کاشکی اسکندری پیدا شدی !؟ (9)

تملق و استبداد رابطه‌اشان مثل رابطه‌ی اشک و آتش است، گفته‌اند: " اشک کباب موجب طغیان آتش است." نکته‌ای که می‌خواهم به آن اشاره کنم پدیده‌ی دورویی یا نفاق است که در جامعه‌ای که استبداد و تملق در آن به قول عبید زاکانی مذهب مختار است تبدیل به پناهگاه برخی می‌شود؛ یعنی استبداد، عدالت معرفی می‌شود و برخی به ستایش ستم می‌پردازند، نمونه‌ها در تاریخ پررنج ما بسیار است به دو نمونه اشاره می‌کنم:

1- فردی که از ستم ظل السلطان حاکم اصفهان به جان آمده بود در حضور عده‌ای - عمله‌ی خلوت و جلوت - از ظل السلطان انتقاد کرد؛ ظل السلطان گفت: به‌به! واقعا این فرد چه جگری دارد. به آدم‌کشانی که همیشه همراهش بودند گفت : جگر این آدم را در بیاورید تا ببینم!
آن‌ها هم سینه‌ی آن فرد را شکافتند و جگرش را بیرون آوردند و حاکم زبان به ستایش جگر گشود که: عجب جگری دارد!
به قصه بیشتر شبیه است اما از این قصه‌ها بسیار در سینه‌ی تاریخ ما مثل زخم‌های پنهان باقی مانده است.
2- در کتاب عالم آرای عباسی - به اسم کتاب دقت کنید عالم آرا! - صحبت از میر سید احمد کاشی شده است:
" دیگر از کبار آن طایفه میر سید احمد کاشی بود که بسیاری از نادانان تبه روزگار را در تیه - چاه - ضلالت انداخته بود. پادشاه صفوت نژاد پاک‌اعتقاد در نصرآباد کاشان به دست خود شمشیر زده، دو پاره عدل کردند!"
می‌بینید عدل را کجا به کار برده؟ این هم آن عدالتی است که درست در نسبت بین استبداد و چاپلوسی پدیدار می‌شود.
این سه پدیده وقتی تبدیل به ضد فرهنگ مسلط می شود، نفس انسان‌ها می‌گیرد. احساس می‌کنند، نیاز به هوای تازه دارند. همه‌ی دوستان دانشگاهی دانشگاه شیراز؛ دوستان هم دوره‌ای، مرحوم حمید رضا بهارلو را می‌شناسند و نام و یاد او را گرامی می‌دارند، او در فهم مسایل سیاسی و اجتماعی از جمع دوستان، همیشه یک نسل جلوتر بود؛ در آن سالها تکیه کلامش این بود که اکسیژن نیست، دارد نفسم می‌گیرد ...
ادامه دارد ...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)