آنتوان چخوف داستان کوتاهی دارد، مثل همهی داستانهای او اندیشه برانگیز و به یاد ماندنی. شاید من هم این داستان را در دوران دانش آموزی خواندهام، این روزها نمیدانم چرا این داستان در ذهنم تداعی شد. برخی از خوانندگان مکتوب و نیز جمیله تاکید دارند که در بارهی انتخابات مطلبی بنویسم. گمان میکنم، در بارهی انتخابات باید نوشت و این پدیدهی آشنا و غریب را که در زندگی همهی ما تاثیری عمیق خواهد داشت، بررسی کرد اما با تامل بیشتر و یافتههای دقیق از کم وکیف انتخابات. اشارههایی که در نامهها و بیانیههای آقایان کروبی و هاشمی و معین آمده بود، نیاز به اطلاعات و آگاهی بیشتری از آن وجود دارد که فعلا چنان اطلاعاتی در اختیار نیست ...
اما داستان چخوف:
یک گاریچی بود که هر وقت وارد شهر میشد، ماموران و گزمههایی که رفت و آمد انسانها و کالاها را کنترل میکردند با دقت آدمها و کالاهایی را که در گاری بود بررسی میکردند و آخر سر به گاریچی میگفتند که میتواند برود چون هیچ چیز مشکوک یا تقلبی در گاری نبود، گاریچی هم خوش و خندان راهش را ادامه میداد و میرفت. زیر لب زمزمه میکرد و با خود میگفت: چه خوب این مسئولان و ناظران که نگهبان دروازهاند، هیجگاه به ذهنشان نمیرسد که "گاری دزدی است"؛ مدام توی گاری را تفتیش میکنند!