خاطره

مدتی از نوشتن مکتوب بازماندیم. جمیله در یادداشتش به برخی دلایل اشاره کرده است. من هم دلایل بیشتری دارم. مدتی مهماندار بودم. پدر و مادرم به لندن آمده بودند. سفرشان به شکل غریبی حال و هوای یک رمان را پیدا کرده بود. پدرم چمن‌های حیاطمان را مرتب کرد. دور و بر گلها و سروها را سامان داد. روی صندلی گوشه‌ی حیاط می‌نشست. به پرنده‌های جور واجوری که دور باغچه می‌نشستند، نگاه می‌کرد. کتاب اطلس پرندگان انگلیس را به او نشان دادم. نام پرنده‌ها کیفیت آشیانه‌هاشان؛ حتی رنگ تخم پرندگان. گفتم ببینید، اسم این سینه سرخ است و ... مثل ما نام‌گذاری می‌کنند. انگار در پس این صحنه پر رنگ گل و سبزه و پرنده‌ی مهاجران را می‌دیدم. که کاملا ویران شده است. تابلویی از این ویرانی را در رمان "باغ فردوس" ترسیم کرده‌ام. البته دوستان محترم وزارت فرهنگ و ارشاد در دوران مهر ورزی، حتا جواب نداده‌اند که کتاب در کدام مرحله است. همین هفته هم ترجمه‌ی کتاب شگفت‌انگیز موسم هجرت به شمال، نوشته‌ی طیب صالح را به ارشاد داده‌ایم. گرچه دوستان ارشاد این روزها توی طاس سوسک افتاده‌اند. و ماجرای روزنامه‌ی ایران پیچیده شده است.اما امیدوارم در فرصت منطقی پاسخ بدهند ...

فردا هم برای شرکت در سمیناری به سفر می روم ...
سفر پدر و مادرم مثل رویایی شیرین در چشمانم زنده است. یک خاطره‌ی چند بعدی. سوختبار کامل یک رمان
مارون ملا ابوالحسن که یادت هست؟ ملا ابوالحسن از خانواده‌ی شازده‌های قاجاری بود. وقتی هفده سالش بوده جلو چشمش، چشم برادر ده‌ ساله‌اش را در می‌آورند. از اصفهان فرار کرده بود به مارون آمد. حالا بحث ارث و میراثش پیش آمده، هیچ نشانی هم از خاکش نیست. وراث در به در دنبال قبرش می‌گردند که به دادگاه بگویند با او نسبتی داشته‌اند ...
ملا ابوالحسن تا آخر عمرش توی چشم پسر بچه‌ها نگاه نمی‌کرد. اصلا توی چشم کسی نگاه نمی‌کرد. همیشه سرش پایین بود.
نام‌ها وقتی داستانی در پشت سرشان قرار می‌گیرد، چه هنگامه‌ای بر پا می‌کنند. مادرم پرسید:
- حالا اسم این کوچه شما چیه؟!
صهبا گفت: لاتیمر گاردن. با تلفظ انگلیسی ناب
- یعنی چی؟
فرهنگ ریدرز دایجست مصور دم دستم بود. گفتم الان می‌گم.
لاتیمر نام کشیشی بود که در دوران اصلاحات در اکسفورد، او را کشته‌اند. در سال 1535 او اسقف ورسستر بوده است. در هفتاد سالگی او را کشته‌اند.حالا انگار از دو سوی تاریخ و جهان ملا ابوالحسن - این ملا یعنی با سواد. ربطی به آخوند ندارد - و لاتیمر در کنار هم نشسته‌اند. ما کجا هستیم؟
من هنوز دارم به صحبت دیروز متفکری می‌اندیشم. می‌گفت: از سه بعد از ظهر تا سه صبح داشتم می‌خواندم. سه صبح بود. گریه‌ام گرفت. با صدای بلند توی کلبه‌ی چوبی حیاط گریه کردم. مدت‌ها گریه کردم. صبح همسایه‌مان به زنم گفته بود دیشب از توی حیاط شما صدای گریه می‌آمد ... امروز این تابلوها در برابرم است. تا فردا ...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (15)