کیمیای کلمه (۹)


میثم تمّار

برایم دیدار علی، گفتگوی با او، نگاه کردن در چشمان او، حسّ هیبت و شرم و تبسم او، معنای زندگی بود. در دکانم در بازار کوفه نشسته بودم. دکانی کوچک! کیسه های خرما و سبد های خرما در دوسویم بود. بر زمین نشسته بودم. علی آمد. احوالم را پرسید. کنارم نشست. ره گذران که علی را می شناختند. باور نمی کردند که خلیفه مسلمانان در کنار خرما فروشی فقیر بنشیند و با او سخن بگوید. پسرم آمد و گفت در خانه کاری پیش آمده است، بیا! به علی گفتم من باید به خانه ام بروم. علی گفت تا تو برگردی، من اینجا می مانم. ماند. برگشتم دیدم چهار درهم کنار بساطم هست. درهم ها تقلبی بودند. از علی پرسیدم. گفت بله مشتری آمد و چهار درهم خرما خرید. گفتم: ولی سکه های تقلبی به شما داده است! علی لبخند زد و گفت. نگران مباش پیدایش می شود. مدتی نگذشته بود که مشتری با رویی اخم آلود و صدایی ناهموار، پرخاشگرانه آمد و به اعتراض گفت: این خرمای تو از حنظل هم تلخترست! این چه خرمایی ست؟ علی لبخند زد و آرام گفت: مثل مزه سکه های تقلّبی توست! مرد عرب ناگهان خاموش شد. سرش را پايین انداخت. در خود فرو رفت، کوچک شد و رفت.
علی نگاهی به سبد های خرما انداخت. در سبدی خرماهای درشت و معطر بود. خرما ها با طراوت بودند و برق می زدند. در سبدی دیگر خرماهای خشکیده و چروکیده و لاغر. علی پرسید، عمّار این خرما ها را چه کسانی می خرند. گفتم، خرمای خوب و ممتاز را ثروتمندان و خرمای خشکیده را تهی دستان. گفت: خرما ها را مخلوط کن و قیمتی میانه بگذار. تا هم ثروتمندان طعم خرمای خشکیده را اگر خواستند بچشند و هم تهی دستان مزه خرمای خوشگوار را . اگر هم احساس کردی فردی ان قدر فقیر است که نمی تواند خرما بخرد، با او مدارا کن. برکت کار تو در خرسند رفتن همانان است.
نماز شام را در مسجد کوفه خواندیم. علی از مسجد که بیرون آمد، به سمت نخلستان کوفه رفت. من هم دنبالش رفتم. نگران بودم که مبادا در آن فضای سنگینِ پر توطئه و آکنده از هراس، کسانی به علی آزاری برسانند. مبادا علی را غافلگیرانه بکشند؟ با جمعی از یاران و فدائیان علی، پیمان بسته بودیم که در دفاع از علی، دفاع از راه و جان او تا پای جان بایستیم. چطور می توانستم علی را تنها بگذارم؟
دغدغه ها ، نگرانی ها، واهمه سینه ام را پر کرده بود. با فاصله دنبال علی می رفتم. مبادا علی صدای پایم را بشنود! آرام گام بر می داشتم. علی آرام می رفت، انگار گام هایش را می شمرد، گاه سر به سوی آسمان می کرد و زمزمه ای. کلماتش را نمی شنیدم اما زمزمه آهنگین بود. مهتاب نخلستان را روشن کرده بود. شاخه های نخل مثل خورشیدی سبز در مهتاب می درخشیدند. در زیر نخلی علی به نماز ایستاد. کنار چاهی رفت که چرخی بر سر چاه بود و طناب دور چرخ ییچیده شده بود. کناره چاه سنگ چین بود. سنگ ها خیس بودند و در زیر نور ماه برق می زدند. علی دست هایش را بر کناره چاه گذاشت. سرش را خماند. انگار کسی بخواهد از چشمه ای آب بنوشد. بی واسطه پیاله دست ها. صدای زمزمه اش بلند شد. زمزمه اش غمگنانه بود و صدایش گاه مثل بغضی بود که آرام بشکند. من بی طاقت بودم. می دانستم علی هیچ رفتارش بی رازی و رمزی و حکمتی نیست. برای حفظ جان او امده بودم ، عضو نیروی حفاظتی کوفه - شُرطة الخمیس - بودم. نمی خواستم خلوت علی را بر هم زنم و یا از راز های شبانه علی، گفتگویش با چاه در نخلستان، آگاه شوم. خواستم فاصله بگیرم. علی سرش را به سوی اسمان بالا گرفت. مهتاب بر چهره اش افتاده بود! چشمانش از اشک برق می زد. مثل برق موج دریا در تاریک روشنای شب مهتابی. مرا دید. پرسید: میثم اینجایی!؟ بله نگران جان شما بودم. نگران نباش. با چاه سخن می گفتم. چشمانم بر درخشش و لرزش آب چاه بود. از دهانه چاه، پس از تنگنای تاریکی و ابهام، آب درخشش ویژه ای دارد. نشانی از امید و فَرَجِ نزدیک. تنگناها به گشایش می انجامد، تاریکی ها به روشنایی و تشنگی به جرعه ای آب! چاه از سویی تمام همیتش گوش است، زمزمه تو را می شنود و از سویی تمام وجودش دهان می شود و در گوش تو سخن می گوید.
زندگی همین است میثم! گذار از گدار رنج و تاب آوردن مصیبت های طاقت سوز. به تعبیر قرآن گذار از عَقَبَه! وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ !؟
میثم تو هم از این عقبه نفس گیر و تابسوز گذر می کنی. سربلند، با قلبی مطمئن و چهره ای خرسند و متبسم! شهد درد را با تمام وجودت می چشی، نام خدا و یاد خدا به تو آرامش و مقاومت می دهد. میثم! آن نخلی که در محله کناسة است یادت هست! ان نخل خشک را چهار تکه می کنند و بر هر تکه ای یکی از یاران مرا به صلیب می کشند. تو! حجر پسر عدی، محمد پسر اکتم، خالد پسر مسعود. علی آرام شد . لب از سخن فرو بست. با خود گفتم علی از غیب سخن می گوید!؟ پرسیدم: علی این اتفاق می افتد!؟ گفت: بله به خدای کعبه سوگند، پیامبر به من خبر داده است. نگاه علی به دور دست نخلستان بود. دست ها، پاهای تو را قطع می کنند. زبانت را هم قطع می کنند. آن ها تحل سخن تو را ندارند. گمان می کنند هنگامی که دست ها و پاها یت را قطع کردند، از شدت ناتوانی نمی توانی سرت را بالا نگهداری و یا کلمه ای بگویی. علی گفت: خون چهره ات را می گیرد و محاسنت به خون خضاب می شود… گفتم، وقتی کودک بودم از خرمای آن نخل خورده ام. هنوز هم عطر آن خرما در کامم زنده و معطر است. سال ها پیش نخل خشکید. بار ها می خواستند، قطعش کنند.
رفتم در زیر تنه خشکیده نخل ایستادم. به نخل تکیه دادم. سرسبزی و شاخسار پر خوشه خرمایش را به یاد آورد. تنه پر شیار و زبر نخل را لمس کردم. بی اختیار لبهایم را بر تنه نخل نهادم و بوسیدم. بوسه ای گرم و طولانی… مثل بوسه ام بر پیشانی مادرم وقتی خون از سینه اش جوشیده بود و پیکرش مثل قایق کوچکی در موج خون غوطه می خورد. مثل بوسه ام بر گونه زخمی پدرم. علی با چه اطمینانی گفت، دست ها و پاها و زبانم را قطع می کنند. این آگاهی به من توان و ایمان و مقاومت بیشتری می دهد. اگر ناگاه اسیرم می کردند و دست هایم را قطع می کردند!؟ در زیر نخل به نماز ایستادم. نخل مثل ماذنه در برابرم بود. روزی من هم بر فراز این ماذنه اذان می گویم. از علی می گویم.
نخل خشکیده در نزدیکی خانه عمرو پسر حریث بود. به عمرو گفتم: من همسایه ات می شوم. همسایه ات را دریاب! گفت: می خواهی خانه پسر مسعود یا پسر حکیم را خریداری کنی؟ چه می توانستم بگویم!؟
علی چه کار خوبی کرد که افق را، مرگ آگاهی به تمام معنی را به من نمایاند. مزه شهادت را به من چشاند. وقتی می دانیم به کدام سرانجام می رسیم. با استواری و اطمینان و شور و شکوه بیشتری ره می سپریم. هیچ ابهامی، هیچ ایهامی، دغدغه ای و یا پریشانی وجود ندارد. نور علی نور! تابلو سرانجامم که علی روایت کرد، گفت روایت پیامبر است. نشاطی در دلم افروخته شده بود. هر سپیده دم انگار خورشید از افق جان من می دمید و می تابید.
بعد از شهادت علی، به یاد او شبانه به نخلستان کوفه می رفتم. بر سر چاه می رفتم. سر در چاه می کردم و نام علی را زمزمه می کردم. برای من علی کلمةُ الله بود و نام او که نام خدا بود، در تکرار با الله آمیخته می شد. هر وقت دلم می گرفت و برای علی تنگ می شد، پناهم نخلستان و زمزمه در چاه بود. روایت مرگم، روایت زندگیم شده بود. با خود می گفتم: خوشا بر این شهادت تمام! دست هایم اول شهید می شوند. بعد شعادت پاهایم. شهادت زبانم. مگر نه این است که قرآن مجید می گوید، در قیامت دست ها و پاها سخن می گویند و شهادت می دهند!؟ شهادت من در همین دنیاست!
برای عمره به مکه رفته بودم. امّ سلمه، همسر پیامبر و مادر مومنان را دیدم. از حسین پرسیدم. سلام رساندم. گفتم: دیدار من با حسین در قیامت در نزد پیامبر! در بازگشت از مکه در قادسیه، نزدیکی کوفه، ماموران عبیدالله پسر زیاد دستگیرم کردند. عبیدالله پسر زیاد والی کوفه بود و عمرو پسر حریث، امیر کوفه. یزید فرمان داده بود مرا دستگیر کنند. می گفتند، معاویه همیشه به من هم ناسزا می گفته است.
در مجلس عبیدالله پسر زیاد، عمرو پسر حریث امیر کوفه هم بود. به من ناسزا گفت. کفت من فردی دروغگو هستم. دوستدار دروغگو هستم. گفتم من فردی صادقم و دوستدار امیرمنان علی هستم که از صدیقین بود.
پسر زیاد نگاهی از سر تحقیر و شماتت به من افکند و گفت: از علی بی زاری بجوی! و دوستی و مهرت را نسبت به آل عثمان و معاویه و یزید اعلام کن! اگر سخنی نگویی، دستور می دهم دست ها و پاهایت را قطع کنند!
عجب تهدیدی! انگار در نخلستان کوفه ام و علی دارد شیوه شهادتم را بیان می کند و من شیرینی شهد شهادت را با دل و جانم می چشم. لبخند زدم و گفتم: مولایم مرا با خبر کرده است؛ که دست ها و پاهایم در راه دوست قطع خواهد شد.
-حرف دیگری نزد؟
-بله، گفت، زبانم را هم قطع می کنید!
- نه! برای این که بر تو ثابت شود که مولایت دروغگوس، زبانت را قطع نمی کنم.
-مولایم راست گفته است.
مرا بر همان پاره نخل خشک در نزدیکی خانه عمرو پسر حریث به صلیب کشیدند. مردم کوفه دور من جمع شده بودند. برای ان ها از علی می گفتم. ناگاه ماموران با خشونت سر رسیدند. دهانم را باز کردند و زبانم را بریدند و بر دهانم لجام زدند. در چشمان مردم کوفه افسوس موج می زد و نیز ترس و واهمه. دهانم پرخون شده بود. انگار مثل علی سر در چاهی فرو کرده بودم که از ژرفای چاه خون می جوشید. خونی پاک و درخشنده. پسرانم شعیب و صالح و عمران و حمزه، با چشمانی درخشنده، سرشار از ایمان و اشک نگاهم می کردند. با چشم خندیدم. پسرانم با تبسم شکفتند. تصویر مادرم در برابرم بود و پدرم و اکنون پسرانم! سهم ما از زندگی شهادت آگاهانه بود.
سخن علی را زمزمه کردم:
ًاذا ضاقَتْ بِک الاَحْوالُ یُومَا
فَثِقْ بِالواحِدِ الفَرْدِ العلیّ
*************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

کیمیای کلمه (۸)


عمّار پسر یاسر

با علی سال ها بود که آشنا بودم. سی و چهار سال از علی و چهار سال از محمد بزرگتر بودم
محمد به خاطر ایمان خدشه ناپذیرم به خداوند و پیامبری او، به خاطر رنج ها و شکنجه هایی که پدرم یاسر، مادرم سمیه و من تحمل کرده بودیم، ما را دوست داشت. این مهر در نگاه و کلمات او آشکار بود. مادرم سمیّه نخستین بانویی بود که در راه باورش به اسلام و محمد شهید شد. پدرم یاسر عاشق محمد بود. پدرم یاسر نخستین مرد شهید در راه اسلام بود. ابوجهل دشمن پر کینه و خونی ما بود. از هیچ آزاری و زجری فرو گزار نکرد. با آهن داغ پیکر ما را می سوزانید. خانه مان را آتش زد، به بیابان گریختیم. مادرم را کشت…پدرم را کشت . ردّ تازیانه ابوجهل برای همیشه بر شانه ها و پشت من باقی ماند. یک بار پیامبر گفته بود: بهشت در اشتیاق علی و سلمان و عمّار ست! علی بوی بهشت می داد. سلمان خود بهشتی دیگر بود. از علی پرسیدم، این سخن پیامبر چه معنایی دارد، شوق بهشت یعنی چه!؟ گفت: نه تنها بهشت در انتظار توست، بلکه از شوق به سویت حرکت می کند. پرواز می کند! مگر قرآن کریم نمی گوید: وإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ. بهشت نزدیک می شود. برای چه کسی نزدیک می شود؟ نزدیکی یعنی شوق بهشت، برای پرواپیشه گان! وإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ للمتقین! کی نزدیک می شود؟ به زودی! وَ اُزلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقین غَیرَ بَعیدٍ!
وقتی از من می پرسیدند، چه رابطه ای با محمد دارم. پاسخم زبانزد یاران پیامبر شده بود. می گفتم: اَنا لَهُ اَنا! من برای اویم. هویت من با پیامبر معنی پیدا می کرد. با نگاه او سرشار از شوقِ زندگی و معنویت می شدم. محمد مصطفی که درگذشت، همان نسبت را با علی مرتضی پیدا کردم. همیشه با علی بودم. برای علی بودم.

به مدینه هجرت کرده بودیم. محمد گفت، مسجد بسازیم. برخی بی انگیزه یا خسته بودند، از کار کناره می گرفتند. یا دل به کار نمی دادند. بدیهی بود، اجباری یا فشاری در کار نبود. من با شوق و شور کار می کردم. هر کس یک خشت بر می داشت و تا جایی که دیوار را بنا می کردند، می بُرد. من دوخشت بر هم می نهادم و می بردم. خسته و مانده می شدم؛ اما شعله شوق در سینه ام فروزان بود. عرق از سر و روی و سینه ام جاری بود. علی شانه ام را فشرد. با محبت در چشمان نگاه کرد و زمزمه کرد:
لا یَستوی مَنْ یَعْمِرُ المساجِدا
وَ من یُری عَنِ الغُبارِ حائِدا
در غزوه عُشیرة، در نزدیکی نخلستان های بنی مِدْلَجْ اردو زده بودیم. برخی از مردم قبیله بنی مدلج مشغول بارآوری نخل ها بودند. علی گفت: ابا یقظان برویم ببینیم این مردم چگونه نخل ها را بارآور می کنند. به تماشای بارآوری و گرده افشانی نخل ها ایستادیم. میانه روز شد و هوای گرم. در زیر نخلی خوابیدیم. غبار بر سر و صورتمان نشسته بود. ناگاه دیدم پیامبر در کنار ماست. علی را بیدار کرد. علی چشم گشود. چهره اش غبار آلود بود. غبار نرمی بر پیشانی علی نشسته بود. محمد گفت: ما لَکَ یا ابا تُراب! تو را چه خواهد شد ای ابو تراب! می خواهید شما را از تبه کارترین افراد بشر آگاه کنم؟ آن فردی که از قوم ثمود، شتر ماده را پی کرد و کشت. و آن فردی که علی! بر فرق تو ضربتی خواهد زد. محمد دستش را بر پیشانی اش کشید. خطی از رستنگاه موی تا میانه ابروان ترسیم کرد. با اندوه گفت. محاسن تو غرق خون می شود. محمد دستی به محاسن علی کشید. محاسن علی غبار آلود بود و پیشانی اش از دانه های عرق برق می زد. آنگاه محمد رو به من کرد و گفت: « عمار! تو را گروهی شورشی خواهند کشت!» نگاهی به چشمان علی کردم. در نگاهش هم غم بود و هم خرسندی.
سایه ای از اندوه و ابهام همراه با شادی در قلبم پدیدار شد. از خبر شهادت علی، حسرت تمام وجودم را فرا گرفت؟ چه خواهد شد؟ کی خواهد بود؟ از خبر شهادت خودم، خرسند شدم! من سال ها بود که آفتاب لب بام بودم. تمام موی سر و صورت، حتی ابروانم سپید شده بود. چه نعمت و برکتی خواستنی تر از این که این موی سپید به خونم آغشته و سرخ شود و در راه باور به خداوند و پیروی محمد شهید شوم. اما علی جوان بود. تازه موجی از سپیدی در شقیقه هایش دیده می شد.
به شوخی به علی گفتم: یا علی! شقیقه هایت دارند سپید می شوند! گفت: این سپیدی شقیقه مثل بلال است. بلالِ پیری ست که در گوش انسان با آوایی رسا ،اذان سر می دهد و بانگ می زند که: حیَّ علی الذهاب! هنگام رفتن رسیده است. تو از خاک آفریده شده ای، به زودی در زیر لایه های خاک پنهان می شوی!
همیشه علی همین بود. با کلماتش مست می شدم. سبکبال می شدم. پرواز می کردم. سخن علی را زمزمه کردم:
بِلالُ الشیبِ فی فودیک نادی
بِاَعلی الصوتِ حَّیِ علی الذهابِ
خُلِقْتَ من الّتُرابِ و عن قَریبٍ
تُغَّیَبُ تَحت اَطْباق الترابِ
علی همیشه می گفت، عنوان ابو تراب را بسیار دوست دارم. ما به علی می گفتیم: ابالحسن. اما
حسن پسر بزرگ علی همیشه می گفت: اباالحسین! من شیدای مروت و بزرگ منشی حسن بودم.
او همیشه با سخن و سکوت و تبسم و شیوه راه رفتنش مرا به یاد محبوبم محمد می انداخت.
داشتم با مغیرة پسر شعبه صحبت می کردم. لجاجتی که در سخن او بود، آزارم می داد. علی دستم را گرفت، تبسم کرد و گفت: « دَعْه یاعمّار!» عمار! رهایش کن. دین برای او ابزاری ست تا به دنیایش برسد. آگاهانه و زیرکانه در جستجوی شبه هایی ست که خود را توجیه کند و خطاهایش را بپوشاند. سخن گفتن با او سودی ندارد و به نتیجه ای نمی انجامد. روی سخن علی مستقیما با مغیره پسر شعبه نبود، اما رنگ رخساره مغیره کبود شد؛ نتوانست غیظش را پنهان کند. علی آرام و متبسم بود.
در ماجرای جمل علی بیشتر سکوت می کرد و حسرت می خورد. برای زبیر و طلحه اندوهگین بود. چرا بایست دنیا طلبی و گم گشتگی آن ها را به آن موقعیت بکشاند؟ عایشه ام المومنین چرا خانه خود را ترک کرد و به میدان جنگ آمد؟
علی به حسن و من ماموریت داد تا به مسجد بصره برویم و با رهبران و یاران و پیروان جمل صحبت کنیم. علی به من گفت: عمار حضور تو یک نشانه است. شاید برخی با دیدن تو به یاد سخن پیامبر بیفتند که گفت، تو را گروهی سرکش و شورشی خواهند کشت. اگر اهل توجه باشند و تو را ببینند از میدان جنگ و قرار گرفتن در سپاه شورشی ها امتناع می کنند. کناره می گیرند. در مسجد بصره غوغایی بر پا بود. جمعیت انبوهی مثل کندوی عسل جمع شده و صدای زمزمه مانندشان فضا را پر کرده بود. به حسن گفتم. تو پله بالای منبر بنشین و من پله ای پایین نشستم. حسن یک محمد جوان بود که با کلمات علی سخن می گفت. آرامش و شکوه حضورش توجه همه را جلب کرده بود. حسن از من خواست سخنی بگویم. گفتم: مردم، عایشه ام المومنین، همسر پیامبر در دنیا و روز بازپسین، به بصره آمده است. خداوند متعال شما را با این آزمون دشوار رویارو کرده است تا دریابید که شما: « اِیّاهُ تُطیعون اَمْ هیَ؟» از علی اطاعت می کنید یا از عایشه؟
علی شکیبا بود. می گفت تا جایی که می شود بایست صبور باشیم تا حقیقت بر مردم آشکار شود و خونی ریخته نشود. مدام دعا می کرد. زمزمه می کرد: اَلّلهُمَّ احْقِنْ دِماء المسلمین. خداوندا، خون مسلمانان را حفظ کن.
در صفین بودیم. جمل به سرانجام رسیده بود. با معاویه و سپاهش رو در رو بودیم. در جمل معاویه در پس صحنه حضور داشت. اگر حضور نداشت، پس چرا مروان پسر حکم طلحه را با تیر زد؟
علی دستش را بر شانه ام نهاد، انگار بی تاب شدم. سرم را بر شانه علی نهادم و گریستم. علی گفت: عمار حضور تو در جمل و امروز در صفین یک نشانه آشکاراست، نشانه راهنمایی پیامبر که گفت: تو را گروهی سرکش و شورشی خواهند کشت. عمار! پیامبر از تو یک معیار آفرید. تو نشانه حقیقت و صراط مستقیم هستی. فقط در چشمان علی نگاه می کردم. موج اشکی که در نگاه او بود. تبسمش!؟‌همان بهشت بود. گفت: در این روزهای سخت و آزمون دشوار، لطف خداوند را می بینیم. انسان ها در روزهای سخت ساخته می شوند. مثل در ختانی که در کویر می رویند. مقاومتی بیشتر و آتشی دیرنده تر دارند. عمار!
اذا ضاقَتْ بِکَ الاَحوالُ یَوماً
تَثِقْ بِالواحدِ الفَردِ العَلیّ
تَوَسَّلْ بِالنَبیّ فی کُلِّ خَطْبٍ
یَهونُ اذا تُوُسِّلَ بالنبیّ
عمار! اگر زمانه بر تو سخت گرفت،
به خداوند یکتای برتر اعتماد داشته باش!
در تمام دشواری ها به پیامبر توسل بجوی،
با پیامبر، دشواری آسان می شود.
از علی پرسیدم، وقت تحقق سخن پیامبر نرسیده است! علی سکوت کرد. نگاهم کرد. ناگاه مرا در آغوش گرفت. پیشانی ام را بوسید. اشک در چشمانش گردید. سخنی نگفت.
**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

پاسخ علی به شبهات کیهان، فارس، حسین دهباشی، رجانیوز، مشرق

به نام خدا


در رابطه با مسائل مطرح شده دو سه سال اخیر در رابطه با مساله تحصیل اینجانب سید امیرعلی مهاجرانی در مقطع دکترا در برخی سایت ها و رسانه های اجتماعی ذکر چند نکته را به صورت خلاصه لازم میدانم:


۱. بورس تحصیلی دکترای بنده برای مدت ۳ سال، و در قبال انجام مطالعه ای تطبیقی که خلاصه ای از آن در ادامه می آید بوده است. سال چهارم دکترا در انگلستان یا حداقل دانشگاه محل تحصیل من به دلیل اینکه صرفا برای تکمیل رساله استفاده میشود کاملا رایگان بوده است. در نتیجه مبلغ ۶۵۰۰۰ پوند اعلام شده صحیح نیست، و هزینه بورسیه من برای ۳ سال شهریه دانشگاه و بخشی از هزینه یک اتاق در خوابگاه دانشگاه محل تحصیل بوده است.


۲. موضوع تحقیق من در دوره دکترا به صورت کلی مطالعه تطبیقی بنگاه های کوچک و متوسط و استارت آپ های کشورهای در حال توسعه و مورد پژوهی انجام شده مشخصا روی ایران، در برهه زمانی پس از انقلاب تا کنون و عربستان به عنوان دو کشور در حال توسعه در منطقه بوده است. بین این دو کشور، اولی به واسطه مواضع کشورهای غربی در قبال سیاست هایش دارای اقتصادی نسبتا بسته بوده، و با وجود عدم بهره مندی از منابع عظیم مالی و کمکها و مشاوره های مناسب کشورهای دارای اقتصاد پیشرفته، با شیوه هایی نوآورانه در محیط نهادی بنگاه های کوچک و متوسط و همینطور استارت آپ ها توسط کارآفراینان جوان با وجود سختی های بسیار، در حال پیشرفت و رشدی چشمگیر (در برهه زمانی دکترای بنده) بوده است. کشور دوم اما، دارای حمایت های گسترده غربی و با دسترسی بالا به انواع امکانات این کشورها میباشد و مقایسه سیر تحول هر دو کشور در زمینه رشد بنگاه های ذکر شده در گذر زمان بخش اول پژوهش بوده است.

در سطح بعدی، تمرکز ویژه پژوهش روی چگونگی به وجود آمدن شیوه های مدیریتی و راهبری مدرن از داخل، و یا ورود آنها به محیط کسب و کار استارت آپ ها از خارج از کشور و در ادامه نهادینه شدنشان در هر یک از این دو محیط نهادی، با توجه به ویژگی های خاص خود، بوده است. در همین راستا، در حال حاضر بنده در کنار پژوهشم در دوره پسا دکترا و گذراندن خدمت سربازی، هر از گاهی مقالاتی را هم در رابطه با بنگاه های کوچک و متوسط و مقوله تولید در مطبوعات منتشر میکنم (رجوع به لینک اول).


۳. نکته مهم در رابطه با موضوع تحصیل بنده برخورد سیاسی و غرض ورزانه با مساله دریافت بورسیه دکترا میباشد، آن هم در حالی که انواع مختلف بورسیه ها با مبالغ کم و زیاد تقریبا توسط تمامی دانشجوهای این مقطع در دانشگاه های شاخص اخذ میشود. در هر حال، در پاسخ به تئوری های مختلف و بعضا جالب ارائه شده در این زمینه، اولا، خانواده من درخواستی در رابطه با بورسیه بنده ندادند و دریافت بورسیه صرفا پس از ارائه پروپوزال و در ادامه مصاحبه بوده است. دوما، تایید پروپوزال ارائه شده و بورس دریافتی مربوط به سال ۲۰۱۱ می باشد. بنابراین، این طرح را باید در کانتکست زمانی خود مورد بررسی قرار داد، نه با توجه به شرایط ویژه رابطه ایران و عربستان در دوران اخیر. سوما، در برابر بورس دریافت شده پژوهشی جامع در سطح دکترا ارائه شده است و از دل این پژوهش دو مقاله آکادمیک درآمده که اولی چاپ و دومی پذیرفته شده و در مرحله ویرایش نهایی است (رجوع به لینک دوم). چهارما، همانطور که افرادی که در این مقطع به تحصیل پرداخته اند میدانند این مبلغ که تقریبا تمام آن هزینه شهریه دانشگاه شده است حتی هزینه های اولیه زندگی دانشجو را هم در سالهای تحصیل پوشش نمیدهد. اما در هر صورت، اگر زمان باز هم به عقب برگردد بنده مجددا همین مسیر را طی میکنم و مثل بسیاری از دانشجویان مقطع دکترا در سراسر دنیا، دریافت بورسیه در برابر تحقیق و پژوهش را امری کاملا عادی و معمول می دانم.


۴. اگر به اعتقاد دوستان تئوریسین که با ذوق و شوقی عجیب به این مساله پرداختند، کلیه مطالبی که توسط ویکیلیکس منتشر میشود به عنوان اسنادی دقیق، غیرقابل خدشه و معتبر، قابل استناد و مورد تایید است، چرا سایر مباحثی که در ارتباط با افراد کلیدی و رده بالای کشور و همینطور موضوعات امنیتی و اطلاعاتی حساس و پیچیده که توسط این رسانه مطرح شده است، نادیده گرفته میشود؟ فارغ از مساله ویکیلیکس و به صورت کلی تر، دلیل این استانداردهای دوگانه و بعضا چندگانه در برخورد با اخبار چیست؟


۵. در نهایت، ضمن تشکر از تلاش مجدانه و اراده آهنین دوستان جهت شفافیت در رابطه با مساله تحصیل خود، قلبا امیدوارم این پرسشگری در رابطه با تحصیلات کلیه دست اندرکاران امر به شکل علی السویه ادامه پیدا کند و البته نتایج هم برای عموم اعلام شود. به علاوه، ذکر این نکته را هم ضروری میدانم که پاسخ ندادن پدر و مادرم به این مساله صرفا به دلیل درخواست موکد بنده بوده است، که متاسفانه گویا این سکوت و تمایل من به حفظ حریم شخصی باعث سوء تفاهم و تهمت هایی ناروا شده بود.


با آرزوی اوقاتی خوش
سید امیرعلی مهاجرانی


رونوشت: کیهان، فارس، حسین دهباشی، رجانیوز، مشرق


http://newspaper.hamshahri.org/id/19920/دلایل-نگون%E2%80%8Cبختی-تولید-ملی.html

https://www.sciencedirect.com/science/article/pii/S004016251400198X


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)