جلال فلسفه

سید جلال آشتیانی در مقدمه‌ای که بر شرح فصوص قیصری نوشته است، در پاورقی از فیلسوفی یاد می‌کند که همه می‌دانستند آن فرد شوق مقام دارد. سید جلال با اشاره به نام و نشان آن فرد آرزو می‌کند که ای کاش ایشان به غیر از فلسفه به کار دیگری نپردازد؛ که البته آن شخص به کار دیگری پرداخت و اندرز آشتیانی در گوش تاریخ ماند. اما سید جلال به آنچه به دیگری توصیه کرده بود، خود عمل کرد و عمر خویش را صرف فلسفه و عرفان و معارف الهی نمود و به هیچ کار دیگری نپرداخت و میراث گرانقدری بر جای نهاد که از جمله‌ی آن، حساسیتی است که ایشان در برابر جریان‌های ضد اندیشه نشان می‌داد مانند نقد مکتب تفکیک و نیز نقد تهافت الفلاسفه غزالی.

علاوه بر آن آشتیانی از جمله شاهدان تاریخ ایران بود، با سینه‌ای سرشار از خاطرات و طنزی بی‌نظیر در تحلیل حادثه‌ها؛ یکی از زمره خاطرات او که می‌تواند همانند کلیدی برای شناخت تاریخ معاصر ما به کار آید، خاطره‌ی غریب و اندیشه برانگیز وساطت او در باره‌ی فداییان اسلام در دوره‌ی آیةالله بروجردی است؛ قرار بود جسد رضا شاه پهلوی را در صحن حرم حضرت معصومه در قم دفن کنند؛ فداییان اسلام در قم در مدرسه‌ی فیضیه اجتماع می‌کنند و نسبت به تصمیم دولت اعتراض می‌کنند. دولت تجدید نظر می‌کند و اعلام می‌کند که فقط جسد رضاخان را در حرم طواف می‌دهند؛ تصمیم می‌گیرند جسد را به مرقد حضرت عبدالعظیم ببرند. این پیروزی فداییان باعث می‌شود که آنان به اجتماع و اعتراض خود همچنان ادامه دهند؛ فضای قم تحت تاثیر حضور فداییان قرار می‌گیرد. آیة‌الله بروچردی در درس خارج خود به شرایط پیش آمده اعتراض می‌کنند و می‌گویند:
" قم شهر بی در و دروازه‌ای شده است؛ مگر این‌ها مسلمان نیستند؟ "
این تعبیر، آن هم از سوی مرجع تقلیدی مثل آیةالله بروجردی برای فداییان بسیار گران تمام می‌شود؛ در صدد ترمیم سخن و موضع آیةالله بروجردی برمی‌آیند. به سید جلال متوسل می‌شوند، سید جلال آشتیانی، طلبه‌ی محبوب آقای بروچردی بوده است، طلبه‌ای خوش فهم، خوش سخن، خوش خط و در یک کلام طلبه‌ی مورد توجه ویژه‌ی آیةالله بروجردی.
در فاصله‌ی اندرونی و بیرونی منزل آقای بروچردی اتاق باریکی بوده است؛ سید جلال در همان اتاق منتظر آقای بروچردی می‌ماند. وقتی ایشان وارد می‌شوند، احساس می‌کنند که سید جلال با ایشان کاری دارد. می‌پرسند و سید جلال تایید می‌کند که پیغامی از طرف فداییان اسلام دارد. آنها گلایه‌مندند که سخن ایشان شرایط را سخت کرده است و مردم نسبت به فداییان با تردید داوری می‌کنند.
آقای بروجردی می‌پرسد: سید جلال این‌ها چه حرفی دارند؟
- می‌گویند حکومت باید اسلامی بشود.
+ حکومت چگونه اسلامی می شود؟
- مثلا یکی از آقایان به جای اقبال نخست‌وزیر بشود.
آقای بروچردی سکوت می‌کنند. از همان جایی که ایستاده بودند، افرادی در بیرونی در انتظار ایشان بوده‌اند. آقای بروجردی به سید جلال می‌گویند: آن آقا را می بینی؟
آن آقا با اسلوب علمای نجف نشسته بوده است؛ آرام و با وقار. سید جلال می‌گفت داشتم به همان آقا نگاه می‌کردم و در ذهنم جستجو می‌کردم که آقای بروجردی می‌خواهند چه حرفی بزنند. گفتند: سید جلال آن آقا از اقبال بدتر است، فقط فرصت پیدا نکرده است!
این خاطره البته اجزای بیشتری دارد؛ که روایت کامل آن می‌تواند سرفصلی برای شناخت تاریخ ایران به حساب آید. دیدم حال که سید جلال آشتیانی در گذشته است، دریغ است که این خاطره ناگفته باقی بماند.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)