تصویرهای جمعیتی را دیدم که در سعادت آباد در برابر خانه اکبر گنجی جمع شده، شمع روشن کرده، سرود خواندهاند و شعر.
به اکبر فکر میکنم. به نظرم انسانهایی پیدا میشوند که قاعده و قرار زندگی را خود انتخاب میکنند. و جمعیت عظیمی که مطابق عادت زندگی میکنند، نسخهی زندگی را دیگران برای آنان مینویسند. انسانهای انتخابگر مثل خروسی هستند که با صدای بلند میخوانند و سپیده را اعلام میکنند و گروه دوم که خوابشان سنگین است میگویند این خروس بی محل را باید سر برید مثل خروس کویر شریعتی. مثل شریعتی که خروس آوازه خوان زمانهی خود بود ... گنجی هم مثل شمع است که میسوزد و آب میشود و از جانش شعله و روشنایی سر میکشد و هم صدایش، که این روزها به گوش دنیا رسیده است، یادآور آواز خروس کویر است.
میلان کوندرا گفته است: "رمان نویس خانهی زندگیش را ویران می کند، تا با سنگها خانهی رمان خود را بسازد."
گنجی خانهی تنش را ویران کرده است؛ مثل گنجی که در ویرانهای نهان است، خانهای ساخته است برای آیندگان ... خانهی داستان واقعی یک انسان در روزگار گدایی غرور ...