بیست و هشت سال تمام از 28 خرداد سال 1356 میگذرد. روزی که آتشفشان حضور و اندیشهی شریعتی به ظاهر خاموش شد. مرگ او عمق دل و جان همهی ما را سوزاند، نسل ما در زبان و بیان گرم و پر جذابیت شریعتی، هویت دینی و ایرانی خود را یافته بود. در سخن و نوشتهای او شعلهی از درد میدرخشید. به تعبیر دکتر سروش، شریعتی در تشخیص و بیان درد هم دلیر بود و هم هنرمند ...
دیشب در جلسهی بزرگداشت شریعتی که در کانون توحید لندن برگزار شد، دیدم جوانان دانشجو سه دهه پس از مرگ غریبانه و مظلومانه شریعتی وقتی صدای او را می شنوند یا نوشتهای از او را میخوانند ... گاه جملهای بس کوتاه مثل این که:
"اگر مردم از خاک گلویم کوزه گر سوتکی بسازد تا کودکی گستاخ در آن بدمد و خواب خوابزدگان را آشفته کند ..."
برق اشک را میتوانستم در چشم جوانان ببینم. این خود دستاورد بزرگی است زنده بودن یک اندیشمند در ذهن و جان جوانان.
کلمات در سخن و نوشتهی شریعتی بیتابند. سوز اوست که به کلمه که سرمایهی اوست و:
"مسلح به خودکار بیک! شکوه و آب و رنگ دیگری میدهد.
و:
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو آّبی ندارد