یاد یار

آیت‌الله احمدی، امام جماعت مسجد حاج تقی‌خان در اراک، دیشب، از دنیا رفته‌ست. پدرم دقایقی پیش تلفن کرد و با صدای زلالی که بیش از چهل سال با آن هر سپیده دم اذان گفته، گفت: چه مرد خوبی بود! آقای احمدی که دانش گسترده‌ای داشت همیشه با نمازگزاران مثل خود آنها حرف می‌زد. راحت و آشنا. از این رو نمازگزاران مسجد او نسل به نسل تداوم داشتند. دوران نوجوانی‌ام ، دوره آشنایی‌ام با ایشان بود و تفسیر قرآن که هر شب پس از نماز مغرب و عشا انجام می‌شد. صدای اذان کریم قاری که به سبک موذن‌زاده اذان می‌گفت، تا خانه ما می‌رسید. بخشی از رمان باغ فردوس که منتظر اجازه وزارت ارشاد است، حکایت همین اذان و مسجد ست. آقای احمدی از آغاز نسبت به انقلاب موضعی کاملا ملاحظه‌کارانه داشت. گاهی هم که به ایشان می‌گفتیم حرفی از انقلاب بزند، رندانه حرف را تغییر می‌داد یا می‌گفت: "من این آقایان را خوب می شناسم". همین!
سه سال پیش پرسیدم، تفسیر می‌گویید؟ گفت: "روضه و عزاداری دیگر وقتی برای تفسیر نمی‌گذارد." آن وقت‌ها ده شب اول محرم روضه بود حالا شده دو ماه. ایام فاطمیه قبلا 3 شب بود حالا شده یک ماه ... آن وقت‌ها مدام جوانان سئوال داشتند. الان انگار هیچکس هیچ سئوالی ندارد! ...
رحمت خداوند بر او باد.

دوباره عازم سفر هستم. به امریکا می‌روم. به نیویورک و واشنگتن و کالیفرنیا، هیچ‌کاری با سیاست ندارم. چند سخنرانی است در باره" رمان و خلاقیت" و "حکمت فردوسی" و "ما و دیگری". وقتی صحبت‌ها انجام شد آن ها را در "مکتوب" می‌گذارم. اولین بار است که تا پایان غرب می‌روم. تا غرب غرب غرب. تا جایی که چنان که از متنبی نقل کردم دیگر مغربی انگار باقی نمی ماند. دوست دارم این بار یادداشت سفر بنویسم. البته از لونی دیگر. پدیده امریکا را چگونه باید دید؟
مردم دنیا در آغاز قرن بیستم و در دهه نخست قرن 21 چه داوری در باره امریکا دارند؟ در این سفر بیشتر به همین موضوع می‌اندیشم. کارل راسمان، شخصیت آفریده کافکا در دهه‌های نخست قرن بیستم سفری خیالی به امریکا می رود. این رمان در سال‌های 1911 تا 1912 نوشته شده است. نگاه او همچنان زتده است. و البته نگاه شگفت‌انگیز داستایفسکی، می‌نویسد توی کوپه قطار نشسته بودم. امریکا بودم. کنار دستی‌ام مطلقا نه نگاهی به من انداخت و نه در طول سفز حرفی زد. درمیان راه شانه‌ام را از توی جیب کوچک روی قلبم برداشت، موهایش را شانه کرد و شانه را سر جایش گذاشت. نه نگاهی و نه حرفی! به حرکت او اندیشیدم انگار او شانه مرا مال خودش می‌دانست که به امانت نزد من مانده بود.
امریکایی‌ها نه تنها شانه که جهان را از آن خودشان می‌دانند. چنان که مثل آب خوردن ولیعهد و در واقع پادشاه کشوری را عوض کردند. ملک حسین زندگی نباتی‌اش را می‌گذراند که ولیعهدش عوض شد. مگر دولت ملی مصدق را عوض نکردند؟ مگر آلنده را سرنگون نکردند؟ چرا این اتفاق ها در نیمه دوم قرن بیستم افتاد؟ امریکا را چگونه باید دید و داوری کرد؟
این سفر برای من فرصتی است تا به دو تصویر از امریکا بیندیشم. تصویر کارل راسمان در دهه دوم قرن بیستم، و تصویری که در دهه اول قرن بیست و یک از امریکا در دست است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (14)