ابراهیم گلستان

از روز اولی که به لندن آمدم، گه‌گاه به ابراهیم گلستان فکر می‌کردم و این که چگونه می‌شود او را دید؟ شنیده بودم که زیباترین خانه‌ی انگلیس که در واقع یک قصر به تمام معنی است به او تعلق دارد. البته خانم رولینگ نویسنده‌ی هری پاتر هم در اسکاتلند در قصری زندگی می‌کند و ... اما برای من ابراهیم گلستان دیدنی بود با لهجه‌ی شیرازی نمکین و صفایی مثل کوچه باغ‌های قصرالدشت شیراز، غرق بوی نارنج و پیچ امین‌الدوله که از سر دیوارهای گلی باغ سرریز می‌کند. شور زندگی از چشمان و واژگان و پوست صورت گلستان که رنگ می‌گرفت و دگرگون می‌شد، می‌جوشید. چند بار هم اشک در چشمانش برق زد و درخشید، صدایش لرزید، سکوت کرد، دست‌هایش را تکان داد و بغضش را فرو خورد. یک بار وقتی یک رباعی از خیام خواند. رباعی خیام برای گلستان مثل و نماد شعر ناب است. خواند:

ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی

بار دوم که اشک از حدقه‌ی چشمان گلستان جوشید و بر گونه‌اش غلتید وقتی بود که این بیت را از سعدی خواند، همان جایی که سعدی از فردوسی پاکزاد نقل قول می‌کند و از نیازردن مور دانه‌کش سخن می‌گوید، و سعدی می‌افزاید که:

سیه اندرون باشد و سنگ دل
که خواهد که موری شود تنگ دل


گلستان سکوت کرده بود ... انگار صدای گریه در کوچه باغ باران خورده معطری پیچیده بود، فکر میکردم که میراث فردوسی و سعدی کجاست؟ این خشونت بیابانی و این قساوت و کینه‌ی شتری در رفتار ما از کجا آمده است؟


درباره‌ی دیدار با گلستان با جمیله و علی و البته صهبا صحبت کردم، برای همه‌ی ما روز پر لطف خاطره‌انگیز عزیزی بود. از زمره‌ی همان روزها و لحظه‌هایی که در آن بوی بهشت می‌وزد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (18)