شنیدن بو؟

بدون تردید ترجمه کار دشواری ست. به ویژه ترجمه نوشته هایی که قدرت شگفت انگیز کلمه در آن ها موج می زند.ناظم حکمت در باره ترجمه غزل حافظ گفته است.ترجمه غزل حافظ؟ مثل این است که کسی قناری را به خاطر گوشتش بکشد!غزل حافظ همان قناری ست که می خواند یا به تعبیر فروزانفر چرخ ماهی قرمز در حوض کاشی آبی ست...
سال ها پیش در دوران دانشجویی در دانشگاه اصفهان، چندین بار کوشیدم کتاب " خشم و هیاهو" نوشته ویلیام فاکنر را که بهمن شعله ور ترجمه کرده بود بخوانم. کتاب خوشخوان نبود منهم شکیبا نبودم. امسال متن انگلیسی رمان را خواندم. مقاله های بسیاری نیز در باره این کتاب و فاکنر نوشته شده است. حالا احساس کوهنوردی را دارم که از صخره های تیز و تند و پوشیده از مه بالا رفته؛ سرانجام به قله رسیده؛ آفتاب می تابد و مه و سایه های تیره فرار زدوده شده اند. برای به قله رسیدن راه های متعددی در رمان تعبیه شده است. یک سیر مارپیچ که به هر سو می رود اما در نهایت شما را به چشم انداز روشنی می رساند. در آن چشم انداز می بینید که افق آکنده از مه و سایه های تیره است! به قول اخوان:
کسی راز مرا داند که از این سو به آن سویم بگرداند
می بینی حکایت همچنان باقی ست.زبان فارسی به رغم گنجینه واژگان اش، به دلیل این که ضمیر ها یک نواخت هستند، در ترجمه دچار لنگی می شود.ساختار ساده افعال هم در سنجش با زبان عربی یا عبری یا آلمانی و...که می توان از شکل فعل شخصیت داستان را شناخت؛ نارسایی دیگری ست. کتاب" بچه های محله ما"نوشته نجیب محفوظ را از عربی برای خودم و دوستان ترجمه کردم! بیش از همیشه به نارسایی زبان خودمان پی بردم. ضمیر و ساختار فعل همواره شما را با دشواری روبرو می کند. احساس می کنید که زبان شما پیمانه های لازم را ندارد. این نکته را از این رو می گویم که زبان شناسان ما و آنانی که عمر خویش را وقف کلمه کرده اند به این نارسایی توجه کنند.در سنجش با زبان انگلیسی نیز این نارسایی از زاویه هایی دیگر بروز می کند.
اما!(آقای گلستان می گوید وای ! از دست امای اول جمله!)گاهی برخی کاستی ها را می توان چاره کرد. در بخش نخست خشم و هیاهو که توسط بنجی روایت می شود. بنجی به دلیل شخصیت ویژه اش که سی سال است، سه ساله مانده است. بو ها را حس می کند .مثل درخت بو می کشد و... موارد بسیاری که در رمان آمده است. مترجم فارسی همه جا بوییدن یا شمیدن را شنیدن ترجمه کرده است. به عنوان نمونه:

I could hear him rattling in the leaves. I could smell the cold.
این عبارت چنین ترجمه شده است:
" صدای جرق جرق او را توی برگها می شنیدم. بوی سرما را می شنیدم."
می دانیم که بنجی کر و لال است . چگونه می شنود؟ به گمانم همین فعل شنیدن ضربه ای کاری به رمان زده است. مثل یک گل که در فرش ریز بافتی به اشتباه بافته شده باشد. مثلا قرینه نباشد. ما در فارسی فعل خوش ساخت و خوشاهنگ شمیدن را داریم. خاقانی سروده:" بوی زلف تو شمیدیم عبث" و جامی در نفحات الانس:"آن مرد است که ما بوی وی شمیده بودیم..." گاهی یک فعل در ساختار رمان یا بخشی ار ساختار رمان تاثیر تعیین کننده دارد. مثل همین موردی که اشاره کردم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)