هیچکس نمی پرسد؟


حتما برای شما هم پیش آمده است.مطلبی با ذهن تان آمیخته می شود.مثل مرغی در فضای ذهن تان پر و بال می زند،برخورد بال هایش را با دیواره ذهنتان حس می کنید. گزیری ندارید، رهایتان نمی کند. با روان تان آمیخته شده .جزیی از شماست.هر چه با خودتان بیشتر خلوت می کنید حضور آن مطلب پررنگ تر می شود.زمانه هم بازی خودش را دارد.در گذران روزمره تان ؛اتفاقی می افتد.آن مطلب ژرفای بیشتری پیدا می کند. تنها راهی که پیدا می کنید.نوشتن است.نوشتن مثل آتشفشانی از عمق جانتان زبانه می کشد.گدازه ها تکه هایی از روح تان است. زندگی همین گدازه ها ست؟.این گدازه های درد به انسان، به زندگی معنا می دهد؟گویی زبانه ها زبانتان را می سوزاند.
" کوه با نخستین سنگ آغاز می شود
وانسان
با نخستین درد..."
داستانی که می خواهم برایتان بنویسم.شرح داستانی ست،که وقتی خواندم.پاره ای از روحم شد.شاید حال و هوایی که داشتم.حادثه ای که توی اتوبوس رخ داد، دست به دست هم دادند.چند روزی آن داستان (مثل همین حالا)رهایم نمی کرد. رهایم نمی کند.نام داستان" پاییز بود".آخرین روز پاییز بود.از خانه مان تا ایستگاه مترو آرام که بروم بیست دقیقه طول می کشد.اگر ساعت هشت صبح به ایستگاه برسم.توی ایستگاه منتظر نمی مانم.هوا ابری وآسمان سربی بود.صبح که از پنجره توی حیاطمان را نگاه کردم، دیدم توفان نارون بلند و باریکی را که ته حیاطمان، کناردیوارک چوبی-حد فاصل خانه ی ما و همسایه- شکسته بود. تنه ی درخت روی دیوارک افتاده،چند تحته را شکسته بود.همسایه مان از توی حیاط نگاهم کرد. لبخند زد.
"این درخته می خواسته بین ما فاصله ای نباشه!دیوار را شکسته. با بیمه تماس بگیرید.شکایت تان را ثبت کنید.درخته را تکه می کنند و می برند.دیوار را هم نو می کنند.های!"
به تیتر روزنامه ها نگاه کردم.پیرزن هندی به دیوار تکیه داده بود.خال میان پیشانی اش ارغوانی بود.رنگ ساری اش بود،رنگ شالش که برشانه چپ انداخته بود.
روی صندلی مترو رو به سوی شرق نشستم.ربعی مدهون(داستان نویس فلسطینی) می گوید برای من که همه عمرم را در آوارگی و سفر گذرانده ام، مترو طنین سفر را دارد.کیفم را کنار دستم گذاشتم. مجله نگاه نو را ورق زدم. رسیدم به داستان " پاییز بود"
فضای اصفهان برایم آشناست.بارها از فلکه طوقچی تا دانشگاه, شمال تا جنوب یا جنوب تا شمال اصفهان را قدم زده ام.مادی ها محله های قدیمی را می شناسم.نام ها برایم آشناست. میر علایی ،کیوان، مختاریان ،دوستخواه، حتی نام آن استادی که شعر نو را بر نمی تابد،می توانم حدس بزنم... پس از بیست سال این سخن کیوان در خانه مهیاری توی گوشم زنگ می زند. گفت:" حافظ خیلی بزرگ است. عزیر است. کاش می شد حافظ را توی قفسی با میله های طلا زندانی می کردیم و راه می افتادیم. .حافظ از آن قله هایی ست که جلو دید ما را گرفته است..."
فضای داستان هم آشناست.فضای بی پناهی.
" به این استاد خوشنویس پیغام بده، این چیه نوشته، ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد!"
به استاد خوشنویس پیغام را رساندم. یک کلمه گفت:" نمی بارد!؟"
فتنه ، نا امنی ست. ناامنی ذهنی. وقتی ذهن ناامن می شود،زبان هم لکنت می گیرد..
داستان را می دانم.اما این دانستن ذره ای از کنجکاوی ام نمی کاهد.می بایست خط مترو را عوض می کردم. به ایستگاه نگاه کردم.از ایستگاه مورد نظر رد شده بودم.داستان را ادامه دادم. با خودم گفتم.می روم تا ته خط از آنجا بر می گردم.ته خط رسیدم.روی صندلی توی ایستگاه نشستم.داستان را خواندم. داستان در داستان را.احمد میرعلایی کنار خیابان افتاده است.از هشت صبح تا هشت بعد از ظهر...
همه آن هایی که از کنارش گذشته اند، او را نشناخته اند؟ در ذهن هیچکدام پرسشی ندرخشیده؟ کیست؟ چرا غریبانه روی زمین افتاده؟ اول صبح چرا دو بطری مشروب کنار پیکر اوست؟ زنده است؟ مرده است؟
مرد میان سال سیاه پوستی که کارمند متروست روبرویم ایستاده ،"حال شما خوبه؟"
" بله خوب هستم." با تعجب نگاهم کرد." نیم ساعته، دستتان را روی پیشانی گذاشته اید.باید بروید سمت دیگر!" گفتم:" ممنونم. می روم."
.خانمی کالسکه دوقلوهایش را می خواست از پله بالا ببرد.بچه ها شکلاتی بودند.پسر خواب بود و دختر که موهایش قرمز حنایی بود چشم هایش برق می زد. .موهای زن مثل دخترش بود.صورتش مثل سینی شیربرنج.با خودم گفتم، لابد شوهرش سیاه است.پسر توی پله ها چشم هایش را باز کرد.چشم هاش سیاه براق بود.مترو هنوز نیامده بود.به دیوار تکیه دادم.آخرین عبارت داستان را چند بار خواندم.وقتی رو به غرب روی صندلی نشستم.خیالم راحت بود.به نظرم آمد داستان را دو باره بخوانم.شروع کردم:"پاییز بود"
سینه ام فشرده شده بود.همه ما از کنار پیکر میرعلایی گذشته ایم.بی دریغ.یک وقتی آل احمد گفته بود. پیکر شیخ فضل الله نوری بالای سر همه ما آونگ شده است.مرگ سرانجام همه است. شکاریم یکسر همه پیش مرگ...اما مرگی از زمره مرگ میرعلایی ؟
***

به ایستگاه نزدیک خانه مان رسیدم.سوار اتوبوس شدم.راه درازی تا خانه مان نبود.ترجیح دادم با اتوبوس بروم.یکهو صدای افتادن کسی به گوشم رسید.دختر مدرسه ای ها به سمت در عقب اتوبوس رفتند. کسی کف اتوبوس افتاده بود.سرم را بالا گرفتم.مردی مسن بود.در دهه شصت، یا نزدیک به هفتاد.ریش هایش کاملا سفید بود.آن را حالت داده بود. گونه هایش را خالی کرده بود.گونه هاش سفید ومات بود.یکی از ذخترها فریاد زد:" های !روی عینکش پا نگذاری " عینکش را از کف اتوبوس برداشتند.با دستمال کاعذی تمییز کردند.شانه اش را گرفتند.کلمه های نامفهومی می گفت.راننده اتوبوس از کابینش بیرون آمد.مرد چشمانش را نیمه باز کرد.چشمانش روشن بود.زیتونی-خاکستری.
دختری که کنار صندلی من ایستاده بود.ده یازده ساله به نظر می آمد.موهاش دم اسبی بود.با یک تل بنفش پررنگ ، با موبایلش زنگ زد. آدرس داد.به دوستانش گفت تا دو دقیقه دیگر آمبولانس می آید.آمد.دو پزشکیار با لباس سبزو کفش کتانی آمدند.یکی شان قلب مرد را ماساژ داد.به آرامی بلندش کردند.مرد بی حال بود.چشمانش تاب بر داشته بود.دختر دانش آموز شماره موبایل پزشکیار را کف دستش یادداشت کرد.مرد را با برانکارد بردند.راننده اتوبوس کاغذی را امضا کرد.اتوبوس حرکت کرد.چند دقیقه بعد دختر دانش آموز به پزشکیار زنگ زد.برای دوستاش تعریف کرد.گفتند حالش بهتره؛خندید.چه خوب! کف زد. دیدید چقدر ماه بود.!مثل بابا بزرگم بود...
وقتی میرعلایی کنار خیابان افتاده بود. از هشت صبح تا هشت بعد از ظهر, هیچ کودکی؛ دانش آموزی از کنار او رد نشده بود؟
درخت همچنان اریب روی دیوارک شکسته مانده است.از طرف بیمه آمدند.از درخت عکس گرفتند، مشحصات دیوارک چوبی را یادداشت کردند. حتا توی دفترشان عکس دیوار را نقاشی کردند.درخت همچنان سبز است.

-

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)