قرار است در جمع دانشجویان ایرانی در بارهی مولوی صحبت کنم، متن زیر در واقع پیش نویس صحبت است که امیدوارم با نقد و نظر شما اصلاح شود.
1- برتراند راسل رسالهی معروف و مختصری دارد به نام درک تاریخ، در این رساله راسل، تاریخ را به چند گروه دستهبندی میکند. از جمله تاریخهایی که تخیلی هستند و واقعیت ندارند، به اصطلاح بر بنیاد دروغ و افسانه نوشته شدهاند. راسل میگوید: اما شگفت این است که خوانندگان گرچه میدانند که آن چه میخوانند دروغ است اما گرایش آنان به این گونه کتابها نه تنها کم نمیشود که بر عکس افزوده هم میشود. امروزه ما که در دههی اول قرن بیست و یکم زندگی میکنیم شاهدیم که گرایش به افسانهها، داستانهای خیال پردازانه بیش از هر زمان دیگری است کافی است، سری به کتاب فروشیها بزنیم به روشنی میبینیم که قلب کتاب فروشیها داستان و رمان است. در این جا پرسشی مطرح میشود که راسل به آن نپرداخته است؛ چرا چنین گرایشی وجود دارد؟
یکی از شاعران معاصر ما، آقای حافظ موسوی مصاحبهای با روزنامه شرق -سه شنبه 18 اسفند - کرده است از بیتوجهی مردم و مراکزی که جایزه ادبی میدهند به شعر و شاعری گله کرده و گفته این بیتوجهی باعث نومیدی شاعران شده است. اما ایشان به این پرسش نپرداخته که دلیل اقبال گسترده مردم به مثنوی که کتاب شعر است از کجاست؟
مثنوی هم داستانهای دروغین است مثل داستان پادشاه و کنیزک، داستان طوطی و بازرگان، داستان نخجیران و ... و هم کتاب شعر است. راز این اقبال شگفتنگیز چیست و از کجاست؟
2- چنان که میانیم بخش قابل توجهی از یات قرآن مجید، عهد قدیم، عهد جدید داستان است، این همه توجه و تفصیل نسبت به داستان چرا در کتابهای مقدس صورت گرفته است؟
مولوی در میان داستان مسجد مهمانش در دفتر سوم مثنوی به همین نکته یعنی نقش عنصر داستان درقرآن اشاره کرده است و پاسخ اهل حسد را داده است:
پیش از آن کاین قصه تا مخلص رسد دود گندی آمد از اهل حسد
من نمی رنجم از این لیک این لگد خاطر ساده دلی را پی کند
خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی بهر محجوبان مثال معنوی
که ز قرآن گر نبیند غیر قال این عجب نبود ز اصحاب ضلال
کز شعاع آفتاب پر ز نور غیر گرمی می نیابد چشم کور
خربطی ناگاه از خرخانه ای سر برون آورد چون طعانه ای
کاین سخن پست است یعنی مثنوی قصه پیغمبر است وپیروی
نیست ذکر بحث و اسرار بلند که دوانند اولیا آن سو کمند
از مقامات تبتل تا فنا پایه پایه تا ملاقات خدا
شرح و حد هر مقام و منزلی که به پر زو بر پرد صاحبدلی
چون کتاب الله بیامد هم بر آن این چنین طعنه زدند آن کافران
که اساطیر است و افسانه نژند نیست تعمیقی و تحقیقی بلند
کودکان خرد فهمش می کنند نیست جز امر پسند و نا پسند
ذکر یوسف ذکر زلف پرخمش ذکر یعقوب و زلیخا و غمش
ظاهر است و هر کسی پی می برد کو بیان که گم شود در وی خرد
گفت اگر آسان نمایداین به تو این چنین آسان یکی سوره بگو
جنتان و انستان و اهل کار این چنین آسان یکی سوره بیار
از سخن رومی میتوان این نکته را فهمید که او باور دارد که در داستان جادویی وجود دارد؛ جادویی که خواننده را اسیر خود میکند و او را تا پایان داستان میکشاند. امری که معمولا از آن به عنوان عنصر کشش در داستان تعبیر میشود. گویی قلب و ذهن خواننده در دست داستان است تا ببیند چه اتفاقی میافتد. میتوان گفت مرگ داستان درست از نقطهای آغاز میشود که خوانندهی کتاب را به گوشهای میاندازد و برای ادامهی آن رغبتی نشان نمیدهد. مثل کسانی که سالن سینما را پیش از پایان فیلم ترک میکنند، آنها به زبان اشاره میگویند که فیلم در ذهن آنها مرده است و دیگر نمیخواهند بدانند پس از آن چه اتفاقی میخواهد بیقتد.
جادوی داستان نیاز به اسطرلاب ندارد مثل بوی خوش میتوان آن را احساس کرد مثل زیبایی که نیازی به آرایش ندارد. به قول سعدی:
تو سیمین تن چنان خوبی که زیور ها بیارایی!
جادوی داستان پدیدهی غریبی است هست و نیست مثل پردهای از مه ملایم گاه خود را نشان میدهد و گاه چهرهی پنهان میکند، اما در طول داستان همراه شماست به اصطلاح یدرک و لا یوصف است از جنس خیال است. مولوی وقتی پدیدار شدن طبیب الهی را در داستان پادشاه و کنیزک مطرح میکند، میگوید:
می رسید از دور مانند هلال نیست بود و هست بر شکل خیال
نیست وش باشد خیال اندر روان تو جهانی بر خیالی بین روان
این همان است که در روزگار ما آن را جادوی سیال خیال نامیدهاند.
گارسیا مارکز که از زمره جادوگران بزرگ داستانسرایی در روزگار ماست در مصاحبهی خواندنی که با دوست قدیمیاش پلینو مندوزا دارد و این مصاحبه با عنوان ( بوی درخت گویاو ) منتشر شده است. میگوید:
آرزو دارم داستانی بنویسم که در هر صفحهی آن یک اتفاق بیفتد؛ میدانید که چنین کتابی نوشته شده است کتابی که از آغاز تا پایان در هر صفحهی آن یک یا دو اتفاق میافتد. کتابی که عنصر جادوی داستان به نحو حیرتانگیزی در آن موج میزند. کتاب هزار و یک شب. کتابی که گنجینهی جادوی ادبیات داستانی است.
3- می توانم بگویم که مهمترین ویزگی مثنوی و مولوی همان عنصر جادوی داستان است؛ من جادو را به عنوان یک مفهوم منفی به کار نمی برم جنانکه مولوی می گوید:
ای رسول ما تو جادو نیستی صادقی هم خرقه موسیستی
هست قرآن مر تورا همچون عصا کفر ها را در کشد چون اژدها
میتوان از عنصر کشش استفاده کرد وگفت چنین کششی در مثنوی مثل بوی عطر یا تابش آفتاب قابل درک ودریافت است اما انگار واژهی جادو مفهوم موردنظرم را راحتتر به ذهن می نشاند. همان که حافظ هم در وصف معشوقه خویش از آن به (آن) تعبیر کردهاست :
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
این "آن" همان جادوی زیبایی است. این جادو در داستان وقتی اتفاق میافتد. که نویسنده یا شاعر پارهای از روح خود را در قالب کلمات ارایه میدهد مثل تقریبا همه داستانهای داستایوسکی؛ مثل پیرمرد و دریای همینگوی؛ مثل شاهنامه فردوسی، به تعبیر ملا صدرا فردوسی قدوسی، در این داستانها هنرمند روح خود را بر جای گذاشته است.
وقتی نویسندهای روح خود را بر جای گداشت کارش و اثرش ماندگار میشود.
سخن کز سوز دل تابی ندارد چکد گر آب از او آبی ندارد
میدانیم که مثنوی در شرایط ویژهای سروده شده است. کتابی نیست که نویسنده در خلوت خود آن را سروده باشد در واقع مثنوی آتش فشان روح مولاناست. او میسرود و یارانش مینوشتند گاه کاغذی که بر آن بیتهای مثنوی نوشته میشد آن چنان خیس اشک بود که خوانده نمیشد گاه نویسندگان از شدت احساس و غلیان روح از خود بیخود میشدند و یک بار نیز یکی از آنان دیوانه شد. جادو یعنی سامان دادن آتشفشان روح در قالب داستان، پیداست که قالبی وجود ندارد چنان که مثنوی قرار و آرام نمیشناسد حد و مرزی ندارد.
گر شود بیشه قلم دریا مدید مثنوی را نیست پایانی پدید
مثل کلمات خداوند که پایان ناپذیر است ...
قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحرقبل ان تنفد کلمات ربی و لو جئنا بمثله مددا (109 کهف)
ولو انما فی الارض من شجره اقلام والبحر یمده من بعده سبعه ابحر ما نفدت کلمات الله ان الله عزیز حکیم (27 لقمان)
این بیپایانی دلیل روشنی دارد؛ هر دو کتاب گوهر و قلبشان خداوند است.
در مثنوی این بیپایانی ویژگیهای شگفتی دارد؛ کتاب با آواز نی شروع می شود؛ داستانی که نی برای ما تعریف میکند:
بشنو از نی چون حکایت میکند
و سرانجام در میانهی داستان شهزادگان عاشق، مثنوی تمام میشود، یعنی آغاز میشود؛ سکوت سنگین و پر معنی مولاناست و در خواست سلطان ولد که داستان را تمام کند. نکته بسیار پر اهمیت این است که حسام الدین چنین در خواستی ندارد، او کسی است که در واقع در اثر شور و شوق و اصرار او مثنوی سروده شده است:
ای ضیا الحق حسام الدین توی که گذشت از مه به نورت مثنوی
همت عالی تو ای مرتجا می کشد این را خدا داند کجا
مثنوی را چون تو مبدا بودهای گر فزون گردد تواش افزوده ای
مثنوی از تو هزاران شکر داشت در دعا و شکر کف ها بر فراشت
وقتی سلطان ولد اصرار میکند که مولانا بقیه داستان را بگوید مولوی میگوید بقیه داستان را تو دیگر خودت باید بخوانی ...
مدتی زین مثنوی چون والدم شد خمش گفتش ولد کای زنده دم
از چه رو دیگر نمی گویی سخن بهر چه بستی در علم لدن
گفت نطقم چون شتر زین پس بخفت نیستش با هیچ کس تا حشر گفت
باقی این گفته آید بی زبان در دل آن کس که دارد نور جان
4- میخواهم بگویم که این مشخصهی دیگر مثنوی است. ما به عنوان خواننده، که البته با کتاب زندگی می کنیم، احساس میکنیم که ما هم در داستان حضور داریم. مشارکت خواننده در آفرینش داستان، آمیختگی خواننده و نویسنده، که البته اشاره کردم که آفرینش مثنوی به گونه ای است که نمی توان واژه نویسنده را دقیق به کار برد. خواننده باید بین سطور و ماوراء سطور را بخواند و احساس کند. مشارکت خواننده را می توان در چند بعد شناسایی کرد:
الف) مولوی به صراحت به سلطان ولد گفته است که بقیهي داستان را، خواننده خود باید بخواند؛ از این رو داستان را ناتمام گذاشته است .
ب) مولوی در داستانهای مختلف به ما توجه میدهد که مرادش از شخصیتپردازیهای داستانها ما هستیم. به چند نمونه اشاره میکنم:
آدمی همچون عصای موسی است آدمی همچون فسون عیسی است
ظاهرش چوبی ولیکن پیش او کون یک لقمه چو بگشاید گلو
تو مبین زافسون عیسی حرف و صوت آن ببین کز وی گریزان گشت موت
تو مبین مر آن عصا را سهل یافت آن ببین که بحر خضرا را شکافت
تو ز دوری دیده ای چتر سیاه یک قدم فا پیش نه بنگر سپاه
تو ز دوری می نبینی جز که گرد اندکی پیش آ ببین در گرد مرد
چون بر آمد موسی از اقصای دشت کوه طور از مقدمش رقاص گشت
گویی دارد داستان خود ما را میگوید؛ مایی که میتوانیم در تمام داستانها زندگی کنیم. گوهر و جان داستان، انسان است و همهی عناصر داستان هر کدام نشانهای از ماست.
در داستان اعرابی و زنش که کوزهای از آب آلوده را به عنوان هدیه پیش شاه بردند می گوید همه عناصر داستان ما هستیم:
هم عرب ما، هم سبو ما، هم ملک
در همین داستان، یکی از اوجهای نظریه داستانسرایی مولوی را شاهدیم که او به داستان چگونه نگاه میکند:
این حکایت گفته شد زیر وزبر همچو کار عاشقان بی پا وسر
سر ندارد چون زازل بوده ست یش پا ندارد با ابد بوده ست خویش
بلکه چون آب است هر قطره از آن هم سر است و پا و هم بی هر دوان
حاش لله این حکایت نیست هین نقد حال ما و توست این خوش ببین
هم عرب ما هم سبو ما هم ملک جمله ما یوفک عنه من افک
ما و داستان و نیز داستانگو در هم آمیختهایم.
ج) داستانها با داستان زندگی مولوی آمیختهاست.
گویی اوست که در پس هر داستانی، داستان خود را مینگرد. آفتاب در هر جای مثنوی که میتابد او را از خود بیخود میکند؛ میخواهم بگویم که داستان داستانهای مثنوی زندگی مولاناست آفتاب خود اوست، شاه عاشقان اوست
در داستان پادشاه و کنیزک از تمثیل آفتاب استفاده میکند، و این آفتاب او را تا کجاها که نمیبرد؛ صحنهی داستان دگرگون میشود؛ مولوی از خود بیخود میشود و اصرار یکی از تقریرنویسان مثنوی که مولانا باز هم در این باره در مورد شمس سخنی بگوید و سکوت مولانا؛ و نهایت، دوباره به تمثیل شمس بر میگردد و میگوید:
آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونریزی مجو بیش از این از شمس تبریزی مگو
این ندارد آخر از آغاز گو رو تمام این حکایت باز گو
د) شخصیتهای داستانهای مثنوی زندهاند، مولوی با آنها حرف میزند؛
در مورد بالزاک نقل میکنند که صدای گریهاش از اتاق کارش به گوش رسید، بلند میگریست؛ وقتی علت گریهاش را پرسیدند گفت مادام دولانژه مرد! مادام دولانژه یک شخصیت داستانی است.
نمونهای را در بارهی گفتگوی زنده مولوی و شخصیتهای داستان نقل می کنم:
در دفتر پنجم مثنوی در میانه قصه ایاز مولوی از خود بیخود میشود، شروع می کند با ایاز سخن گفتن، از ایاز می خواهد که او قصه بگوید، قصهی عشق مولانا:
قصه محمود و اوصاف ایاز چون شدم دیوانه رفت اکنون ز ساز
زانکه پیلم دید هندستان به خواب از خراج امید بر ده شد خراب
کیف یاتی النظم لی والقافیه بعد ما ضاعت اصول العافیه
ما جنون واحد لی فی الشجون بل جنون فی جنون فی جنون
ذاب جسمی من اشارات الکنی منذ عاینت البقاء فی الفنا
ای ایاز از عشق تو گشتم چوموی ماندم از قصه تو قصه من بگوی
بس فسانه عشق تو خواندم به جان تو مرا کافسانه گشته ستم بخوان
خود تو می خوانی نه من ای مقتدا من که طورم تو موسی وین صدا
5- صورت و محتوا در مثنوی
مولوی چرا قصه میگوید؟ از قصهگویی چه مرادی دارد؟ او قصه را آرامبخش روان و درمان روح میداند:
ای برادر قصه چون پیمانهای است معنی اندر وی بسان دانهای است
دانه معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
فردوسی هم داوریاش در مورد داستان همینگونه است:
تو این را دروغ و فسانه مخوان به یک سان روشن زمانه مدان
ازاو هر چه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز معنی برد
مولوی می گوید در این جهان روح انسان نیازمند است که دردها و رنجهای خود را درمان کند؛ قصه کارش همین است؛ درمان دردهای ماست.
بازگو تا قصه درمان ها شود باز گو تا راحت جان ها شود
این تمثیل یا تعبیر در داستان پادشاه و کنیزک به روشنی مطرح شده است، چنان که میدانیم طبیب الهی کنیزک را با داستان معالجه میکند.
زان کنیزک بر طریق داستان باز میرسید حال دوستان
با حکیم او قصه ها می گفت فاش از مقام و خواجگان و شهرتاش
سوی قه گفتنش می داشت گوش سوی نبض و جستنش می داشت هوش
6- گمان میکنم میتوانیم پرسش آغاز این بحث را به یاد بیاوریم که چرا انسانها قصه می خوانند، در درون ما گمشدهای وجود دارد، قصه امکانی است برای جستجوی آن گمشده.