سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز ...
فردوسی بزرگ، به تعبیر صدرالمتالهین شیرازی، فردوسی قدوسی سروده است:
شکاریم یکسر همه پیش مرگ
اما، بسیاری در زمان حیات خود مرده اند و نیز انسانهایی که گرچه از دنیا رفتهاند، اما عطر خوش خاطرهی آنان برای همیشه زنده است. آنانی که نام نیکویشان باقی است. میدانیم که در گذر سالها و نقد زمانه، بسیاری از یاد میروند، اما همین صراف دوراندیش و این داور عدالتپیشه، گوهرها را صیقل میدهد، و خرمهرهها و خزفها را که روزگاری چشم و گوش مردم از نام و نشان آنان آکنده بوده به کناری میافکند. مگر نه این است که برغم نامرادیها و البته نامردمیهای بسیار هنوز هم نام و یاد امیر کبیر و مصدق زنده و نشاط آور و امید انگیز و حرکت آفرین است.
در این چند روز، ما - مردم اراک، به ویژه فرهنگیان و ادب دوستان و دانشگاهیان - دو چهرهی بس عزیز و فراموشنشدنی را به ظاهر از دست دادهایم. سرور ارجمند، استاد بینظیر و انسان شایسته، معلم همهی ما آقای داعی از جهان رفته است، اما در دلهای ما برای همیشه نام او جاودانه است.
از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
تصویری از آقای داعی در ذهنم نقش شده که تابلوی غریبی است. ما از دبستان با خاطرهی شلاقهای ماری که در حوض سبز رنگ مدرسه خیس میشد و زوزه میکشید و ردی از سرخی خون در کف دستها بر جای میماند؛ با این خاطرهی دهشتناک به دبیرستان رفتیم. و دیدیم که رییس دبیرستان دانش آموز تنبل یا بازی گوش را با لبخند و چوب کبریت تنبیه میکند. صحنهی غریبی بود وقتی آقای داعی میخواست کبریتاش را از جیب جا سیگار اش بیرون بیاورد و دانشآموز غرق اشک بود و آقای داعی کبریت را میبست و دست اش را بر شانه دانش آموز میگذاشت. لبخند میزد و میگفت: "برو بنشین پسرم."
انک لعلی خلق عظیم پیامبر گرامی ما که جهانی را اسیر محبت خود کرد راه و روشش همین بود. و گر نه خاطره شلاق های ماری چه ارزش و اعتباری می تواند داشته باشد.
به گمانم معلمی با ارزش ترین کار ممکن است. ابن سینا گفته است ارزش هر علمی متناسب با ارزش معلوم آن است . ارزش هر شغلی نیز متناسب با ارزش موضوع آن است . موضوع معلمی انسان است.و کدام پدیده گرامی تر از انسان.
شاگردان آقای داعی و آقای محتاط در اراک و ایران و جهان هر کدام با خود اثر سرانگشت آفرینندگی این بزرگان را دارند . اثری که به روح و زندگی ما معنا داده است.
هیچگاه برق مهر عمیق و صفا و صمیمیت تمامی که در چشمان آقای داعی می درخشید، تکاپو و جستجو گری استاد محتاط که همیشه شور و سرزندگی جوانی مثل آفتاب از چشمانش می تافت،فراموش نمی شود.
آقای داعی درست به مثابه پدر معنوی نسل ما بود.با همان دغدغه ها و نگرانی های یک پدر برای فرزندانش.همه ما در این غم بزرگ سوگواریم.آقای داعی و آقای محتاط به شهر ما معنی می دادند . حضور آن ها ، سخن آن ها، نشانه مهر و وقار و بزرگی بود.من هم به عنوان شاگردی کوچک که افتخار شاگردی محضر آن عزیزان را داشته ام به خاندان گرامی داعی و محتاط تسلیت می گویم.دریغ که توفیق رفیقم نشد که بر خاک عبیر آمیز آنان بوسه بزنم. دریغ...