افغانستان، شکست امپراتوری؟ (۱۳)

شکستن داس و خرد شدن چکش شوروی در افغانستان

شوروی سال پرماجرای ۱۹۷۹، (برابر با ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸) را مغتنم شمرد. در ایران انقلاب بهمن ماه ۱۳۵۷ پیروز شده بود. در پاکستان محمد ضیاءالحق با کودتای نظامی که در سال ۱۹۷۷ حاکم شده بود؛ جای پای دولت مبتنی بر کودتا را محکم می کرد. جامعه ملتهب بود. در پاکستان کودتا تبدیل به قاعده شده است- ذوالفقار علی بوتو را بازداشت و در ۴ آوریل ۱۹۷۹ اعدام کرد. در ترکیه کنعان اورن در سپتامبر ۱۹۸۰ با کودتای نظامی سرکار آمده بود. عراق دچار آشفتگی و کشاکش صدام با حسن البکر بود که در همان سال ۱۹۷۹ با کودتای درون حزبی صدام. حسن البکر بر کنار و خانه نشین و سرانجام مسموم شد. تقریبا همه کشورها ی منطقه در آشوب و عدم استقرار بودند. در بین دو کودتای پاکستان و ترکیه ،کودتای نور محمد تره کی و اشغال افغانستان اتفاق افتاد، و البته انقلاب اسلامی در ایران که ماهیت و جهت متفاوتی داشت. در چنین شرایطی شوروی تصمیم به اشعال سرزمین افغانستان گرفت، بهانه اشغال یا حضور نظامی دولت چپ گرا و مارکسیست افغانستان بود. شوروی اشتباه اسکندر مقدونی و چنگیز خان مغول و انگلستان را برای بار چهارم تکرار کرد. وقتی سفیر شوروی به قم رفت تا با امام خمینی ملاقات کند. در این ملاقات که در ۲۲ خرداد ۱۳۵۸، یعنی چهارماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی صورت گرفت، امام خمینی در گفتگو با سفیر شوروی، تمرکزشان بر عدم دخالت شوروی در امور ایران، و پرهیز از انتقال اسلحه از شوروی به ایران است، پیداست امام گزارش دقیق و تفصیلی در این باره گرفته بودند. تأکیدشان بر عدم دخالت شوروی در امور ایران و افغانستان است. با توجه به اهمیتی که این گفتگو داراست، بخشی از آن را روایت می کنم:
    « همان طور که قبلاً تذکر داده ام، ما می خواهیم با کسانی که می خواهند با ما روابط دوستانه داشته باشند، روابط دوستانه داشته باشیم؛ و امیدواریم که کشور شما و دولت شما احترام متقابل را حفظ کند و طوری عمل کند که در ایران منعکس نشود که شما در امور کشور ما دخالت دارید. من میل ندارم که وانمود شود در اهواز دخالت داشته اید. رفتار شما باید طوری باشد که رفع سوءتفاهم شود. نباید کاری انجام شود تا وانمود گردد از شوروی اسلحه وارد می شود؛ و اگر این مسئله درست باشد، من از شما گله دارم. ایران در سابق بیشتر تجارتش با روسیه ـ شوروی فعلی ـ بود؛ سابق که اصلاً امریکایی در کار نبود. و ما هم مایلیم با شما روابط حسنه و روابط اقتصادی و سیاسی داشته باشیم. و این موکول است به [اینکه] احترام متقابل رعایت شود. ما از شما می خواهیم مسائلی که باعث شود عده ای بعضی چیزها را بگویند پیش نیاید. و مهمش همین قضیۀ رساندن اسلحه است. چنانکه ما میل داریم [در] افغانستان، که یک مملکت اسلامی است، مسائل اسلامی حل شود. دخالت شوروی در آنجا در ایران هم اثر خواهد گذاشت؛ و ما از شوروی می خواهیم در افغانستان دخالت نکند. باز تکرار می کنیم که ما خواستار روابط دوستانه هستیم.

     اینکه جوانان ما می گویند «نه شرق و نه غرب»، معنایش این است که هیچ کدام در ایران دخالت نکنند؛ و این کاملاً بجا و بحق است. شما باید ثابت کنید که اسلحه های ساخت شوروی، از شوروی به ایران وارد نمی شود. روابط ما باید صحیح و سالم، و بدون دخالت کسی در کشور ما و یا دخالت ما در کشور دیگر باشد.
[پس از این سخنان، امام با تأکید بر اسلامی بودن جنبش مردم افغانستان و رد اظهارات سفیر شوروی مبنی بر وجود جنبش ضد انقلابی در آن کشور، فرمودند:
     معلوم می شود که شما از اوضاع افغانستان خیلی اطلاع ندارید. من به طور کلی بگویم کسانی که در ایران و افغانستان اعمالی به اسم کمونیست انجام می دهند به نفع شوروی نیست. گرچه اعتقاد من این است که کمونیستهایی که در ایران هستند روابطشان با امریکا بیشتر است. در افغانستان حکومت فعلی فشار زیادی به نام کمونیست به مردم وارد می آورد؛ و به اطلاع ما رسیده که حدود پنجاه هزار نفر از مردم در افغانستان کشته شده اند؛ و علمای اسلام را در آنجا دستگیر کرده اند. اگر «تره کی» همچنان به راه خود ادامه دهد، سرنوشتش سرنوشت محمدرضا خواهد بود، و من میل ندارم که کشورهای اسلامی روابطشان با شوروی غیر حسنه شود.» (۱)
حدود یک سال بعد، در ۲۸ اردیبهشت سال ۱۳۵۹که شوروی افغانستان را اشغال کرده است، امام خمینی در گفتگو با فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به گفتگوی خود با سفیر شوروی اشاره می کنند. نکته های تازه ای در تفسیر امام از اشغال افغانستان توسط شوروی دیده می شود:

« روزی سفیر شوروی آمد پیش من و گفت افغانستان از ما کمک خواسته است و ما می خواهیم وارد افغانستان شویم؛ من گفتم، البته می شود افغانستان را گرفت، ولی بدانید که

نمی توانید دوام بیاورید. تا ملت چیزی را نخواهد نمی شود کاری کرد. حالا فهمیده اند ولی پایشان گیر کرده است، و مسئله همان طور که من گفتم خواهد شد. دولت افغانستان غاصب است و موافق خارجی هاست و مخالف مردم است.» (۲)
همانگونه که امام خمینی پیش بینی کرده بود، اشغال افغانستان ظاهرا کار دشواری نبود، اما شوروی نتوانست دوام بیاورد. یک ضرب المثل انگلیسی می گوید: « آغاز آسان است، امّا اداره و کنترل دشوار است،» (۳)
آن چه آسان می نمود اول، با مشکل ها و بحران ها مواجه شد و بحران ادامه یافت. بعد از نُه سال اشغال و تحمل خسارت های جانی و مالی و بدنامی و بی اعتباری سیاسی، در دوران گورباچف ناگزیر از خروج، بلکه اخراج از افغانستان شد. برژنف که در زمان او در ششم دی ماه سال ۱۳۵۸ افغانستان اشغال شده بود؛ نُه سال بعد در زمان گورباچف، در ۲۶ دی ماه سال ۱۳۶۷ ناگزیر از خروج شد. دولت کمونیستی که شوروی برای حمایت از آن افغانستان را اشغال کرده بود، ناتوان و در درون دچار اختلافات ویرانگر، و قتل یکدیگر شد. امری که در تاریخ افغانستان و ایران هم، کم و بیش سابقه دارد. به محض استنباط یا احساس خطر از سوی حتی نزدیکترین فرد، می بایست جانش فدا شود. محمد رضا شاه پهلوی، وقتی اقبال آمریکا به تنها برادر مادری اش شاپور علیرضا پهلوی را دریافت، در کشتن برادرش ، با تدارک سانحه هوایی در چهارم آبان ماه سال ۱۳۳۳تردید نکرد. بعداً در کشتن شوهر خواهرش ارتشبد محمد خاتم نیز تردیدی نشان نداد. خاتم در ۲۱ شهریور ۱۳۵۴ هنگام یک پرواز تفریحی با کایت، در منطقهٔ تفریحی دریاچهٔ سد دز، سقوط کرد. از یادداشت های علم و بین سطور یادداشت ها به روشنی پیداست، که ارتشبد خاتم به قتل رسیده بود.
نور محمد تره کی که از رهبران حزب دمکراتیک خلق افغانستان طراحان کودتا علیه داود خان بود و به عنوان نخستین رئیس جمهور افغانستان پس از کودتا برگزیده شده بود، (طبعا در این گزینش شوروی نقش داشت.) در تاریخ ۱۴ سپتامبر سال ۱۹۷۹، در کاخ ریاست جمهوری توسط عوامل حفیظ الله امین، نخست وزیرش کشته شد. او را با بالش خفه کردند. همان شیوه ای که شازده بزرگ ظل السلطان در اصفهان برای کشتن رقیبان و مخالفان به کار می برد. بالش را روی صورت فرد می گذاشتند و شازده بزرگ با تنه سنگین روی بالش می نشست و سیگار دود می کرد. مقتول دست و پا می زد و ضجه می کشید و نفس نفس می زد، تا نفسش قطع می شد، بعد شازده بزرگ سیگارش را توی صورت کبود شده قربانی خاموش می کرد. هوشنگ گلشیری یکی از صحنه های چنین سبعیت و قتلی را در شازده احتجاب تصویر کرده است. بدیهی بود که بعد از نور محمد تره کی، حفیظ الله امین رئیس جمهور بشود. وقتی دولت شوروی، در واقع کاگ ب که امور افغانستان را اداره می کرد، دیدند حفیظ الله امین از اداره کشور ناتوان است، و امواج نارضایتی فراگیر شده است، تصمیم به مداخله نظامی گرفتند و در همان روز مداخله نظامی، در ششم دی ماه سال ۱۳۵۸، مأموران امنیتی شوروی، حفیظ الله امین را با شلیک سه گلوله توی سر و صورتش کشتند. سپاه چهلم ارتش شوروی از شمال افغانستان، وارد افغانستان شد و کشور را اشغال کرد. بلا فاصله ببرک کارمل که رقیب حزبی حفیظ الله امین بود و حتی حفیظ الله امین او را به عنوان سفیر افغانستان در چکوسلواکی تبعید کرده بود، به عنوان رئیس دولت و رئیس جمهور افغانستان با اراده و تصمیم شوروی انتخاب شد. ببرک کارمل، حفیظ الله امین را «فاشیست و سفاک» خواند. رنگ پرچم افغانستان را که سرخ شده بود، به همان سه رنگ سنتی پیشین تغییر داد، بیست و شش هزار زندانی را از زندان پل چرخی آزاد کرد. ریاست جمهوری ببرک کارمل در سایه اشغال افغانستان، شش سال دوام آورد. اما مقاومت مردم و مبارزه مجاهدان تداوم یافت. بدیهی بود که امریکا از طریق پاکستان و عربستان سعودی، مقاومت و مبارزه علیه شوروی را تشویق می کرد و حمایت می نمود. ایران نیز برغم اینکه خود در جنگی فرساینده با عراق بود، از جبهه مقاومت شمال به فرماندهی احمد شاه مسعود و نیز از اسماعیل خان در هرات حمایت می کرد.
جنگ سرد آمریکا و شوروی در افغانستان، چهره دیگری پیدا کرده بود. شوروی به این نتیجه رسید که ببرک کارمل نمی تواند، افغانستان را اداره کند. در یک نمایش کنگره حزبی، او از سمتش به عنوان دبیر کل حزب بر کنار شد. خانه نشین شد، حتی برای رفتن به شوروی به او ویزا ندادند، خانواده اش در شوروی زندگی می کرد! بعد از فروپاشی شوروی به مسکو رفت و سال ها بعد به علت سرطان در مسکو در گذشت.
اشغال افغانستان، نتیجه اعمال اراده برژنف مبتنی بر دکترین او بود. برژنف جهان کمونیسم را جهانی یگانه، به هم پیوسته و مشترک المنافع می دانست، که نسبت به دفاع از خویش مسئولیت دارد. این جمله مبهم: «که نسبت به دفاع از خویش مسئولیت دارد.» ، هنگامی که با توجه به امر واقع تفسیر می شد، معنایش این بود که: «اتحاد شوروی هر جا که احساس کند، کمونیسم، یعنی منافع توسعه طلبانه و امپراتوری شوروی با مخاطره روبروست، حق مداخله نظامی و یا اشغال کشور مورد بحث را داراست.» بهار پراگ در واقع آینه تمام نمای دکترین برژنف بود. هنگامی که در چکوسلواکی حرکت مردمی وملی اصلاح طلبانه و استقلال خواهانه از اعمال اراده اتحاد شوروی به رهبری الکساندر دوبچک، با حضور میلیونی مردم در تظاهرات خیابانی، در پنجم ژانویه ۱۹۶۸ شکل گرفت و دوبچک به عنوان دبیر اول حزب کمونیست انتخاب شده بود، تظاهرات و حضور مردم به مدت هفت ماه تا ماه اوت ادامه پیدا کرده بود، در ۲۱ ماه اوت ارتش شوروی و نیروهای پیمان ورشو، به استثنای کشور رومانی که در اشغال شرکت نکرد و چائوشسکو از اشغال چکوسلواکی انتقاد کرد. قوای اشغالگر با نیم میلیون (و یا حتی ۶۵۰ هزار نیروی نظامی) و با استفاده از پنج تا هفت هزارتانک ، چکوسلواکی را اشغال کردند، حرکت اصلاح طلبانه مردم را سرکوب کردند. صدای سوسیالیسم انسانی دوبچک زیر زنجیرهای تانک و چکمه نظامیان اشغالگر خاموش شد. البته مردم مقاومت کردند. بیش از ۳۰۰ هزار نفر از نخبگان و تحصیل کردگان از کشور مهاجرت کردند. افزون بر رومانی، یوگوسلاوی و چین و آلبانی نیز از اشغال چکوسلواکی انتقاد کردند. رمان «سبکی» نوشته میلان کندرا، در واقع نگاهی به همین رویداد است.عنوان بهار پراگ، عنوان نمادین نهضت اصلاح طلبانه بود، که با دکترین برژنف سرکوب شد. دکترینِ برژنف یا «اصل حاکمیت محدود»، در واقع عنوانی برای عبارتی است که برژنف در جریان کنفرانس براتیسلاوا آن را مطرح ساخت.
«هرگاه سوسیالیسم در یک کشور سوسیالیستی در معرض تهدید باشد حفظ و دفاع از ارزشهای سوسیالیسم در آن کشور به عهده سایر کشورهای سوسیالیست است.»
برژنف با صراحت دکترین خود را در سخنرانی که در تاریخ ۱۳ ماه نوامبر سال ۱۹۶۸ ایراد کرده است، روشن و صریح توضیح داده است. سخنرانی با این جمله آغاز می شود: «در ارتباط با حوادث چکوسلواکی، و این پرسش که کشورهای سوسیالیستی با یکدیگر منافع مشترک ملی دارند… اقدام شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی برای حفاظت از دستاورد سوسیالیسم در چکوسلواکی بود.» (۴)
البته برژنف سخن تازه ای نگفته بود. تنها اشغال جکوسلواکی بر مبنای تصمیم او، به دکترین جلوه تازه ای داده بود. چنانکه بوریس میسنر، پیشینه این اندیشه و رویکرد مبتنی برآن را در رساله خود که با عنوان«دکترین برژنف» در سال ۱۹۷۰ منتشر کرد، تبیین کرده است. در واقع دکترین برژنف، تفسیر دیگر و بلکه مشابهی از «ایده انترناسیونالیسم کارگری سوسیالیستی » بود. بر مبنای چنین اندیشه و یا ایده ای اتحاد شوروی در دوران رهبری نیکیتا خروشچف، بیانیه ای به تاریخ ۳۰ اکتبر ۱۹۵۶، منتشر کرد، بیانیه، بیان همان اتفاقی بود که مدتی بعد در مجارستان اتفاق افتاد و ارتش شوروی پنج روز بعد از انتشار بیانیه، در تاریخ ۴ نوامبر سال ۱۹۵۶ مجارستان را اشغال کرد. هزاران نفر کشته شدند، میلیون ها نفر از مجارستان گریختند. نخست وزیر ملی و اصلاح طلب مجارستان را بر کنار و دستگیر کرد و دو سال بعد توسط دولت دست نشانده شوروی اعدام شد. گناه مردم مجارستان این بود که در ماه اکتبر به خیابان امدند و گفتند، دموکراسی و ازادی و حقوق شهروندی و رهایی از سلطه حزب کمونیست شوروی را می خواهند. ایمر نادی ( قتل، در سال ۱۹۵۸ توسط عوامل شوروی) که از رهبران حزب کمونیست و نخست وزیر مجارستان بود و به علت انتقاد از سیاست های استالینیستی شوروی، از حزب اخراج شده بود، به رهبری حزب و برای بار دوم به نخست وزیری مجارستان بازگشت. با صراحت از شوروی خواست که نیروهای نظامی خودش را از مجارستان بیرون ببرد. گام دیگری هم بر داشت و گفت، مجارستان از پیمان ورشو خارج می شود. این صدای آزادی و استقلال خواهی در زیر زنجیر تانک های روسی و شلیک گلوله ها و توپ ها خاموش شد.
صدای نهضت اصلاح طلبانه مردم مجارستان و چکوسلواکی خاموش شد، اما این صدا بعداً در آثار میلان کندرا و بهوبال هرابال و اینره کرتس پژواکی جهانی یافت و زنده ماند. خروشچف و برژنف کجای تاریخ هستند!؟
برژنف در نشست کمیته مرکزی حزب کمونیست در تاریخ دهم آوریل سال ۱۹۶۸، پیشنهادی را به کمیته تقدیم کرد، پیشنهاد تحت عنوان« موقعیت بین المللی و مواجهه اردوگاه سوسیالیسم با تهدیدات و تبلیغات اردوگاه ضد کمونیسم» بود. در پیشنهاد نسبت به موقعیت مخاطره آمیز اردوگاه سوسیالیسم جهانی و کشورهای سوسیالیستی، در برابر سرمایه داری جهانی، هشدار داده شده بود. برژنف باور داشت که چنان تهدیداتی اردوگاه سوسیالیسم را به مخاطره افکنده است. (۵)
همانگونه که در سال ۱۹۶۸، شوروی و ورشو نسبت به خطر افتادن سوسیالیسم در چکوسلواکی، برای نجات سوسیالیسم به استفاده از نیروی نظامی و اشغال روی آوردند. همین ماجرا یازده سال بعد، در مورد افغانستان تکرار شد. در افغانستان صورت بندی اشغال اندکی متفاوت، اما محتوی و باطن همانند بود. ظاهرا دولت نور محمد تره کی که چپ گرا و سوسیالیست بود. با شوروی پیمانی امضا کرده بود، که در صورت نیاز شوروی قوای نظامی خود را به افغانستان بفرستد. این درخواست ها مبتنی بر موافقتنامه ای بین شوروی و افغانستان بود، که به شکل محرمانه در تاریخ دسامبر سال ۱۹۷۸ ( آذرماه ۱۳۵۷) امضاء شده بود.
دولت افغانستان در ۲۵ فروردین ۱۳۵۸ (۱۴ آوریل ۱۹۷۹) تقاضای اعزام ۱۵ تا ۲۰ هلیکوپتر همراه با پرسنل مربوط به آن را نمود که دولت شوروی نسبت به درخواست افغان‌ها در ۲۶ خرداد ۱۳۵۸ (۱۶ ژوئن) همان سال با اعزام دسته‌های تانک، خودروهای زرهی و نیرو جهت حفاظت از دولت و همچنین فرودگاه‌های نظامی بگرام و شیندند اقدام کرد.، یک گردان هوابرد بدون تجهیزات با هواپیما در ۱۶ تیر (۷ ژوئیه) به فرماندهی سرهنگ آ. لماکین به صورت پنهانی و در پوشش کارشناسان فنی در فرودگاه بگرام به زمین نشستند.
این ها گام های اولیه اشغال بود. افغانستان اشغال شده بود. این اشغال به کشته شدن بیش از یک میلیون نفر از مردم و آواره شدن و مهاجرت بیش از پنج میلیون نفر از مردم افغانستان انجامید. البته رژیم اشغالگر شوروی هم در این معرکه مثل غولی
سنگین وزن با پاهای گلی گرفتار شد. وقتی شوروی متوجه این اشتباه استراتژیک شد که بسیار دیر شده بود. نُه سال اشغال افغانستان، بین ۵۰ تا ۷۰ میلیارد دلار هزینه بر اقتصاد ناتوان شوروی تحمیل کرده بود. یک و نیم میلیون سرباز و یا نظامیانی که در مدت اشغال به مرموریت به افغانستان رفته بودند. ناخرسند و مساله دارشده بودند. آیا وقتی گورباچف در سال ۱۹۹۰ شنید که مردم آذربایجان و لیتوانی در میدان ها و خیابان ها فریاد می زنند: « نه به افغانستان جدید!» (۶) ایا صدای همان سربازان اشغالگر در میان این صدا ها نبود؟ مهمتر از ان هنگامی که جمعیتی انبوه در روز اول ماه می سال ۱۹۹۰ در میدان سرخ مسکو و خیابان های اطراف فریاد می زدند: «مرگ بر گورباچف!» و «مرگ بر رژیم سرخ فاشیستی!» و «مرگ بر حزب لنین!» (۷)
نه تنها دکترین برژنف، بلکه دکترین گورباچف و دکترین لنین بر باد رفته بود.


پی نوشت:
******

(۱) صحیفه امام خمینی، ج۸ ص ۱۱۳ 
(۲) همان، ج ۱۲ ص ۳۰۳


(3) Start is easy, control is difficult.
(4) https://loveman.sdsu.edu/docs/1968BrezhnevDoctrine.pdf

(5) Boris Meissner, the Brezhnnev doctrine,(East Europe Monograph) Park College Governmental Research Bureau, Kansas City,1970. P39


(6) The Diary of Anatoly S. Chernyaev 1990, p 7

Donated by A.S. Chernyaev to The National Security Archive
Translated by Anna Melyakova Edited by Svetlana Savranskaya
http://www.nsarchive.org
(7) Ibid, P 28

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

افغانستان، شکست امپراتوری؟ (۱۲)

جنگ اول انگلستان با افغانستان

ژنرال سرپرسی سایکس ( ۱۸۶۷- ۱۹۴۵) کتاب با اهمیتی در باره تاریخ افغانستان نوشته است. این کتاب در سال ۱۹۴۰ منتشر شده است. پرسی سایکس چهار مشخصه دارد که به کتاب های او اهمیت ویژه ای می بخشد.
یکم: تا مغز استخوان انگلیسی و مدافع منافع جهانی و منطقه ای انگلستان است.
دوم: سیاستمداراست و به خوبی توان تحلیل سیاسی وقایع را داراست.
سوم: نظامی عالیرتبه و درس خوانده ای است.
چهارم: پژوهشگر دقیقی است که اسناد و منابع کار خود را خوب می شناسد.
با این چهار مشخصه، هنگامی که می خواهد، واقعه جنگ اول انگلستان با افغانستان را تفسیر کند، در می ماند! نمی تواند واقعیت را درست و دقیق ببیند و به شجاعت و مقاومت و حس وطنپرستی و استقلال خواهی و عزت مآبی افغان ها اقرار کند. می توان گفت، او در برابر عظمت حادثه، خود را باخته و با سردرگم شده است. تنها احساس همراهی و ستایشش نسبت به افغانستان همان نخستین عبارت مقدمه کتاب است: «افغانستان کشوری مسدود است، همانند سویس در اروپا!» (۱)
برای عقب نشینی ارتش انگلستان از افغانستان دو دلیل ذکر کرده است. یک دلیل سیاسی و دوم دلیلی جغرافیای طبیعی.
یکم: «انگلستان می خواست شاه شجاع را به عنوان، دست نشانده خود در افغانستان حاکم کند، وقتی که نبود، دیگر امکان ادامه حضور، ارتش انگلستان وجود نداشت.» (۲)
سایکس اشاره ای به نبودن، شاه شجاع نمی کند. گویی شاه شجاع غیب شده بود. مردم به قصر بالا حصار حمله کردند و او را کشتند و امیر دوست محمد خان را به جای او به عنوان امیر انتخاب کردند.
دوم: سرمای کشنده زمستان و مناطق کوهستانی امکان جنگیدن را از سپاه انگلیس گرفته بود. این نکته را سایکس در گرفتار شدن سپاه اسکندر مقدونی هم اشاره کرده است:
«در گذار از کوه های برهنه و زمستان های سرد، و کمبود آذوقه و علوفه سپاه اسکندر فرسوده شد، در کوه ها هیچ چیز جز پسته کوهی و
اسکندر در تسخیر باختر با مقاومت دلاورانه مردم روبرو شده بود.» (۳)
برای توجیه و یا تفسیر مبالغه آمیز نقش سرما و جغرافیا، سرپرسی سایکس به سخن راولینسون استناد می کند، که گفته بود: « اگر آن سرمای کوبنده و فرساینده سال های ۱۸۴۱ و ۱۸۴۲ نبود، افغان ها یک ساعت هم نمی توانستند، در برابر ارتش انگلیس مقاومت کنند.»
سایکس عنوان بخش سی و دوم کتاب خود را «قصاص» برگزیده است، تا نشان دهد که شکست جنگ اول انگلیس با افغانستان چه ردّ دردناکی را بر ذهن و روان او باقی نهاده است. حتی شعری از کیپلینگ را نیز در مقدمه این بخش قرار داده است، که شعله کینه را می افروزد و آتش انتقام را تیز می کند. اما در جمع بندی نتوانسته است به بخشی از حقیقت اشاره نکند:
« ده ها هزار نفر انگلیسی و سربازان هندی و هزاران افغانستانی کشته شدند، ارتش ما با شکستی خرد کننده مواجه شد. افزون بر آن بیش از ۱۵ میلیون لیره استرلینگ تجهیزات نظامی نابود شد. قتل عام ارتش ما، شهرت انگلیس را در هند و در اسیای مرکزی آسیب زد. بدون شک این بی اعتباری موجب شورش و نافرمانی در هند شد. اشغال افغانستان توسط اوکلند، تنها یک اشتباه وحشتناک نبود… او در استقرار شاه شجاع در افغانستان کاملا شکست خورد، الفینستون و شلتون، از توانایی اداره امور نظامی بی بهره بودند. در پرده آخر این تراژدی، سپاه انگلیس با غرور پیروزی به کابل رفتند و قصاص کردند. یک ضرب المثل ایرانی می گوید: « تاریخ اینده گذشته و درس امروز است،» (۴)
اشاره سایکس به جنگ های دوم و سوم است، که انگلستان اراده خود را بر مردم افغانستان تحمیل کرد.
افزون بر سایکس و نگاه ویژه استعماری اش، کتاب بسیارمهمی از جنگ اول برجای مانده است، که در قالب بیان خاطرات، شبیه خاطره-رمان نوشته شده است. گتاب، داستان نوشتن و پیداشدنش غریب است. فردی که خود را به عنوان سرهنگ فلشمن، عضو ستاد ژنرال الفینستون، معرفی می کند. خاطرات خود را در باره جنگ اول انگلیس با افغانستان به عنوان شاهد نوشته است.(۵)
فلشمن راحت و روان و بدون روتوش، واقعیت های شکست و اسارت خود را به دست، رزمندگان افغان که با شعار «مرگ بر فرنگی» وارد کابل شده بودند. بیان کرده است.(۶)
نکته بسیار مهمی در یادداشت های فلشمن امده است، می گوید: « ژنرال ها، در خانه های قصر مانندشان در کابل نمی دانستند، که در میان مردم افغانستان چه می گذرد، نمی دانستند که شاه شجاع که ما بر ان ها تحمیل کرده بودیم، منفور مردم است. نمی دانستند که مردم از انگلیسی ها متنفرند.» (۷)
آرنولد توین بی در جلد پنجم کتاب«بررسی تاریخ» که به بررسی اضمحلال و فروپاشی تمدن ها پرداخته است؛ به شکست ارتش انگلستان از افغان ها اشاره می کند. دو نکته بسیار مهم در تفسیر واقعه در نوشته آرنولد توین بی دیده می شود.
یکم: شکست انگلستان در برابر افغانستان یا افغانستانی ها را، شبیه شکست ایتالیا در برابر مردم اتیوپی تفسیر می کند. ارتش ایتالیا که به توپخانه هم مجهز بودند، در برابر مردم اتیوپی که پابرهنه و نیمه گرسنه بودند و با تیر و کمان و شمشیر می جنگیدند، در سال ۱۸۹۶شکست سختی خورد. (۸)
دوم: انکلستان بعد از شکست ۱۸۴۱- ۱۸۴۲، در صدد تهاجم به افغانستان بر می اید. در سال ۱۸۴۹ به پنجاب یورش می برد، تا بتواند بر منطقه مسلط شود. آرنولد توین بی این یورش را عملیات تاکتیکی تفسیر می کند و نه عملیات استراتژیک (۹)


پی نوشت:
**********


(1) A history of Afghanistan, by: Bri-Gen. Sir Percy Sykes
London, Macmillan, 1940
Vol, 1
P vii
(2) Ibid, vol 2, P 36
(3)Ibid, vol 1 P 64-66
(4) Ibid, vol 2 P 59-60
(5) Flashman, from the flashgun papers 1839-1842
Edited and Arranged by
George MacDonald Fraser
Herbert Jenkis
London, 1969, P 125
(6) Ibid, P108-109
(7) Ibid, P 102
(8) A Study of. history, Arnold Toynbee, abridgement by , D.C Somerwell
OGFORD UNIVERSITY PRESS, LONDON. 1960
P 415
(9) Ibid, P 415-416


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

افغانستان، شکست امپراتوری؟ (۱۱)

جنگ های سه گانه انگلستان با افغانستان

به داوری میرمحمد غبار در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ، انگلستان که در درون مرزهای خود، به دلیل یا علت اینکه جزیره است و از سوی هیچ کشوری تهدید نمی شد، جهانگشایی اش مبتنی بر سود جویی بوده است. انگلیس ها در جستجوی حقیقت بودند، اما:«حقیقت در نزد او آن است که برایش مفید باشد!» (۱)
چنین تعبیری را ریموند پوپر در نقد اندیشه افلاطون در باب عدالت مطرح کرده است. افلاطون نیز به روایت پوپر، هنگامی که از عدالت سخن می گوید: «او در جمهوری، اصطلاح «عادل» یا «عادلانه» را به معنایی مرادف با «آنچه» به منفعت و مصلحت بهترین دولت است، به کار می برد. (۲)
در دوران جنگ ایران و عراق ما شاهد چنین رویکردی بودیم. در دوران محمد رضا شاه، ایران از انگلستان تانک های چیفتن خریده بود. بهای تمامی تانک ها به انگلستان پرداخت شده بود. در مدت ساخت و آماده سازی تانک ها، مرتب انگلستان بهای تانک ها را افزایش می داد، به حدی که محمدرضا شاه و اسدالله علم که رابطه خوبی با انگلستان داشتند، معترض بودند، به بهانه شرایط جنگ بین عراق و ایران، انگلستان تانک ها را که در واقع در مالکیت ایران بود، تحویل نداد، تانک ها را به دولت عراق که با ایران در حال جنگ بود، فروخت! هنوز هم انگلستان پول ملت ایران را پس نداده است، گرچه گاهگاهی اعلام می شود، که پس می دهند.
داوری میرمحمد غلام نکات دیگری نیز دارد، که افزون بر حقیقت سودطلبی است:
« انگلیس دلداده «قدرت و قوت» است و تشبّث و کار به غرض استحصال بیشتر، هدف اوست. زیرا او حیات را بازیچه نی بلکه جدی تلقی می کند و در برابر شداید طبیعت مجادله می نماید، اما شدت عمل برای موفقیت و کسب ثروت ، انگلیس را به تحقیر ضعفاء و فقرا وا می دارد. روح انفراد پرستی، انگلیس را در برابر دیگران سرد و متکبر می نماید. اما همان قدر که مردم انگلیس در امور داخلی و در تعاون و تساند اجتماعی و در مناسبات انفرادی، ساعی و شریف و با ناموس اندو طبقه حاکمه انگلیس در مناسبات بین المللی سنگدل و ظالم و فریبنده و بی وفا است.» (۳)
آرنولد توین بی، در کتاب« تجربه» که در واقع بیان تحربه زیسته علمی و پژوهشی و زندگی او همراه با تفسیر سیاسی و تاریخی برخی وقایع است، به شعری اشاره می کند که این دوگانگی را به خوبی تفسیر می کند، مردمی که جنگ می خواهند و نمی خواهند.
We don’t want to fight, but by Jingo, if we do,
We have the ships, we have the men, we have the money too.
ما نمی خواهیم بجنگیم، اما اگر جنگ شد، ما هلهله سر می دهیم!
ما کشتی داریم، آدم داریم، پول هم داریم.
نکته قابل توجه و تأمل این است که همزمان با اراده انگلستان برای تسلط بر افغانستان در سوی دیگر، انگلستان جنگ تریاک (۱۸۳۹ تا ۱۸۴۲) را در چین اداره می کرد.
این سود طلبی، وقتی موضوعش حفاظت از منافع بریتانیای کبیر در هندوستان باشد، بدیهی است که اهمیت و حساسیت بسیاری پیدا می کند. انگلستان کاملا مراقب بود، که گنج هندوستان که مانند مار بر آن چنبره زده بود، چشم زخمی نبیند. از سه جهت خیالش راحت بود. یعنی از شرق هند و جنوب، در شمال هم رشته کوه هیمالیا مانند باروی بلندی از هندوستان حفاظت می کرد، اما از غرب، یعنی از سمت افغانستان احساس خطر می کرد. افغانستان مسیر طبیعی دسترسی به هند بود. دولت های افغانستان که با سیک ها رابطه خوبی داشتند، در بین ملت هندوستان و یا اقوام مختلف به ویژه مسلمانان در منطقه پنجاب، حس وطن پرستی و مقاومت در برابر سلطه اجنبی را تشدید می کردند. اگر انگلستان بر افغانستان مسلط می شد و دولتی دست نشانده در کابل بر سرکار می آورد، بر تمام شبه قاره هند از هر حیث مسلط بود. نکته دوم، روسیه بود، که به عنوان رقیب وارد صحنه شده بود. طبیعتاَ روسیه اگر می خواست به هند دسترسی پیدا کند، راه ورودش افغانستان بود. افزون بر همه این موارد، رقابت های اروپایی و جهانی فرانسه و انگلستان نیز وجود داشت. ارنولد توین بی به این رقابت ها اشاره کرده است. در آفریقا و آسیا، فرانسه و انگلستان برای گسترش قلمرو نفوذ و سلطه خویش رقابت می کردند. ، رقابتی که از افغانستان تا قلمرو امپراتوری عثمانی امتداد داشت. (۴) در این دوران افغانستان و نیز ایران و عراق نمی توانست، صحنه رقابت های منطقه ای و جهانی قدرت های بزرگ آن روزگار نباشد، که بود. انگلستان به دلیل بهره مندی از نیروی دریایی بسیار نیرومند، دست بالا را داشت. اما در افغانستان نیروی دریایی به کار نمی آمد، گرچه در مراحلی از جنگ اول، انگلستان از طریق دریا، نیروهای کمکی به بندر کراچی اعزام کرده بود.
در حقیقت قدرت و تسلط، زمینه ساز هرگونه سود آوری است. چنانکه آمریکا، در غارت جهان و به ویژه در غارت خاورمیانه، به اتکای قدرت نظامی و سیاسی و تبلیغاتی و علمی و فنی خویش عمل کرده و می کند. که در بخش شکست امپراتوری امریکا در افغانستان بدان خواهم پرداخت.
انگلستان گمان نمی کرد که با توجه به ارتش نیرومندی که در اختیار داشت، نیروی دریایی که سرآمد در جهان بود، امکانات مالی که دراثر تسلط بر هندوستان در اختیار کمپانی هند شرقی بود، استفاده از نیروی ارزان و بلکه رایگان سربازان هندو به عنوان پیاده نظام ارتش خویش، در اشغال و تسلط برر افغانستان با مشکلی روبررو شود. به ویژه انگلستان در خرید سیاستمداران بومی هر منطقه از طریق رشوه و وعده و وعید مهارت به سزایی داشت. چنانکه در تاریخ افغانستان، شواهد قابل توجهی از سیاستمدران و والیانی که خود را به بیگانه فروخته اند، می توان یافت. نمونه نقدش!؟ میلیون ها دلار و شمش های طلایی است که در خانه مسئولان سابق دولت اشرف غنی کشف شده و می شود.

در سال ۱۸۳۹ انگلستان نیروهای خود را به افغانستان از محور های مختلف اعزام کرد. منتها با مقاومت مردم روبرو شد. مردمی که شاه شجاع را که با حمایت انگلستان تاجگذاری کرده بود، از میان برداشتند و امیر دوست محمد خان را به عنوان پادشاه انتخاب کردند. این عمل موجب شد که در واقع طرح انگلستان برای تسلط بر افغانستان شکست خورد. این شکست بیش از هر امر دیگری در سند، توافق نامه افغانستان با انگلستان که در تاریخ ۱۷ ذی القعده سال ۱۲۵۷ قمری، برابر با ۱۱ دسامبر ۱۸۴۱ بین طرفین، یعنی فرماندهان نیروهای مرردمی افغان از سویی و «صاحبان با وقار طایفه انگلیسیه» از سوی دیگر امضاء شده است. متن بسیار دقیق، هوشمندانه و از موضع بالا، توسط افغان ها تنظیم شده است. البته ضرورت دارد تا نسخه انگلیسی قرارداد نیز بررسی شود، تا تفاوت هر دو متن در زبان و ادبیات و مختوی سنجیده شود. امضای نمایندگان افغانستان نیز در متن مقدم یعنی بالای امضای طرف انگلیس قرار داده شده است. تقریبا تمامی شروط دوازده گانه متن قرار داد، این است که انگلستان بتواند نیروهای خود را به سلامت از افغانستان به پیشاور ببرد. دکتر ویلیام برایدن همان کسی بود که به بعنوان بازمانده از ارتش انگلستان پیام شکست امپراتوری را به گوش تاریخ رساند و «زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست!»

چرا در جنگ اول ارتش انگلستان در تسلط بر افغانستان شکست خورد؟ برای اینکه انگلستان در باره مقاومت مردمی تفسیر روشنی نداشت. چنان که در دو دهه اشغال افغانستان، امریکا و ناتو تفسیر روشنی از مقاومت مردم و طالبان نداشتند. گمان می کردند، نمایندگان حقیقی مردم حامد کرزای و اشرف غنی هستند، یکی از بخش خصوصی و رستوران دار و دیگری استاد دانشگاه و دکتر! که انصافا خرد حامد کرزای رستوراندار، از اشرف غنی دانشگاهی بیشتر و شیوه عملش در قضایای اخیر متفاوت و موجه بود. میرمحمد غلام به این نکته به خوبی توجه داشته است:
« وقتی که حکومات افغانی شمشیر دفاع را بر زمین می گذاشتند، مردم شمشیر از میان می کشیدند. دولت انگلیس با انهمه قدرتش هنگامی که با مردم افغانستان مقابل می شد، مغلوب می گردید. چنان که در جنگ اول مردم افغانستان اردوی انگلیس را تباه، افسران شان را مقتول، شاه شجاع حامی انگلیس را معدوم نموده، زنان و مردان انگلیسی را به گروگان گرفتند. عهد نامه ای که خود می خواستند، در ۱۸۴۲ تسوید و بالای انگلیسی ها امضاء کردند. و امیر دوست محمد خان را از پنجه دشمن رها کرده و به سلطنت برداشتند. (۵)

پی نوشت:
*****

(۱) افغانستان در مسیر تاریخ، ج ۱ ص ۴۱۱
(۲) کارل پوپر، جامعه باز و دشمنانش آن، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، انتشارات خوارزمی، ۱۳۸۰، ص۲۶۰
(۳) افغانستان در مسیر تاریخ، ج ۱ ص ۴۱۱
(4) Arnold Toynbee, Experience, London, Oxford University Press, 1969, P 212

(۵) افغانستان در مسیر تاریخ، ج ۱ ص ۴۹۹


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)