مرز کلمه


سيمين دانشور داستان کوتاه درخشاني دارد به نام «مرز و نقاب». به گمانم اين داستان از زمره داستان هاي ماندگار ادبيات و زبان فارسي است. داستاني که بعد جهاني و انساني گسترده يي دارد. مثل «يکي، هيچ کس صدهزار» پيراندللو. انسان ها نقا ب هاي متفاوتي دارند. آيا اين سخن به اين معني است که هويت انساني آنان ثابت است؟

زين دو هزاران من وما اي عجبا من چه منم؟

گوش بده عربده را دست منه بر دهنم،

آن داستان کوتاه با اين جمله آغاز مي شود؛ «تنها مرزي که حقيقت دارد مرگ است.» مي خواهم بگويم، حقيقتي که مرز و مرگ ندارد «کلمه» است. مي توان گفت به اعتبار آيه معروف انجيل يوحنا، تنها حقيقتي که مرز ندارد، کلمه است. نويسنده در جست وجوي کلمه است. معراج او هنگامي است که هستي او در بوته رنجي سنگين و ايوب وار گداخته و به کلمه تبديل شده است. کلمه خود پرچم اين درد و داغ را به همراه دارد. در قاموس فيروزآبادي ديدم که «کلم» به معني زخم است. نويسنده از نردبان درد و صخره هاي نفس گير زخم هاي روح فرامي رود تا از پس ابرهاي سنگين و سربي آفتاب اميد را به ما بنماياند يا ارواح ما را احضار کند و بگويد همينيد که هستيد. او معماري است که در ساخت بناي داستان خود، زخم هاي ما را نشان مي دهد تا التيام بخشد. انگار او به ازاي همه رنج مي کشد و مثل مسيح- که کلمه بود- بار رنج انسان ها را به دوش مي کشد. اين نکته را در سووشون از زبان يوسف هم مي شنويم. وقتي براي بار دوم يوسف داستان مک ماهون را مي شنود، مي گويد؛ «کار تو کفاره دادن به گناهاني است که ديگران مي کنند.»شهرزاد قصه گو چه رنجي مي برد تا در پناه داستان هاي او جاني آرام بگيرد و ستم مجال ويرانگري پيدا نکند و سياهي شب به سحر بينجامد." در راه که مي آمدي سحر را نديدي؟.

بازگو تا قصه درمان ها شود / بازگو تا راحت جان ها شود.

سيمين دانشور شهرزاد زمانه ما است. با همان هوشمندي و نکته داني. با همان رنج درون و لب خندان. روزي به قول نيما اين آشيان ها بر کف بادها اندرآيند. زمانه آن چه رفتني است را مي روبد و مي برد و آنچه ماندگار است، درخشش بيشتري پيدا مي کند. نسل هاي آينده به روزگار ما از نگاه سووشون و جزيره و ساربان و کوه سرگردان نگاه مي کنند. چه کسي مي توانست سرگرداني تاريخي را مثل او ثبت کند؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)