ابراهیم در آتش...گلستان حضور مردم


خداوند متعال پایداری و توان و یا اقتدار حکومت داود را مبتنی بر رکن حکمت می داند. حکمتی که پشتوانه و ریشه تحقق اراده و تصمیم گیری است. وَشَدَدْنَا مُلْكَهُ وَآتَيْنَاهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ سورة ص /۲۰

با دوست روحانی ساکن قم، گفتگو می کردم. با حسرت می گفت: «‌‌ کاش اجازه می دادند، خاتمی و کروبی و موسوی در نماز میت هاشمی شرکت می کردند، سید حسن خمینی هم به نماز می رسید! و مردم می دیدند که همگی آنان در نماز میت به امامت رهبری حضور دارند. آیا این روش یا تصمیم موجب اقتدار بیشتر نظام نمی شد؟ » به ایشان همین آیه ۲۰ سوره ص را یاد آوری کردم. رهبری که در غزلی سروده اند: بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر…. کاش این بشکستگی نمودی ملی و بیرونی پیدا می کرد. و الا شکستن یا شکسته شدن دیگران که بشکستگی نیست! به ویژه وقتی همه ما در پیشگاه خداوند سبحان رحمان رحیم هستیم. دیدیم که خداوند چگونه قلب های ملتی را به حرکت واداشت و آن همه شعله های جنگل مهیب اتش تهمت و آزار و ناسزا، تبدیل به گلستان شد. کسی را که بیش از یک دهه بود می شکستند و او با تعبیر غریب پر حسرتی گفته بود: صدای شکستن استخوان های خودم را می شنوم…در اوج عزّت تشییع شد. مثل ابراهیم در میانه گلستان حضور مردم…
دیدیم که خاتمی در تشییع حضور داشت. نه مثل همه در یک نقطه معین مثل موجی از نور در همه جا...در یغ ازحکمت گمشدهٔ مومن!
*************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

دکتر علی شریعتمداری استاد تمام!

دکتر علی شریعتمداری استاد تمام بود! مرادم از استاد تمام، تعریف رسمی دانشگاهی به اصطلاح فول پروفسور نیست! مرادم استادی است که به فضایل اخلاقی و انسانی آراسته بود. دانشمند و حکیم. یعنی انچه می گفت در زندگی و مشی او جریان داشت. او نکو صورت و سیرت و پارسا بود. به مصداق: گر آن ها که می گفتمی کردمی…
رئیس دانشکده علوم تربیتی و نیز مدیر گروه علوم تربیتی و فلسقه بود. جناب آقای خاتمی هم پیش از دوره ما، در همان دانشکده درس خوانده بودند. دانشکده محبوبی بود! کتابخانه ای نسبتا کوچک و تخصصی با فضایی دلپذیر. دکتر شریعتمداری درسی چهار واحدی داشت به نام تفکر منطقی. کتاب درسی ترجمه خودش بود. تفکر منطقی نوشته فلیپ جی اسمیت وگردون هلفیش. کتاب جلد سخت آبی پررنگ داشت. ناهموار چاپ شده بود. به عنوان دانشجوی آزاد دوبار در این کلاس همراه دانشجویان روزانه و نیز شبانه در درس شرکت کردم. کلاس درس که معمولا با پرسش دکتر شریعتمداری اغاز می شد مثل برکه ای به تلاطم می آمد و ایشان با روش پرسش اندر پرسش اندر پرسش سقراطی بحث دانشجویان را مدیریت می کرد. گاهی که لازم بود نشانه ای و توضیحی و هدایت بحث. فصلی از کتاب: تفکر منطقی به عنوان روش و هدف، از زمره بهترین مباحث کتاب و مناسبترین موضوع برای بحث بود. توفان اذهان! هنگام اعتصاب دانشجویان که معمولا شانزده آذر ماه، اتفاق می افتاد. اعتصاب از غذاخوری دانشگاه شروع می شد. یادش به خیر! سوپ مجانی بود! وقتی گاردی ها به دانشجویان حمله می کردند؛ با باتوم می زدند و یا در مواردی دستگیر می کردند. دانشجویان به سمت دانشکده علوم تربیتی می گریختند. آنجا پناهگاه بود! زیرا رئیس دانشکده با قامت بلند و عینک قاب مشکی و کت شطرنجی ریز بسیار زیبا و آراسته، به رنگ خاکستری روشن، فهوه ای روشن،سبز، فیروزه ای و بنفش
در ست در میانه در می ایستاد. -این کت را در تمام چهار سالی که دانشگاه بودم بر تن ایشان دیدم- و گاردی ها را راه نمی داد! گاردی ها هم گویی دستور داشتند تا وارد دانشکده نشوند و حرمت دکتر شریعتمداری را نگاه می داشتند. پیدا بود فرمانده گارد چنین تدبیری داشت. دکتر شریعتمداری در دهه پنجاه عمر خویش بود. گاردی ها با سپر و کاسکت و باطوم مدتی پشت در یا محوطه بیرونی دانشکده می ایستادند، با مهربانی به دختران دانشجو نگاه می کردند! غروب می شد و گاردی ها می رفتند. مدتی غذاخوری تعطیل می شد و بچه ها موقع ظهر آواره یکی دو تا ساندویچ فروشی آنسوی بلوار دانشگاه می شدند.
وقتی فرمان همایونی اعلام شد که همه با هم بایست عضو حزب زستاخیز بشوند. از دانشکده ما دکتر جلیل دوستخواه و از دانشکده

علوم تربیتی دکتر شریعتمداری عضویت را نپذیرفتند و فرم را امضا نکردند.
دکتر شریعتمداری را از ریاست دانشکده برکنار کردند اما همچنان رئیس گروه باقی ماند. مثل حالا نبود که اگر استادی را نپسندیدند بلافاصله از درس دادن ممنوع و بعد از دانشگاه اخراج می کنند. به خوبی می دانستند که دکتر شریعتمداری در واقع

تبعیدی از دانشگاه پهلوی شیراز به دانشگاه اصفهان بود.
پس از دوران پیروزی انقلاب او وزیر علوم شد و بعد ها در شورای انقلاب فرهنگی او را بیشتر می دیدم و گفتگوهای حاشیه ای…به ایشان می گفتم همچنان و برای همیشه دانشجوی آزاد شما هستم! یک بار هم کتاب تفکر منطقی را همراهم بردم تا در صفحه ای از کتاب برایم یادداشتی بنویسد. نوشت: تفکر رفتن از باطل سوی حق/ به جزو اندر بدیدن کل مطلق!
دکتر شریعتمداری استاد تمام، در بیستم دی ماه در ۹۳ سالگی درگذشت. خاطره ای معطر از معلم و انسانی بزرگ در ذهن همه دانشجویان و دوستانش باقی خواهد ماند. نگاه هوشمند آن سال ها و طنین خوش و فاخر صدایی سقراطی….
***************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)

خوان هفتم هرکول!


برای فهم بهتر دو درس تاریخ تمدن یونان و رم، تصمیم گرفتم اساطیر را بخوانم. روزگار خوب و خوشی بود. کتابخانه بسیار غنی دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان با مدیری هنرمند به نام آقای صنیع زاده و کتابدارانی پرمهر آقای صالحی و خانم خیام…یادشان برای من همیشه گرامی ست. در بین اساطیر، اسطوره هرکول و استبل آژیاس ، خوان پنجم درخشان بود!
اورستئوس بر هرکول قهرمان ملی خشم می گیرد و فرمان می دهد که هرکول بایست استبل های آژیاس را تمییز کند. سی سال بود که سرگین هزار گاو تنومند در استبل ها تا سقف متراکم شده بود.

گمان می کردند که هرکول بایست سال های سال مشغول و درگیرودار سرگین کَشی شود. بساطی و بازی بود برای اهانت و تحقیر هرکول. هرکول پیش از آغاز اجرای فرمان ، به نظرش رسید اگر جریان آب توفنده و نیرومند دو رودخانه آلپه و پنه را تغییر دهد و جریان آب را روانه استبل ها کند، آب تمامی سرگین ها را با خود می برد که می برد! همین گونه شد. در مدتی کوتاه سرگین های سی ساله با جریان توفنده آب زدوده و نیست و نابود شد.
سال هاست ، دست کم یازده سال ، سیلی از ناسزا و اهانت به سوی آیه الله هاشمی و خانواده اش روانه بود. یکی از همین استبل ها، صدا و سیما بود و … روز سه شنبه مردم از خانه بیرون آمدند، نه رودخانه که دریایی از جمعیت شکل گرفت. سه شنبه خوان هفتم هاشمی بود. شعار هایی که مثل امواج به حرکت در آمده بود، سرگین ها را با خود می برد و هوا و زمین و زمان را پاک می کرد… قهرمان ملی ما، چشم ظاهرش به ظاهر بسته ، اما چشم باطن و روان او شاهد بود. اکنون که مردم فضا و زمین و زمان را پاک کرده اند. دریغ است که سیاهکاران همچنان حکایتشان باقی و شیوه رفتارشان همان باشد که بود…
***************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)