شهریار...


نوشته پر لطف مسعود بهنود را که در باره شهریار خواندم دیدم نمی توانم ساکت بمانم. به قول حافظ :
سخن درست بگویم نمی توانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
می خواهم بگویم، تقریبا در تمامی مدیحه های شهریار که برای اهل قدرت و سیاست سروده است نشانه , رندی اش پیداست.او که عروض و قافیه و معنی مثل آب توی دستش می گردید، در مدیحه ها انگار از سنگلاخ بالا می رود.نفس اش می گیرد و در یک کلام نظمی باری به هر جهت سر هم بندی می کند.اما مدح حقیقی او دنیای دیگری دارد. مثل شعر آسمانی" علی ای همای رحمت" در همین شعر است که راه را به سلطان سخن سعدی می نمایاند.سعدی سروده است:
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
شهریار آن" در" را نشان می دهد:
برو ای گدای مسکین ، در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
و اما مدیحه، سال ها پیش رییس جمهور محترم وقت، مشاور فرهنگی شان را به تبریز می فرستند تا از شهریار دیدار و دلحویی کند.چکی هم برای شهریار می برند. شهریار چک را که می گیرد، پشت چک می نویسد، به حساب جبهه واریز شود. مشاور می گوید این چک را برای شما فرستاده اند. حالا جواب رییس جمهور را چه بدهیم؟ شهریار می گوید بگویید شهریار گفت:
شاعران را صله از دست امیر است و وزیر
شهریارش صله از دست خدا می گیرد
کاش یک وقتی شاعر زمانه ما، هوشنگ ابتهاج که بیش از هر کسی دیگری شهریار و شعر شهریار را می شناسد، برای ما و نسل نو از شهریار بگوید. یک شبی، از آن شب هایی که به قول دکتر شرف اتفاق افتاده بود. سایه برای من و دخترم، از شهریار روایت می کرد.در تمام طول گفتگو چشمانش یا خیس اشک بود و یا برق اشک می درخشید.شبی که بخشی از مثنوی اش را برای ما خواند...سخن ابتهاج می تواند سخن دیگری در باره شهریار باشد.کاش بگوید.بنویسد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)