میناگری

خواننده‌ی عزیزی برای یادداشت قبلی - ابراهیم گلستان - نقد و نظری فرستاده است، اندیشه برانگیز و در یاد ماندنی. نوشته است وقت میناگری است و نه مس گری! کاملا موافقم، ساعتی پیش با جمیله صجبت می‌کردم که کاش شرایطی فراهم می‌شد که فقط داستان بنویسم، و تنها درباره‌ی داستان فکر کنم و پرس و جو کنم. اما گذران زندگی همواره با آرزوها یا آرمان‌ها سازگار نیست. در گفتگوی با گلستان پرسیدم اگر ناگزیر از انتخاب باشد در میان نویسندگان غرب کدام یک را انتخاب می‌کند؟ گفت: شکسپیر.
گفت:" دوست دارم باز هم شکسپیر را بخوانم".

انتشارات معروف ورد ورث نمایشنامه‌های شکسپیر را با توضیح بسیار دقیقی چاپ کرده است. هملت را در این روزها می‌خواندم. واژه‌ای که به نظرم آمد همین بود: میناگری، میناگری زبان و اندیشه، آمیختگی جادویی، یاد خیام افتادم. او نیز میناگر شگفت‌انگیزی است که زبان و اندیشه در رباعی او با یکدیگر پهلو می‌زنند.
کمال آرمانی اندیشه و اوج خیال‌انگیز زیبایی واژگان، به گمانم هنر ناب همین هنگامه‌ی دیر یاب و جانسوز تلفیق اندیشه و زبان یا شکل و محتوا است، اکسیری که دیر یاب است و بدون گذار از یک عرقریزان روح و رنجی سنگین و پایدار چهره نشان نمی‌دهد. به قول حافظ:

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (9)