مصطفی رحیمی که خاطرهی آخرین دیدار با او و همسر گرامیاش، مثل سایه سنگین اندوهی در ذهنم مانده است... کتاب اندیشه برانگیز و خواندنیای دارد به نام "تراژدی قدرت در شاهنامه". تمام سخن بر سر این است که قدرت بیمهار این قابلیت را دارد که هر کسی را هار کند، مثل جمشید که سرانجام ایران و ایرانیان را یک هزاره در اختیار ضحاک قرار داد، خود آوارهی بیابانها شد و صد سال آواره بود. به قول گارسیا مارکز صد سال تنهایی! و در نهایت ضحاک در هزارهای که بر ایران حاکم بود کاری کرد که نماد ستم و سیاهی و تباهی و درندگی و جوانکشی در تاریخ اساطیری ما گردید؛ البته اسطورهها و افسانههایی که از تاریخ واقعیت نیز عمق بیشتری دارند.
فردوسی که نماد ایران و پاکی اندیشه و پاکی و طراوت سخن است، تابلویی ترسیم کرده و ایران آن روز را در برابر ما قرار داده است:
نهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز به نیکی نرفتی سخن جز به راز
فردوسی این بیتها را با رنجی طاقتسوز و سینهای سرشار از درد سروده است، در بیان پایان کار، جمشید که ضحاک او را از میان اره کرد، با حسرت میگوید:
دلم سیر شد زین سرای سپنج خدایا مرا زود برهان ز رنج
رنج فردوسی سرنوشت ایران و ایرانیان بود که به دست ضحاک افتاده بود ... هیچ وقت بیگانه برای هیچ ملتی آزادی به ارمغان نمیآورد. در قانون اساسی اصلی است که میتوان گفت در عرصه عمل توجه لازم به این اصل نشده است. اصل نهم قانون اساسی که میگوید: " در جمهوری اسلامی ایران آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت ارضی کشور از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و حفظ آنها وظیفهی دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی و تمامیت ارضی ایران کمترین خدشهای وارد کند و هیچ مقامی حق ندارد بهنام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور، آزادیهای مشروع را، هرچند با وضع قوانین و مقررات سلب کند. "
نکتهی شایستهی توجه درهمتنیده بودن آزادی و استقلال است. به گمانم این کاملا بدیهی است که وقتی بیگانهای وارد سرزمینی میشود، دیگر نمیتوان از استقلال سخن گفت. علاوه بر آن، آزادی هم تحقق پیدا نمیکند، ملت و کشور در چاهی سقوط میکنند که عمق آن نا پیداست.
ادامه دارد ...