ریحان


این داستان در ویژه نامه روزنامه اعتماد منتشر شده است.


(برای هفتمین بار؟ از پنجره آشپزخانه به کوچه نگاه کردم. شیشه بخارآلود شده بود.
.با کف دست شیشه را پاک کردم. دستم خیس شد.نور نقره ای چراغ برق سر کوچه توی برفا افتاده بودسرشاخه های.بید مجنون کنار آبنما با باد می لرزید.تای پنجره را باز کردم. سفت شده بود.غژ و غژ کرد.دانه های برف به صورتم خورد.تا جایی که توانستم.به امتداد کوچه نگاه کردم.نشانی از ریحان نبود.چرا دیر کرده؟
حتما با دوستاش سرشان گرم شده.
شاید رفته خانه دنیس(دختر خاله ریحان)من که پام از خانه خواهرم بریده،
هزار بار به اش گفتم.شال ات را درست روی سر و گردن ات مرتب کن.یا سرما می خوری یا می زنند توی سرت ،آخرش از در خانه که بیرون می زند ،شال را می کشد.انگار شال خفه اش می کند.صد بار به اش گفتم دختربه ات گیر می دهند.من و بابات که دستمان به جایی نمی رسد.تا خبری ازت بگیریم نصفه عمر شده ایم.
کی بود گفت می خواهد با دنیس برود رستوران شاهگلی؟ شاید امشب رفته اند.
اگر کمال بیاید؛ ببیند این دختره سر به هوا هنوز نیامده؛من باید تقاص پس بدهم.
چرا من؟ دختره را که از خانه بابام نیاوردم.تخم و ترکه خودشه.کمال از زمستان سال پیش تا حالا که روزای آخر پاییزه؛ با اوحرف نزده.ریحان همیشه سلام می دهد و کمال هم انگار نمی شنود.
سلام بابا
سکوت
سلام بابای خودم!
سکوت
سلام بابایی!
سکوت
برای شما چای بیارم؟
سکوت
بابا مدال گرفتم، طرحم اول شد.
سکوت
سرم را به چارچوب پنجره تکیه دادم.چارچوب سرد ونمناک بود.امروز که می خواست برود،راه به راه بود که صداش کردم:
بله مامان!
بیا کارت دارم؛ آمد. راست توی چشم هاش نگاه کردم ،دوبال شالش را گرفتم محکم کردم. صدای دندان هام را شنید.یک سر و گردن از من بلندتر است؛مادر یزرگش می گفت مثل سرو است و پدرش می گوید لندهور.گونه هاش گل انداخته بود.آرام نگاهم کرد،لبخند زد.می دانم توی کوچه دوباره شال را باز می کند و بال ها را روان و راحت روی هم می اندازد.از بس می گویند این دختر همه چی تمام است همیشه دلم می لرزد.آن هایی که قربان صدقه اش می روند. چشم هاشان از حسودی برق می زند.پس از پنجاه سال عمر، زن ها را خوب می شناسم.کمال می گوید این دختر شهرآشوب است.دل من هم آشوب است.هر چیزی از حد بگذرد اسباب دردسر می شود. خوشگلی هم حدی دارد!خواستگارا در خانه مان را از پاشنه در آورده اند.مادر بزرگش مدام صلوات می فرستد، می گوید.این دختر به اندازه یک دور تسبیح خواهان دارد.پیشانی ام را به شیشه پنجره چسباندم.دختری مثل ریحان راه می رفت. ریحان نبود.ریحان امروز بارانی سبزسدری پوشیده بود. دختر بارانی اش تیره بود،مقنعه داشت.به ساعت نگاه کردم.ده و سه دقیقه بود.ثانیه شمار مثل مار می خزید.امین آمد توی اتاق. گفت: مامان گرسنه ام کی
شام می خوریم؟ گفتم : وقتی بابات و ریحان آمدند.گفت: یک ساعت بیشتره که داری توی کوچه را نگاه می کنی.گفتم:دلم شور می زند.ریحان که عین خیالش نیست.گفت: چرا مامان. مگر نگفت امشب دیر می آید.با دنیس قرار گذاشتند ،بروند رستوران شاهگلی.تازه وقتی قرار را گفت، لب هاش را غنچه کرد.یک بوسه برایت فرستاد.از امین پرسیدم: کس دیگری هم،کسان دیگری هم همراهشان هستند؟ امین با تعحب سر تکان داد و گفت:نمی دانم. ازکجا بدانم؟ مکث کرد.شاید به نظرش آمد نگرانم . ادامه داد، فکر نکنم.گفتم: چای و کیک می خوری؟ اگر تا ساعت یازده نیامدند، شام تو را حاضر می کنم.گفت، باشد و رفت.به کوچه نگاه کردم. لامپ فسفری تیر چراغ برق، با صدای خفه ای ترکید. کوچه تاریک شد.رهگذری مثل سایه محوی از جلو خانه مان رد شد.تای پنجره را بستم.سردم شده بود.کتری برقی را روشن کردم.صدای غلغل آب بلند شد.قوری را روی دهانه کتری گذاشتم.نشستم. به صندلی تکیه دادم.چرا ما نمی توانیم با هم حرف بزنیم؟چه دیوارهای بلندی بین ماست.هر چهار نفر مان انگار غریبه هایی هستیم که توی مسافرخانه بین راهی ازترس کولاک گیر افتاده ایم.همیشه همینطور است.با کمال هم که حرف می زنم.بعد از یکی دو جمله صدایش بلند می شود.من هم همینطورم.امین و ریحان ترجیح می دهند، هر وقتی به بهانه ای تنهایی غذا بخورند.همیشه بهانه دارند.میل ندارند. درس دارند.حوصله ندارند.تلویزیون نگاه می کنند.چت می کنند. به ظاهرهمیشه می گوییم. باید با هم غذا خورد.از وقتی کمال با ریحان حرف نمی زند. پذیرفته ایم که بچه ها سر سفره نباشند، راحت ترند. ما هم راحت تریم.من و کمال هم در حد ضرورت صحبت می کنیم. مثل گفتگوی بیمار خسته ای که من باشم با یه پرستار بی حوصله.
ساعت دیواری توی هال بنگ زد.کمال می گوید. ونگ می زند.ساعت یازده است.قوری را برداشتم.برای امین چای بریزم.قوری سبک بود. یادم رفته بود.توی قوری پر چای سفید و آب جوش بریزم.امین را صدا کردم: امین! صدایی نیامد.کتاب توی دستش بود.توی تخت افتاده بود،خوابش رفته بود.پتویش را مرتب کردم.چه آرام بود!لبخندی گوشه لبش نقش شده بود.خواب می دید؟ توی هال روبروی در ورودی نشستم.دهانم گس و خشک بود.تکه ای نبات زعفرانی توی فنجان انداختم.صدای کلید آمد.ریحان آواز می خواند:
کوچه لره سو سپ میشم
یار گلنده توز اولماسون!
آرام و غمگین می خواند.لابد خیال می کند من خوابیده ام که می خواند.
هله گلسین هله گتسین...
در را باز کرد. چشمش به من افتاد.لبش را گاز گرفت.دستپاچه گفت: سلام
گفتم: معلومه کجایی؟
گفت: با دنیس رفته بودیم.شاهگلی.
گفتم: فقط دنیس بود؟.
مکث کرد.سرش را بالا گرفت و گفت: نه، نامزد دنیس هم بود.
گفتم: دنیس از کی نامزد شده که من خبر ندارم؟
گفت: از امشب
گفتم: نامزد تو هم بود
صدایم می لرزید.
گفت: دست بردار مامان
گفتم:از چی دست بردارم.اینا چیه خریدی؟
گفت:انار خریدم.
گفتم:آن یکی چیه.کادو پیچ شده.
گفت: بعدا می گویم.امین بیداره؟بارانی اش را به حا لباسی آویخت.شالش را روی بارانی انداخت،کیفش رااز روی شانه برداشت، روی میز انداخت. رفت دستشویی . کیفش را جلدی برداشتم.دفتر تلفن، کیف پول،آینه دردار،بورس دسته صدفی،کرم،عینک،عطر نینا ریچی.دفتر تلفن را ورق زدم. یه عکس رنگی وسط دفتر بود.مرد جوانی زیر درخت انار ایستاده بود. دستش را به تنه درخت تکیه داده بود.شلوار سفید،کاپشن چرمی قهوه ای سیر داشت.لبخند می زد.دستم می لرزید.دهانم خشک شده بود.ریحان آمد.دید کیفش باز و عکس دست من است. لبخند زد.حرصم گرفت.گفتم:
این کیه؟
گفت:واقعا که!حالا وقت گیر آوردی.سر فرصت برایت می گویم.
گفت:بابا هنوز نیامده؟
گفتم : نه، عکس کیه؟
انگار لج کرده بود.چشم هاش را خمار کرد و گفت:فردا به ات می گویم.
گفتم: دختره ابله همین الان باید بگویی.
سایه ای از اخم و غم توی صورتش نشست.گفت:الان نه، ممکنه بابا سر برسد. خودت که می دانی؟این یه رازه بین من و دنیس!
دادزدم: حرص مرا در نیار.این کیه؟ زیر درخت انار ایستاده، آن کادو چیه؟ آوازت چه بود.چرا یک دفعه خفه شدی.
گفت: خواهش میکنم مامان.
سرش داد کشیدم.گفت: لطفا..لطفا امین بیدار می شود.
دو دستی شانه هاش را چنگ کردم و تکان دادم.گفتم:همین حالا باید بگویی این مرتیکه کیه؟
گفت:لطفا مامان، توهین نکن.برایت تعریف می کنم.اجازه بده.می خواهی برایت چای بیارم؟
گفتم:لازم نکرده،چشم سفید!این کیه؟
از توی اتاق امین صدای سرفه آمد.
گفت:دیدی امین را بیدار کردی،ولم کن. لطفا
گفتم:لازم نیست برای امین دلسوزی کنی. مراقب باش توی محله آبروش را نبری
با اخم و به تلخی گفت: تو را به خدا مامان.اجازه بده بروم برایت چای بیاورم.انار می خوری؟
با ملایمت هر دو مچ دست هام را گرفت. می خواست از شانه هاش جدا کند.موهاش را چنگ کردم.کشیدم.گفتم: همین الساعه باید بگویی کجا بودی؟ این عکس کیه؟ این کادو را از کجا آوردی؟
گفت:خیلی خوب همه اش را برایت تعریف می کنم. فقط قول بده بابا که آمد.بحث را ادامه ندهی.از توی مبل بلند شد.کمر راست کردم.موهاش را کشیدم. سرش را خم کرد.گفت: تو را به خدا، به جان امین ولم کن.چشم هاش پر اشک شده بود.دست هام می لرزید.سرش را جلو صورتم آورد، می خواست صورتم را ببوسد.تف کردم توی صورتش.
گفت: مامان قرص هات را خوردی؟
گفتم: می خواهی بگویی دیوانه ام.هرجایی!
دست هایم را مجکم گرفت.موهایش را از توی چنگم در آورد.پنجه هایم پر از تارهای مو شده بود. چنگ انداختم توی صورتش.از جای ناخن هام خطی از خون جوشید.به طرف آشپزخانه رفت.
گفت:صورتم می سوزد. به طرفش هجوم بردم.عقب به عقب رفت. با شدت پرتابش کردم.سرش به گوشه کابینت خورد.تا شد. نشست.هر دو کف دست را روی صورتش گذاشت. صدای گریه اش بلند شد.به دیوار تکیه داد.گلویش را گرفتم.مثل آدم های خواب آلود شده بود.عکس را جلو چشمش گرفتم.گفتم: سلیطه این کیه؟
حرفی نزد.با صدای بلند گریه می کرد.گلویش را فشار می دادم.مچ دست هام را گرفته بود.کف آشپزخانه افتاد.از لا به لای موهاش خون جوشید.چشم هاش را بسته یود.می گفت: خواهش می کن..می کنم...عکس توی دستم مچاله شده بود.حرف نمی زد.تکانش دادم.این کیه؟ خوب نگاه کن!جواب نمی داد. ترسیدم.پلک هاش را با سر انگشت بالا زدم. نگاه می کرد و نمی کرد.دیدم دست هاش که مچ هام را گرفته بود.ناخن هاش که توی پوستم فرو رفته بود.رها شده بود.گفتم: ریحان! ریحان!موهای پشت سرش که دم اسبی کرده بود، خیس خون بود.صدای در آمد.هول زده به طرف در دویدم.امین توی هال بود.گفت: مامان صدای چی بود؟خواب و بیدار بود.گفتم: چیزی نیست مامان.برو بخواب.شانه اش را گرفتم.خوابزده بود.توی تخت خواباندمش.پتو را سرش کشیدم.ملافه آبی روشن خونی شد.چراع اتاقش را خاموش کردم.به طرف آشپزخانه رفتم. می ترسیدم سمتش بروم.توی در که رسیدم.ایستادم. گفتم: ریحان! ریحان!
جواب نمی داد.با خودم گفتم.سرش به کابینت خورده لابد بیهوش شده.کنارش رفتم.نگاهش مات بود.دهانش کج شده بود. انگار شکلک در آورده بود.چشم هام سیاهی رفت. دهانم خشک بود.حالم بهم خورد.نتوانستم خودم را به ظرفشویی برسانم. روی میز غذا خوری بالا آوردم.سرم پر از درد بود.می خواستم به هیچی فکر نکنم.سرم می ترکید.به طرف ریحان رفتم.کف دستم را روی پیشانی اش گذاشتم. گرم بود.می خواستم.سرم را روی سینه اش بگذارم.به صدای قلبش گوش کنم.با هر دو مشت توی صورتم کوبیدم.دماغم پر از خون شد.موهایم را چنگ کردم.عکس مچاله شده روی زمین افتاده بود.از ترس می لرزیدم.هر دو دستم را مشت کردم.قایم برسرم کوبیدم.مشت دیگری هم توی سرم خورد.سنگین.از حال رفتم.

***
در پارکینگ را که باز کردم ،دیدم طوبی خانم(همسایه طبقه بالایی مان) توی حیاط است.پالتوپوشیده بود.دور سر و گردنش شال پیچیده بود.گوش هاش سنگین بود.سرم را به نشانه سلام تکان داد.گفت:چه هوای پاکیزه ای.همیشه بعد از برف هوا همینطور است.گفتم:سرما نخوری.اشاره کردم.که خوب خودش را بپوشاند.سر تکان داد و خندید.گفت:آقا کمال چرا هیچکس از من نمی پرسد چرا بیخوابم؟نگاهم به پنجره آشپزخانه مان افتاد،چراغ روشن بود.وارد خانه شدم.دیدم چراغ هال روشن است.آهسته گفتم:آراسته بیداری؟ صدایی نیامد.به طرف آشپزخانه رفتم.آراسته کنار میز غذا خوری افتاده بود.چشم هاش بسته بود.بهم ریخته بود.نگاهم به ریحان افتاد.زیر سرش خون جمع شده بود.به طرف آراسته برگشتم.ناله می کرد.هر دو دستش را مشت کرد و محکم برفرق سرش کوبید.ریحان را تکان دادم.ریحان! ریحان!بوی خون و استفراغ آشپزخانه را پر کرده بود.به سمت آراسته رفتم.چهره اش کبود بود.تکانش دادم.با مشت توی سرش زدم.چرا زدم؟عکسی مچاله شده کف آشپزخانه افتاده بود.آراسته چشم هاش را باز کرد.به طرفم آمد.جیغ کشید.کف دستم را روی دهانش گذاشتم.گفتم:ساکت ننه سگ!چی شده؟گفت:ریحان را کشتم. کشتم.تو را به خدا.مرا بکش راحتم کن.صدای گریه اش بلند شد.دستم را روی دهانش فشار دادم.زوزه می کشید.می لرزید.آوردمش توی هال.پالتوام را روی شانه اش انداختم.ماجرا را برایم تعریف کرد.مدام می گفت مرا بکش.نمی خواستم با هاش حرف بزنم.جای حرف نبود.رفتم از توی انباری گونی الیافی آوردم.جوالدوزو نخ قند هم بر داشتم.به آراسته اشاره کردم که به آشپزخانه بیاید.می لرزید.گونی را به سر ریحان کشیدم.پاهایش را تا کردم.سرش را سمت سینه فشردم.دستم خونی شد.از توی کمد جا لباسی ام.رخت چرک برداشتم.لباس ها را دور و بر ریحان توی گونی تپاندم.در گونی را با نخ قند دوختم.چهره ریحان توی نظرم بود.چند خط خونین از پای چشم ها تا نزدیک لبهاش کشیده شده بود.چشم هاش باز مانده بود.به آراسته گفتم.از پنجره نگاه کند. هر وقت طوبی خانم به آپارتمانش رفت.مرا خبر کند.آراسته پیشانی اش را به پنجره چسبانده بود.شانه هایش تکان می خورد.پیشانی اش را به شیشه کوبید.سمتش دویدم.گلویش را فشردم.چشم اش وق زد.گفتم:سلیطه!می لرزید.طوبی خانم روی نیمکت کنار باغچه نشسته بود.بیخواب بود.همیشه شب ها از خانه بیرون می زد و چند ساعتی توی حیاط خودش را مشغول می کرد.به بهانه بردن کیسه زباله رفتم توی حیاط.طوبی خانم داشت برف وشیره می خورد.گفت:آقا کمال بفرمایید برف وشیره. سر تکان دادم.توی گوشش گفتم:سرما می خوری هوا سوز دارد.گفت:من آفت ندارم.دندان هاش را گذاشته بود کناربشقاب شیره.گفت:آقا کمال خواب ندارم.به خانه برگشتم.توی هال نزدیک در نشستم. گوشم به صدای بیرون بود که کی طوبی خانم عصا زنان از پله ها بالا می رود.بالا آمد.صدای در آپارتمانش آمد.به آراسته گفتم.سر گونی را بگیر ببریم. گفت :کجا ببریم؟ گفتم:جهنم.توی پله گونی از توی دست آراسته رها شد.سر ریحان به لبه پله خورد.گونی را چرخاندم.از توی راه پله ؛ پله پله آن را سراندم.توی حیاط رسیده بودیم. صدای عصای طوبی خانم آمد.خشکم زده بود.طوبی خانم از بالای بینی برآمده اش مثل عقاب به هر سو نگاه می کرد.نمی توانستم به تنهایی گونی را بغل کنم.همین دیروز بود که ریحان به مادرش می گفت:مژده! یک کیلو کم شدم.سر هشتادم.طوبی خانم آمد توی حیاط. گفت:خیر باشد آقاکمال. شما هم مثل من بیخواب شدی.چرا هیچکس از من نمی پرسد چرا خواب ندارم ؟سرم را تکان دادم.اگر می خواستم جواب بدهم باید داد می زدم.آراسته پشت ماشین کنار دیوار تکیه داده بود.صندوق عقب را باز کردم.آراسته را صدا کردم.گونی را جا دادیم.صندوق عقب را قفل کردم.دست آراسته را گرفتم. دستش مثل دست مرده خشک و سرد بود.می لرزید.آهسته گفتم.در ماشین رو را باز کند.باز کرد.طوبی خانم به ما نگاه می کرد. به طرف ما آمد. گفت: اقا کمال خواب ..بیرون آمدم.فوری در را بستم.به آراسته گفتم.برو خانه را جمع و جور کن.آشپزخانه را بشور.چراغ هشداربنزین ماشین روشن بود.از بازار که می آمدم روشن شد.ساعت سه و نوزده دقیقه بود.رفتم پمپ بنزین .مامور کشیک توی صندلی راحتی خواب بود.خروپف می کرد.بوی بنزین می داد.شانه اش را تکان دادم.چشم هاش را نیمه باز کرد وگفت:برق رفته.نمی بینی همه جا تاریکه.همه جا تاریک بود. سفیدی برف بود و روشنایی بی رمق آسمان و چراغ گاز کم سوی اتاقک ،گفتم: یعنی پنج لیتر هم نداری.گفت:شلنگ دارم. برو از ماشین خودم پنج لیتر مک بزن. می شود هزار تومان.یک اسکناس دوهزار تومانی به اش دادم.چشمش را بست و گفت: با معرفتی. پول را توی جیب شلوارش گذاشت.کنار رودخانه "کنارچای" پرنده پر نمی زد.زمین سفت و یخزده و پر برف بود.گونی را توی برف کشیدم. سنگین بود.گاهی به سنگی گیر می کرد.مرتب به دور و بر نگاه می کردم. گونی را توی چاله ای انداختم. چاله کم عمق بود.با دست و پا برف روی گونی ریختم.
آراسته آشپزخانه را شسته بود.همچنان می لرزید.صورتش خیس اشک بود.موهایش ژولیده بود.صورتش را چنگ زده بود. مثل صورت ریحان چهار خط خراش عمیق که از عمق خراش خون جوشیده بود.توی صورتش بود. شال سفید ریحان را دور گردنش پیچیده بود.پرسیدم: امین چیزی نفهمیده؟گفت: نه ،اما صدای سرفه اش قطع نمی شود.گفتم:صبح می روم. کلانتری محل،اطلاع می دهم که ریحان به خانه نیامده.آراسته دهانش را باز کرد. بی رمق بود.گمان کردم می خواهد جیغ بکشد. دهانش را گرفتم.امین از اتاقش بیرون آمد.سرفه می کرد.چشم هاش سرخ سرخ بود.

******

از توی آشپزخانه صدای برخورد آمد.از خواب پریدم.به طرف آشپزخانه رفتم.از توی در دیدم.ریحان کنار دیوار افتاده،مادرم داشت.او را صدا می کرد.جواب نمی داد.موهاش خونی شده بود.ترسیدم.مادرم بلند شد.من هم برگشتم.از ترسم رفتم توی رختخواب.گوشه پتو را توی دهانم گرفتم.دلم طاقت نیاورد.از اتاقم بیرون آمدم. به طرف آشپزخانه رفتم. مامان آمد.شانه ام را گرفت.خواباندم.تا صبح بی صدا گریه کردم.وقتی می خواستم صبحانه بخورم دیدم چشم های مامان و بابا قرمز است.بابا گفت ریحان شب نیامده، باید برود کلانتری خبر بدهد.مامان یادش رفت موهام را شانه کند.پیشانی ام را نبوسید.بابا هم به ام نگاه نکرد.اگر ریحان شب نیامده.پس چطوری برای روز تولدم کادو خریده.کادو روی میز هال بود.صبر می کنم.فردا شب خودش بازش کند.فقط او می داند من انار دوست دارم.

******

کمال ساکت بود.امین رفت مدرسه. فقط یک جرعه شیر خورد.من و کمال نه چیزی خوردیم. نه کلمه ای حرف زدیم.وقتی کمال رفت. در آپارتمان را بستم. قفل کردم .چشمم افتاد به بارانی سبز سدری ریحان.صورتم را روی بارانی گذاشتم.بارانی را لمس کردم. به صورتم کشیدم.بوییدم.تلفن زنگ زد.گوشی را بر داشتم.دنیس بود. گفت خاله سلام.جواب دادم. گفت: خاله جان حال ات خوبه؟ گفتم: ممنون .گفت: چرا صدات گرفته؟گفتم:سرما خوردم. گلوم درد می کند.گفت:ریحان خانه است؟ نمی دانستم چه جوابی بدهم. مکث کردم.گفت: اگر خوابه بیدارش نکنید. فقط به اش بگویید. عکس رشید را گم نکند.
پرسیدم: عکس رشید ؟ گفت :آره خاله،شما که به ما سر نمی زنید انشاالله برای عقدکنان دعوتتان می کنم.شما که صاحب اختیارید. دیشبی سور نامزدی بود.ریحان شوخی اش گرفته بود.عکس را که نشانش دادم.بدجنسی کردو به ام نداد. فکر کنم یادش رفت.خاله عکسه را ببین.ببین چقدر خوشگله.مثل رشید بهبودف می ماند.پشت عکسه نوشته... صدای دنیس را نمی شنیدم. گوشم پر از آواز ریحان بود:
کوچه لره سو سپ میشم
یار گلنده توز اولماسون
اله گلسین اله گتسین...(1)
_____________________________________________

: کوچه را آب و جارو می کنم(1)
تا وقتی یارم می آید گرد و خاک نباشد.
طوری بیاید و برود...


آذرماه/1385

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (12)