چرا ایرانیان به ضحاک دل بستند و از او دعوت کردند که به ایران بیآید؟ میتوان به این پرسش دو گونه پاسخ داد.
1- مردم از ستم و سرکوب و بزرگیفروشی جمشید به جان آمده بودند.
2- مردم و نیز نخبگان، شناخت درستی از ضحاک نداشتند و نمیدانستند و یا پیشبینی نمیکردند، که به چه روزگار دردناک حیرتآوری دچار خواهند شد.
پرسش اول، خود پرسش دیگری را در درون خود دارد، پرسشی سرنوشتساز و نیز ویرانکننده و بنیاد برافکن؛ آن پرسش این است که جمشید که خیلی خوب بود. فردوسی که چشم ملت ایران است، و از لابلای افسانهها، نکتههای شگفتانگیزی را شکار میکند، و رازهای ناگفتهای را به ما میگوید. - در کتاب عزیز <اسفار صدرالمتالهین> ملا صدرای شیرازی، دیدم که با تعبیر پر لطف و جذابی از فردوسی نام برده است، در بحث وجود به سخن فردوسی اشاره میکند و میگوید:
فردوسی قدوسی در دیباچهی کتابش میگوید:
جهان را بلندی و پستی تویی
ندانم چه ای هر چه هستی تویی
این فردوسی قدوسی میگوید تا وقتی که پیوند جمشید با مردم بر قرار بود و جمشید در حقیقت خود را به فرمان مردم میدانست، شاهد آبادی و آزادی و شکوفایی فرهنگ و هنر و کار و پیشه بودیم، روزگاری که جمشید:
به فرمان مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان پر ز آوای نوش
به صدای مردم گوش دادن، رمز آبادی و آزادی و ماندگاری است. همان که خداوند هم در ستایش پیامبر اسلام گفت: پیامبر گوش خوبی است! گوش خوبی برای مردم، " اذن خیر لکم، یومن بالله و یومن المومنین ..." و البته میدانیم دایرهی اهل ایمان به کوچکی حلقهی یک انگشتر نبود، که فقط در انگشت کوچک دست یک نفر جا پیدا کند. هفتهی پیش توماس فریدمن، مقالهای ویژهی بوش نوشته بود. از بوش خواسته بود در سفر اروپاییاش، در ملاقات با رهبران اروپا فقط و فقط گوش کند و اصلا حرف نزند! پیداست فریدمن به خوبی میداند که دشواریها از روزی آغاز میشود که رهبران گوش خود را میبندند و به سخنگوی یکه تبدیل میشوند. فردوسی میگوید: جمشید واقعا به سخن مردم گوش میداد، هر دو گوش او بر آواز مردم بود، نه اینکه یک گوش در باشد و دیگری دروازه.
دشواری از نقطهای آغاز شد که جمشید فقط خودش را میدید:
به گیتی به جز خویشتن را ندید!
ادامه دارد ...