درخت...

گاهی یک جمله شما را ویران می کند و آبادان!مدت ها گرم همان جمله اید. با مترو به مرکز لندن می رفتم.مترو ترکیب شگفت انگیزی دارد هم آرام و پر طمانینه است و هم صدایش سفر را در ذهن شما تداعی می کند. قطره های درشت باران به شیشه می خورد.سایه تیره درخت ها پیدا بود. گاه در نور ایستگاهی می شد درخت ها را در زیر باران دید...رسیدم به این جمله از کتاب خشم و هیاهوی فاکنر...
Caddy smelled like a trees in the rain.
درختا چگونه نفس تازه می کنند؟ جای مردان سیاست بنشانید درخت
تا هوا تازه شود
صدای مترو و تداعی درخت مرا با خود می برد؛درخت ها نفس تازه می کنند. درخت ها حرف می زنند. با زبان سبز و با دست دراز
از ضمیر خاک می گویند راز
تو قامت بلند تمنایی ای درخت...در توفان تداعی خداوند را از ته دل شکر کردم.دیدم سرمایه ای که دارم کلمه است.به نظرم آمد که سیاست در وجه پسندیده اش به مثابه کودی ست که پای کلمه ریخته می شود... و در وجه ناپسندش بر سر مردم آوار می شود...هوا زنده و معطر بود...نفس تازه کردم.دست ها و انگشتان ماچقدر شبیه شاخسار درخت است! به گمانم شاهکار فاکنر ترجمه دیگری می طلبد. کاش دریا بندری خشم و هیاهو را ترجمه می کرد..


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)