وقتی به ورودی ایستگاه قطار شهری رسیدم دیدم پرنده پر نمیزند! یادداشتی روی تابلو آگهیها بود که به دلایل امنیتی همهی قطارها متوقف شدهاند، تاکسی هم نبود، باران نرمی میبارید. در راه داشتم به گفتگوی با طیب صالح فکر میکردم و نیز به پیشنهاد "سید" که همیشه با نقد و نظر اندیشیده و جذابش به مکتوب یاری میرساند. در ذهنم عنوان کتاب او را ترجمه میکردم یاد این حرفش افتادم که شباهتی به سخن فاکنر دارد؛ میگفت: "نویسنده یعنی کسی که شعلهای از الهام بر دلش میتابد، آستینهایش غرق اشک است و پیشانیاش خیس عرق" ...
یک درصد الهام و نود و نه در صد عرق ریزان روح. به خانه که رسیدم با خبر شدم که هفت انفجار لندن را متوقف کرده است، پلیس اعلام کرده که مردم به مرکز لندن نروند. تا دیروز این شهر شگفتانگیز، سرشار از شادمانی و موسیقی بود. موسیقی برای فقیران افریقایی، و شادی برای المپیک 2012 حالا گویندهی اخبار میگوید "لندن غمناکترین روز خود را گذراند" ...
کشته شدن انسانها همیشه غمانگیز است و انسانکشی پلیدترین کارهاست به قول قرآن مجید کسی که بیگناهی را میکشد گویی همهی انسانها را کشته است. اما غمانگیزتر وقتی است که این انسانکشی به نام اسلام انجام میشود، لندن یک شهر بینالمللی است، فردا که آمار کشتهشدگان اعلام شود خواهیم دید قربانیان از همه جای جهان و از همهی دینها و آیینها بودهاند. رمان هجرت به شمال طیب صالح روایت هجرت اوست که سالهاست از استبداد و تزویر گریخته است. به نظرم آمد که برای ترحمهی کتاب قدمی بردارم.