مشکل هدایت...

(این مقاله در ویژه نامه روزنامه اعتماد منتشر شده است.)
تازگی در لندن کتاب" هدایت،بوف کور و ناسیونالیسم" نوشته ی دکتر ماشاالله آجودانی توسط انتشارات فصل کتاب منتشر شده است.کتاب رویکردی تازه در تفسیر و تبیین بوف کور است.بسیاری بوف کور را مهمترین رمان نو تاریخ ادبیات ایران ؛ یا دست کم نحستین رمان مدرن فارسی می دانند.از زاویه دید فلسفی-اجتماعی یا روانشناسانه و یا ساختاری و شکلی به بوف کور نگریسته شده است.گاه نیز برخی به دیدگاه ضد اسلامی،ضد عربی هدایت، اشاره کرده اند.اما به گمانم این نخستین بار است که بوف کور در یک زمینه تاریخی-اجتماعی، نقد و بررسی شده است.کلید جدیدی برای درک بوف کور به دست داده شده است.
تردیدی نیست که متن راز آمیز و پر ایهامی که مثل چندین نمایشگاه نقاشی-مثل دالان های موزه معاصر تهران-تو در تو و درهم است، تابلو ها ،به نحو جادویی تکرار می شوند یا در هم آمیخته می شوند...امکان تفسیر های متفاوت و متنوع وجود دارد.
می توان گفت تمام هنر و اندیشه و توان هدایت در بوف کور ارائه شده است.هدایت باور داشت:" نوشتن مثل معماری است، پایه و اساسش حامل موسیقی است، اگر یک نت راغلط بنویسی دیگر کمپوزیسیونی وجود ندارد.بنا براین باید همه عوامل و جوانب را خوب شناخت و در نظر داشت. روحی و جسمی"(1)
یافته آجودانی که تا به حال از دید مفسران بوف کور پنهان مانده بود؛ توجه و تمرکز بر " گلدان راغه" است.گلدان راغه نماد فرهنگ و هویت ایرانی است. پیرمرد خنزر پنزری که نماد حاکمیت اسلام و عرب؛ یا به عبارت دیگر نشانه دوران ایران اسلامی ست؛ گلدان را تصرف می کند.
مساله ی هدایت، هویت مسخ شده ایرانی بود. آجودانی در یک پاراگراف که هسته اصلی نوشته اوست، می گوید:"
" مشکل هدایت همچنان مشکل ماست و گلدان راغه ی راوی بوف کور، یادگار " شهرقدیم ری"نیز میراث همه ماست.همه مایی که در جغرافیای فرهنگی و سیاسی کشوری به نام ایران، دل نگران آنیم.آن هم درست در زمانه ای که کابوس های راوی بوف کور یک بار دیگر، واین بار تاریخا تحقق یافته است.هم در" سیاست" و هم دردورترین و یا نزدیک ترین گوشه و کنار ما و نیمچه خدای خنزر پنزری قرآن خوانی- که گلدان راغه را در تصرف داشت و از دختر اثیری لکاته ساخته بود-از نیمچه خدایی به در آمد و خداوندی پیشه کرد..."(2)
همه سخن همین است.به عبارتی نقد تازه بوف کور از چارچوب یک نقد تاریخی-ادبی فراتر می رود و به نقد سیاسی زمانه می انجامد.وقتی مشکل ما و هدایت یکی می شود، این پرسش به میان می آید که:هدایت چگونه مشکل را مطرح می کند؟ تا چه حدی می توان به شناخت و داوری او تکیه کرد؟از سوی دیگر چگونه می توان از مشکل گره گشایی کرد؟ این پرسش ها از این رو به میان می آید؛ که آجودانی در واقع هدایت را در موضع نویسنده ای قرار می دهد که در باره تاریخ ایران پیش و پس از اسلام داوری کرده است. آیا هدایت به عنوان یک نویسنده و بوف کور به عنوان اثر شاخص هدایت چنین ظرفیتی را داراست؟
نخستین مطلبی که در آغاز کتاب آجودانی به چشم می خورد،مطلب اندیشه برانگیزی ست؛که ممکن است حاشیه ای تلقی شود.گمان می کنم این حاشیه در تمام متن نمودار می شود.آجودانی از پیروان همه ادیان وقومیت ها پوزش طلبیده است:
"از همه صاحبان ادیان و مذاهب از هر نژاد و آیین و بخصوص از همه هموطنان یهود،عرب،ترک...از مسلمان،کلیمی،زردشتی،مسیحی..که ممکن است پاره ای از نقل قول های این کتاب، از نوشته های صادق هدایت،میرزا آقاخان کرمانی و دیگران عواطف دینی؛مذهبی،ملی،قومی و نژادی شان را جریحه دار کند، پیشاپیش پوزش می طلبم..."
این توضیح مثل فانوسی ست که بر سراسر کتاب روشنایی می افکند.هدایت نویسنده ای است که در هتک ادیان و دیگری-غیر ایرانی- بی نظیر است.
گلشیری از زبان ناسزاگوی راوی بوف کور انتقاد کرده است. درمقاله"سی سال رمان نویسی" که در سال1346 در جنگ اصفهان(شماره 4) منتشر شد، نوشته است:"هر جا که در بوف کور،ناقل داستان به دشنام گویی می پردازد، رمان را از سکه می اندازد."
آجودانی در این مورد جانب انصاف را فرو نگذاشته، و به نمونه هایی از داوری هدایت اشاره می کند وبرخی داستان های هدایت را ایدئولوژیک می خواند، و از زبان تند وسطحی و شعاری که در پاره ای از نوشته های هدایت نقش آشکار دارد، انتقاد می کند.(3)
به گمانم هدایت در نقد هویت ایرانی اسلامی، گزلیک راوی بوف کور را بر داشته،تا هویت ایرانی-اسلامی را به دو تکه تقسیم کند.در این تقسم بندی هر چه ایرانی با رنگ و بوی باستانی است.پسندیده و دوست داشتنی ست. هر چه اسلامی ست، تیره و تباه و زشت و مشمئز کننده است.شگفت این که دشمنی و کینه تلخ هدایت نسبت به "عرب" موجب شده که او در موضع ضد یهود و مسیحیت قرار بگیرد. اوضد سامی ست؛ مسیح و موسی هم چون سامی هستند با واژگانی آکنده از فحش و فضیحت مطرح شده اند.برعکس، آیین زردشت، از دید هدایت آئینی دلخواه و تاثیر گذار ست.در داستان "آتش پرست" در کتاب "زنده به گور" راوی تحت تاثیر نیایش دو پیرمرد زردشتی که در برابر نقش رستم؛ آتش می افروزند و به نیایش می پردازند؛او نیز در حال و هوای نیایش قرار می گیرد:
"من که به هیچ چیز اعتقاد نداشتم بی اختیار جلو این خاکستری که دود آبی فام از روی آن بلند می شد زانو به زمین زدم و آن را پرستیدم...شاید یک دقیقه نگذشت که دوباره به خودم آمدم، مظهر اهورا مزدا را پرستیدم.همانطوری که شاید پادشاهان ایران قدیم آتش را می پرستیدند.در همان دقیقه من آتش پرست بودم."
اما نیایش مسلمانان؛ نماز آن ها از دید هدایت و راوی بوف کور تنفر انگیزو مسخره است.این نگاه کسی ست که می خواهد انسان ایرانی را به دو پاره تقسیم کند.پاره ای اهورایی و پاره ای اهریمنی.نگاه دیگری هم در ادبیات ما وجود دارد. نگاه رودکی در باره نماز:
روی به محراب نهادن چه سود؟
دل به بخارا و بتان طراز
ایزد تو وسوسه دلبری
از تو پذیرد نه پذیرد نماز
نگاه جلال الدین مولوی:
گفت پیغمبر رکوع است و سجود
بر در حق کوفتن حلقه وجود
و نگاه حافظ:
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
و هدایت:
"همین روزی پنج بار دولا و راست شدن جلوی قادر متعال که باید به زبان عربی با او وراجی کرد کافی است که آدم را تو سری خور و ذلیل و پست و بی همه چیز بار بیاورد"(4)
تردیدی نیست که ممکن است برخی نیز نماز را ابزار ریا و فریب سازند.مشکل هدایت مطلق گرایی اوست. مطلف گرایی که به استناد یکی دو آیه انجیل متی، همه ی انبیاء سامی و مسیح را هوچی و چاقوکش معرفی می کند.(5)
نفرت هدایت نسبت به نژاد سامی، شامل زبان عربی هم شده است.به حدی که هدایت زبان عربی را زبان ساختگی و جعلی مثل زبان اسپرانتو می داند." زبان حرامزاده و ثقیل عربی که ملل مقهور به عنوان زبان بین اللمللی برای تبادل افکار خود به شیوه ی زبان اسپرانتو جعل کردند و همین یگانه معجزه اسلام بشمار می رود."
و تمدن عرب هم"عبارت بود از لولهنگ و دوغ عرب و کفیه عقال و واجبی و نعلین و عمامه و تربت اصل و ..."(6)
پیداست که داوری هدایت در باره زبان عربی بی اعتبار است.این بی اعتباری به دلیل نادانی ست.اگر هدایت زبان عربی و تاریخ این زبان را می شناخت، این گونه داوری نمی کرد.چنان که نماز را نمی شناسد؛گویی حداکثر شناخت دینی او متکی بر آموزش همان دایه ها و ننجون هایی ست که در خاندان اشرافی هدایت آمد و شد داشته اند.
بر خلاف نظر بهرام چوبینه که در مقدمه ی " البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه"نوشته است:|"با اینکه او اشراف زاده است.لیکن جامعه خود را به خوبی می شناخت"
درست بر عکس؛ هدایت کاریکاتور جامعه ایرانی را می شناخت.این کاریکاتور در داستان های او به خوبی بازتاب یافته است.او از درک هویت جامعه خود ناتوان بود. به همین دلیل منزوی بود. نمی توانست با جامعه ارتباط برقرار کند.نمونه ساده اش همان نگاه او به مردمی که در زندگی روزمره از گوشت استفاده می کنند.
او گیاهخوار بود؛اما انگار آنانی که گوشت می خورند در نگاه او درنده و پست اند.این نشانه ای است که هدایت تا چه حد از مردم فاصله دارد.مثلا مردم اگر بدانند هدایت در خلوت خود و در جمع دوستان نزدیکش برای توالت چه عنوانی را انتخاب کرده بود.چنین انسانی چگونه می تواند تعریف درستی از ناسیونالیسم به دست بدهد. این ناسیون کجاست؟
مشکل هدایت این است که محراب مسجد شیخ لطف الله را نمی بیند. آن محراب را آینه هویت ایرانی نمی داند.بسیار خوب گلدان راغه نماد فرهنگ و هویت ایرانی است, مسجد شیخ لطف الله نماد چیست؟
اگر با گزلیک راوی بوف کور به تاریخ و هویت ایرانی نگاه کنیم.همه باید تکه تکه بشوند، چه چیزی باقی می ماند؟ تشیع که هدایت همواره با توهین و تحقیر و کینه از آن می نویسد. اگر تشیع را از تاریخ و فرهنگ ایرانی جدا کنیم؟ اگر اسلام را جدا کنیم؟ چه چیزی می ماند؟
به گمانم هدایت در پاسخ به این پرسش ، پاسخی ندارد. پاسخ او سرگردانی و یاس و زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.زندگی و سرانجام هدایت تابلو هویت اوست. می خواهیم چنان راه و رسمی را به نشانه راهنما به نسل جدید نشان دهیم؟
می خواهم بگویم هدایت در شناخت مشکل ، راهی که انتخاب کرد. شیوه ای که به عنوان روش و منش خویش برگزید. به ویرانی منتهی می شود.
سخن آخرم این است که اتفاقا این بی سامانی بر ساختار بوف کور هم اثر گذاشته است.
در روایت اول بوف کور، چرا دختر اثیری گل نیلوفر را به پیرمرد ی قوز کرده شبیه جوکیان هندوستان، تعارف می کند؟چرا در بین دختر و پیرمرد جوی آب فاصله انداخته است؟ اگر دختر اثیری نماد ایرانی اصیل است، چگونه خود به سوی پیرمرد که نماد اسلام و عرب است می رود؟ این مضمون که هم مجلس نقاشی راوی ست و هم از دریچه خانه اش می بیند. درست بر خلاف دیدگاه ناسیونالیستی راوی است.از سوی دیگر وقتی دختر به خانه راوی می رود. چرا راوی او را با زهر مارناگ می کشد؟ چرا جسم او را تکه تکه می کند؟
راوی که با دختر اثیری گونه ای وحدت ماهوی دارند.مگر نه این است که مجلس نقاشی راوی با دختر اثیری این همانی دارد؟نقاشی ای که در تمام زندگی راوی و برجلد همه ی قلمدان ها تکرار می شود.
این کاستی مثل همان نت اشتباه ساختار بوف کور را آسیبی ویران کننده زده است.تنها در صورتی ساختار رمان کامل می بود که دختر اثیری توسط پیرمرد کشته و تکه می شد و در روایت دوم راوی استحاله شده هم لکاته را می کشت و تکه تکه می کرد که کرد.
راوی که در حقیقت نگران تاراج فرهنگ ایرانی اصیل توسط پیرمرد است؛ با کدام توجیه دختر اثیری را می کشد؟
شاید تفسیر گلشیری راه برون رفتی از این سردرگمی نسبت بین راوی وزن اثیری باشد.گلشیری بوف کور را یک رمان ناتمام می داند.

پی نوشت
***********************

1- فرزانه؛ م.ف-آشنایی با صادق هدایت، پاریس 1988، جلد اول،ص:217
2- ماشاالله آجودانی؛هدایت،بوف کور و ناسیونالیسم، لندن، انتشارات فصل کتاب،1385 ص:23
3- همان، ص:82 و 83 و 99
4- توپ مرواری،ص:10
5- توپ مرواری؛ ص:12
6- همان،ص:11

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (9)