داستان های حاج اخوند، قطره باران معجزه است!


در جمع طلبگی مان بحث معجزه بود! آقاي عامري استاد منطق بحث را اداره مي كرد. پیدا بود، جمع ما نتوانسته ایم موضوع را به درستی بفهمیم. آن اطمینانی که از فهم حاصل می شود، در دوردست ها بود! از طرفی هم نمی توانستیم انکار کنیم. مگر می شود طلبه حوزه علمیه منکر معجزه باشد!؟ در باره معجزات پیامبران چیزهایی می دانستیم. اما فهم مطلب داستان دیگری بوده و هست، همیشه هست!
گه گاه، شعبده باز ها کارهایی می کردند که از تعجب دهانمان باز می ماند! از توی کلاهشان کبوتر با بال هایی به رنگ پرچم ایران بیرون می آوردند. یک بال سرخ بود و بال دیگر سبز؛ بدن کبوتر سپید بود. گاه از گریبانشان خرگوش قهوه ای مخملی و یا از توی آستین، هفت تخم مرغ هفت رنگ بیرون می آوردند.
یک بار شعبده بازی به مهاجران آمده بود. برگ کاغذ را به اندازه کاغذ اسکناس بُرش داد. تکه ها را مثل اسکناس با سرانگشت شست که با نوک زبان تر می کرد، شمرد. چرخی زد و کف هر دو دست را مثل نقال ها به هم کوبید. یکهو کاغذا اسکناس شد! آن هم اسکناس های صدتومانی! گفت هر اسکناس صدتومانی را به ده تومان می فروشد. بعضی خندیدند و خریدند. رحم خدا از توی کیسه پولش که به گردن آویخته بود، یک ده تومانی کهنه چهارتا در آورد و با صدتومانی عوض کرد. منتها وقتی بساط شعبده باز جمع شده بود و رفته بود. رحم خدا دیده بود، صد تومانی اش با صدتومانی که حشمت قصاب مهاجران نشانش داده بود فرق داشت. کاغذ اسکناسش سفیدی می زد، تقلبی بود. گفت اگر شعبده باز دزد تا هند هم رفته باشد، ده تومانم را از حلقش بیرون می آورم. نیاورد! دیگر ردّی و نشانی از شعبده باز یافت نشد. رحم خدا خودش را دلداری می داد که ده تومانی اش دو تا گوشه نداشته است! سهراب اخوان مدیر مدرسه مان به رحم خدا چوپان ده گفته بود: چخوف در باغ آلبالو، از قول نیچه روایت کرده است، که انسان حق دارد اسکناس تقلبی درست کند! بدیهی ست که رحم خدا اصلا نفهمیده بود! ما هم نفهمیدیم، رحم خدا چه می گوید. فقط چخوف و اسکناس تقلبی یادم ماند، از آقای اخوان پرسیدم. گفت برایت باغ آلبالو نوشته آنتوان چخوف را می آورم. آورد. خواندم و درست نفهمیدم!
برایم سخت بود که حرف نیچه را بپذیرم. انسان حق دارد تقلب کند؟ سر دیگری کلاه بگذارد!؟ رحم خدا دیگر این مضمون را رها نکرد. تا غریبه ای می دید، می گفت نوچه خوف گفته، می شود گوسفند مردم را خورد! مال مردم را خورد! ای کلّه پدر اون شارلاتانی که ده تومنم را خورد و برد!
بحث طلبگی چیز دیگری بود. پیامبران که نمی خواستند، سر مردم کلاه بگذارند. نمی خواستند بابت معجزه خود پولی بگیرند. معجزه را گواه و دلیلی بر درستی سخن خود تلقی می کردند، که از سوی خداوند ماموریت دارند.
آقای عامری استاد درس منطق گفت، نباید در باره معجزه شک کنیم. مخبر صادق وقتی سخنی را روایت کرده است. ما می پذیریم. گفتم، پس چرا قرآن روایت تردید ابراهیم در باره معاد یا معاد جسمانی را روایت کرده است؟ ابراهیم به صراحت می گوید، از خداوند پرسید که چگونه مردگان را زنده می کند، تا با دیدن آن چگونگی دلش آرام بگیرد. لیطمئن قلبی! یطمئن با لام تاکید و نون ثقیله بیان شده است. تاکید بر تاکید. پیداست اطمینان قلبی برای ابراهیم بسیار اهمیت داشته است. وقتی ما اطمینان قلبی پیدا می کنیم که موضوع را بفهمیم نه این که بدانیم. به مواردی که در قرآن از درک سخن گفته شده است، دقت کنیم، متوجه
می شویم که درک مرحله بالاتری از علم است. در مفردات راغب، اَدْرَکَ به معنای بَلَغَ اَقْصَی الشَیئ، تفسیر شده است. چگونه مسیح مرده را زنده می کرد؟ چگونه عصا در کف موسی اژدها شد؟ چگونه نیل شکافته شد؟ چگونه می توانیم این پدیده ها را درست بفهمیم و درک کنیم؟ از سویی مگر این تعبیر را نداریم که: اَبی الله اَن یجری الامور الّا باسبابها؟ سببیت معجزه چگونه است و چیست؟
آقای عامری گفت: ما نباید گمان کنیم که ذهن ما ظرفیت فهم و درک همه مسائل را دارد. دیده اید در کنار پست های قوی برق، علامت اسکلت، یعنی علامت مرگ روی در و دیوار پست برق نقش کرده اند. نزدیک نشوید! اما متخصصان در را باز می کنند و به درون پست می روند. ما هم انسان های عادی هستیم. نباید توقع فهم مسائل عالی و فوق فهم و عقل مان را داشته باشیم. خداوند از علم بهره کمی نصیب ما کرده است. و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا!
گفتم: ولی باید کوشش کنیم. به قول حاج آخوند:
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش!
آقای عامری و دوستان طلبه با شنیدن نام حاج آخوند. درنگ کردند. ساکت شدند. احمد فراهانی گفت، خوب است برویم در باره معجزه با حاج آخوند صحبت کنیم. او همیشه حرف تازه و متفاوت دارد. همه دوستان با شوق و ذوق تایید کردند. نام حاج آخوند و فرصت دیدار او مجلس ما را تازه و معطر و پر طراوت کرده بود. قرار شد من پیگیری کنم.
یک پیچیدگی خواستنی هم پیش آمده بود. آقای ذبیحی دبیر ادبیات مان از من خواسته بود. به حاج آخوند سر بزنیم. می خواست در باره داستان آفرینش آدم و حوا با حاج آخوند صحبت کند. در ذهنم گذشت، خب! اگر خداوند آدم را از خاک آفریده باشد و در تن خاکی آدم از روح خود دمیده باشد، این هم معجزه است! منتها معجزه خدا و نه پیامبران.
یعنی واقعا خداوند یک عروسک گلی به اندازه و قواره انسان درست کرده، بعد از روح خود در آن دمیده، مجسمه عطسه کرده و چشمانش را باز کرده و شده آدم و حرف زده؟ یعنی آدم اصلا مراحل نوزادی و کودکی و جوانی را طی نکرده، چطور زبان یاد گرفته؟ به چه زبانی حرف می زده ؟ حوا چگونه آفریده شده است؟
پرسش ها هر کدام انگار تیری بود که به سوی دیوار ذهنم رها می شد. به دیوار می خورد و کمانه می کرد. زخمی گاه ژرف بر دیوار باقی می ماند.
احمد فراهانی که مثل عسل شیرین بود. خودش می گفت، من سکنجبینم! گفت باید بفهمیم. این همه قرآن می گوید: لعلکم تعقلون و لعلکم تتفکرون، برای همین روزاست! ذهن ما که از ذهن سکاکی کند تر نیست. بعد احمد داستان مدرسه رفتن سکاکی را برای بار صدم برایمان تعریف می کرد. معلم مکتب گفته بود:
قال الشیخ، جلد الکلب یطهر بالدباغه. شخ گفت: پوست سگ با دبّاغی پاک می شود. سکاکی فردا که مکتب رفته بود و هزار بار عبارت را خوانده بود تا حفظ شود. گفته بود: قال الکلب، جلد الشیخ لن یطهر بالدباغه! سگ گفت : پوست شیخ با دباغی تا ابد پاک نمی شود!
احمد با سلیقه خودش عبارت را تغییر می داد. لن را خودش افزوده بود!
فصل درو بود. به مارون که رسیدیم. هنوز حاج آخوند از گندمزار چما نیامده بود. خانه عمو نبی رفتیم. عمو نبی و رحیم و احمد به درو رفته بودند. زن عمو جهان برایمان چای و نان شیر و عسل و پنیر و کره تازه و پیازچه آورد. کنار منقل چای نشستم و برای آقای ذبیحی و عامری و احمد فراهانی و امین و حسین چای ریختم. تا غروب نیم ساعتی مانده بود. پیشنهاد کردم، برویم سر چشمه دوزاغه، برای نماز هم به مسجد ده برویم. حاج آخوند حتما خودش را برای نماز مغرب به مسجد می رساند. آقای ذبیحی لبخند زد و گفت: من هم نماز شما را نگاه می کنم، ثواب دارد!
دور چشمه شلوغ بود. بیشتر دختران جوان با کوزه آمده بودند. پائین تر از چشمه، سمت مدرسه ده، لب نهر نایه، وضو گرفتیم. آقای ذبیحی صورتش را شست. سیگارش را گیراند.
حاج آخوند در رکعت اول نماز مغرب، بعد از سوره حمد، سوره جمعه را خواند. خوش طنین و جذاب. وقتی نماز تمام شد، دیدم آقای ذبیحی قرآن دست گرفته، سوره جمعه را می خواند. گفت: موسیقی صدای حاج آخوند، کشش و جذابیت غریبی دارد.
سکینه خانم با کمک عصمت سفره را چیده بودند. یک تابلو نقاشی! تنگ های شربت انگور. بشقاب های سفال سبز و آبی، سبزی و کره و عسل و مربا. شام آبگوشت بزباش بود. عطر ابگوشت در فضای اتاق پیچیده بود. آقای ذبیحی گفت: مثل بوی عطر جنگلی در هند!
حاج آخوند با تک تک مهمانان حال و احوال کرد. از درس و بحث دوستان طلبه پرسید. از آقای عامری پرسید کتاب اساس الاقتباس سلطان الحکما خواجه نصیرالدین طوسی را اگر ندیده است حتما با دقت بخواند. گفت، این کتاب دروازه فهم منطق شفای شیخ الرئیس ابن سیناست. می تواند اشکالات و موارد دشوار را از آیه الله امامی خوانساری بپرسد.
به محسن کمک کردم. سفره را جمع کردیم. بساط چای آماده بود. تنگ های بلور شربت انگور هم به سفارش حاج آخوند بر جای مانده بود.
حاج آخوند کنار سماور نشسته بود. پیاله های نبات زعفرانی و خرمای میناب، انجیر خشک، برگه زردآلو و کشمش سبز و سرخ توی سینی مسی بود.
حاج آخوند در حالی که از قوری فیروزه ای توی استکان هایی که در جا استکانی بود، چای می ریخت، خواند: گاهی بساط عیش خودش جور می شود! امروز روز خوبی بود. ما با زبان داس با گندمزارا صحبت کردیم و گندمزارا با زبان محبت جواب دادند. خوشه ها خم می شدند و ما را می بوسیدند! وقت درو وقتی
خوشه ای خم می شود و صورت وسر شما را لمس می کند. زبانش زبان محبت و بوسه است. می گوید: خداوند مرا برای تو آفریده است. حال تو به من بگو ببینم، تو را برای که و برای چه آفریده است!؟
انسان می تواند از مرز زمان و مکان و ملت فراتر برود! این سه واژه را با دقت به کار بردم. بگذارید برایتان قصه غریبی روایت کنم. می گویند، مواجهه ای بین ابی العلاء معرّی و سید شریف مرتضی صورت گرفت. وقتی از ابی العلاء پرسیدند سید شریف چگونه بود، گفت:
رایته و رایت الناس فی رجل
و الدهر فی ساعه و الارض فی الدار!
چگونه انسان چنین امتداد و سعه وجودی پیدا می کند؟ به تعبیر امیر مومنان علی علیه السلام، جهان های بزرگ در درون جان انسان پیچیده و پوشیده و کوچک می شود. ما گمان می کنیم آنچه عادی ست، ساده و کم اهمیت است. حال اگر چیزی غیر عادی بود، مهم و پیچیده و یا معجزه است. اگر من که همین جا در کنار شما نشسته ام. از زمین فاصله بگیرم و مثل یک گوی در اتاق آهنربا، در میانه فضا بایستم. معجزه است. مثل مسیح که بر آب می رفت! اما زمین که در فضا نه تنها معلق است بلکه حرکت وضعی و انتقالی و کهکشانی دارد، امری عادی است!
احمد فراهانی پرسید، حرکت کهکشانی!؟
بله احمد عزیز! زمین و منظومه خورشیدی و کهکشان راه شیری خود در هستی شناورند و حرکت می کنند. ما در این نقطه ای که اکنون ایستاده ایم، از سه جهت با نقطه ای که لحظه پیش ایستاده بودیم، در موقعیتی متفاوت هستیم. این سخن من هم از سر تسامح است. ما در دریای هستی بیکرانه بر موج نشسته ایم.
دم به دم نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
شد مبدّل آب این جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر برقرار
ما در دایره تکرار و عادت افتاده ایم. تا امری خلاف عادت و دایره تکرار اتفاق می افتد، گمان می کنیم. خبری شده است! نه ما بی خبریم. سید گفت، شما می خواهید در باره معجزه با هم صحبت کنیم. همین طور استاد ذبیحی می خواهند در باره داستان آفرینش صحبت کنیم. این دو موضوع، قدر مشترک دارد. کلید شناختش، شناخت انسان و شیوه و نحوه نگاه انسان به هستی، به خود و خداوند ست.
اولا باید در مورد این نکته توافق داشته باشیم، که برای درک و فهم انسان، حدی وجود ندارد، جز شناخت ذات خداوند متعال…ابن سینا در نمط نهم، فصل ۲۷ اشارات، تعبیری دارد. شاید بتوان گفت، مشهورترین تعبیر در اشارات است:
« جلّ جناب الحق عن ان یکون شریعة لکل وارد او یطّلع علیه الّا واحد بعد واحد »
بايد ابن سينا شد تا به همين مرحله و منزلت رسيد. بايد هزار آفتاب معرفت در جان انسان بيفروزد و هزار ماه بر جان انسان بتابد، تا بتواند همين عبارت را بنويسد. اشارات بنويسد. شفا بنويسد. در بخش آخر اشارات بحث رازها یا اسرار آیات را، ابن سینا مطرح کرده است.
در باره قصه آفرینش انسان، آدم و حوا، در تورات و قرآن، می بایست زبان روایت را بشناسیم. کتاب های مقدس و آسمانی چند زبانی و چند صدایی هستند. مثل جدول ضرب نیست که یک صدا و زبان داشته باشند. در قرآن وقتی از خداوند و انسان سخن به میان می آید. در برخی موارد زبان، زبان اشاری و نمادین و مجازی است. این که خداوند به فرشتگان گفت بر آدم سجده کنند. این که آدم جانشین خداوند است. این که خداوند آدم را از خاک یا گل رس آفرید و از روح خویش در آدم دمید. تمامی این تعابیر نمادین و مجاز است نه حقیقت!
خاک یا گل نشانی از وجه ظاهری و مادی انسان دارد و روح خدا نشانی از وجه الهی و معنوی و باطنی او. سرشت انسان به قول مولوی طُرفه معجونی ست که ترکیبی دوگانه دارد. این سرشت به او فرصت و امکان می دهد که از سویی تا خدا ، تا اوج کمال ممکن پرواز کند و یا تا منزلتی فروتر از حیوان، رو به انحطاط نزول و سقوط کند.
داستان آفرینش در حقیقت شناسنامه انسان است که از کجا آمده است و آمدنش بهر چه بود. یکی از زیباترین فصل های ادبیات جهان. جستجو در داستان آفرینش است. به ویژه داستان های آفرینش در افسانه ها و اسطوره های هندی، افریقایی ، چینی ، ژاپنی و سرخ پوستی! به نظرم انسان ها بخشی از آرزوها و آرمان های خود را در گذار تاریخ، در همین افسانه ها به یادگار گذاشته اند.
من از داستان آفرینش انسان در قرآن این برداشت را دارم؛ که زندگی فرصت کوچی بزرگ است. فرصت پروازی یگانه. از خاک تا خدا! از روزمرّگی تا فرا زمانی. از اسارت در خانه ای و شهری و سرزمینی تا فرا مکانی. از فردیت خویش تا جمعیت تمام! مثل ابراهیم ملت شدن! زمان و مکان را مثل گویچه های رنگینی در جیب نهادن! مثل خدا شدن! موت اختیاری را مثل عسل نوشیدن، و سرخوشانه به هستی این جهانی بازگشتن… و سر ودستار نداند که کدام اندازد!
استاد ذبیحی عزیز! داستان آفرینش یعنی این که حس کنی تمام فرشتگان در عالم تکوین بر تو سجده می کنند. تو نماد خدا در هستی هستی، خدای کوچک جهانی! دیده اید برخی در کنار دریا یا اقیانوس به جای این که مست دریا و افق شوند، طلوع و غروب خورشید را در دریا نگاه کنند. به صدای سرود موج ها گوش دل بسپارند، در خط ساحل، در میان شن ریزه ها، گوش ماهی جمع می کنند! روزشان به همین ترتیب شب می شود، بی حس درک دریا!
داستان های آفرینش بایست مثل تخته پرش باشند، ما را به افقی بالاتر رهنمون شوند. ما ز بالاییم و بالا می رویم!
آقای ذبیحی پس سرش را به پشتی قالیچه ترکمنی تکیه داده بود. با هر دو کف دست، از دو سو، چانه اش را می فشرد. چشمان سیاهش برق می زد.
حاج اخوند شروع به زمزمه غزل مولانا کرد!

ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا می رویم
خوانده ای انّا الیه راجعون
تا بدانی ما کجا ها می رویم
آقای ذبیحی چشمانش را بسته بود. آقای عامری آرام گریه می کرد. احمد فراهانی صورتش گل انداخته بود. حسین داشت پنجه هایش را در هم می فشرد. حاج آخوند در لیوان های سفال سبز برای مهمانان شربت انگور ریخت. صدای ریزش نرم شربت انگور در لیوان ها…
حاج آخوند گفت، می خواهم بگویم، همین زبان معجزه است. نیست!؟ همین که ما دهان باز می کنیم و حرف می زنیم معجزه است! لفظ معجزه است. معنا و درک معنا معجزه است. یک قطره آب معجزه است. چشمه و نهر و دریا و آسمان و زمین و ستاره و کهکشان راه شیری و نگاه کودک و تبسم مادر و برق شبنم و چشمان آهو و هر چه که می بینیم و نمی بینیم معجزه است! اگر شما در هستی پدیده ای را یافتید که معجزه نباشد! منظورم خود هستی و سریان جان در موجودات نیست که معجزه در معجزه است. مرادم همین شکل ظاهری است. اگر به ریزترین پدیده شناخته شده هستی برسیم. اتم و ذرات اتم و حرکت و جاذبه منفی و مثبت آن ذرات، معجزه نیست! یک درخت معجزه نیست!؟ ما از درخت چه می دانیم!؟ این غوغایی که در جان درخت است. جریان دم و بازدم درخت. تغذیه درخت از آب و آفتاب و خاک معجزه نیست!؟ رنگ شکوفه ها و برگ ها و ساقه وریشه درخت معجزه نیست!؟ جوشش هزاران هزار رنگ از خاک معجزه نیست؟ اگر شاخه درختی مار شد معجزه است!؟
اگر ما هستی و جریان هستی در طبیعت را با نگاهی درست، و نه از زاویه دیدی شکسته، ببینیم. هستی معجزه است و انسان معجزه معجزه ها. در این صورت تفسیر و تعبیر و یا انتظار ما از معجزه تفاوت
می کند. اصلا انسان خردمند و حکیم برای شناخت خداوند، نیازی به معجزه ندارد. انسان های سطحی و ظاهر بین اند که معجزه طلب می کنند. آن چه را که خردشان در فهم آن درمانده است، می خواهند با برافروختن شعله کوتاه حیرت و شگفتی، به دست آورند. نمونه روشن چنین مردمی قوم بنی اسرائیل هستند. نخبگان و علمای قوم از موسی خواستند که در میقات خداوند را به آن ها نشان دهد! عوام الناس همان قوم هم فریب سامری را خوردند. صدای گوساله را معجزه تلقی کردند. در هر دو سوی نخبگان و عوام شاهد سطحی نگری و خطای دید و داوری هستیم.
کودکی که به دنیا می آید، معجزه نیست؟ فقط اگر مسیح علیه السلام دوستش ایلعازر را که چهار روز از مرگش گذشته بود، با دعا از گور برخیزاند، معجزه است؟ اتفاقا مسیح علیه السلام به خوبی به این نکته با لطف و فراست تمام اشاره می کند. اجازه دهید از انجیل برایتان بخوانم.
حاج آخوند از ردیف بالای قفسه کتابخانه اش کتاب مقدس را بر داشت. کتاب مقدس ترجمه معروف انجمن کتب مقدسه، بود. هدیه پدر خداوردیان. پس از درگذشت حاج آخوند این کتاب به من رسید. اکنون هم که این خاطره را برایتان می نویسم. آیه را از همان کتاب یادداشت می کنم. انگار این خاطره نه مربوط به پنجاه سال پیش، بلکه همین پنج روز پیش بود!
حاج آخوند گفت: بله در انجیل یوحنّاست. این داستان ایلعازر فقط در یوحنا روایت شده است. عجیب است که در اناجیل دیگر نشانی از این داستان غریب و تکان دهنده نیست! در فصل یازدهم انجیل یوحناست:
« و شخصی ایلعازر نام بیمار بود از اهل بیت عَنْیا که دِه مریم و خواهرش مرتا بود…
چرا مسیح ايلعازر را زنده کرد؟ تا منکران او را باور کنند. نه این که برای باورمندان حقیقی نشانه ای باشد. در حقیقت مسیح ایلعازر، برادر مریم مجدلیه را از این رو زنده کرد، تا یهودیانی که منکر او بودند، بپذیرند که مسیح از سوی خداوند مبعوث شده است. معجزه برای منکران بود و گرنه مومنان که باور داشتند، مسیح خود نور و حیات است.
آقای عامری گفت: یعنی از نظر شما، مومنان هیچ نیازی به معجزه ندارند؟
نه، نمی خواهم مطلقا تاثیر معجزه را برای مومنان نفی کنم. مومنان هم گاه دچار غفلت و فراموشي می شوند. آنچه حقیقتا معجزه است به دلیل سیطره عادت و تکرار، اهمیت و لطافتش فراموش می شود. معجزه توجه آن ها را جلب می کند! نوعی بیدار باش است. مثل خانه کعبه نشانی ست که ره گم نشود!
سال ها بعد…در مرداد ماه سال ۱۳۶۴ ، سرزمین هند مثل افسانه ای به روی ما آغوش گشوده شده بود. در بنارس، که مثل خوابی نوشین و معطر، خاطره اش برای همیشه در ذهنم مانده است. در سرنت، محل تولد بودا، جمعیتی جمع شده بود. گفتند مرتاضی می خواهد حرکت یک کامیون کوچک را با نگاه متوقف کند. هوا داغ بود و شرجی…صدای دریای گنگ به گوش می رسید. چهره ها خیس عرق بود. چشم ها از کنجکاوی برق می زد. من هم به کناری ایستادم. راننده کامیونت با عمامه نارنجی اتوموبیل را روشن کرد. مرتاض در برابرش ایستاده بود و نگاه می کرد. دست هایش را به دو سو گشوده بود. مثل صلیبی ارغوانی بود! ردای نارنجی اش با نسیم تکان می خورد. موهای افشانش انگار بر رف باد بود! چرخ های اتوموبیل در جای خود می گشت، بوی لاستیک داغ بلند شده بود ، زمین خشک مقاومت می کرد. غبار فضا را پر کرده بود. مرتاض هندو آرام بود. لحظاتی که انگاربه درازای روزی بود سپری شده بود. راننده پایش را از روی گاز برداشته بود. اتوموبیل گویی نفسی تازه کرد! وقتی جمعیت حیرت زده داشت متفرق می شد؛ از مرتاض پرسیدم: این کار شما معجزه است!؟ با دقت و عمیق نگاهم کرد. گفت: نه، معجزه نیست. بال پروانه معجزه است. قطره باران معجزه است. گنگ معجزه است، شعله آتش معجزه است. انسان معجزه است…


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

داستان های حاج آخوند، صدای اذان پدرم

پدرم نود و پنج سال عمر کرد. هشتاد سال اذان گفت. هنگام وضوی نماز ظهر قلبش ایستاد، ناگاه جرعه ای خون در دهانش پاشیده شده بود و پرواز بلند مرغ باغ ملکوت! بی آن که به بستر بیفتد. بیمار شود یا حتا از سر نیاز عصا به دست بگیرد. با سلامتی، جهان را وداع کرد و به جمع مادرم، محسن، اکرم و نسرین پیوست! به شوخی به برادران و خواهرانم می گفتم، بخشی از خانواده ما در آن جهان در بهشت خدایند. این سو ما شش نفریم و آن سو آن ها پنج نفر! اگر متناسب با سن و سال و نوبت به آن ها بپیوندم، تعداد ما بیشتر می شود!
آیا پدرم در بهشت خدا اذان می گوید!؟ او انگار منتظر بود تا شب شود. تا سپیده سحری بدمد. بالای بام برود. رو به قبله بایستد. نفس تازه کند. کف دست راست را کنار گوش و روی گونه راستش بگذارد و با لحن و نوایی شبیه موذن زاده اردبیلی، با همان حال و هوا، به وسع خودش اذان بگوید. اذان برای پدرم هویت و سعه وجودی اش بود. صدایش در محله باغ فردوس و بعد باغشاه می پیچید. صدا از محله ها گذر می کرد. مثل نسیم محله به محله می رفت.
یک بار شهریورماه ۱۳۵۲از اهواز می آمدم. ایستگاه قطار اراک مثل نگین در حلقه سبز باغ های منطقه راه آهن، احاطه شده بود و می درخشید. صبح سحری رسیدم. از توی کوچه باغا، در پناه نور مهتاب و سپیده سحری به خانه می رفتم. در میانه راه هنوز به محله تک درختی، محله خاله خانم نرسیده بودم که صدای اذان پدرم را شنیدم! مگر می شود!؟ از باغشاه تا باغ ملی، تا تک درختی صدای اذان پدرم از زیر چتر سپیده سحری مثل نسیم گذر کرده بود؛ با نور سپیده آمیخته شده بود.
اذان برای پدرم مثل عاشورا برای مادر رفیق شفیقم، محمد بهمن بیگی بود! بهمن بیگی می گفت: مادرم می پرسید محمد پسرم تا عاشورا چند روز مانده است؟ می گفتم خیلی مادر، چهار پنج ماه مانده است. باز می پرسید. یک ماه مانده است. یک هفته، دو روز! وقتی عاشورا می شد، مادرم تمام روز دستمال در دستش بود و چشمانش پراشک. حس رضایت درونی داشت که عاشورا را درک کرده است. هنوز چند روزی نگذشته بود می پرسید: محمد پسرم، از عاشورا چند روز گذشته است!؟
انتظار پدرم کوتاه و آسان بود. شب را با خیال سحر سر می کرد. پیش از اذان صبح به نماز شب می ایستاد. برای همه ما در نمازش دعا می کرد. درگذشتگان و همسایگان …
حاج آخوند مهمان ما بود. او صدای پدرم را از روزگار جوانی اش، شنیده بود. صدایی خوب و رسا با حزنی دلنشین! حاج آخوند گفت:
نور عزیز! در روزقیامت، بهشتی ها وقتی به بهشت می روند. روشنایی و نور از هرسوو سمتشان جاری است. گویی جسم آن ها را از نور سرشته اند. در میان بهشتیان بعضی قامت بلند تری دارند. یک سروگردن بلند تر از دیگرانند. بین جمعیت شاخص اند. آن ها راه بهشت و دروازه بهشت را بهتر می بینند.
می دانی آن ها چه کسانی اند؟ آن ها در این دنیا اذان می گفته اند! اذان ابتکار پیامبر بود. وقتی در مدینه مسلمانان تعدادشان زیاد شده بود. می بایست هنگام نماز یک دیگر را خبر کنند. خانه پیامبر در مسجد بود. عده ای از مسلمانان گفتند خوب است ما هم برای مسجد ناقوس نصب کنیم تا مثل صدای ناقوس کلیسا، مسلمانان از هنگام نماز با خبر شوند.
بعضی گفتند، ما هم مثل یهودیان کسانی را داشته باشیم.
؛ که سرنا بزنند. همان طور که یهودیان با سرنا یکدیگر را به کنیسه دعوت می کنند.
بعضی گفتند، خوب است به وقت نماز آتشدانی در جلو مسجد نصب کنیم و در آن آتش بیفروزیم. از درخشش شعله بلند آتش مسلمانان وقت نماز را متوجه می شوند. پیامبر به بلال گفت، اذان بگوید. چهار الله اکبر، چهار تکبیر!
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
اذان سرودی آئینی بود که مسلمانان را متوجه مسجد می کرد. پیامبر در حقیقت پیام رسالت خودش را در اذان قرار داد. سرود توحید و نبوت و نماز و نیایش! پیامبر به جای بانگ ناقوس و صدای سرنا و شعله بلند آتش، صدای انسان را انتخاب کرد.
شبانه باران نرمی می بارید. هنوز خانه ما که از خشت و گل ساخته شده بود، تمام نشده بود! فقط دو اتاق سمت شرقی خانه سقف چوبی -حصیری داشت. هنوز در و پنجره هم نداشتیم. دیوارا کاهگل بود. در اتاقی پدر بزرگ و مادر بزرگ و من شب ها می خوابیدیم. مهمان هم در همین اتاق پذیرایی می شد و می خوابید. اتاق دیگر اتاق نشیمن بود، که دار قالی بخشی از اتاق را گرفته بود. حاج آخوند، در اتاق مهمان بود. نیمه شب برای نماز برخاست. بیدار شده بودم. اما در بستر بودم. نماز شب خواند. روی گلیم خشک نشسته بود که صدای پدرم بلند شد. سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله…الله اکبر! حاج آخوند برخاست. رو به قبله ایستاده بود، اذان را تکرار می کرد. با آواز. صدای او از صدای پدرم خوش طنین تر و زلال تر بود… در همان پائین اتاق مهمان نماز جماعت خواندیم.
حاج آخوند به پدرم گفت: صدای اذان تو انسان را به بهشت می برد! در کوچه باغای بهشت سیر می دهد. صدای تو را اهل آسمان ها فرشتگان می شنوند. پیامبران و امامان، شهیدان و صدیقین می شنوند. صدایت در هستی می ماند. این صدایی نیست که خاموش شود. اصلا صدای اذان صدای پیوسته همه افق های جهان است. مگر افق هر منطقه ای با دیگری تفاوت ندارد. وقتی در هر افقی صدای اذان بلند می شود، یعنی صدا همیشگی و پیوسته است.
پنجاه سال بعد…مرداد ماه ۱۳۹۲در محله سلطان احمد استانبول، در خانه اجاره ای در کوچه باریک چشمه سی با پدرم و برادرم بودم. صبح سحری با صدای اذان پدرم بیدار شدم. پنجره رو به دریای مرمره را باز گذاشته بود. آرام اذان می گفت. صدای اذان از مسجد سلمان ، روبروی خانه ما بلند بود. افق دریای مرمره آبی روشن، نقره ای و خاکستری بود. نسیم زنده و معطر و جان بخش…
پدرم لبخند زد و گفت: گوش کن دریا هم اذان می گوید! صدای موج ها را می شنیدیم. پدرم گفت: به صدای دریا گوش کن، خوب گوش کن! رحمت خدا بر حاج آخوند، به ما می گفت، گندمزارا و چشمه دوزاغه و نهر نایه و دشت چما و کوه راستوند آواز می خوانند…ناگاه پدرم با آواز، مصرعی از دو بیتی بابا طاهر را زمزمه کرد:
به دریا بنگرم دریا تو وینم!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

داستان های حاج آخوند، زیبایی!


در همه مارون، هادی پسر سیف الله و مهتاب دختر کلّه مهدی کدخدا، از لحاظ زیبایی و لطف یا لطافت نظیر نداشتند. بعد از عروسی هادی با آناهید، نگاه ها متوجه مهتاب بود. کدام جوان و چه هنگام، مثل شهزاده ای سپید بخت از راه می رسد و مهتاب ملکه زیبایی مارون و حُمریان نصیبش می شود! شهزاده سپیدبخت کیست؟
مریم خانم، مادر مهتاب از ارامنه حُمریان بود. مهتاب گویی میوه پیوندی مسلمان و ارمنی بود! به همین خاطر جوانان ارمنی هم خاطرخواه مهتاب بودند. او را از خودشان می دانستند. جوانان فقیر مارون که بالغ و رشید شده بودند، هر وقت مهتاب را می دیدند، آه از نهادشان بر می آمد! با حسرت و دریغ نگاه می کردند. مهتاب هم از این که محبوب همگان، مسلمان و ارمنی، شهری و روستایی ، دارا و ندار است ؛ انگار قند توی دلش آب می شد. موقع راه رفتن فخر بر فلک و حکم بر ستاره می فروخت. مثل طاووس می خرامید. مثل قوی آوازه خوان، سرش را بالا می گرفت. لبریز از شادی و شور جوانی بود!
نقطه مقابل مهتاب، مریم دختر رباب بود. ننه رباب نانوایی می کرد. بیشتر در خانه کدخدا، کلّه مهدی کار می کرد.مریم خانم او را بسیار دوست داشت. مثل خواهر برایش عزیز بود. رباب دخترش را گاه به همراه می برد. مریمِ رباب، هم سن و سال و هم قد و بالای مهتاب بود. او هم زیبا بوده بود، اگر ماه گرفتگی و آبله نیمه راست صورتش، گونه اش را نخورده بود و چشم راستش را نابینا و بی حالت نکرده بود، در زیبایی چیزی از مهتاب کم نداشت. چشم راستش مثل شیشه ثابت به نظر می رسید.
ننه رباب خانه ما بود. گاه سر می زد. در همان سرزدن هم ، دوست داشت کمک کند. به مادرم و جهان خانم در مشک زدن و کره گرفتن کمک می کرد. برایمان نان شیر و فطیر و کَسْمَه می پخت. گاهی
انگشتانه اش را به من می داد و می گفت، روی خمیری که اندازه کف دستم بود، نقش بزنم. نقش دایره های متقاطعی بود، که سر در آغوش هم فرو برده بودند. گاه هم با شانه چوبی، کسمه را نقش می زدیم.
برای مهتاب خواستگار پیدا شد! تقی که پسر برادر جهان خانم زن عمویم بود. تقیِ مش هادی! با مهتاب ازدواج کرد! تقی مثل مهتاب چشمانش آبی بود. با موهای خرمایی افشان بر پیشانی، بالا بلند و خوش سیما! جوان ها آشکارا نسبت به تقی حسودی می کردند. کاری از دستشان بر نمی آمد. حسود غیر از خودخوری مثل آتش رو به خاموشی و زوال چه می تواند بکند!؟ به خصوص وقتی مش هادی کدخدای مهاجران شد و یک عکس بزرگ شاه را توی مهمان خانه اش به دیوار آویخت. سری توی سرها در آورده بود…سال ها بعد، تقی با مهتاب و دخترشان میترا که همان مهتاب جوان بود و بیست ساله به نظر می رسید. به دفترم در وزارت فرهنگ آمدند.
همان طور که پس از عروسی هادی، دیگر هادی سوژه گفتگو نبود، بعد از عروسی مهتاب هم دیگر مارون آرام گرفته بود!
اما داستان مریمِ رباب باقی ماند. روزی که مهمان ما بودند. حاج آخوند با خانمش سکینه خانم، پسرش محسن و عروسش دخترعمویم عصمت مهمان ما بودند. سر سفره، در همان حال که خروس هفت رنگ سرخ ارغوانی ما، میان سفره دوید و پایش را میان قدح دوغ گذاشت و قدح دوغ لب زد و خروس از سفره به سلامت گذشت! و مادرم با دستمال سفره را خشک کرد. رباب خانم مادر مریم، رو به حاج آخوند کرد و گفت:
حاج آخوند، شما دعا کنید تا من زنده هستم، بخت مریم وا شود و عروسی اش را ببینم. دعای آقا نبی که هنوز کاری از پیش نبرده. خب چرا مریم من که از مهتاب هم زیباتره، باید آبله صورت و چشمش را ببرد؟
مریم داشت تکه ای از نان را از قرص نان جدا می کرد. دستش متوقف شد و لب پایینش را آرام گزید.
ننه رباب گفت: خدای ارحم الراحمین، چرا خوشگلی را مساوی تقسیم نکرده!؟ مگر خدا عادل نیست!؟ بعضی زشت، بعضی زشتِ زشت! بعضی خوشگل، بعضی ها هم خوشگلِ خوشگلا!
حاج آخوند گفت: خیلی سئوال خوبی پرسیدی ننه رباب، اگر موافق باشی شب توی مسجد بعد از نماز جواب بدهم؟ امشب هم شب جمعه است. شب میلاد زینب کبراست. ممکن است بقیه هم این سئوال را داشته باشند. اول ببینیم، زیبایی چیست؟ دوم: چرا به نظر ما برخی زیبا و برخی زشتند؟ سوم: ما در باره زیبا رویان یا خوشگلا و زشتا چطور رفتار کنیم. اصلا کلید فهم این بحث کجاست. هرجای صحبت را هم خوب متوجه نشدی بیا خانه ما، برایت بیشتر توضیح بدهم. مریم لبخند زد و نان را تکه کرد. لقمه کوچکی از کوکوی سبزی برداشت. ننه رباب گفت: هر طور شما مصلحت بدانید همان درست است.
حاج آخوند رو به من و احمد و رحیم و عشرت و محمود کرد و گفت: جوانان عزیز! به جوان ها هم خبر بدهید، بیایند مسجد، امشب می خواهم در باره خوشگلی صحبت کنم!
حاج آخوند گفت: من مریم را مثل دختر خودم کبرا، مثل عروسم عصمت دوست دارم. آبله و ماه گرفتگی مثل تکه ابری ست که روی ماه را می پوشاند. درست نگاه کنیم ماه را می بینیم! مریم خندید و دندان های سپیدش مثل سینی نقره که برق آفتاب توی آن افتاده باشد، درخشید و برق زد.
پسین که به میدان ده رفتیم تا گوسفندا و گاو و گوساله ها را به آغل بیاوریم. به جوانای ده گفتیم، امشب حاج آخوند می خواهد در باره خوشگلی صحبت کند. رحم خدا دستی به چتری زلفش که پیشانی اش را پوشانده بود، کشید و گفت. خوشگل خوشگلا خود حاج آخوندست. پسر نمیشه توی چشماش سیل کرد!
شب تولد زینب کبرا بود. زن های ده توی تنگ شیشه ای یا مسی شربت انگور آورده بودند. مریم خانم زن کدخدا چند تنگ بلور شربت بهار نارنج آورده بود. حاج آخوند قبای یشمی اش را پوشیده بود. ار حمریان هم آمده بودند. آناهید و آلین کنار مریم خانم زن کدخدا و مهتاب نشسته بودند. تقریبا همه جوانان ده آمده بودند.
حاج آخوند بالای منبر رفت. مجلس ساکت شد. حاج آخوند خندید و گفت، می خواهم امشب که شب تولد زینب کبراست در باره خوشگلی برایتان صحبت کنم. چه کسی زیباست؟ چه گلی زیباست؟ چه صفتی زیباست؟ چه خانه ای زیباست؟ چه حیوانی زیباست؟ زیبایی را چگونه می شناسیم و تعریف می کنیم؟
شما وقتی به دکان عطاری یا دارو خانه می روید. می بینید روی شیشه ها نوشته اند. روغن زیتون یا سرکه یا روغن افتابگردان. شربت سینه، یا چیز دیگر. آیا می توان یک قوطی تصور کنیم و رویش بنویسیم زیبایی!؟
زیبایی را می توان مثل روغن زیتون تعریف کرد؟ مارون زیباست. نایه و چما و دوزاغه و تپه مارون زیبایند. مدرسه ده زیباست. مسجد زیباست. حمریان زیباست. مراد ما از زیبایی چیست؟ گفتم نایه زیباست. دوزاغه زیباست. نهر حمریان زیباست، پل دوآب زیباست. می توانم بگویم آب است که زیباست؟ آب هر جا جریان پیدا کند مثل نهر و رود زیباست. هر جا بایستد مثل برکه زیباست. دریا هم که بشود زیباست. اما زیبایی، یک پیاله آب، با جویبار، با نایه با چشمه با دریا با اقیانوس چه تفاوتی دارد؟ آب زیباست. یک قطره اش، قطره باران زیباست. شبنم زیباست. دریا هم زیباست. گل زیباست! اگر تمام دشت پر از شقایق باشد، زیباست. یک گل شقایق، یک گلبرگ شقایق هم زیباست. درخت زیباست. جنگل هم زیباست. یک شاخه درخت، یک برگ صنوبر یا درخت سیب هم زیباست.
می خواهم بگویم، در درجه اول زیبایی به نگاه ما، به زاویه دید ما ارتباط دارد. این سخن را شاید نشنیده باشید. یک نویسنده فرانسوی کتابی دارد به نام مائده های زمینی، مائده یعنی سفره، در قرآن ما سوره مائده داریم. اسم سوره به همین مناسبت انتخاب شده است. قرآن مجید از مائده های آسمانی یاد کرده است. کسی یادش هست کجای قرآن است!؟ آیه را یادتان هست؟
آقا سید شاهنامه خوان ، گفت بله در سوره مائده دوبار ذکرشده است . با صدای رسای خوش طنینش خواند:

قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّـهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِّنَ السَّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لِّأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآيَةً مِّنكَ وَارْزُقْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ.

حاج اخوند گفت برای سلامتی آقا سید شاهنامه خوان، صلوات بفرستید. جمعیت با شوق صلوات فرستاد. ارمنی های مجلس هم صلوات فرستادند. مطابق رسم و یا سنت حاج آخوند برای ابراهیم و نوح و موسی و مسیح هم صلوات می فرستادیم. آقا سیّد انسی همیشگی با قرآن داشت. این انس به او حضور ذهنی زنده و کارا بخشیده بود. تا می خواست آیه ای را از بر بخواند. روبروی قبله جهت پیدا می کرد. دوزانو می نشست. هر دو دست را بر کاسه زانوان قرار می داد، چشمانش را می بست و با آوازی خوش آیه را تلاوت می کرد. به قول خودش ادب حضور قرآن را رعایت می کرد. انگار تار و پود روزگار و زندگی اش در حقیقت از آیه های قرآنی و بیت های شاهنامه سرشته و ساخته شده بود.
حاج آخوند مکث کرد. گفت: قرآن زیباست، آیه قرآنی زیباست، واژه ها زیبایند، حروف زیبایند. کهیعص زیبا نیست!؟ یس، طه زیبا نیست!
ما بر سر سفره زیبایی نشسته ایم! کدام درختی در دنیاست، کدام گل، کدام برگ، کدام کوه، کدام رود، کدام ستاره در جهان وجود دارد که زیبا نیست! هستی زیباست. خداوند جام وجود ما و هر پدیده ای را از هستی که همان زیبایی و لطف و حکمت است، سرشار کرده است. حاج آخوند گفت یک لیوان خالی برایش ببرند! من یک لیوان مسی کمر باریک که رویش اسلیمی حکاکی شده بود، برایش بردم. گفت این لیوان خالی است. لیوان را رو به پائین تکان داد. تنگ شربت انگور را به من بدهید. احمد تنگ را به دستش داد. آرام آرام جریانی مثل جویباری نرم از شربت انگور، لیوان را پر کرد. گفت این لیوان مثل قالب بود، این آب انگور هم مثل جریان هستی. زیبایی همین طور در ظرفِ جان پدیده ها سرازیر شده است و تمام پدیده ها سرشار از زیبایی اند.
زیبایی در حروف جریان پیدا می کند، می شود آیات قرآن مجید، ایات کتاب مقدس، آیات انجیل. در گل ها جریان پیدا می کند، همه ما مست بوی خوش گل ها و دنیای هزار رنگ آن ها می شویم. زیبایی در پیکر همه انسان ها جریان پیدا می کند. ما هیچ انسانی که زشت باشد، نداریم. اصلا نداریم. به نظر شما کدام کودک از زاویه دید مادرش زشت است!؟ ما هم به کودکان از زاویه دید مادران و یا پدران نگاه کنیم.
به انسان نگاه کنیم. نه به پوست او و رنگ چشمش، یا رنگ مویش. این زیبایی ها سطحی اند. با تبی رنگ گلبهی صورت ها می پرد. با بیماری زیبایی ظاهری فرو می ریزد. با گذار سال ها، پیری با لشکر چین و چروک به چهره ها حمله می کند. قامت های خدنگ خمیده می شود. چشمانی که مثل الماس می درخشیدند، کم سو و تار می شوند. حافظه هایی که مثل تیغ تیز، برّا و درخشنده بودند، کند و سست می شوند. آن چه می دانستند را از یاد می برند! قرآن مجید می گوید: الله اکبر از این همه لطف و میناگری آیات… می گوید: وَاللَّـهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّاكُمْ ۚ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لَا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئًا إِنَّ اللَّـهَ عَلِيمٌ قَدِيرٌ
انسان از محتوای علم و توانایی خالی شده است. علم بر دوام و قدرت مانا، علم و قدرت خداوند است. ما انسان ها که در احسن تقویم آفریده شده ایم، به سمت ارذل العمر کوچ می کنیم! در این کوچ باید به امر باقی و امر فانی توجه داشته باشیم. زیبایی ظاهری امری سطحی و صوری و گذرا و میراست. زیبایی معنوی و روحی امری عمیق، مانا و زنده است. زیبایی ظاهری گاه موجب غرور و تبختر و فخر فروشی می شود. زیبایی باطنی همیشه میوه اش تواضع و محبت و افتادگی ست.
یادتان است اول صحبت چه گفتم!؟ آب زیباست. گل زیباست. برگ درخت زیباست. سنگ و خاک و آفتاب و ماه و ستاره و آسمان و زمین زیبایند. راستوند و نایه و دوزاغه زیباست. انسان زیباست. همه مردم مارون و حمریان زیبایند. مهتاب زیباست، مریم رباب هم زیباست!
مریمِ رباب بغضش شکست و صدای گریه اش بلند شد. مادرم برایش شربت بهار نارنج برد.
حاج آخوند جان و جهان ما را تغییر داده بود…
سال ها بعد وقتی در هشت کتاب سهراب سپهری خواندم:

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

حسی درونی به من می گفت، این شعر آشناست! انگار حاج آخوند بود که شعر راسروده بود و زمزمه می کرد!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)