سفر...

صندلی ردیف وسط خالی بود. داشتم صفحه‌ی آخر برادران کارامازوف را می‌خواندم. دفترچه یادداشتم دم دستم بود. فردی که صندلی اول نشسته بود، گفت: شما عرب هستید؟
- نه ایرانی هستم.
- دیدم از راست می‌نویسید، فکر کردم عربید.
- فارسی هم از راست نوشته می‌شود.
- این ورا اومدید؟
- دوستی در لفکه دارم، معمولا هر از چندی سری به او می‌زنم.
- لفکه؟
- آره اسمش شیخ ناظم حقانی است.
- ای آقا! این همه راه آمدی که یه شیخ ببینی!؟
- این شیخ حال و روز دیگری دارد. از سراسر دنیا به دیدنش می‌آیند. اسم درگاهش را گذاشته عمامه‌های رنگی متحد! تا حالا عمامه‌ی بنفش و صورتی و قرمز پررنگ و آبی روشن دیدی؟ از همه رنگ عمامه توی درگاهش هست.
- چی می‌گه؟
- به هر چیزی از زاویه‌ی مخصوصی نگاه می‌کنه.
از آسمان لارناکا تا آسمان لندن درباره‌ی شیخ ناظم صحبت کردیم.
مولانا شیخ ناظم بعد از نماز ظهر صحبت کرد. صحبتش این بود که بالاترین مقام ممکن شناخت و پرستش خداوند است. این مقام از نبوت هم بالاتر است. ما در نماز اول به مقام بندگی پیامبر شهادت می‌دهیم، بعد به مقام رسالت.
دوست همسفر گفت: اما واقعیت‌های جهان و زندگی ربطی به این حرف‌ها ندارد. حالا می‌بینی توی فرودگاه چه طوری باهات برخورد می‌کنند!
- یعنی با شما برخورد نمی‌کنند؟
- نه من گذرنامه‌ی اروپایی دارم!
- راست می‌گفت! من آخرین نفری بودم که گذرنامه‌ام مهر خورد. می‌بایست فرمی را پر می‌کردم. منتظر رسیدن بار بودم. دوست هم‌سفر را دیدم. سردرگم بود. با هول و هراس قدم می‌زد. گفتم مساله‌ای پیش آمده؟ گفت: نمی‌دانم ساک دستی ام را توی هواپیما جا گذاشتم، یا توی فرودگاه لارناکا. وقتی داشتم قهوه می‌خوردم. بار اولم نیست‌ها. از بس عجله دارم، این جور می‌شه.
- تقصیر غربته که آدم را بی‌قرار می‌کنه.
بی اختیار یاد شعری از اقبال افتادم:
این وطن مصر و عراق و شام نیست
- این وطن جایی است کو را نام نیست.
- به او گفتم: گاهی همه زمین وطن آدم می‌شود. هستی وطن او می شود .وطنی که به او آرامش می دهد. گاهی هم حتی در تکه ای از زمین که وطن خودت است ،غریبه ای.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)