چاپ تازهای از بیگانهی کامو را میخواندم. در این چاپ مطلبی از کامو به عنوان سخن آخر منتشر شده که بسیار پر نکته است. تردیدی نیست که بیگانه از زمرهی درخشانترین رمانهای قرن بیستم است. صمیمیت غریبی در این رمان موج میزند. یک نفر میخواهد خودش باشد. اما قاعده و قرارها و سنتها همه را وادار میکند که نقش بازی کنند. کامو میگوید: "خیلی پیش بیگانه را در جملهای خلا صه کردم. قبول دارم که آن جمله به غایت تناقضآمیز است. در جامعهی ما اگر فردی در مجلس عزای مادرش گریه نکند، سزاوار است که به مرگ محکوم شود. پیداست که قهرمان کتابم محکوم است. برای این که او نقش مورد انتظار را بازی نکرده است. از این رو در حاشیهی زندگی قرار میگیرد. مثل آنهایی که در حاشیهی شهر زندگی میکنند. شاید به همین دلیل برخی خوانندگان گمان کردهاند که مورسو یک مطرود است. یک فرد رانده شده از جامعه. اما برای این که تصویر دقیقتری از قهرمان داشته باشیم، یا دست کم با اندیشه و نیت نویسنده آشنا بشوید، باید از خودتان بپرسید چرا مورسو نقش بازی نمیکند؟ پاسخ ساده است. او از دروغ گریزان است. انسانها برای این که گذران زندگی را آسانتر کنند، معمولا احساس خود را پنهان میکنند اما مورسو آنچه را حس میکند و به آن چه باور دارد، روشن و روان بر زبان میآورد. مثل آفتابی که وقتی بر همه چیز میتابد، سایهای بر جای نمیماند. در پایان نوشتهی کامو، تعبیر شگفت و عمیقی است. می گوید: کوشیده ام قهرمان ام نماینده مسیحی باشد که ما استحقاق اش را داریم.کامو می گوید هنرمند حق دارد که نسبت به شخصیتی که آفریده است،احساس داشته باشد.
طرح جلد کتاب(چاپ پنگوئن) یک نفر را نشان می دهد.توی ساحل ،تنها به طرف دریا می رود .رد پای او توی ماسه ها مانده.آیا موج ساعتی دیگر این رد پا را از بین می برد؟از بیگانه دیگر نشانی بر جای نمی ماند؟
پی نوشت
به گمانم نیازی به یاد آوری نیست،که این جانب همه تلاش و عمرم را چنان که پیش از این هم گفته ام می خواهم صرف "رمان "کنم. از آقای ناصر ایرانی داستان نویس و پژوهشکر ادبیات داستانی این نکته را آموخته ام که رمان همه عمر و زندگی انسان را طلب می کند.و البته چه طلب سرنوشت ساز و شیرینی!از این رو در بازمانده عمر به غیر از نوشتن داستان به هیچ کار دیگری نخواهم پرداخت.دنیای داستان آن چنان شگفت انگیز و پر جذبه است که با هیچ کار دیگری به غیر از معلمی قابل مقایسه نیست.