایت کرده است که: عبارت زبان علم است و اشارت زبان خاطر و زبان رازها. (۳) این نکته نیز شایسته توجه است که خرگوشی روایت مشهور امام صادق علیه السلام را كه کلام خداوند را به عبارت و اشارت و لطائف و حقائق تقسیم بندی کرده اند. ذکر کرده است. عبارت برای عام است و اشارت برای خاص و لطائف برای اولیاء و حقائق برای انبیاء.
از سخن امام صادق علیه السلام می توان چنین تفسیری داشت که اشارت در درون عبارت پوشیده شده است و لطیفه در درون اشارت و حقیقت در درون لطیفه.
میراث مضمون ناب « آن» وقتی پس از سنایی و عطار به دست جلال الدین مولوی رسیده است، شاهد پرواز و اوجی تازه هستیم.
بی ماهِ تو، شب سیه گلیم است
این دارد و آن و «آن » ندارد
( غزل ۶۷۹)
آن کس که ز تو نشان ندارد
گر خورشید است « آن » ندارد
( غزل ۶۹۸)
از زاویه دید مولوی، خداوند متعال، معشوق ازلی و ابدی است که آن آفرین است. روشنایی ماه و خورشید از اوست. مگر در آیه نور نمی خوانیم: «الله نور السموات و الارض » خداوند روشنایی آسمان ها و زمین است. ماه و خورشید روشنایی آسمان و زمین اند و تجلی خداوندند. مگر ماه از خورشید نور نمی گیرد، کدام خورشیدی است که به خورشید نور می دهد و از تجلی آن خورشید، آفتاب بر زمین می تابد؟
حافظ مضمون « آن» را تنوّع بخشیده است. حقیقتی که انسان در جستجوی آن است. حقیقتِ عشق « آن» است. حقیقت زیبایی « آن» است. تمام تلاش و تکاپوی انسان در زندگی و فرصت زندگی این است که ان دم الاهی را بیابد و « آن» را ببیند! مگر حافظ ندید!؟
او آبِ آب و روحِ روح و آنِ «آن» را دید. غزل های عرشی او آینه ای است که آنِ حافظ را در این غزل ها مشاهده می کنیم. آنی که به دام عبارت در نمی آید. می توان آن را حس کرد و درک کرد، اما زبان ما مثل سوسن آزاده، ده زبان و خاموش است.
از بتان «آن » طلب ار حُسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
سه مفهوم «‌آن» و « حسن شناسی» و « علم نظر» در یک منظومه معانی جای می گیرند. این معماری منظومه معانی دیگر در دیوان سنایی و عطار و شمس دیده نمی شود. مُهرِ طرزِ غزل حافظ را بر خود دارد. جلوه ای از « آن» شیرین و ژرف و جادویی حافظ.
به نظر نمي رسد كه حافظ از علم نظر همان مفهومی را در نظر داشته است، كه متكلم بزرگ و متفکر ممتاز عصر حافظ، عضدالدین ایجی در کتاب مواقف در مرصد پنجم به تفضیل نوشته است. عنوان مرصد که عضدالدین ایجی در مقاصد متعدد به تفسیر آن می پردازد این است:
« المرصد الخامس فی النظر اذ به یحصل المطلوب» این تعبیر در قلمرو علم کلام است و مطلوب اصول عقاید دینی است که ایجی بر مبنای کلام اشعری و با نقد کلام یا زاویه دید کلام اعتزالی به شرح و بسط آن پرداخته است. حافظ، از علم نظری سخن می گوید که به حسن شناسی توصیه می کند و می گوید: از بتان « آن » طلب!
پیداست این نظر، نظر دیگری است. چنان که قرآن مجید هم از نظر دیگری سخن می گوید. یک نظر همان نظر به طبیعت جهان و انسان است و نظر دیگر ، نظر به حقیقت جان و جانان. نظر به جمال جانان است:
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که « آن » ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
« آن» همان جمال جانان است. که هستی با پرتو حسن او و با عشق آغاز شد.
در ازل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
خداوند به انسان نظر کرد و انسان انسان شد. « آن» که همان دم الاهی است در پیکر انسان دمیده شد. حال انسان فرصت زندگی در این جهان را در اختیار دارد تا به آن نظر کند. آن نقطه ای است یا منزلی است که حقیقت و زیبایی و عشق به هم می رسند! بدیهی است که رسیدن به چنین ستیغی و قله قافی، آسان نیست و افتاد مشکلها! به تعبیر عطار:
بس که خشکی بس که در یا بر ره است
تا نپنداری که راهی گوته است
باز هم حافظ از همه درخشنده تر در باره این راه شگفت انگیز تماشای « آن» سروده است:
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
معما!؟ همان « آن» است.
همین بیت حافظ، نظیری در زبان و ادبیات ما ندارد. تقابل شبنمی که صد دریای آتش گرفته است! و یا در بیتی دیگر:
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
و:
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
حافظ چگونه نگاه کرده است که چشمِ «جهان بین» و «جان بین» و «آن بین » یافته است!؟ بدیهی است که وقتی از علم نظر سخن می گوید، مرادش علم رسمی پرقیل و قال و دلگیر مدرسه نیست، « از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت!» سخن از دانایی و دانشی دیگر و نگاهی دیگر است. دیده ای که به تعبیر مولانا جلال الدین بلخی: « تا سبب را بر کند از بیخ و بن » دیده ای که افق های جان انسان را ببیند و شاهد آیات خداوند باشد. به گمانم این بیت حافظ از غرر و بیت الغزل های ناب اوست. سند درک دیده آن بین حافظ، از جمله غزلی است که با ردیف می بینم سروده است:
 
در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می‌بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم

حافظ در این پرده چه ها دیده است؟ از باد صبا چه دیده است؟ چرا ما نمی بینیم!
رحمت و رضوان خداوند بر شهید آیت الله سید عبدالحسین دستغیب، شبی مهمانش بودم. بعد از دعای کمیل در خانه اش ، کمتر از ماهی پیش از شهادتش، می گفت: طلبه جوانی بودم. به نجف می رفتم. در همدان به خانه آیت الله معصومی همدانی که معروف به حاج آخوند بود رفتم. ما را شب در خانه نگاه داشت. تابستان بود. پشت بام خوابیدم. برای نماز شب برخاستم. نماز خواندم. شبی مهتابی و سپید بود. بعد از نماز حاج آخوند دستش را بر شانه ام گذاشت و تشویقم کرد. برایم دعا کرد. گفت: «سید عبدالحسین، از خانه هایی که نماز شب در آن ها برگزار می شود. رشته ای از نور به آسمان می تابد. این خانه ها برای اهل آسمان، ستارگان زمینی اند.»
این چه نگاهی است که در دل شب رشته های نور را می بیند؟ همان نگاهی است که در پرده چه ها دیده است. همان نگاهی است که باد صبا را می بیند. این نگاه و نظر بازی با لفظ نیست. موضوع شعر نیست. زندگی شاعرانه و عارفانه است که در آینه غزل تابیده و تجلی کرده است. درونی آتش گرفته است. به قول حافظ:
چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم
ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز
لطیف تر از این ممکن است؟
مگر دیوانه خواهم شد از این سودا که شب تا روز
سخن با ماه می گویم پری در خواب می بینم
این نگاه، مصداق همین ایه مبارکه قرآن مجید است:« سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ۗ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ * أَلَا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِّن لِّقَاءِ رَبِّهِمْ ۗ أَلَا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطٌ » ( فصلت، ۵۳و۵۴)
این آیات مستند برهان صدیقین، زیباترین و جذابترین برهان توحیدی است. فشرده ایه این است، خداوند است که نظر مردن را به انسان عنایت می کند. اوست که نشانه ها را در جهان هستی و جهان جان به ما می نمایاند و گرنه:
سکندر را نمی بخشند آبی
به زور و زر میسو نیست این کار
اگر آنِ آن را دیداور محبوب ازلی تلقی کنیم. همان که قرآن مجید در همین آیات به آن لقاء ربّ تعبیر کرده است. این لقاء با نظر کردن ممکن می شود. علم نظر یعنی قابل ساختن آینه دیدگان. به تعبیر حافظ:
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
حافظ از « آن» تعبیر دیگری نیز در دیوان غزلیات خویش دارد، « سرّ جام جم» همان آن آن است. برای نظر کردن و درک سرّ جام جم نیز حافظ همان توصیه را دارد.
به سرّ جام جم آن گه نظر توانی کرد
که خاک میکده کُحل بصر توانی کرد
آن در این بیت ایهام دارد. همان آن به معنای پان دم الهی است و نیز همان « آن» که می خواهیم به آن نظر کنیم.
حافظ یکی از راز های نظر کردن به آن و یا یافتن قابلیت را به روشنی بیان کرده است:
سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
و:
آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم
کسی که از خود چنین تعریف و تعبیری دارد، خاک میکده عشق را کُحل بصر می کند. خاک در میخانه عشق را با مژگان توتیای چشم می کند. بر روی خود سمّ سمند می کشد. با سیل اشک ره خواب می زند. مست گریه سحری و نیاز نیم شبی می شود. جانش دم به دم صیقل می خورد و مثل دیوار نقاشان چین و روم، تمام نقش ها بر پرده آینه چشمان و جانش می تابد. « با تو گویم که در این پرده چه ها می بینم» همان روایت و نظر به « آن » است که در آینه غزلیات حافظ شاهدیم. پرده ای خوش نقش و نگار از غزل می افریند. تلألو جهان معنا و آوایی آسمانی که با چنان سرود و اوایی، سرود زهره به رقص اورد مسیحا را. آوایی که به زندگی معنی می دهد و جان را از شور و شادی به والایی می رساند.

*******
پی نوشت:
(۱) عطار نیشابوری، مصیبت نامه، تصحیح محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران، انتشارات سخن،۱۳۸۶، ص ۳۳۵
در کتاب این کیمیای هستی، این داستان به اشتباه به الاهی نامه ارجاع شده است. نگاه کنید به: این کیمیای هستی ج ۱ ص ۶۷
(۲) محمد رضا شفیعی کدکنی، این کیمیای هستی، ج ۱ ص ۶۶ و ۶۷
(۳) عبدالملک بن محمد ابراهیم نیشابوری خرگوشی ، تهذیب الاسرار و طراز المجالس، تصحیح محمد بسام بارود، ابوظبی، مجمع الثقافی، ۱۹۹۹، ص ۳۲۳
(۴) محمد علی التهانوی، کشاف الاصطلاحات الفنون و العلوم، تقديم و اشراف و مراجعة د. رفيق العجم، بیروت، مکتبة لبنان ناشرون، ۱۹۹۶، الجزء الثانی، ص ۱۷۰۴ تا ۱۷۱۰

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)