چرا برخی از مردم یا نخبگان به تقدیس قدرت میپردازند؟ حتا برخی شیفته و تشنهی قدرتند و برای قدرت از صمیم دل آه میکشند و حسرت میخورند، در تقدیس قدرت نظریهپردازی می کنند. مثل همان فیلسوف پر حرف نا نویس، که اخوان ثالث، شاعر زمستان در پاسخش سرود:
شعر در من ذاتی است، ای منطقی
هر چه داری نام، احمد یا تقی!
قدرت جه سرشتی دارد، که حتا ناپلئون و هیتلر توانستند دل برخی فیلسوفان را بربایند؟ چرا راه دور و دراز برویم؛ تاریخ ادب و فرهنگ خودمان را ببینیم، که تا چه حد سرشار از چاپلوسی است و چنبر شدن قامتها ...
آیا سرشت قدرت مقدس است؟ اگر نیست این حرفهای برخی نخبگان از کجا آمده است؟ پیش از باز کاوی این نکته، به مطلبی اشاره میکنم که به گمانم این مطلب درخشانترین و گویاترین تعریف و یا تابلوی ماهیت قدرت است. این مطلب در عهد عتیق و نیز در مجموعه داستانهای ایزوپ، قصهگوی بیهمتا آمده است، جستجویم هم به جایی نرسید که کدامیک پیشتر این داستان شگفتانگیز را که میتواند زیباترین داستان کوتاه جهان باشد، روایت کرده است .
" درختان میخواستند برای خود، پادشاه انتخاب کنند، به درخت زیتون گفتند بیا و پادشاه ما بشو، زیتون نپذیرفت گفت به همین محصولی که دارم دلخوشم! به درخت انجیر گفتند او هم نپذیرفت. گفت از میوهی شیرینم انسانها و مرغان هوا استفاده میکنند، به همین خرسندم. تاک هم نپذیرفت ... سرانجام به سراغ خار رفتند. خار بیدرنگ پذیرفت و گفت حالا دیگر همگی به زیر سایه من بیایید، وگرنه آنچنان آتشی خواهم افروخت، که همه سروهای آزاد لبنان را بسوزاند ...
ادامه دارد ...