تمثیل دایناسورها و شوروی مورد توجه و نقد برخی دوستان قرار گرفت. این پرسش، پرسش با اهمیتی است که چرا دایناسورها از میان رفتند و چرا شوروی فرو پاشید؟ شاید بتوان یک مشابهت هم میان ابن دو پیدا کرد، همان که توماس هابز حکومت را تحقق خارجی لویاتان نامید.
نکته مورد نظرم این بود که گاه آن چه را در صورت ظاهر نشانه قدرت میپنداریم در واقعیت ضد قدرت و تداوم آن است. به عنوان مثال در شیوهی حکومت صدام، نسبت به هر کس بد گمان میشدند او را از بین می بردند. آیا این رفتار نشانهی قدرت بود؟ آقای فرمان آرا؛ کارگردان سینما در تفسیر مراسم اسکار در سرمقالهی شرق امروز نوشتهاند:
" مهمترین نکتهی مراسم برای من این بود که جلوی یک میلیارد تماشگر آمریکایی و خارجی، مجری برنامه به شدیدترین وجه از رییس جمهور وقت انتقاد کرد ولی پس از آن همچنان به فعالیت حرفهای خود بدون دغدغه ادامه میدهد. "
جملاتی که کریس راک در بارهی جرج بوش گفته است در هر کشور شرقی و خاورمیانهای اگر بر زبان آید، مراسم اسکار برای همیشه تعطیل میشود و مجری هم تا پایان عمر باید پاسخگوی همان چند جمله باشد. پیداست دو گونه تصور از اعمال قدرت وجود دارد. نمونهای که استالین و صدام عمل میکردند؛ قدرت برهنه و بیمهار و نمونهای دیگر که سخن گفتن و انتقاد هزینهای ندارد. شوروی و صدام فرو پاشیدند به دلیل مفهوم واژگونهای که از قدرت در ذهنیت خویش داشتند. استبداد نه تنها هیچگونه انتقادی را بر نمیتابد که بر عکس انتظار دارد همه به تحسین آن بپردازند، این انتظار موجب رواج چاپلوسی و نفاق میشود. این سه پدیده به شدت یکدیگر را تقویت و تشدید میکنند؛ در نتیجه هویت انسانها آسیب میبیند، در چنین وضعیتی حتا اگر در ظاهر هم سخنی مطرح نشود، اما گرایش به تغییر آشکارا قابل فهم و بررسی است.
این جمله را که البته ضرب المثل است اما گاه به عنوان روایت نیز از آن سخن گفته شده است؛ حتما شنیدهاید: " الناس علی دین ملوکهم ". حکومتها هستند که فرهنگ عمومی را شکل میدهند.
ادامه دارد ...