در کلیسا به دلبری ترسا(38)

گفتگوی کاردینال با مسیح ، تک گویی ست، گفتگو نیست. کاردینال انگار ذهن مسیح را می خواند یا همانگونه که دوست دارد ذهن و سخن مسیح را تفسیر می کند.به مسیح می گوید تو دیگر حق نداری کلمه ای بر آن چه گفته ای بیفزایی!اصلا چرا آمدی؟حقیقت مسیحیت که مسیح است در برابر واقعیت شریعت که لباس قدرت پوشیده و شمشیر امپراتور روم را به دست گرفته قرار دارد.مثل نقل قول پاپ از مانوئل دوم که به مثابه شمشیری در دستان پاپ قرار گرفت.بی جهت نبود که در سخنرانی پاپ هیچ سخنی از مسیح نقل نشد...
" پیرمرد به او گفت که" حق ندارد کلمه ای به آنچه از پیش گفته بیفزاید." می شود گفت که این بنیادی ترین جنبه ی آئین کاتولیک رومی ست...همه چیز به دست تو به پاپ اعطا شده است، بنا براین همه چیز همچنان در دست پاپ است و نیازی به ظهور تو نیست..."

کاردینال به آزمون معروف مسیح با شیطان اشاره می کند. این آزمون در انجیل متی و لوقا آمده است:

"اما عیسی پر از روح القدس بود. از اردن مراجعت کرد و روح او را به بیابان برد* و مدت چهل روز ابلیس او را تجربه می نمود و در آن ایام چیزی نخورد چون تمام شد آخر گرسنه گردید* و ابلیس بدو گفت اگر پسر خدا هستی این سنگ را بگو تا نان گردد* عیسی در جواب وی گفت مکتوب است که انسان به نان فقط زیست نمی کند بلکه بهرکلمه ی خدا* پس ابلیس او را به کوهی بلند برده تمامی ممالک جهان را در لحظه بدو نشان داد* و ابلیس بدو گفت جمیع این قدرت و حشمت آنها را به تو می دهم زیرا که به من سپرده شده است و به هر که می خواهم می بخشم*پس اگر تو پیش من سجده کنی همه از آن تو خواهد شد* عیسی در جواب گفت ای شیطان مکتوب است خداوند خدای خود را پرستش کن و غیر او را عبادت منما*پس او را به اورشلیم برده بر کنگره هیکل قرار داد و بدو گفت اگر پسر خدا هستی خود را از اینجا به زیر انداز*زیرا مکتوب است که فرشتگان خود را در باره تو حکم فرماید تا ترا محافظت کنند* و تو را به دستهای خود بر دارند مبادا پایت به سنگی خورد* عیسی در جواب گفت که گفته شده است خداوند خدای خود را تجربه مکن*"(لوقا، باب 4 آیه1تا12)

در این تقابل، آزادی وکلمه و عشق در یک سوی قرار می گیرد و بردگی و قدرت و انقیاد و نان در سوی دیگر.کاردینال به مسیح می گوید در آن مواجهه حق با روح بزرگ-یعنی ابلیس –بود!

" روح خردمند و رعب آور، روح خود-ویرانگر و لا وجود، روح بزرگ در بیابان با تو سخن گفت و در کتاب ها هم به ما گفته اند که تو را "وسوسه کرد." اینطور است؟ مگر از آنچه او در سه پرسش بر تو آشکار کرد و از آنچه تو رد کردی و از آنچه در کتاب ها "وسوسه" نامیده می شود، چیزی حقیقی تر هم یافت می شود؟...

پس گوش کن، ما نه با تو بلکه با او کار می کنیم. راز ما این است. دیر زمانی است –هشت قرن- که به طرف او رفته ایم و دیگر در طرف تو نیستیم.درست هشت قرن پیش، چیزی را که با شماتت رد کردی از او گرفتیم. همان آخرین هدیه را که عرضه ات کرد و تمامی ملکوت زمین را نشانت داد. ما از او روم وشمشیر قیصر را گرفتیم. و خود را حکمرانان انحصاری زمین قلمداد کردیم، گو این که نتوانسته ایم کارمان را کامل کنیم اما تقصیر به گردن کیست؟...اما پیروز می شویم و تاج قیصر را بر سر می گذاریم و سپس سعادت جهانی بشر را طرح می ریزیم. اما تو آن گاه می توانستی حتی شمشیر قیصر را هم برگیری. چرا آن آخرین هدیه را رد کردی؟...ما شمشیر قیصر را گرفته ایم و البته با گرفتن آن تو را انکار کرده و از او پیروی کرده ایم..."

( داستایفسکی، برادران کارامازوف، ترجمه صالح حسینی، انتشارات ناهید،1376 ص:329 تا 354) در برخی موارد ترجمه بعضی واژه ها را تغییر داده ام. نیکلاس بردایف، از داستایوسکی روایت کرده است که گفته، این بخش مفتش بزرگ، نقطه اوج کارنامه هنری و خلاقیت همه عمر اوست.بردایف همین فصل را "ژرفای بی پایان" خوانده است.

Political apoclyose, a study of Dostoevsky’s Grand Inquisitor, by: Ellias Sandoz, willington 2000 p:75

www.questia.com

از زاویه دید همین مفتش بزرگ، وقتی مسلمانان شمشیر امپراتور را از او گرفته اند و کنستانتینوپل شده است اسلامبول می توان در یافت که ژرفای اهانت به پیامبر اسلام از کجا ریشه می گیرد.

در دید و داوری داستایوسکی، کلیسای کاتولیک رم در کنارمفتش بزرگ قرار دارد. مسیح تنهاست.اگر کلیسا به خود می پرداخت، نیازی به تهاجم به دیگری نداشت. طرح اسلام به عنوان یک تهدید، گویی پوششی است بر نابسامانی آن چه در کلیسا می گذرد.درست شبیه استراتژی سیاسی امنیتی دولت امریکا، امریکا برای اعمال اراده خود در جهان نیازمند دشمن است ؛ یک روز دشمن ارودگاه کمونیسم و سوسیالیسم بود و شوروی نماد چنان خطر و دشمنی به شمار می رفت. ادبیات سیاسی سرشار از مقابله با چنان دشمنی بود. امروز اسلام به عنوان یک خطر مطرح شده است. به حدی که کشیش 73 ساله آلمانی به نام رولاند وایزلبرگ در جلوی کلیسای اگوستین در ارفورت در آلمان خودش را آتش زدو فریاد می زد: عیسی و اسکار! اسکار کشیشی بود که سی سال پیش در 1976 به نشانه مخالفت با کمونیسم خودش را آتش زد. .گویی همزمان با فروپاشی اردوگاه شرق، ارودگاه اسلام و مسلمانان در دستور قرار گرفت. در این میان مسیحیت و احساس دینی مسیحیان، امکان و ابزار مناسبی برای تقابل است. همچنان که مفتش بزرگ از مسیحیت به عنوان ابزار قدرت و شکوه حکومت استفاده می کرد. بی دلیل نیست که برخی اشتراوس پیشوای فکری نئوکان ها را با مفتش بزرگ مقایسه کرده اند. او نیز معتقد بود باید از دین به عنوان یک ابزار نیرو مند تخدیر کننده استفاده کرد. اشتراوس گفته است: نمی گویم دین افیون توده هاست. اما می گویم توده ها به افیون نیاز دارند.

Leo Struss and Grand Inquisitor, by Shadia B Druury.

Free inquiry magazine volume 24/ number 4

www.secularhumanism.org

بیش از دو دهه پیش ادوارد سعید، چنین روزگاری را پیش بینی می کرد. نوشته است غرب از اسلام یک کاریکاتور ترسناک ترسیم می کند.

Edward Said, covering Islam, New York , pantheon, 1981.p: 12-15

ادامه دارد


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)