منوچهر آتشی

اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
اندیشناک قلعه مهتاب سوخته است ...
آتشی زندگی ظاهری را بدرود گفت. با شاباشی از صدا و سیما به عنوان چهره‌ی ماندگار و دشنامی در پی آن شاباش که در آخرین روزهای عمر هم از یاد نبرد که در کدام سرزمین زیسته است. حال که آتشی از میان ما رفته است، شایسته است تاملی داشته باشیم درباره‌ی جایزه و دشنامی که بدرقه‌ی راه او شد. آتشی اگر هم آن جایزه را نمی‌گرفت، یا به او نمی‌دادند ماندگار بود، اما به گمانم کوچ صدا و سیما از هویت‌سازی تا جایزه به منوچهر آتشی، کوچ تحسین برانگیزی است. نشانی است که چگونه هنر با شکیبایی و مقاومت راه خود را هموار می‌کند. نماینده‌ی بوشهر که همشهری آتشی است، به همان زبان برنامه‌ی هویت سخن گفته و نامه نوشته. باید از او ممنون هم بود که صریح و ساده حرف خود را زده است. اما او هم اگر فقط یک بار شعرهای آتشی را بخواند، حتما در خلوت خود همدل و هم‌آواز آتشی خواهد شد، کافی است فرصت پیدا کند. به گمانم شیوه‌ی آتشی، یعنی مقاومت و مدارا، کارسازتر از قهر و کناره‌گیری‌های مرسوم است. اتفاق بسیار مهمی است که شاعرانی که در نسبت آنان با انقلاب و نظام تردیدی نیست، همه همدل و همزبان آتشی را به عنوان چهره‌ی ماندگار پیشنهاد کرده‌اند. آتشی شعر ماندگاری دارد که در آن تاثیر هنر به شکل جادویی تصویر شده است:
سینه سرخی می نشیند
به شاخ خشک خاری
می خواند
می خواند
می خواند
شکوفه‌ای سرخ برمی‌آید
از چوب خشک
و برکه زلالی آن پایین
آراسته به بال و شکوفه

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (12)