کودکی...

حادثه به ظاهر کوچکی چند روزی ست ذهنم را مشغول کرده است.قرار بود صهبا بعد از دبستان به خانه دوست ایرانی اش برود.کیف ناهار و ظرف آب صهبا را از او گرفتم، صهبا هم شادمان با دوستش رفت. درمسیر خانه مان بودم که صدایی بلند و روشن با نگرانی گفت:" صهبا کجاست؟" دوست همکلاسی صهبا ، کیت لن بود. برایش توضیح دادم که صهبا به خانه مینو رفت. چشم های آبی کیت لن که مثل دریا متلاطم بود آرام شد. لبخند زد. گفتم: خیلی ممنونم!
بی دلیل نیست که مسیح می گوید مثل کودکان ایمان داشته باشید! ایمان ناب، صمیمیت درخشان و مهری مثال زدنی و جادویی...
به یاد فیلم" طعم گیلاس" افتادم...نمی خواهی بروی جلو مدرسه بایستی بچه ها را ببینی؟
کاش می شد کودکی که در درون همه ماست.زنگار زمان و غبار خویشتن-خواهی و ستم استبداد ویرانش نمی کرد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)