سه پدیدهی استبداد و چاپلوسی و نفاق وقتی با هم آمیخته میشوند؛ زندگی تبدیل به مرگی تدریجی میشود. هر کس در جستچوی پناهی بر میآید و میخواهد از وضعیت موجود بگریزد. تردیدی نیست که نخبگان که همیشه مسایل مهمتری برای آنان وجود دارد تنگی فضا را بیشتر احساس میکنند. از این رو میتوان گفت، نگاه به خارج و یا جستجوی منجی تحت تاثیر دو عنصر اتفاق میافتد.
1- حکومتهایی که راه را بر هرگونه اصلاحی میبندند. متصلب و سنگوارهای میشوند و هرگونه دعوت به اصلاح ساختار را ساختارشکنی تلقی مینند.
2- نخبگانی که برای اصلاح شتابزدهاند و انتظار دارند که یک راه طولانی در فرصتی محدود به سرانجام برسد.
این دو پدیده وقتی در تاریخ طولانی ایران، بررسی میشود با دو مشخصه روبرو میشویم:
استکبار استبداد و یاس نخبگان؛ این پدیده خود ویران کننده هر کشور و ملتی میتواند باشد، برخی باور دارند که: " باید برون کشید از این ورطه رخت خویش " یا به قول سعدی:
سعدیا حب وطن گر چه حدیثی است شریف
نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم
این تعبیر مربوط به روزگاری است که زندگی چهره و ماهیتی مرگ وار پیدا کرده است. همه هر روزه جیرهای از مرگ را مصرف میکنند؛ یا میگریزند مثل گریزهای ملی که در تاریخ ایران بارها تکرار شده است؛ و یا این که دل به ویرانی آن چه که هست میسپرند و زمزمه میکنند که: کاشکی اسکندری پیدا شدی!
یعنی آن چنان فاصلهای در میان حکومت و ملت افتاده است که دیگر ملت نه تنها هیچگونه رابطهی عاطفی و معنوی با حکومت ندارد که بر عکس در خلوت خود در انتظار یک حادثه است. حادثه میتواند با یک بهانه شروع شود، سادهاندیشی است که گمان کنیم مثلا انقلاب اسلامی با یک مقاله شروع شد. آن مقاله آخرین قطرهای بود که جام جهان نمای شکیبایی ملت ایران را لبریز کرد.
امروزه اگر بپذیریم که اصلاح به عنوان یک امر ملی و بومی یک ضرورت است؛ و مردم ما پیام ضرورت اصلاح ساختار را به شکل منطقی و مدنی دادهاند پیامی که از آن به عنوان حماسه یاد شد؛ پیامی که بهترین فرصت را برای اصلاح فراهم کرد؛ و البته پیامی که نهایتا تفسیری دل خواهانه پیدا کرد، و فرصتی که از دست رفت؛ باید اصلاح را در ساختار حکومت یک امر منطقی تلقی کنیم مثل اصلاح ساختار دولت و قوه قضاییه در اصلاح قانون اساسی ...
ادامه دارد ...