باغ فردوس

پاییز برای من همیشه فصلی خیال‌انگیز و شورآفرین بوده وهست. در این چند سال اخیر، همه‌ی رمان‌هایی که نوشته‌ام، در همین فصل نگارش نخست آن انجام شده است. اخیرا داستانی نوشته‌ام به نام "باغ فردوس" که بخشی از آن را در مکتوب قرار می‌دهم. امیدوارم نقد و نظر شما در پیرایش و رفع کاستی‌های این داستان یاریم کند. آرتور پوپ گفته است: "در گوشه‌ی ذهن و جان هر ایرانی باغی وجود دارد"
به گمانم فراتر از هر ایرانی، هر انسانی چنین هویت و رویکردی دارد. شاید همه‌ی ما در حسرت بهشت عدن آدمیم و نیز سرانجام به عنوان یک مسلمان قله‌ی کمال آرمانی که می‌شناسیم باغ فردوس حضور خداوند است. وادخلی جنتی (سوره فجر آیه‌ی 30). باغ فردوس فرصتی است برای اندیشیدن درباره‌ی این باغ گمشده‌ی آرمانی.

از کتاب باغ فردوس:


سر انگشت‌های دستم را لای آجرا گیر دادم، بند کشی سیاه - سربی سیمانی فرو ریخته بود. زبری آجر و ته‌مانده‌ی ملاط سیمان پوست انگشتم را برد، سوز زد، یکهو شستم را سوی دهان بردم، زبان زدم. قرمز شده بود. بوی آجر و سیمان بینی‌ام را پر کرد. باردیگر سرانگشت‌ها را محکمتر در درز آجرا فرو بردم، پا بلندی کردم،
نتوانستم داخل باغ را ببینم. کنار دیوار چشم‌چشم کردم، دنبال زیرپایی گشتم، چیزی نبود. خیابان خالی و خلوت و تمییز بود. آجری که بند کشی سیمانی‌اش ریخته بود را تکان دادم. لق شد. انگار یکی از سوی دیگر، آجر را می‌کشید. اگر میله‌ای یا چاقوی تیغه بلندی داشتم می‌توانستم آجر را از جای بیرون بیاورم. پیرزنی با کیف پلاستیکی شطرنجی از روبرویم رد شد. طره‌ای از موی سپیدش مثل کاکل بلال از زیر چارقد ململش بیرون افتاده بود، چشماش را ریز کرد. ایستاد و گفت:
"دمبال تخم کفتر می‌گردی؟"
"نه"
"تخم گنجشک!"
"نه"
رفت. چرا دیگر سئوال نکرد؟ چرا به‌اش نگفتم دنبال چی می‌گردم؟ شاید خیال کرده زده به سرم که این وقت صبح می‌خواهم این آجر را از توی دیوار در بیاورم. به ساختمان روبروی باغ نگاه کردم، دیوار سیمانی بلندی بود. لکه‌های سیاه توی متن خاکستری. پیش از این به جای این دیوار سرد و تیره یک دیوار کوتاه کاهگلی بود بادر سبز چوبی. با کوبه‌ی برنجی که شکل دست صاف و نازک دختر بچه بود. از توی کوچه می‌شد سر شاخه‌های دره گل را دید. عطر گل همیشه خیابان را پر می‌کرد. رهگذرها به دیوار خانه‌ی ما که می‌رسیدند، آشکارا قدم‌هاشان را کند می‌کردند، نفس عمیق می‌کشیدند، صلوات می‌فرستادند. پشت دیوار یک حیاط کوچک بود اسمش هم همین بود، حیاط کوچیکه! از کف حیاط تا توی خانه‌ی ما که یک اتاق بود، پنج تا پله‌ی آجری می‌خورد. ته خانه‌ی ما یک صندوق‌خانه بود که جلوش پرده‌ی چیت آویزان بود. لا به لای گل‌ها برگ درشت پنجه‌ای ارغوانی بود. با برگ سبز ظریف سدر. دیوار اتاق همیشه نم داشت. اتاق سر آب‌انبار بود. آب‌انبار هفده تا پله‌ی سنگی می‌خورد. پله‌ها همیشه خیس و لیز بود. از پله‌ی چهارم نور کم می‌شد. بوی آب‌انبار سنگین و سرد بود. وقتی با دو دست شیر بزرگ برنجی آب انبار را باز می‌کردم، آب با شتاب و کف‌آلود توی سطل سرازیر می‌شد، توی پاشیر سرریز می‌کرد. سنگ‌های کف پاشیر سیاه، آبی تیره بود. سیم باریک دسته‌ی سطل کف دست و بند انگشت‌هایم را فشار می‌داد، قرمز می‌شد. خانه‌ی ما دو تا پنجره‌ی قدی داشت. یکی رو به حیاط کوچیکه و دیگری سوی غرب به طرف حیاط بزرگه باز می‌شد. حیاط بزرگه حوض سنگی هشت ضلعی داشت. از پنجره‌ی حیاط کوچیکه می‌توانستم کف آجرفرش، باغچه، دو تا دره‌ی بزرگ گل محمدی، دیوار کاهگلی که می‌توانستم پرهای طلایی کاه و گاه سنگ‌ریزه‌های چارگوش آبی یا بنفش را ببینم که زیر تیغ آفتاب می‌درخشید.بی‌بی‌تاج همسایه‌ی روبرویی ما بود، آن‌ها هم توی یک اتاق زندگی می‌کردند. بی‌بی‌تاج حامله بود، توی پنجره می‌نشست تا نسیمی که از سوی باغ فردوس می‌آمد به صورتش بخورد. چشم‌هاش را می‌بست و نفس عمیق می‌کشید، با ناخن سنگریزه‌های رنگی را از دیوار می‌کند و می‌خورد. به مادرم گفتم: "بی‌بی‌تاج سنگ می‌خورد."
گفت: "نمی خورد"
+: "خودم دیدم خورد!"
-: "توی دهن‌اش نگاه می‌دارد."
+: "نه مامان قورت داد! گردنش تکان خورد"
دستم را گذاشتم روی سیبک گلوی مادرم و گفتم: "ببین اینحا!" مادرم قلقلکش آمد. بلند خندید. گفت: "امان از دست تو". گفتم: "مگر خودت نگفتی حرف راست را از زبان بچه بشنو؟"
آجر لق لق شده بود. با هر دو دست آجر را از جای‌اش بیرون کشیدم. گرد آجر و سیمان روی لباسم ریخت. غبار توی بینی‌ام رفت، عطسه‌ام گرفت. دستم را لای آجرها گیر دادم، خودم را بالا کشیدم که توی باغ را نگاه کنم. پام لغزید زانوی راستم به دیوار خورد. چانه ام به دیوار کشیده شد.
"آقا! از این دیوار می‌خوای بری بالا!"
نوجوان پانزده – شانزده ساله‌ای بود با پیراهن سفید آستین کوتاه. دکمه‌ی یخه‌ی پیراهن‌اش کنده شده بود، نخ دوخت از جا دکمه آویزان بود.
"نه بالا نمی‌خوام برم. فقط می‌خوام توی باغ را نگاه کنم."
"باغ!؟"
"بله اینجا باغه. باغ فردوس"
"ها! پدرم می‌گفت اینجا سابقا باغ بوده. اما خب حالا که نیست. چیزی نمانده تا نگاه کنی."
"ببینم چی مانده"
"همشهری هستی؟"
"بله"
"اما مثله تازه واردا می‌مانی"
"خیلی ساله از اینجا رفتم. هم سن تو که بودم صبح‌های زود گاهی غروبا برای درس خواندن می‌آمدم باغ فردوس "
"درس می‌خواندی یا آواز!"
چشم‌هاش از شیطنت و شور برق می‌زد.
"درس، کتاب هم می‌خواندم"
" چه کتابی؟"
"سفرنامه‌ی گالیور، بینوایان، آخرین برگ، رباعیات خیام و خضر و الیاس و گلشن راز را توی همین باغ خواندم. باغ را مثل کف دستم می‌شناختم. یاس‌های سفید، آبی، بنفش، زرد، نسترن‌ها و رزهای پایه بلند، کل میمون، با سر انگشت‌ها زیر چانه و لب بالایی گل میمون را می‌گرفتم مثل پیرزن خوشگل بی‌دندانی دهانش را باز می‌کرد حرف می‌زد. این جوری بوم بوم بام بوم!"
نوجوان خندید. گفت: "با حالی‌ها! می خوای برات چفتک بگیرم بری بالا توی باغ را نگاه کنی؟"
"نه پسر جان، تو خیلی جوانی دستت درد می‌گیرد."
" یک بار برای بابام چفتک گرفتم. تازه دو سال پیش بود. می‌خواست میخ پرده را بزنه. حالا که زورم بیشتر شده"
پسر کنار دیوار تکیه داد پاهاش را مثل بوکسورها از هم فاصله داد. انگشت‌هاش را در هم قلاب کرد.
"پات را بگذار اینجا برو بالا دیگه"
"نه پسر جان کفش‌ام بندی یه بیرون آوردنش سخته"
به کفشام نگاه کرد. پرسید:
"کفشات تا به تاست؟"
"نه یکی‌اش بلند تره"
"بلندتر؟"
"بله برای این که یه پام کوتاه تره"
"کوتاه‌تر؟"
"آهان!"
پسر سکوت کرد. نگاه‌اش روی کفشام بود. سرش را تکان داد، لبش را گزید.
"پات را محکم بگذار اینجا"
"نه پسرم تو برو بالا برای من تعریف کن"
به دیوار تکیه دادم. بی‌خیال دیوار و غبار آجر و سیمان بودم. دست‌هام را قلاب کردم. پسر پا به پا می‌کرد. تردید داشت که روی دستم پا بگذارد. پرسیدم:
"اسمت چیه؟
"محسن."
"ببین محسن تردید نکن تو راحت‌تر می‌تونی ببینی. چشم‌های تو از من بهتر می‌بینه"
محسن کفش کتانی‌اش را در آورد. کفش‌ها کهنه بود مثل کفشای خودم وقتی به سن او بودم. لب‌یه کفش‌اش رفته شده بود. حلقه‌های فلزی جای بند جا کن شده بود. کتانی را از رو روی هم گذاشت با تک پا سراند بغل دیوار. شانه‌ام را گرفت یا علی گفت و مثل کبوتر نرم و سبک رفت بالای شانه‌ام
"مواظب باش نیفتی"
سنگینی‌ام را دادم سوی راست بدنم. پای چوبی‌ام را با زحمت جا بجا کردم. یه وانت پیکان سفید از خیابان رد می‌شد. بغل گرفت. شیشه را پایین کشید. گفت:
"حاجی این وقت صبح چه کار دارید می‌کنید؟"
دستمال زرشکی را پشت گردنش انداخته بود. آستین‌ها را تا آرنج بالا زده بود. آدامس می‌جوید.
" کاری نداریم. پسرم دارد توی باغ را نگاه می‌کند تا برای من تعریف کند."
"توی باغ؟"
سرش را تکان داد. لب‌هاش را جمع کرد و رها کرد. با سر انگشت به شقیقه‌اش زد و گفت: "خداوند یه پول زیادی به من بدهد. یه عقل درستی ..."
گاز داد و رفت.
"ا ا پناه بر خدا! حالا دو تا شدید!"
پیر زنه بود. کیف پلاستیکی‌اش دستش بود. کیف خالی بود. محسن داشت کف پای‌اش را روی شانه‌ام محکم می کرد. قوس کف پای‌اش روی انحنای شانه‌ام بود.
"حالت خوبه مادر؟"
"الحمدلل.ه سر صبح کنار دیوار ساز می‌زنید؟"
"ساز؟"
"از همان سازهایی که صداش بعدا بلند می‌شه"
"نه مادر فقط دوست دارم توی باغ را نگاه کنم."
"چی را نگاه کنی؟ کجا را نگاه کنی؟ مگر اهل اینجا نیستی؟"
"اینجا مگر باغ فردوس نبود؟"
"چرا بود. تو که از روزگار جوانی من صحبت می‌کنی!"
پیر زن زمزمه کرد ... "ای ی ی ... هی اول آشنایی‌مون حرفا چه شاعرانه بود ... خیلی ساله که دیگه اینجا باغ نیست. قورخانه شده درش را به روی مردم بستند. دیوارا را بالا بردند. نرده‌ها را جمع کردند، بردند بالای دیوارا کار گذاشتند. سیم خاردار کشیدند. دوباره سیم‌ها را جمع کردند دیوارا را بردند بالا تر. نرده ها را جمع کردند. بعد نصب کردند. جهار گوشه‌ی باغ نگهبانی گذاشتند. جمع کردند. اگر شما هم مثل من روزی شش بار از این خیابان رد می‌شدید شناسنامه‌اش دست‌تان می‌آمد." پیرزن روکرد به محسن با صدای بلند گفت: "پسر جان بیا پایین خدا را خوش نمیآد آقا اذیت می‌شه" محسن بر گشت سلام کرد.
"ای وای! تو که محسن مرضیه‌ای. مامانت خوبه بابات بهتره؟ پیر شی پسر جان بیا پایین! لباسای آقا پاک کثیف شد!"
"اشکالی ندارد مادر، خودم گفتم توی باغ را نگاه کند، برای‌ام تعریف کند."
"خب برو دم در قورخانه بگو می‌خوام یه گشتی توی باغ بزنم. اما..." پیرزن مکث طولانی کرد. کیف‌اش را دست به دست کرد و گفت:
"شایدم نگذارند در آهنی‌اش همیشه بسته است. گذشت آن روزگاری که شب و روز درش به روی مردم باز بود ..." مکث کرد. "به نظر شما چرا اینطور می‌شه؟" زمزمه می‌کرد. چطور می‌شه که ای طور می‌شه. چطور می‌شه ... محسن گفت:
"خسته نشدی؟"
"نه حالا چی می‌بینی؟ مراقب باش دست و لباست به سیم خاردار گیر نکند. مواظب صورتت باش."
"نگران نباش مواظبم. وسط باغ مثه تعمیرگاه ماشینه. جند تا ماشین با لاستیکای پنجر اون وسط‌اند.لاستیکا کاملا رو زمین خوابیده. یه لندکروز دوتا چرخ جلوش نیست. زیرش آجر چیدند. یه تکه چوب روغنی افتاده کنارش.توی حوض چند تا کیسه سیمان و گچ گذاشتند.دو تا فرقون آن جاست یکی اش چرخاش در رفته افتاده بغل .چند تا پیت روغن نباتی. چند تا گونی. پلاستیک تا شده، لوله شده، چراغ نفتی؛ موزاییک، لنگه جوراب، دمپایی پلاستیکی. یه بشکه بزرگ کنار حوضه، به نظرم توش نفت یا گازوییله، آره گازوییله. خیلی سیاهه. شیرش چکه می‌کنه. دور شیرش کهنه بستند. از کهنه، گازوییل رو زمین می‌ریزه. یه تنه‌ی درخت کنارشه. از تنه فکر کنم به جای صندلی استفاده می‌کنند. آهان الان یه نفر اومد. دبه دستشه. رفت طرف بشکه. کهنه را باز کرد. دسته‌ی شیر را با کهنه پاک کرد. حالا دارد دبه را پر می‌کند. روی ته‌مانده‌ی تنه درخت نشسته. از کنارش یه شاخه‌ی سبز پیداست. شاخه از کنار تنه‌ی درخت سبز شده. دارد با شاخه بازی می‌کند. شاخه را دور انگشت‌اش تاباند و کشید. باز کرد. دوباره تابانید. کشید. کند. شاخه را به دندان گرفت. هنوز تکه‌ای از شاخه روی تنه‌ی درخت مانده. سرش را چرخاند. دارد به من نگاه می‌کند. دبه‌اش پر شد. سر رفت. گازوییل روی پاچه‌ی شلوار و کفش‌اش ریخت. روی زمین ریخت و زمین دارد برق می‌زند. دستاش را به کهنه‌ی گازوییلی خیس کشید.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (14)