کاشکی اسکندری پیدا شدی !؟ (8)

بدون تردید، ترویج تملق نشانه‌ی یک جامعه‌ی استبداد زده است، استبداد روح یک ملت را می‌کشد. با حسرت باید گفت که استبداد چند هزاره است؛ به عنوان مهمترین ویژگی حکومت‌های شرقی مورد بحث و بررسی قرار گرفته و می‌گیرد. همیشه هم چنین بوده که نوک پیکان یا لبه‌ی تیغ استبداد متوجه نخبگان بوده است. دلیل این دشمنی هم آشکار است، استبداد تنها در یک فضای جهل‌زده می‌تواند دوام بیاورد. از این رو گویی این شیوه‌ی همه حکومت‌های استبدادی بوده که عملا مردم و به ویژه نخبگان را از صحنه حذف می‌کرده‌اند؛ و البته گاه مثل شاه عباس صفوی که از کشتن کمترین پروایی نداشت و نیز با پای پیاده از اصفهان تا مشهد به پا بوس امام رضا می‌رفت و در طول راه هم هر شب بساط باده نوشی‌اش بر پا بود؛ می‌دانست که برای فریب جگونه باید رفتار کند.

وقتی نخبگان و ملت از صحنه حذف شدند، و استبداد هم مدام چنگ و دندان نشان داد؛ همه در جستجوی یک پناهگاه بر می‌آیند، اگر نتوانستند در درون پناهی پیدا کنند، به ویرانی آن چه که هست رضایت می‌دهند و برخی نیز مثل ایرانیان زمان جمشید، به سراغ ضحاک می‌روند.
عنوانی که برای این یادداشت‌ها بر گزیده‌ام از اخوان ثالث است، که تخلص او م - امید بود؛ اما این تلخترین شعر نومیدی از اوست:
نادری پیدا نمی‌گردد کنون
کاشکی اسکندری پیدا شدی!
گویی هیچ نشانه‌ای از آن که بشود وضعیت موجود را دگرگون کرد، وجود ندارد. نشانی از یک نجات‌بخش ملی نیست، پس باید به اسکندر دل سپرد. این اندیشه‌ی ویژه‌ی اخوان ثالث یا برخی نخبگان سیاسی ما نیست، در رمان " شرق المتوسط " نوشته‌ی منیف، دیدم که همین اندیشه از زبان قهرمان داستان که شباهت زیادی به منیف دارد مطرح شده است.
" مگر می‌شود در این سرزمین لعنتی آسوده زندگی کرد؟ هیج کس سر آسوده به بستر نمی‌گذارد، چه آنانی که اهل سیاست‌اند و چه آن‌هایی که نیستند، چه آنهایی که به نظام دلبسته‌اند و چه آنانی که از نظام گسسته‌اند، یک سرزمین جنون‌زده، که باید ویران شود! "
ص 165 شرق المتوسط
به گمانم آسیب استبداد، شکنجه‌شدن و کشته‌شدن نیست؛ این‌ها البته غم‌های عمیق یک ملت است که زمانه در داوری نهایی خود آنانی را که به تاریخ باور ندارند، در معرض و منظر داوری قرار می‌دهد. چه بخواهند، و چه نخواهند. آسیب اصلی مسخ روح یک ملت است.
اگر فرهنگ عمومی ما به دقت بررسی شود با نمونه‌های بسیاری از ضرب المثل‌ها و حکایت‌ها روبرو می‌شویم که محور آن‌ها شکایت از آشنایان است، القای این احساس که خطر در پناه‌گاه است. مثل:
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد!
ادامه دارد ...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)