نکته های قرآنی ۱۹-۶۷

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ كهف (۶۷ )
این حکمت از مسیح علیه السلام هم روایت شده است، به حواریون گفت، به گرسنه ماهی ندهید، ماهیگیری یاد دهید. (۱) رحمت و رضوان خداوند بر روح بلند مرحوم مهندس بازرگان که گفت: آزادی گرفتنی نیست، یاد گرفتنی است! شیوه ای که به گرسنه ماهیگیری یاد می دهد و باور دارد که آزادی را باید یاد گرفت، نگاهش به جامعه سازی و یا ملت سازی و به عبارت دیگر، انسان سازی است.
ذوالقرنین که متمکن بود (۲) و سبب هر چیز یا هر کاری را می شناخت، یعنی هم برای هر کاری حکمت نظری داشت و هم حکمت عملی و ابزار و وسایل لازم، وقتی مردم می خواهند که پولی را به اختیار خود به ذوالقرنین بدهند. نمی پذیرد لکن می گوید خود شما می بایست در ساخت ردم همکاری کنید.
پیامبر اسلام در دو دوره مکی و مدنی خط مشی اش انسان سازی و جامعه سازی و البته دولت سازی بود. می بایست با نگاهی نو، حکمت نظری و عملی پیامبراسلام و قرآن مکی و قرآن مدنی را از این سه زاویه بررسی کرد. پیامبر اسلام حکمت نابی در شیوه حکومت و رهبری مردم دارند، سید القوم خادمهم! آقای مردم کسی است که به آنان خدمت می کند. خدمتی از سر مهر و رحمت و دغدغه بسیار برای مردم. در آغاز سوره کهف به این آیه توجه داشتید، که پیامبر نزدیک بود جان خود را از شدت اندوه برای مردم از دست بدهد. للعلک باخع نفسک!(آیه ۶)
مردم در چنان حکومتی احساس می کنند و یا خواهند کرد که دست پر مهر حکومت بر قلب های آنان است و نه مشت آهنیش بر سر های مردم.

*********
پی نوشت:
(۱) این تعبیر را آن ایزابلا تکری (۱۸۳۷-۱۹۱۹) در رمان خانم دیموند مطرح کرده است.
Anne Isablla Thackery, Mrs.Dymond(1885)
" If you give a man a fish he is hungry again in an hour, if you teach him to catch a fish you do him a good turn"
(۲) در کتاب فروق اللغویة دیدم مابین متمکن و قادر تفاوت قائل شده است. متمکن در حقیقت به اعتبار ابزار و وسایل و نیز قلمروی که در اختیار دارد متمکن می شود؛ از این رو این صفت برای خداوند به کار نرفته است. نگاه کنید به:
ابی هلال العسکری، الفروق اللغویة، تحقیق: محمد ابراهیم سلیم( قاهره، دارالعلم و الثقافة، بی تا) ص ۱۱۱


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)

نکته های قرآنی ۱۹-۶۶

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ كهف (۶۶ )
قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَىٰ أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا ﴿٩٤﴾ قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُم رَدْمًا ﴿۹۵)
گفتند: اى ذوالقرنين، يأجوج و مأجوج در زمين فساد مى‌كنند. مى‌خواهى خراجى بر خود مقرر كنيم تا تو ميان ما و آنها سدى برآورى؟

گفت: آنچه پروردگار من مرا بدان توانايى داده است بهتر است. مرا به نيروى خويش مدد كنيد، تا ميان شما و آنها سدى برآورم.
با توجه به این نکته که ترجمه فولادوند جزو بهترین و دقیقترین ترجمه های پارسی قران است؛ بروشنی پیداست که ترجمهٔ پارسی توانایی تحمل معنا را چنان که بایست یا چنان که شایسته است ندارد! مثلا فولادوند خَرج را «خراج» و ردم را «سدّ» در ترجمه آورده است. یکم: این واژه ها که ایشان معادل گرفته اند با هم متفاوت اند و دوم: از اساس ترجمه نیستند بلکه واژه های دیگر در زبان عربی اند.
چنان که آیهٔ ۷۲ سورهٔ مومنون که هر دو واژهٔ خرج و خراج را آورده است، مترجمان را با دشواری رویارو ساخته است.
أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجًا فَخَرَاجُ رَبِّكَ خَيْرٌ ۖ وَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ ﴿٧٢﴾
يا تو از آنها مزدى مى‌طلبى؟ مزد پروردگارت بهتر است، كه او بهترين روزى‌دهندگان است. (فولادوند)
فولادوند هر دو واژه خرج و خراج را مزد ترجمه کرده اند. در تبعیت از ایشان مجتبوی و آیتی هم همینگونه ترجمه کرده اند.
این واژه ها با هم متفاوتند. خداوند کپی کار نیست و خویش را تکرار نمی کند. چنان که می دانیم دو قطره باران، دو دانه برف ، دو برگ درخت، دو شکوفه، دو سیب،( در جهان بیش از شش هزار نوع سیب شناخته شده است!)خطوط سرانگشت انسانی و… تلالو رنگ های افق و قتی نیمه شبان یا دم دمای سحر از قله کوه یا از کنار دریا و یا از میانه صحرا، نگاه می کنید؛ مشابه که نیستند هیچ، شما را از شدت تنوع رنگ ها که دم به دم از همه می زایند و گسترده می شوند و رنگ می بازند و دو باره رنگی دیگر می روید…اگر دیوانه تان نکند، بخت یارتان بوده است. آن قطره ها و دانه ها و این شعاع رنگ ها نظیر دیگری نیستند. واژه ها در قرآن مجید هم همینگونه اند، متفاوت اند و هر یک رنگ ویژهٔ خود را داراست. درست بر جای خویش نشسته است. هر آیه همانند افقی است با تلالو رنگ های خاص خود و هر واژه رنگ و مضمون ویژهٔ خویش را داراست. این بیان آیه قرآن مجید که: صِبْغَةَ اللَّـهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّـهِ صِبْغَةً ۖ وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ بقرة/۱۳۸
اين رنگ خداست و رنگ چه كسى از رنگ خدا بهتر است. ما پرستندگان او هستيم.
این رنگامیزی ویژهٔ پدیده های طبیعی نیست. واژه ها هم در قرآن مجید رنگامیزی خاص خویش را دارند.
از این رو واژه خرج با خراج و سدّ با رَدْم متفاوتند.
ىر واقع قرآن مجيد با تغيير واژه سدّ به رَدم ، چگونگی تغییر در رخداد و گسترهٔ آن را بیان می کند. ابن سینا در بیش از هزار سال پیش، در مقدمهٔ مقاله نخست کتاب منطق شفاء به نکته عبرت آموزی اشاره کرده است. نوشته است:
و اجتهدت فی اختصار الالفاظ جداً و فی مجانبة التکرار اصلاً»
سخت کوشیدم تا در به کار بردن واژه ها اقتصاد کلمه را رعایت کنم و از اساس از هر گونه تکرار بپرهیزم.
بدیهی است که سبک و سیاق قرآن مجید بسي فراتر از اين رویکرد است. در قرآن مجید ما شاهد ایجازیم و نه اختصار و یا اقتصاد کلمه. از این رو گفته شده است معجزه قرآن ، ایجاز آن است. لفظ اندک و معنای بسیار. با کوچکترین تفاوت مثل خرج و خراج و یا افزایش حرف فا و ثم در بحث سبب در همین داستان، شاهد آن هر دو مدعا هستیم.

آن قوم ناگویا و ناتوان در تفهیم و مفاهمه برای مقابله در برابر قوم یاجوج و ماجوج، به ذوالقرنین گفتند، می توانند خرجی را به ابتکار خود و داوطلبانه به ذوالقرنین بپردازند تا هزینه ساخت سدّی در برابر یاجوج و ماجوج شود! اگر خرج را خراج ترجمه یا تلقی کنیم معنا متفاوت می شود. خرج در واقع موردی و داوطلبانه واختیاری ست، در حالی که خراج سالیانه و تعیین شده از سوی حکومت و پرداخت آن اجباری است.
فعل نجعل که به شکل پرسش استفهامی بیان شده است، نشانهٔ اختیاری بودن پرداخت خرج است. آن قوم گفتند که آنان خرج را در اختیار ذوالقرنین می گذارند. در پاسخ آنان، ذوالقرنین گفت، او متکی به امکاناتی است که خداوند در اختیارش قرار داده است.نخستین صفت یا ویژگی ئی که قران مجید در اغاز داستان ذوالقرنین برای او بیان کرد.؛ تمکنی بود که خداوند به او داده بود.. انا مکنّا له فی الارض ، ، حال ذوالقرنین با توجه به همان امکان در پاسخ آن مردم می گوید: ما مکنی فیه ربی خیر! آن چه خداوند به من امکانات بخشیده است نیکو است. همین واژهٔ خیر در ترجیح خراج خداوند بر خرج ناس (۷۲/مومنون) استفاده شده است.
ذوالقرنین نمی خواهد تنها به خواستهٔ آن مردم عمل کند. می کوشد آن مردم را آموزش دهد و تربیت کند تا خود بتوانند چکونگی ساخت ردم را پیدا کنند. نکته دیگر از ظرافت زبانی قران مجید، همین واژه رَدْم است. ردم به معنی سدّ بزرگ و مرتفع است که در ساخت آن از لایه های مختلف استفاده می شود. ذوالقرنین با تغییر واژه، نشان می دهد که آنچه را خواهد ساخت از تقاضای آن مردم فراتر خواهد بود. در واقع از نیروی کار همان مردم استفاده می کند تا ردم را بسازد.
کسانی که رساله سریانی مربوط به قرن هفتم را برجسته کرده اند و باور دارند که داستان ذوالقرنین، برگرفته از همان رساله است. به این نکته مطلقا اشاره نکرده اند که بر اساس آن متن، اسکندر تمامی نیروی کار، فلز کاران و مسگران را از مصر برده بود.(۱) در حالی که قرآن می گوید: ذوالقرنین از توان همان مردم استفاده کرد. استفاده از توانایی مردم در ساخت رَدْم، غیر مستقیم نشانه آموزش و تربیت همان مردم در انجام کاری بزرگ است.
**********
پی نوشت:
(1) The history of Alexander the great, p. 147

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

نکته های قرآنی ۱۹-۶۵

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ كهف (۶۵ )

سفر سوم ذوالقرنین و ساخت سدّ در برابر یاجوج و ماجوج
در واقع نقطهٔ عطف داستان و معرکهٔ آرای مفسران و نویسندگان داستان های انبیاء، همین بخش سوم سفر ذوالقرنین است. می توان این داستان را در چهار سطح متفاوت خواند و ارزیابی کرد.
یکم: روایت قرآن و اشارات کتاب مقدس
دوم: مفسران قرآن مجید
سوم: کتب تاریخ، مثل طبری و کتاب های داستان های انبیاء
چهارم: افسانه های یهودی- مسیحی در این باره به ویژه متن سریانی رسالهٔ تاریخ اسکندر کبیر، نوشته کلستین (نام مستعار) (۱)
قرآن ، سفر سوم ذوالقرنین را با تفصیل بیشتری از آیهٔ ۹۲ تا ۹۹ بیان کرده است. داستان با همان زنگ یا ترجیع: ثم اتبع سببا اغاز می شود. در ایهٔ ۸۵ این ترجیع به صورت: فاتبع سببا آمده بود. اکنون حرف «ف »حذف شده است و به جای آن «ثمّ» نشسته است.
حرف فاء نشانه ترتیب و تعقیب یک امر و حرف ثمّ نشانه ترتیب و تراخی ست. تراخی یعنی مدت زمانی سپری می شود و پس از آن زمان سپری شده ، شاهد رخداد جدیدیم. از این رو واژه سببا در سیاق متفاوتی استفاده شده است:

یکم: آتیناه من کل شیئ سببا (۸۴)
دوم: فاتبع سببا (۸۵)
سوم: ثمّ اتبع سببا ( ۸۹)
چهارم: ثمّ اتبع سببا (۹۲) ثمّ در واقع مرحله دوم را از مرحلهٔ نخست و مرحلهٔ سوم را از مرحلهٔ دوم تفکیک می کند و فاصلهٔ زمانی را نشان می دهد.
چهار نکته مهم در روایت قرآن وجود دارد، یکم:شیوه تعامل ذوالقرنین با مردم؛ دوم: بهره گیری از توانایی آنان برای ساخت سدّ سوم: داوری ذوالقرنین در بارهٔ اقدام خویش و چهارم:توجه به مسالهٔ معاد.
پیداست این سفر سوم در ادامهٔ سفر به سوی شرق، منتهی در وضعیتی جدید انجام شده است. چنان که اشاره کردم، برخی مفسران قرآن مجید، قوم یاجوج و ماجوج را در همسایگی همان مردمی که در شرق بودند، دانسته اند. ىر تفسير صافی، سفر سوم ذوالقرنین، سفری از سمت جنوب به شمال، تفسیر شده است.
ذوالقرنین با مردمی رویارو می شود که به تغبیر ابوالسعود (د.۹۵۱ ق) درتفسیر ارشادالعقل السلیم الی مزایا کتاب الکریم، اگر یُفقهون، از باب افعال بخوانیم آن قوم امکان تفهیم سخن خویش را به دیگری نداشتند و یا مفاهمه و فهم سخن دیگری برایشان میسر نبوده است.. در باره مردم شرق سخن بر سر امکان مادی لباس و خانه و نیز فقدان درخت و کوه بود؛ انسان و طبیعت هر دو در برابر تابش سوزان آفتاب بی پناه و برهنه بودند.
در این مرحله سخن از فقدان زبان کارآمدست. بدیهی است که هر قدر زبان ناکارآمد تر باشد، نشانه ای است که اندیشه ضعیف تر و زندگی محدود تر و بسیط خواهد بود. در واقع قلمرو زبان نشانه توسعه قلمرو فرهنگ و اندیشه و تمدن است. وقتی زبان نمی بالد و رشد نمی کند، نشانه توقف اندیشه و تکامل اندیشگی و علمی یک ملت است. به عنوان نمونه کاری که متفکران و دانشمندان و نویسندگان و هنرمندان آلمانی، در توسعه شگفت انگیز این زبان در طی چهار سدهٔ گذشته انجام داده اند، بسی عبرت آموز است؛ در صدی از آن تلاش شگفت، در توسعه زبان پارسی صورت نگرفته است!
حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا/۹۳
تا وقتى به ميان دو سد رسيد، در برابر آن دو [سد]، طايفه‌اى را يافت كه نمى‌توانستند هيچ زبانى را بفهمند.

واژهٔ سدّین شایستهٔ دقت و تامل است. برخی مفسران قرآن مجید گمان کرده اند که دو سدّ در ان منطقه وجود داشت و ذوالقرنین سدّ سومی را در میان آن دو سدّ ساخت. اولا با توجه به وضعیت اجتماعی و توان فنّی و علمی و اجرایی مردمی که نمی توانستند، سخن دیگری را فهم کنند و نیز سخن خود را به نحو مفهوم بیان کنند ؛ به تعبیر بیضاوی این ناتوانی در زبان، نشانی از ناتوانی در استعداد و اندیشهٔ آنان بود؛ چگونه توانسته بودند دو سدّ در آن منظقه بسازند؟ دوم، ساخت دو سد در کنار هم، موجه به نظر نمی رسد. سوم: اگر آنان توان ساخت سدّ را داشتند، چرا منتظر مانده بودند تا کسی مانند ذوالقرنین ناگاه از راه برسد و برای انان سدّ بسازد.
نکته تامل انگیز و لطیف، دقت در واژهٔ سدّ است. زمخشری و طبرسی که از بُعد دقت در معنای واژه ها تفسیرشان ممتاز است. نوشته اند که برخی از قاریان قرآن در قرائت خویش مانند،نافع و ابن عامر و حمزه وابوبکر و یعقوب، واژه را بین السُّدّین خوانده اند. سُدّ با سَدّ متفاوت است. سُدّ در واقع یک مانع طبیعی همانند کوه است که خداوند ساخته است و دست انسان در ساخت و پرداخت آن نقشی ندارد. سَدّ همان مانع است، منتها وقتی که توسط انسان ساخته شده باشد.
سیاق آیات و دقت در جزئیّات داستان ما را متوجه این نکته می کند که ذوالقرنین در میان دو کوه به تعبیر قرآن رَدم ساخته است. در باره تفاوت سَدّ و رَدم نیز بایست درنگ کرد.
زمحشری واژهٔ سُدّ را به معنای مفعول گرفته است، آن چه که خداوند آفریده است و واژهٔ سَدّ را به معنای مصدر تلقی کرده است، آنچه که مردم می سازند. ماوردی با تفاوت در برداشت و تفسیر نحوی واژه ها، سُدّ را اسم-البته می توان همان را اسم مفعول نیز تلقی کرد.- و سَدّ را مصدر تعریف کرده است.
می توان با توجه به جمیع نکات نحوی و تفسیری داستان، بین السدّین را به معنای «در میان دو کوه» تفسیر کرد. از این رو گمان نمی کنم، احتیاط آیه الله جوادی آملی در تفسیر این آیه و عدم پذیرش بین السدین به معنای بین الجبلین وجهی داشته باشد.
تقریبا اکثریت مفسران مانند زمخشری و رازی و طبرسی و نیز علامه طباطبایی، سدین را به معنای جبلین تفسیر کرده اند.
فهم سخن دیگری، وقتی به عنوان یک مشخصه ذکر می شود، معنایش این نیست که ان ها زبان ذوالقرنین را نمی فهمیدند و نیاز به مترجم بود. تاکید بر ناتوانی آنان در فهم سخن دیگری است. چنان که این مضمون در مناسبت دیگری در قرآن آمده است؛ در نقد مردمی که بر سخن خویش لجوجانه می ایستند و سخن دیگری را نمی شنوند؛ قرآن می گوید: فَمَالِ هَـٰؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا نساء/۷۸
[آخر ]اين قوم را چه شده است كه نمى‌خواهند سخنى را [درست‌] دريابند؟

ظرافت تفاوت بین فقهِ قول در سورهٔ کهف و فقه ِحدیث در سورهٔ نساء از آن جاست که در کهف سخن بر سر مطلق قول است، آن مردم از فهم هر سخنی ناتوان بودند. در سورهٔ نساء سخن بر سر سخن مشخص خداوند و یا پیامبر است. این تفاوت ها، مثل همان تفاوت های سببا در سیاق و ساختار مختلف، نشانه میناگری های زبانی و ساختاری قرآن مجید است.
********
پی نوشت:
(۱) این رساله از آن جا که مستند داوری تئودور نلدکه و مستشرقان و اسلام شناسان پس از او قرار گرفته است و در دائرة المعارف اسلام و دائرة المعارف قرآن لیدن به این نظریه استناد شده است. افزون بر آن
کوین ون بلادل مقاله مفصلی با عنوان: افسانهٔ اسکندر در قرآن سورهٔ کهف/۸۳-۱۰۲ نوشته است.
The Quran in its historical context, edited by: Gabriel Said Reynolds, London, Routledge, 2008, p. 175-203
تاکید و سند اصلی بررسی و داوری ایشان همین رساله سریانی است که در اواخر قرن هیجدهم به انگلیسی با مشخصات ذیل ترجمه شده است.
The history of Alexander the great,being the Syriac version of the Pseudo- Callisthenes, edited from five manuscripts, with as, English translation and notes by:
Ernest A. Wallis Budge, Cambridge, 1889, (reprint, 2013)


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)