زندگی

زندگی؟ نمی‌ایستد، دوباره مترو لندن آکنده از جمعیت است. اما یک نکته، یک تفاوت آشکار، تا پیش از حادثه انگار همه‌ی مسافران سرگرم کار خویش بودند یکی رمان می‌خواند، یکی روزنامه، یکی مجله، یکی موسیقی گوش می‌کرد و نرم سرش را تکان می‌داد، یکی یادداشت می‌کرد ...

من هم این روزها رباعیات خیام ترجمه‌ی فیتزجرالد را همراه می‌برم. با خودم می‌گویم روزی یک رباعی ... و حال در این فضای سنگین مترو، چشمم به روزنامه‌ی گاردین افتاد. همسایه‌ی مسافرم گویی می‌خواهد افزون بر چشم با سرانگشت اشاره‌اش هم مطلب را بخواند. جمله‌ی کوتاهی است، سر میکشم که من هم جمله را بخوانم. پیرمرد روزنامه را تا کرد و توی کیفش گذاشت. توی ایستگاه اول روزنامه می‌خرم ببینم آن جمله چه بود که پیرمرد را جادو کرده بود. هم برق اشک در نگاهش بود و هم تبسمی شیرین. از سویی به مسافران فکر میکردم که این بار بیشترشان اندیشناک به نظر می‌آمدند؛ هیچ صدای خنده‌ی بلندی در توی واگن نپیچید ...
آن جمله این بود: "شهر به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. مدارا و تغییر سرنوشت جهان فرداست."
این جمله را شهردار لندن گفته است. شهردار شهری که ساکنانش به بیش از صد زبان گقتگو می‌کنند. از همه‌ی ادیان و فرقه‌ها می‌توان در این شهر نشانه‌هایی را دید شهری که خلاصه‌ی دنیاست. زندگی ادامه دارد ...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)