سوره فاتحة الكتاب و غزل الا يا ايها الساقی (۴)

شباهت معنوی مصرع الا یا ایّها الساقی با آیه نخست سوره حمد، ستاره راهنمای ما می شود تا به شباهت های غزل نخست دیوان حافظ با سوره حمد توجه کنیم. گامی فراتر، به شباهت دیوان غزلیات حافظ با قرآن مجید و فراتر از آن با نسبت معنوی و روحانی حافظ با قرآن آشنا شویم . این چهار مرحله یا منزلت به روشنی قابل جستجو و نمایاندن و یا اثبات است. حافظ شناسان در این زمینه کوشیده اند و نکات بسیار جذابی مطرح کرده اند. به عنوان نمونه، پرتو علوی در بانگ جرس، بهاءالدین خرمشاهی در حافظ نامه و دیگر آثار متنوع حافظ شناسی خود، هاشم جاوید که در نازک اندیشی و باریک بینی حافظ شناسی آیتی بود؛ در این ساحت کوشیده اند. اما همچنان هزار باده ناخورده در رگ تاک است! داستان و ماجرای تو در توی شیرین حافظ و قرآن مثل موج های دریا و رنگ دریاست. هر دم تجلی نو و رنگی تازه می یابد « و من احسن من الله صبغه؟»
نکاتی که مرحوم حاج آقا رحیم ارباب در باره نسبت حافظ و قرآن می گفت. طراوت و عطر دیگری داشت. او همیشه در هر بحثی سخن نو داشت. شاگردان و دوستان آیت الله ارباب می گفتند ایشان کم سخن اند، اما همیشه سخنشان نو است. تفسیر و تبیینی نو از آیه و یا حدیث و یا نگاهی نو به موضوع و مضمون. بگذارید از آن خوش حال ها روایت کنم!
مهمان فریدون مختاریان ـ از بنیانگذاران جنگ اصفهان و حلقه ادبی و فرهنگی اصفهان- بودیم. فریدون تازگی خانه نویی ساخته بود. با حیاطی پردرخت و پر گل و تعداد زیادی مرغ و خروس. در زیرزمین خانه اش، حوض کاشی آبی زنگاری داشت ، سکوهایی در اطراف حوض و حلقه دوستان، محمد حقوقی هم مهمان بود. حسین مهیاری و من هم بودیم. عصر جمعه ای در خرداد ماه سال ۱۳۵۳. مطابق معمول سخن از حافظ هم به میان آمد. حقوقی این بیت را خواند:
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری!
فریدون مختاریان دنگش گرفت و رفت روی موج باور ماتریالیستی و ته مانده مایه های مارکسیستی. گفت:« درود بر حافظ! منظورش اینِس که خوشتر از شعر حافظ تو قرآن نیس! تو قرآن اِزی حرفا پیدا نمیشِد! نمیشد آقا. حالا شما بگو میشد!»‌ فریدون با قاطعیت و شور سخن می گفت. چهره اش گل انداخته و برافروخته بود، موهای فلفل نمکی بلند و آشفته اش افشان و خنده شیطنت امیزش پابرجا و جاری بود. البته چهل سال بعد دیدم یکی از حافظ شناسان با گرایش دینی، با ملاحت و احتیاط همان سخن را با زبانی دیگر و به صورت سئوالی بر اساس همان قاعده: « بر در میکده ای با دف و نی ترسایی!» مطرح کرده است. به دلایلی آن روز
نمی خواستم وارد بحث بشوم. جفت بدحالان و خوش حالان بودم. فریدون هم در موقعیت بحث نبود. حسین گفت: « تو نمی خواهی نظرت را بگویی؟» با حسین حافظ را با هم خوانده بودیم. گهگاه هم حسین غزلیات حافظ را با آواز خوشش می خواند. در باره حافظ و قرآن بحث کرده بودیم. گفتم نه! اما فقط می خواهم بگویم توی قرآن پیدا می شود! حرف فریدون جدّی و سنجیده نیست. هر وقت فریدون توانست یک صفحه قرآن را درست بخواند. داوری کند! حقوقی پرسید چرا؟ گفتم برای این که بحث در باره نسبت دیوان حافظ با قرآن مجید و سلوک حافظ و قرآن نیاز به شرایط خاص خود را دارد. حقوقی پرسید به نظرت چه کسی این نسبت را خوب می داند. بی درنگ گفتم، در اصفهان حاج آقا رحیم ارباب و در قم علامه طبابایی!
«می شود به دیدن آقای ارباب برویم؟
«باید بپرسم.»
در ذهنم گذشت، بهتراست آقای خلیل رفاهی که به آیت الله ارباب نزدیک بود بپرسد. شاید ایشان ملاحظه ای داشته باشند که ندانم. خوشبختانه دیدار میسر شد. از حسن اتفاق جلال همایی هم همانروز در خانه آیت الله ارباب بود. آقای رفاهی قبل از ما رسیده بود. آیت الله ارباب چند سالی بود که بعد از عمل چشم در دهه نود عمر خویش بینایی شان را از دست داده بودند. من در همین دوران موفق به دیدار ایشان شدم. می گفتند او پیش از نابینایی معمولا نگاهش رو به زمین بوده است. حقوقی پرسید می خواهم شما از رابطه حافظ با قران برایمان بگویید. جلال همایی با همان سیمای باشکوهش لبخند زد، او هر دو دست را بر سرزانوان نهاده بود. آیت الله ارباب گفت:
« ما اصفهانی هستیم. اهل اصفهانیم. اهلیت ما با شناخت اصفهان، شناخت مکتب فلسفی و ادبی و عرفانی و معماری و طبیعت اصفهان معنا پیدا می کند. کسی بیشتر اصفهانی ست که اصفهان را بهتر می شناسد. به نظر من اقای جلال همایی از همه ما اصفهانی تر است!قرآن یک جهان است. جهان جان است. برای ورود به این جهان بایست قرآنی شد. دیده جان بین یافت. این دیده آسان به دست نمی آید. حافظ چنین دیده ای را یافته است. آشنای قران است. به مقام دیدن جان رسیده است. نه اینکه برقی زده و در مقطعی از عمر بارقه ای بر او تافته است. مثل همان تعبیر خودش:
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
حافظ در مقام و منزلت دریافت این برق مدام و تجلی پیوسته بوده است. به این بیت دقت کنید.
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می بینم
بغض جلال همایی شکست. رفاهی بی تاب بی تاب بود. از اول هم که وارد اتاق شدم احساس کردم رفاهی که استاد ادبیات عرب دانشگاه اصفهان و از خطیبان مشهور شهر بود، در حال خودش نیست و به اصطلاح در پوست خودش نمی گنجد. آقای ارباب گفت: توجه دارید می گوید: هر سحر! اصلا خیالتان را راحت کنم عمر حافظ وقتی به این مقام می رسد تمامش سحر است و دیدن باد صبا و استشمام نفحه الاهی.
این بیت را هم توجه کنید:
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
حافظ این کار را کرده، خاک درمیکده عشق را به رخساره رفته و با اشک شسته. به همین خاطر او خودش از جنس محبت شده و بوی محبت او به مشام می رسد. پر از صفات آفتاب شده است. آقای ارباب مکث کرد. با تانّی خواند:
همچو سنگی کو شود کل لعل ناب
پر شود او از صفات آفتاب
حتما شما هم شنیده اید. بر سجاده بزرگان ما دیوان حافظ در کنار قرآن قرارداشت. بعد از نماز یا پیش از آن آیاتی از قران مجید و غزلیات حافظ می خواندند. ما حالا نزدیک به ششصد سال پس از حافظ از او حرف می زنیم. به خانه دل های مان راه یافته است. ما بر سر سفره اش نشسته ایم. این همان دولت فقر و دولت قرآن است.
همه این ها دستاورد دولت قرآن است. باید از دولت دنیا گذشت تا دولت فقر یافت. از دولت خود گذشت تا دولت قرآن یافت.
فکر خود و رای خود در مذهب رندی نیست
کفر است در این مذهب خود بینی و خود رایی
همین غزل اول دیوان، مثل سوره حمد سبع المثانی ست. سوره حمد به لحاظ شکلی، هفت آیه دارد و این غزل هم هفت بیت. در سوره حمد تمامی ارکان اسلام به شکل فشرده بیان شده است، توحید و نبوت و معاد. در غزل حافظ گویی تمامی دیوان عصاره اش وجود دارد. شاید مثل مثنوی مولانا جلال الدین در هیجده بیت نی نامه.
در قرآن کریم سنگ بنای آفرینش کلمه است. در احادیث سنگ بنا عقل است و در دیوان حافظ عشق! این ها هر سه جلوه هایی از تجلی خداوند و از یک حقیقت واحداند. مثل آینه ای که ما در آن می نگریم. فروغ رخ ساقی عشق و معرفت یا خرد جاویدان و ناب است که در آینه کلمه دیده می شود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

الا یا ایّها الساقی! (۳)


غزل عرشی یا آسمانی الا یا ایها الساقی، با مصرعی عربی آغاز و با مصرعی دیگر به همین زبان پایان بندی شده است. بین هر دو مصرع نسبتی وجود دارد، هر چند یکی در ابتدای غزل و دیگری در انتها ست! بین هر دو مصراع هم فاصله هست و هم نیست.
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
سیر و صورت غزل دایره وارست. با نام ساقی آغاز می شود و با لقاء او کمال می پذیرد. این لقاء هنگامی میسر می شود که سیر انسان در مدار عشق صورت گرفته باشد. در آن مدار می بایست دنیا را رها کند، چشم جهان بین را ببندد تا دیده جان بینش گشوده شود. گشوده بماند.
چگونه غزل با نام ساقی آغاز می شود؟ ترکیب بندی همین مصرع نخست را دقّت کنید: الا یا ایها الساقی!
«یا» که حرف نداست در میان دو ادات تنبیه « الا» و « ها» قرار گرفته است. « ایُّ» اسم موصول است که ها تنبیه به آن افزوده شده است. و ساقی که منادی است، لزوما با ال و لام تعریف ذکر شده است. اگر حافظ این مصرع را به زبان پارسی می سرود، این ترکیب بندی نحوی به ویژه الف و لام تعریف موضوعیت و به طبعا کارکردی نداشت.
استفاده از صورت بندی ندا و منادی، در شعر پارسی و عربی مرسوم بوده است. منتها این ترکیب بندی حافظ هم به لحاظ صورت و هم معانی لطف خاصی داراست. اندکی در همین ترکیب بندی درنگ کنیم.
همین خطاب یا ندا به شکل های مختلف و متفاوت در دیوان های پیش از حافظ مطرح شده است. به نظرم نزدیکترین صورتبندی را می توان در برخی از غزل های عربی مولانا جلال الدین بلخی در دیوان شمس مشاهده کرد. بعدا به ظرافت های ساختار ترکیب در سبک حافظ اشاره می کنم. غزل ۲۷۶ در دیوان شمس:
ایها الساقی اَدِر کَاسَ البَقا من حُبّهِ
طال ما بتنا مریضا نبتغی هذا الشفا
لا نُبالی من لیال شیّبتنا برهةً
بعد ما صِرنا شباباً من رحیقٍ دائما
اي ساقی! جام عشق باقی او را بگردان
بیماری ما به درازا انجامیده است، در انتظار شفاء هستیم.
ما دیگر به آن شب هایی که پیرمان کرد، نمی اندیشیم
ما از شراب مدام او جوان شده ایم!
به آسانی می توانیم با دقت در واژه های، ایها، الساقی، ادر و کأس، اقتباس حافظ را از این بیت بیابیم. افزون بر آن مضمون بیت نیز که از عشق و رنجهای سنگین یک عمر فراق و سپس از وصال سخن می گوید، با مضمون غزل حافظ نسبت و شباهت دارد. البته غزل شمس، در ترکیب بندی تازه حافظ پروازی دیگر و زندگی نو از سر گرفته است. چگونه؟ حافظ با افزودن الا یا، ندا را شکوه و موسیقی دیگری بخشیده است. الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها! حرف الف مثل پر پرواز ما را پله پله تا ملاقات خدا بالا می برد. هر الف اوجی تازه است. پروازی نرم! از الف الا تا الف آخر کلمه ناولها. لام الا وقتی با لام ناولها تداعی می شود یا در گوش ما پژواک پیدا می کند. این دور آوای دیگری پیدا می کند. مثل بازگشت صدا در کوهستان! و نیز نسبت سین ساقی و سین کأس. وقتی در غزل مولوی می خوانیم، ایهاالساقی! انگار مرادمان همان ساقی عرفی میکده است؛ هرچند مضمون بیت های بعدی نشان می دهد که مراد ساقی الست است.
امرؤالقيس ( د. ۵۴۰ م) در: « الا ايها الليل الطويل الا انجلي!» اي شب طولانی سپری شو! ترکیب الا ایها را به کاربرده است.
ابونواس ( د. ۳۰۰ ه) در دیوان خود ترکیب «الا یا» را به کار برده است. الا یا قمر الدار!
( دیوان ابونواس، بیروت دارصادر بی تا، ص ۱۸۳)
ترکیب «الا یا ایّها» را پیش از حافظ، عمر ابن ربیعه (د.۹۳ ه) به کار برده است.
الا یا ایّها الواشی بهند
بضرّی رُمتَ ام حاولت نفعی
واشی به معنای زن بسیارزاست. از او می پرسد، تو در اندیشه سود منی یا زیان من، خانه خراب کنی یا خانه آباد کن!

ساقی کیست؟ مراد یا مقصود از ساقی در این غزل، معشوق ازلی و خداوند سبحان است. چرا چنین گمانی دارم؟
یکم: در قرآن مجید از ساقیگری خداوند سخن گفته شده است.
عَالِيَهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ ۖ وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍ وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا ﴿الانسان: ۲۱﴾
بزمی شاهانه! بهشتیان در جامه های ابریشیمین نازک سبزرنگ و دیبای ستبر، و با دستبدهای نقره ای در دست، آراسته اند. . پروردگارشان به ان ها شرابی پاک می نوشاند!
ساقی گری خداوند تنها در بهشت نیست. در همین دنیا که بهشت نقد حاصل می شود، خداوند ساقی ست. باد های زاینده و باران های بار آورنده را می فرستد و در زمین برای انسان ساقیگری می کند. ( حجر: ۲۲) شیری که ما از حیوانات مثل گاوان و گوسفندان می دوشیم و می نوشیم، عسلی که به ظاهر فراهم آورنده اش زنبور عسل است، در کارگاه جهان تکوین ساقی اش خداوند ست. ( نحل: ۶۶) زمین که می میرد و سرد و تشنه می شود، خداوند با ساقیگری خود به زمین زندگی نو می بخشد. ( فرقان: ۴۹) انسان هایی که در زندگی، در جهاد و مقاومت و استقامت، بر عهد خود با خداوند استوارند، خداوند از آبی گوارا و فراوان به آن ها می نوشاند. (جن: ۱۶) هم در زمین خداوند کوه های سر به فلک کشیده با شکوه افریده است و هم از آب شیرین ساقیگری می کند. (مرسلات:۷)
در یک کلام خداوند ساقی ست، جام او جام هستی ست. او شراب وجود را در این جام ریخته است! انسان نمونه و مستوره هستی ست. در جام پیکر او نیز خداوند به نحو خاص شراب هستی و شور وصل را با آتش هجر در آمیخته است؛ تا انسانی که از خداوندست به خداوند برسد و به قرار خویش دست پیدا کند و: سر نهد جایی که باده خورده است!
مفسران قرآن مجید در تفسیر های عرفانی و اشاری به این نکته توجه بسیار داشته اند. به برخی از آن نکات اشاره می کنم.
۱- زمخشری ( د .۵۳۸ه) در تفسیر کشاف، به شراب طهور اشاره می کند. می گوید، نوشیدن شراب منع عقلی ندارد، منع شرعی دارد. لزوما در بهشت منع شریعت نخواهد بود.
۲- طبرسی ( د. ۵۴۸ه ) در تفسیر مجمع البیان، می گوید در بهشت شراب پس از نوشیدن در بدن بهشتیان تبدیل به مشک می شود. قطره های عرق که از منافذ پوست بهشتیان می چکد از مشک خوش بوتر است.
۳- ابوالسعود ( د.۹۵۱ه) در تفسير إرشاد العقل السليم إلى مزايا الكتاب الكريم: با نوشیدن شراب طهور که ساقی آن خداوندست، انسان به بالاترین درجه مقام و منزلت صدّیقین راه پیدا می کند. به مقام تجرد معرفت جمال خداوند، دریافت شادی لقای او و غزقه شدن در در مقام فنا
۴- عبدالرحمن سلمی ( د. ۴۰۲ه) در حقائق التفسیر، از ابوبکر رازی روایت می کند. فردی به نماز سعد بن عبدالله عتمه رفته بود. عبدالله در نماز این ایه را تلاوت کرد: و سقاهم ربهم شرابا طهورا. منتها انگار همراه با آوای تلاوت آیه، صدای چشیدن و نوشیدن به گوش نمازگزاران رسیده بود. از عبدالله پرسیده بودند، نماز می خواندی یا شراب می نوشیدی! گفته بود اگر لذت نوشیدن نبود که نمی خواندم! من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود!

ساقی در دیوان حافظ مصادیق مختلفی دارد. می توان به تفاوت و یا تمایز معانی و مصداق ساقی توجه داشت.ساقی سیم ساقی که در میکده است و البته ساقی همه ساقیان جهان که خداوندست. اگر غزل های حافظ را به سه گروه:
یکم: غزل های عاشقانه عارفانه
دوم: غزل های عاشقانه عرفی
سوم: غزل های رندانه
تقسیم کنیم. در گروه غزل های عاشقانه عارفانه ساقی، همان معشوق ازلی و ابدی ست. که در جام وجود، به انسان شراب عشق را نوشانده، انسان را بر صورت خود آفریده و نمایانگر و نماینده خویش قرار داده است.
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
جلال الدین بلخی از خداوند به ساقی جان تعبیر می کند. ساقی جهان عاشقانه عرفی، باده انگوری به انسان می نوشاند. اما انسان می تواند از سرای طبیعت بیرون رود و شرابی دیگر طلب کند:
تفضل ایها الساقی و اوفر
و لکن لا براح مستعاری!
ساقی بیا و فراوان بنوشان، اما نه از شراب مجازی!
(شمس: غزل ۲۶۹۱)
به قول حافظ: آن می که در آنجاست حقیقت نه مجازست.
ساقی جان در یک مرتبت به انسان لباس هستی می پوشاند و در جام وجودش جان می ریزد. جان او را می افزاید. در مرتبه دیگر جان او را مست می کند. مستی بی منتها، که صد هزار منزل بیش است در بدایت.
تعبیر ساقی الست، که در مثنوی امده است، سخن را تمام کرده است:
جرعه ای چون ریخت ساقی الست
بر سر این شوره خاک زیردست
جوش کرد آن خاک و ما زان سرخوشیم
جرعه دیگر که بس بی کوششیم
حقیقت این است، که ساقیگری خداوند، یعنی تجلی و افاضه فیض او بر دوام است. ما دمی نیست که جام نویی از شراب هستی ننوشیم.
پیداست که می توان سخن را به نام ساقی جان و ساقی الست آغاز کرد! الا یا ایها الساقی همانند بسم الله الرحمان الرحیم در سوره فاتحه الکتاب قرآن مجید نیست!؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

حضور حافظ (۲)

حضور مدام حافظ، پدیده شگفت انگیز و البته پر شوری در تاریخ فرهنگ و زندگی فردی و اجتماعی و ملی ما ایرانیان و پارسی زبانان بوده و هست. به پنج روایت از این حضور توجه کنید:
یکم: محمد رضا شفیعی کدکنی در باره حضور حافظ نوشته است:
« هیچ ملتی چنین شاعری نداشته است و نخواهد داشت. هیچ کس منکر شکسپیر و گوته و متنبّی و دانته نیست، ولی چنین حضور شگفت آوری در زندگی یک ملت و در تمام لحظه های تاریخی یک جامعه از عهده هیچ شاعری تا کنون بر نیامده است. »
( قلندریه درتاریخ، ص ۵۴)
دوم: روایت داریوش شایگان:
« در سال ۱۳۴۲، همسر نیکوس کازانتزاکیس، نویسنده معروف یونانی، در ایران مهمان من بود، و در سفری که به شیراز داشتیم پس از بازدید از مقبره سعدی و حافظ، با تاثر و شیفتگی بسیار، سخنی گفت که هرگز فراموش نکردم:
من در هیچ کجای جهان ندیده ام که مزار و مقبره یک شاعر بزرگ، زیارتگاه مردم باشد! شاید شما تنها ملتی باشید که با شاعرانتان چنین ارتباط معنوی عمیقی دارید و چنان ارجی برایشان قائلید که حضوری مدام در زندگی شما دارند.»
( داریوش شایگان، پنج اقلیم حضور، بحثی در باره شاعرانگی ایرانیان، فرهنگ معاصر، تهران ۱۳۹۳، ص۲)
سوم: در شهریور ماه ۱۳۷۳ با گروهی بیش از صدنفر، از اهل فرهنگ و هنر و اندیشه ، متشکل از دانشگاهیان و شاعران و نویسندکان و هنرمندان برای شرکت در جشنواره هزاره فردوسی به شهر دوشنبه رفتیم. شهر برای جشنواره هزاره فردوسی آذین بندی شده بود. از زمره همراهان دکتر عباس زریاب خویی ( د. ۱۳۷۳) و مرشد مرادی یزدی ( د. ۱۳۷۵) بودند. به رودک رفتیم. جمع ما را به باغ با صفایی بردند. هوا بهشتی بود و نسیم معطر و آوای نهر نقره ای پرشور جاری.
دکتر محمود روح الامینی ( د. ۱۳۸۹) استاد مردم شناسی دانشگاه تهران، که از زلالی و یکرنگی و صفای جان می درخشید؛ لباس تمام سپیدش و موهای بلند افشاننده و ابروان نقره ای اش، مثل تکه ای از مهتاب در شبی روشن بود؛ از نوجوانی تاجیک که چهارده پانزده ساله به نظر می رسید و قدح بلور سیب سرخ را با دو دست جلو سینه گرفته بود و سیب های سرخ زیر آفتاب نرم پسین می درخشید. در حالی که پسر جوان سیب تعارف می کرد؛ دکتر روح الامینی با شوق و مهر پرسید، پسر جان اسمت چیست؟
«حافظ!»
«عجب اسم قشنگی داری. اسم برادر و خواهرت چیست؟ »
نوجوان تاجیک با موجی از شرمِ ارغوانی که در گونه های گلبهی و پیشانی بلندش دوید، گفت: «خواهر زیبایی دارم، از من خُرد تر است، نامش شیراز است!»
دکتر روح الامینی با شگفتی و شادی و بهت رو به من کرد و بی تابانه گفت: «شنیدی!؟ شنیدی… حضور حافظ شیراز را دیدی!؟ دیدی چطور حرف می زند! من بی خود « گِرد شهر با چراغ » می گشتم، گنج حضور همین جاست! » دکتر روح الامینی کتابی نوشته بود با عنوان
« گرد شهر با چراغ» در همان سفر کتاب را به من هدیه داد.
حضور حافظ شیرازی در زندگی زنده و جاری بود.
چهارم: دوستی از دلوار بوشهر، فیلمی از کشاورزی اهل روستای شیخان دلوار برایم فرستاده بود. کشاورز در میان صحرا در حالی که نسیم در موهایش تاب می خورد، غزل: المنة لله که در میکده باز است! را آن چنان پرشور و روان و صمیمانه و صاف و ساده و از سویدای دل می خواند، که بارها غزل را شنیدم و سیراب نشدم. گویی حافظ برای او نه شاعری از روزگاری بیش از شش سده پیش، که انگار حافظ اهل دلوار است و در همسایگی او زندگی می کند و او سخن آشنایی را برای شما روایت می کند.
پنجم: شهریار به تمام معنای کلمه حال و مقام و سوز و شایستگی و معرفت شناخت حافظ را دارا بود. او با غزلی نغز و حافظانه به حضور حافظ نقشی ماندگار زد. گویی چشم در چشمان حافظ دوخته، با حافظ همدم و هم ساغر شده، به گنج حضور حافظ دست یافته و سروده است:


پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست
همه آفاق پر از نعره مستانه تست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانه تست
دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه تست
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشه من همه در گوشه انبانه تست
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه تست
ای کلید در گنجینه اسرار ازل
عقل دیوانه گنجی که به ویرانه تست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانه تست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه تست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه تست
ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
شهریار آمده دربان در خانه تست

این آشنایی و حضور، این ذوق و لذت حضور و این گنج حضور از کجاست!؟ راز و رمزش چیست؟ چگونه می توان با حافظ آشنا و همزبان و همراه و همدل شد؟ و از او رمزی شنید.
حافظ به ما گفته است: تا آشنا نشوی و گوش محرمی پیدا نکنی نمی توانی از این پرده رمزی بشنوی « تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی! » روشن تر از این؟
آشنایی و رمز گشایی چگونه حاصل می شود؟ « که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها!»
اگر یک غزل حافظ را، چنان که بایست درک کنیم. در فضای غزل بتوانیم دم بزنیم. عطر جعد گیسوی غزل را استشمام کنیم. باد صبا را حس کنیم!
اگر توانستیم این حال و بلکه مقام حافظ را درک کنیم که سرود:
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین
آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم
اگر بارقه ای از باده باد صبا، به دیدگانمان روشنایی بخشید و دیده جان بین یافتیم؛ آشنای حافظ شده ایم. غزل نخست دیوان او، الا یا ایها الساقی! فاتحة الكتاب ديوان اوست. تمامی ديوان عصاره و عطرش در اين غزل ديده و مزيده و شميده مي شود. بهتر است از همان غزل نخست که بی تردید با نظر حافظ، محمد گلندام آن غزل عرشی را در ابتدای دیوان قرار داده است، سیر معرفت معانی و سفر خود را آغاز کنیم!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)