درکلیسا به دلبری ترسا(37)

رویکرد پاپ به سیاست و قدرت ، امری نیست که تازگی داشته باشد و با پاپ شروع شده باشد. مدتی پیش پاپ در یک نشست خصوصی با شاگردانش گفته بود مسلمانان اگر می خواهند در جهان مدرن زندگی کنند، می بایست تفسیر انقلابی از قرآن فراهم آورند.البته ایشان در مناسبت دیگری گفته بود مسلمانان نمی توانند تفسیری نو از قرآن ارایه دهند. زیرا قرآن کلمه ی خداوند است و مسلمانان امکان تفسیر آن کلمات را ندارند.این که مسلمانان می توانند از قرآن تفسیری عصری و عقلانی ارائه دهند، امر پوشیده یا پیچیده ای نیست.در قرن گذشته، یکی از مهمترین تفاسیر قرآن مجید، توسط علامه طباطبایی نوشته شده است. به گمانم می توان تفسیر علامه را مهمترین کتاب در قلمرو اسلام و قرآن در قرن بیستم محسوب کرد. همه تفاسیر دیگری که نوشته شده است با فاصله قابل توجهی پس از المیزان قرار می گیرند. حتی بسیاری از تفاسیر متقدم هم، با المیزان فاصله دارند.چنین تفسیری، نشانه روشنی است که چگونه می توان از قرآن به اعتبار محتوا و ماهیت قرآن و نه تحمیل نظر بر آن، تفسیری نو ارائه داد.
اما! امروز بیش از هر وقت دیگری کلیسا نیازمند یک انقلاب است. باز گشت به مسیح، در سایه قرار دادن پولس رسول در کلیسای کاتولیک رم. خارج شدن پاپ از جلد تشریفات امپراتور روم و ملبس شدن به لباس پسر انسان.مشی و شیوه ای همانند مسیح.جا به جایی سیاست و قدرت، با حکمت و محبت. بگذارید به نمونه بی نظیری اشاره کنم. به گمانم می توان رمان برادران کارامازوف را بهترین رمان جهان نامید. در هیچ رمان دیگری این گونه مهمترین مباحث زندگانی انسان، با قدرتی فوق تصور، معماری نشده است.به نظر درخشانترین فصل این رمان، فصل پنجم از کتاب پنجم است؛ فصل مفتش بزرگ، رویارویی مسیح با کاردینال کلیسای کاتولیک. گفتگوی اسقف اعظم با مسیح، در شرایطی که مسیح زندانی اسقف است. متناسب با یک ایده مسیحی، مثل ایده ظهور امام زمان(ع) در برخی از دوره ها به باور شیعیان، مسیحیان نیز چنین ایده ای دارند که مسیح یا مریم مقدس، گاهی در میان مومنان ظهور می کنند. مثل ظهور فاطیما درپرتقال که برخی آن را با ظهور فاطمه زهرا(ع) اشتباه گرفته بودند.

"...سنگفرش همچنان آکنده از لکه های سوختن آتش است.در حضور شاه و شوالیه ها و اسقف ها صد نفر مخالف را که به زعم کلیسا رافضی بودند ، سوزانده بودند.رعب چنین حادثه تکان دهنده ای بر جاست. مسیح در چنین فضای رعب آلودی در میان مردم ظاهر می شود:

" به نرمی و بی هیچ جلب توجه آمد، و عجبا که همگان به جایش آوردند...آفتاب عشق در دلش شعله ور است، نور و بینایی و نیرو از چشمانش ساطع است، و فروغ آن ها که بر مردمان پرتو می افکند، دلهاشان را با مهری متقابل به هیجان می آورد...جمعیت می گرید و بر خاک پایش بوسه می زند. کودکان به پایش گل می افشانند؛ می خوانند و فریاد" هوشیعانا-رستگاری ده"بر می آورند.همگی تکرار می کنند:"اوست..اوست.. حتما خود اوست کسی دیگر جز او نمی تواند باشد."

در همان لحظه ای که سوگواران، تابوت کوچک و سفید و روبازی را بیرون می آورند، او در پای پله های کلیسای"سویل" درنگ می کند. توی تابوت، کودکی هفت ساله، تنها دختر شهروندی نامی آرمیده است.کودک مرده، غرق در میان گل آرمیده است. جمعیت رو به مادر گریان فریاد می زند:" او کودکت را بر می انگیزاند!" کشیشی که به تشییع آمده است، رو ترش می کند، اما مادر فرزند مرده، مویه کنان خود را به پای او می افکند و با پیش بردن دست فریاد می زند:" اگر تویی، فرزندم را بر انگیزان!" صف تشییع کنندگان جنازه متوقف می شود. تابوت روی پله ها،کنار پای او قرار داده می شود، او با شفقت نگاه می کند و لبانش یکباره به آهستگی ادا می کند:" طلیتا قومی!" دختر بر خیز! انگار همان حادثه ای که به روایت مرقس(باب 5آیه45) در باره برانگیختن دختر توسط مسیح انجام شده بود، تکرار می شود.(نکته داخل پرانتز! داستایوسکی با هنرمندی و تسلط همان وازه مسیح را به زبان آرامی-عبری نقل می کند. در ترجمه فارسی به اصل واژگان توجه نشده است. که البته کاستی قابل توجهی ست.با احتیاط واژه ها را آرامی –عبری نوشتم.واژه دختر به زبان عبری؛" یلدا" است.نزدیک به طلیتا در آرامی, واژه" قومی" در عبری و عربی و آرامی مشترک است.)

دخترک بر می خیزد، در تابوت می نشیند و به اطراف می نگرد، با دیدگان باز و شگفت زده لبخند می زند و دسته گل سفیدی را که در دستش نهاده بودند ، می فشارد.

فریاد و هق هق گریه وآشفتگی در میان مردم بر پاست؛ و در همان لحظه جناب کاردینال، مفتش اعظم از کنار کلیسا می گذرد...از پس او، به فاصله، دستیاران افسرده و بردگان و نگهبانان مقدس او روانه اند...همه چیز را می بیند، نهاده شدن تابوت کنار پای او را می بیند، برخاستن کودک را می بیند، و چهره اش تیره می شود. ابروان پر پشت خاکستریش را در هم گره می کند و چشمانش با آتشی مشئوم می درخشد. انگشت پیش می برد و دستور دستگیری او را به نگهبانان می دهد، و قدرت او چنین است. مردم چنان سر در کمند انقیاد و اطاعت او دارند، که جمعیت فوری برای نگهبانان راه را باز می کند، و نگهبانان در میانه سکوتی مرگبار او را می گیرند و می برند، جمعیت در دم به کردار تنی واحد در برابر مفتش پیر به حاک می افتد. او هم در سکوت مردم را تقدیس می کند و می گذرد.

نگهبانان زندانی را به زندان دلگیر رواقداری در قصر قدیمی " تفتیش مقدس" می برند و در برویش می بندند. روز می گذرد و شب تار و سوزان و بی نفس "سویل" از پی آن در می رسد.هوا از درخت غار و لیمو عطرآگین است. در تاریکی قیر اندود؛ در آهنین زندان ناگهان گشوده می شود؛ و جناب"مفتش اعظم" چراغ به دست وارد می شود.تنهاست. در یکباره از پس او بسته می شود. در آستانه در می ایستد و زمانی دراز؛ یک یا دو دقیقه، به چهره او خیره می شود. عاقبت، آهسته پیش می رود. چراغ را روی میز می گذارد و سخن می گوید.

گفتگوی مفتش اعظم و مسیح درخشانترین گفتگوی همه ادبیات جهان است. مرادم از ادبیات جهان متن های کلاسیک و درجه اولی ست که ما می شناسیم.در این گفتگو دو قرائت و روایت از مسیحیت و مسیح در برابر هم است. نماد یکی مسیح است و نماد دیگری اسقف اعظم.تردیدی نیست که کلیسا از آن روزگار اندیشه سوزی و کشتار متفکران و دانشمندان فاصله زیادی دارد.اما این پرسش باقی ست که پاپ به مسیح شباهت بیشتری دارد یا به مفتش اعظم؟ مبانی گفتگوی مفتش اعظم با مسیح به پرسش ما پاسخ می گوید.

ادامه دارد

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)