سر بنه آنجا که باده خورده ای...


نجیب محفوظ وصیت کرده بود، که در مسجد امام حسین در محله خان خلیلی قاهره بر او نماز خوانده شود. وصیت او مقامات را با دشواری رویارو کرده بود. برای نجیب محفوظ عملا دو مراسم تشییع برگزار شد و دو نماز میت هم بر او خوانده شد. همانگونه که به او عالیترین نشان رسمی مصر یعنی "قلاده نیل " را اعطاء کرده بودند، برایش مراسم تشییع نظامی-در حد مراسمی که برای روسای جمهور برگزار می شود- برگزار کردند، حسنی مبارک و نخست وزیر و شیخ الازهرطنطاوی و مفتی مصر دکتر جمعه و...در مراسم رسمی حاضر بودند، جنازه نجیب محفوظ را با یک عراده توپ که غرق گل بود و شش اسب آن را می کشید، تشییع کردند. مراسم آن چنان به فوریت اعلام شده بود که مردم قاهره و مصر نتوانستند آن گونه که باید نجیب محفوظ را تشییع کنند...
وقتی در ساعت 8 و 5 دقیقه صبح چهارشنبه قلب محفوظ ایستاد، چند روزی بود که خاموش بود. چشمانش مطلقا نمی دید و گوش هایش هم اصلا نمی شنید. اما او جهان رنگین تماشایی ماندگاری را آفرید و بر جای نهاد. هشتاد سال اندیشید و نوشت.میراثی شگفت انگیز،حدود چهل رمان و نیز داستان های کوتاه و مقالات و آخرین کتابش که طنین غریبی دارد،احلام فتره النقاهه، اگر" نقش پرند" به آذین را به خاطر آورید، کتاب در همان روال است. البته در اوج ممکن. بی شک محفوظ، سلطان زبان بود.بی تردید زبان فاخر عربی در مجموعه آثار او گام بلندی به پیش بر داشته است.
در نطق جایزه نوبل که توسط محمد سلماوی خوانده شد، در همان آغاز نوشته، محفوظ می گوید :" زبان عربی برنده جایزه شده است. برنده حقیقی زبان عربی است."
البته مناسب است اشاره کنم که در کشور ما که داوری ها معمولا شتابزده است، روزنامه ای نوشته بود، به این خاطر به نجیب محفوظ نوبل دادند که با فتوای امام خمینی در باره سلمان رشدی مخالفت کرد. جایزه نوبل در13 اکتبر1988 اعلام شد. و در8 دسامبر 1988 متن نوشته محفوظ در مراسم اعطای جایزه خوانده شد. فتوای امام در 14 فوریه 1989 اعلام شد...
ادوارد سعید که منتقد ادبی بی نظیری بود در دسامبر2001 مقاله با اهمیتی در باره محفوظ منتشر کرد، تعبیر درخشانی برای جهان داستانی محفوظ به کار برد:" داستان های تماشایی!" انصاف این است که می توان داستان های محفوظ را بی نیاز به گفتگو ها درست مثل یک فیلم سینمایی بی دیالوگ به خاطر آورد. این دنیای رنگین تماشایی بر بال زبان پرواز می کند.زبان وتصویر آنچنان در هم آمیخته شده اند که انگار مرز زبان و تصویر پیدا نیست.
رق الزجاج و رقت الخمر
فتشابها و تشاکل الخمر...
بن داستان های محفوظ،هویت و روح مصری است، به درستی او را با داستایفسکی و دیکنز و بالزاک مقایسه کرده اند. آن سه هر کدام نماینده و نشانه ابدی روح روسی وانگلیسی و فرانسوی بودند.با محفوظ، مصر نماینده هویت و تاریخ و فرهنگ خود را عرضه کرد.
به تعبیر ادوارد سعید محفوظ رنج ویرانگرخاطره را ثبت کرد، رنجی که بسیاری از آن می گریزند، تاب تحملش را ندارند. تا به سوزن بر کنند این کوه قاف... او هر روز یک عبارت بیشتر نمی نوشت. اما همه روز و شب با آن عبارت زندگی می کرد. در خلوت عظیم خود بود. به دور از این سو و آن سو رفتن های بی حاصل، به دور از برق فلاش دور بین ها، با زندگی یی که مثل ساعت سویسی تنظیم شده بود.نوشتن قلب ساعت بود...
طنطاوی در مراسم تشییع او گفت،محفوظ یک شخصیت گرانمایه جهانی ست، او ادبیات عرب را جهانی کرد.دکتر علی جمعه گفت:محفوظ مصر و مردم مصر و اهل بیت را دوست داشت، وصیت کرد بر او در مسجد امام حسین نماز بخوانند. مسجدی که شاهد ولادت او بود. شاهد نهایت او هم بود.
مفتی مصر با بلاغت تعبیری را به کار برده که نام یکی از رمان های محفوظ است: بدایه و نهایه، سر بنه آنچا که باده خورده ای...
ممکن است این سخن در ابتدا غریب جلوه کند، اما واقعیت این است که محفوظ عشق و مهری عمیق به اسلام داشت. او هویت خود را ، هویت مصری را از هویت اسلامی جدا نمی دانست.در متن سخنرانی نوبل او دفاع جانانه ای از اسلام شده است. یادتان باشد که برخی از نویسندگان صاحب نام ما از مسلمانی خود یا سخنی نمی گویند و یا شرمنده اند که نامشان احمد بوده است و..
" من فرزند دو تمدن هستم، تمدن مصری و تمدن اسلامی، این دو تمدن در طول تاریخ در کشور من آمیختگی شور آفرینی داشته اند. تمدن نخست هفت هزار سال پیشینه دارد و تمدن اسلامی 1400 سال از عمر آن می گذرد...در تمدن اسلامی در جنگ با رومیان مسلمانان اسرای جنگی را با کتاب های پزشکی و ریاضی و فلسفی مبادله کردند."
او می دانست که در کجا قرار دارد، قدر موقعیت خود را به عنوان یک داستان نویس می دانست. از این رو با "قدرت" و " حکومت" همیشه زاویه و فاصله قابل توجهی داشت. شکیبایی و خلاقیت مدام ، سرانجام او را در تاریخ ادبیات مصر و جهان تثبیت کرد. صبوری شگفت انگیزی است که رمان " اولاد حارتنا" که یک رمان جهانی و یکی از صد رمان برتر تاریخ ادبیات جهان است، بیش از پنجاه سال در مصر ممنوع الانتشار باشد و نویسنده خم به ابرو نیاورد و همچنان در کار آفرینندگی خویش ذره ای از تلاش مدامش کاسته نشود. او در طول زندگی اش بارها طعم سانسور را چشید.منتها با کار بی وقفه سانسور را زمینگیر کرد. در مراسم تشییع جوانی از مفتی مصر پرسید:" حضور شما و طنطاوی نشانه این است که دیگر بین ادبیات و الازهر فاصله ای نیست؟" قیطانی وارد بحث شد که حالا که وقت این حرف ها نیست. حضور مفتی و طنطاوی به خوبی نشان می داد که نمی توان محفوظ را ندید. در جایگاهی قرار گرفته است که عالیترین مقام های دینی و حکومتی به او نیازمندند. یک نیاز عقلانی و عاطفی. نیاز به اعلام دوستی و محبت و وابستگی به کسی که نماد هویت تاریخی و فرهنگی مصر بود.
تردیدی نیست که در گذر زمانه به تعبیر قرآن مجید،" فاما الزبد فیذهب جفا و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض" کف به کناری می رود . هیاهو دوره اش تمام می شود، و آب زلال و خوشگوار باقی می ماند. می توانید امتحان کنید!
اگر گذرتان به قاهره و خان خلیلی افتاد، از روزنامه فروش ها بپرسید:" اولاد حارتنا" می خواهید. چاپ های مختلف کتاب با قیمت های متفاوت وجود دارد. اصلا برخی از همین جوانان و خانواده هایشان از طریق " اولاد حارتنا" و داستان های دیگر محفوظ زندگی می کنند.
وقتی رمان "حرافیش" محفوظ منتشر شد، راپورت چی ها به جمال عبدالناصر گزارش دادند ، که رمان علیه اوست. داستان راننده سر به هوای قطاری که مسافران و قطار را به فاجعه می کشاند. عمر فرید ابو حدید مقاله ای نوشت که رمان به گونه ای ، داستان تقابل غرب و شرق را بیان می کند.وقتی فاجعه شکست جنگ 1967 پیش آمد.در ذهن خوانندگان این داوری، سنگینی می کرد که دیدی راننده قطار آن ها را به فاجعه کشانید!
وقتی رمان" ثرثره فوق النیل" منتشر شد، مشیر عبدالحکیم عامر مقام امنیتی درجه اول مصر، نجیب محفوظ را تهدید کرد. کار بالا گرفت. ناصر از ثروت عکاشه ادیب مصری خواست، رمان را بخواند و نظرش را به ناصر بگوید. عکاشه گفت، محفوظ در این رمان قصد براندازی ندارد! این اندازه از آزادی که نویسنده شرایط اجتماعی و سیاسی جامعه خود را نقد کند، ضرورت ادبیات است. اگر این آزادی نباشد که ادبیات می میرد. ناصر مانع آزار محفوظ توسط دستگاه امنیتی خود شد...
رمان "میرامار" محفوظ که قرار بود در مجله رادیو –تلویزیون چاپ شود، به صلاحدید هیکل چاپ نشد. احمد بهاءالدین جلو انتشار رمان" الحب تحت المطر"-عشق در زیر باران- را گرفت. وقتی رمان " اولاد حارتنا" در شماره های پی در پی در اهرام منتشر شد. برای انتشار کامل متن به صلاحدید ناصر قرار شد رمان در خارج مصر چاپ شود!
وقتی محفوظ جایزه ادبیات نوبل گرفت، انور الجندی در مجله" اعتصام" وابسته به اخوان المسلمین نوشت:ادبیات محفوط تمامش فسق و فجور است...اساسا داستان نویسی یک هنر استعماری برای مخالفت با اسلام و قرآن است." حالا پس از سالها قرار است، اولاد حارتنا- بجه های محله ما- با مقدمه کمال ابوالمجد متفکر بزرگ مصری توسط دارالشروق منتشر شود.
نمی دانم انور الجندی رمان اولاد حارتنا را خوانده بود یا نه؟ جوانی که با نام جعلی حمد ناجی محمد در سال1995 به بهانه سلام و احوالپرسی سمت محفوظ رفت و با کارد به محفوظ یورش برد و به گردن و بازویش زخم زد، در بازپرسی گفت هیچ یک از کتاب های محفوظ را نخوانده است...
در این دریای شور و تیره قدرت و جهالت، ادبیات مثل رودخانه ای شیرین جاری است. با رنج ها و درد ها و مصیبت هایش در جنوب و شرق جهان. محفوظ درس غریبی را به همه اهالی ادبیات آموخت. کار بی وقفه؛ عرقریزان ابدی روح ...چگونه می شود این سخن او را فراموش کرد؟
" واژه ها در داستان مثل نت در موسیقی و رنگ در نقاشی است.یک نت نا به جا، یک انحراف کوچک قلم موی نقاش کار را ویران می کند. من بارها عبارت را در ذهنم می نویسم. با عبارت زندگی می کنم. دنبال واژه می گردم. رمان را می بینم، صدای رمان را می شنوم، آن وقت مثل دریا می شوم که موج می زند."
" ما داستان نویس ها کارمان این است که به یاد بیاوریم. هم خودمان به یاد بیاوریم و هم این یاد آوری را ثبت کنیم که مردم هم به یاد بیاورند و روشنایی امید را گم نکنند." جمله آخر اولاد حارتنا را یاد آوری کردم:
"محله درفضای ترس و کینه وآدمکشی غرقه بود،مردم ستم را تحمل می کردند، شکیبایی پیشه کردند، به آینده امید بستند، هرگاه مصیبت ها رخ می داد، می گفتند" به ناگزیر روزی ستم تمام می شود،شب به روز می انجامد، در محله مان شاهد خیزش و تابش نور و شگفتی ها خواهیم بود..."(اولاد حارتنا، ص:552)


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)