نامش را نمی گویم


در میان کتابخانه دانشکده ادبیات(بعدا آتش گرفت)و سالن دکتر اقبال(بعد شد،اقبال لاهوری) فضای بازی بود. غرب اش محوطه ی دانشگاه بود. از جام شیشه های قدی سایه چمنا پیدا بود.سمت شرق دستشویی و توالت بود.صلاح، با ریش توپی تنک و پیشانی بلند، عینک پنسی ته استکانی، با صورت گرد پف کرده، شبیه عروسک چینی بود..همه جور زبانی بلد بود.از جمله روسی و ارمنی.سال دوم رشته تاریخ بود.یک بطری کتابی همیشه توی جیب بغلش بود. به قول خودش روی قلبش.
" ببین پسر این آتش را یا باید توی دهانم مزه مزه کنم.یا گرمایش راروی قلبم حس کنم.تو که نمی فهمی!"
کنار دیوار، یا پشت به در؛ روبروی توالت می نشست.وقتی بچه ها غریبه یا آشنا از دستشویی بیرون می آمدند. می پرسید:
-اخوی خوش گذشت!؟
به دختر ها هم می گفت اخوی.لباسش شل و ول و گاه آویزان تنش بود.(بعدا در غرب دیدم که جوان ها شلوارشان را شل می کنند.انگار همین الان شلوار روی زمین می افتد.) به من می گفت آشیخ!
"ببین آشیخ این که رسمش نمی شه،تو آشیخی اما ریشت رو دو تیغه می تراشی. من که بی دین و دیوانه ام..(توی چشمم نگاه می کرد.نگاهش را به زمین می انداخت.آرام می گفت):من که ویرانه ام این همه ریش دارم."
دست هایش را کاسه می کرد. زیر ریشش می گرفت.از لای انگشتاش تارهای سیاه و تک و توک بور دیده می شد.
آقای فاضلی سرش را بالا گرفته بود.برق آفتاب توی شیشه ی عینک دودی اش افتاده بود.شهلا شهسواری داشت برایش تاریخ فلسفه ویل دورانت می خواند.لباس شهسواری صورتی بود.موهاش شلال تا کمرش می رسید.بلند قامت بود.با پوست گلبهی درخشان ، چشمان مست ،زیباترین دختر دانشگاه بود.همراهی اش با فاضلی که نابینا بود و صورت چروکیده اش را آبله برده بود.تابلو غریبی بود.صلاح گفت:
-ببین آشیخ!انسان موجود غریبی یه.این دختره خود به خود همه نگاهش می کنند. دست این کوره رو می گیره.که بیشتر نگاهم کنید!بله؟ بعله!"
صلاح بیست سالش بود. حرف هاش، نگاهش ،رفتارش، دقت هاش چیز دیگری بود.هیچوقت خدا نه کتابی دستش دیدم ، نه جزوه ای.به پلی کپی می گفت، کاغذ توالت.
-"اسمم برعکس خودمه، صلاح الدین فکور! من دیوانه ای کورم.یا ویرانه ی دور..."
همیشه دوست داشتم این نقاب به کناری می رفت صلاح را می شناختم.می دانستم پشت این دیوانگی ها چیز دیگری است.
-صلاح یه روزی راز ت را کشف می کنم.توی این ویرانه گنجی پیدا می کنم.یه روزی تو به من اعتماد می کنی.
- مطمئنی؟
سرم را به نشانه بله تکان دادم.عینکش را بر داشت.با دستمال سفید تمییزی دور حدقه ی چشم هاش را پاک کرد.تسبیح عقیق قرمزش را از جیب کتش در آورد.تسبیح کوچک و درخشان بود.از دستش گرفتم.بیست ونه مهره داشت.مهره ها تراز نبودند. شاید تسبیح پاره شده، حوصله نکرده اند مهره ها را تنظیم کنند. سرسری به رشته کشیده اند.نگاهم روی مهره ها چرخ می خورد.
"مال تو!تنظیمش کن!شیخش که خودتی،چهار تا مهره اش کمه!"
" مرتبش می کنم.به ات بر می گردانم"


" مال توست.برم بگردونی مال توست، به دستت می رسه
امشب من می خوام بزنم به کوه.وقتی بر می گردم،در خوابگاه بسته ست.تو بیداری؟"
"بله"
اتاق ما کنج ساختمان خوابگاه همدانیان بود.با عدنان و ابراهیم هم اتاقی بودم.آن ها معاود بودند و فارسی را با لهجه ی غلیظ عربی حرف می زدند.زبان رایج اتاق ما عربی بود.مهتابی اتاقمان رو به شمال، رو به اصفهان بود.ما در دامنه کوه صفه بودیم.توی مهتابی نشستم.عدنان به رادیوی عربی گوش می داد.ابراهیم داشت لباسش را اتو می کرد.ساعت دوازده شب بود.اول آذرماه سال 1354
می خواستم کتابی را در دست بگیرم.پشیمان شدم.کتاب را روی تختم انداختم.عدنان چای درست کرد. توی شیشه مربا چای ریخت. جمیل وارد اتاق شد. با بازوان عضلانی پیچیده و زیر پوش رکابی. جمیل هر دو سه دقیقه، نیم نگاهی به بازوهاش می انداخت.عدنان چای اش را به جمیل داد.
- "ببین جمیل دخترای دانشگاه از این بازو های تو خوششان نمیاد! ماتحتت مثل لاستیک تراکتوره

- . دخترا، پسرایی را می پسندن که ته شان اندازه نعلبکی فنجان قهوه خوری باشه"
- " بسه عدنان! گردنت را می شکنم ها"
- " حالا خیال کن شکستی، مشکلت حل میشه."
- جمیل چایش را نخورد، بی خدا حافظی رفت.گفتم:
- "عدنان سربه سر جمیل نگذار"
- " عاشق شهسواری شده، او هم محل سگ بهش نمی ذاره"
- ابراهیم،لباسشو اتو کرد.عدنان رادیو را خاموش کرد.برف نرمی می بارید.می خواستم بروم توی اتاق تلویزیون،دیر وقت شب که برنامه تلویزیون تمام می شد،از آن به عنوان سالن مطالعه استفاده می کردیم.. اگر صلاح بیاید؟ سر و صدا می کند.شاید هم تا صبح توی برفا می افتد.توی مهتابی نشستم.دانه های برف توی صورتم می خورد.کاپشن پوشیدم.کلاه کاپشن را روی سرم کشیدم. مثل لباس اسکیموها لبه کلاه کاپشن پشم نرم و خاکستری داشت.برف تند شد.باد توی مهتابی پیچید. صدای خروپف ابراهیم بلند شده بود.عدنان بالش را روی سرش گذاشته، دستهاش روی گوشاش بود. می گوید : ابراهیم خرناس(با فتحه ی خ) می کشد.سردم شده بود.این بی قراری صلاح برای چیست؟ از چیست؟ کرد اهل مهاباد ست.همه ی لهجه های کردی را می شناسد.با هژار دوست است.می گفت ترجمه ی رباعیات خیام هژار از ترجمه ی فیتز جرالد بهتر است. گفتم، نمی دانم.گفت: بدان! یه روز دستم را گرفت رفتیم باغ نباتات، صلاح می گفت باغ بناتات، گه گاه می شد دانشجویانی را دید که در گوشه و کنار با هم حرف می زدند.صلاح می گفت: بعدا همه شان پشیمان می شوند.
- "چرا؟"
- "برای این که به هم دروغ می گن"
- از توی جیب بغلش جزوه مانندی را در آورد. کاغذ ها زرد بهی بودند.قطع پالتویی
- "این ترجمه ی هژار است." برایم خواند ،رباعی ها را یکی یکی با حوصله معنی کرد.غروب شده بود.گفت:" بقیه اش فردا. اول صبح آفتاب نزده همین جا. خواب نمانی!"
- اول صبح که آمدم،دیدم زیر بید مجنون نشسته. سرش را به لبه ی پشتی نیمکت تکیه داده، چشم هاش بسته بود..گفت:
- "امروز تا رباعیات را تمام نکردیم نمی رویم. نه کلاس نه ناهار، باشه شیخ!"
- "باشه."
ساعت نزدیک چهار عصر بود.رباعی ها را خوانده بودیم. صلاح چند بار گریه کرد.راحت گریه می کرد.دو دانشجوی پسر و دختری که بر نیمکت کناری ما نشسته بودند. رفتند.
- "صلاح؛ هژار یعنی چی؟"
- " اواره...دیوانه...ویرانه...سه تاش مثل همه"
- با خودم گفتم، امشب که بیاید مست مست می آید.باهاش حرف می زنم تا از حال و روزش سر در بیاورم."
- برف ایستاد. زمین سفید شده بود. چمن ها برق می زدند. نور چراغ مهتاب کنار خیابان توی باغچه افتاده بود.عدنان با لهجه ی مصری کاملا آشناست.ترانه ها را که گوش می کند . برایم می نویسد.تا با زیر و بم لهجه ی مصری آشنا بشوم. دارم ترانه ای از عبدالحلیم حافظ را زمزمه می کنم.
- " گلست...
- گلست...
- والخوف بعینیها
- قالت یا ولدی لاتحزن...
- الحب علیک هو المکتوب یا ولدی.."(1)
-
- موسیقی مثل سیلاب از کوه سرازیر می شد.از آسمان می بارید.
- "فبرغم الحزن الساکن فینا لیل و نهار
- و برغم الریح و رغم الجو الماطر و الاعصار.."(2)
- باد لای شاخه و برگ کاج ها می توفید.زیپ کاپشنم را بالا کشیدم.شب ساکت و سفید بود.از لبه ی نرده ی مهتابی برف برداشتم.خوردم.سردم شد. دست هام یخ کرد.خوابم گرفت.بلند شدم. می خواستم به سمت رختخواب بروم. تو که به صلاح قول دادی؟ نشستم.چراغ مهتابی را روشن کردم. پرده را کشیدم تا نور چراغ توی صورت عدنان نیفتد.عدنان بلند شد. نشست. سیگاری گیراند.
- "نیامده؟"
- "نه"
- "بگیر بخواب، او الان توی کوه لول لوله"
- از چشم های عدنان پیدا بود خواب به چشمش نیامده.
- "عدنان شعر قارئه الفنجان از کیه؟"
- " نزار قبانی"
- "مگر برات ننوشتم؟"
- " نه، فقط نوشتی خواننده عبدالحلیم حافظ"
- عدنان دیوانه ی عبدالحلیم حافظ است.وقتی شرطه های بعثی عدنان و خانواده اش را دستگیر کرده اند و به ایران فرستاده اند. عدنان نتوانسته، معشوقه اش را ببیند.می گوید. دلش را در بغداد جا گذاشته است.ترانه فال قهوه، ترانه محبوب اوست. سه بار شعر را برایم پاکنویس کرده.چای پررنگ می ریزد. سیگار زرش را می گیراند.می خواند.من هم گاه گاه تکه هایی از شعر را برایش می خوانم. بیت آخر دیوانه اش می کند.
- " ما اصعب ان تهوی امراه
- یا ولدی، لیس لها عنوان"(3)
- ابراهیم بالش را به سویی انداخته خواب است. دهانش کج شده .پورره می کند.عدنان کلید هیتر را زد. بوی سیم داغ توی اتاق پیچید. عدنان بلند شد به بیرون نگاه کرد.
- "برف آمده،چای می چسبه.بلکه صلاح پیداش بشه."
- ساعت سه و بیست دقیقه بود.از زیر پنجره صدا آمد. صدای کوبیدن پوتین روی زمین.از توی مهتابی به پایین نگاه کردم.صلاح بود.با لبه پله ی سنگی برف و گل پوتیناش را پاک می کرد.
- "سلام صلاح!"
- " س..سلا..لام بی..بیدا...ری؟"
- " اره منتظر بودم"
- ..مشکل مان قد کوتاه صلاح بود.توی حال خودش نبود یا بود.هر چه می گفتم دستت را بگیر بالا. انگار نمی فهمید. مثل بای بای دستش را تکان می داد.عدنان رفت پایین، صلاح را بغل کرد. من کشیدمش بالا . عدنان هم از پایین پاهای صلاح را به بالا هل می داد.شلوارش گل آلود بود.نزدیک بود توی مهتابی بیفتد.مات نگاهم می کرد.سرش را جلو صورتم آورد.گونه ام را بوسید.
- لبهاش داغ بود.
- "شیخ! مانیکور با مانی..فست چه فقری دار..ه؟"
- آروغ زد. نگران بودم. اگر بالا بیاورد؟عدنان بالا آمد
- ".ببریمش اتاق خودش؟"
- گفتم:" خیلی گل آلوده. همه چیز را به هم می زنه.اینجا هم نمی تونیم نگهش داریم.ببریمش سالن مطالعه"
- " انتظامات براش درد سر درست می کنه."
- کاپشن زیتونی صلاح را در آوردیم. با دستمال گل و لای شلوارش را گرفتیم. صلاح آرام و خاموش نگاهمان می کرد.
- "نگفتی؟ فقر..فرق مانیفست با مانی...کور چیه؟"
- عدنان گفت:"صلاح الان ساعته چهار صبحه.چکارت کنیم؟"
- "شیخ نگفتی؟"
- " مانیکور رو می زنند به ناخنای سوفیا لورن. مانیفستم می زنند به مغز چگوارا"
- صلاح دستاش را جلو اورد انداخت گردنم.
- "تو پسر عجب شیخی هسی!"
- عدنان گفت:" به خاطر تو نشسته بود توی مهتابی شعر فال قهوه نزار قبانی را می خواندبا آواز عبدالحلیم حافظ...
- صلاح با صدایی آرام و بم خواند:
- " ما اصعب.. ان تهوی ..امراه
- یا ولدی... لیس لها عنوان"(3)
- گفتم:" صلاح تو از کجا این شعر را بلدی؟"
- عدنان خندید.گفت :" مگر نمی دانی صلاح از من هم عربیش بهتره. تا سیزده سالگی کرکوک زندگی می کرده."
- صلاح، نگاهم کرد و گفت:"کرکوک..."
- روی زمین نشست:"عدنان چای بریز. یه سیگارم از این خردود هات دود کن.من شب همینجا میمانم.درویش هر کجا که سر آید..
- "صلاح توی کوه دنبال چی می گردی؟"
- خندید.بلند خندید. ابراهیم سرش را بالا گرفت.پتو را کنار زد. گفت :
- "برای منم چای بریزید".
- صلاح بلند شد. سمت مهتابی رفت. در را باز کرد.باد سردی وزید.نفس عمیقی کشید.گفت:
- " مستم. اما اسمش را نمی گویم."
- ***
- از اصفهان که رفتم دگر صلاح را ندیدم.از هر دوست و آشنایی سراغش را گرفتم. نشانی از او نیافتم.یک روز در دانشگاه شیرازپست، بسته ی کوچکی برایم آورد.باز کردم.تسبیح عقیق توی کیسه ی مخمل مشکی کوچکی بود. نخ طلایی داشت. کاغذ کوچکی کنارش تا خورده بود.نوشته بود:
- " سلام،پسرم
- تسبیحت را فرستادم، این بیت را صلاح برایتان نوشته بود.
- " ما اصعب ان تهوی امراه
- یا ولدی لیس لها عنوان"
- مادر صلاح
-


************************************************
1-"نشست...
نشست...چشمانش پر از هراس بود.
گفت: پسرم، عشق سرنوشت توست."
2-" به رغم اندوهی که شب و روز بر ما سایه افکنده
به رغم باد و هوای بارانی و توفان.."
3-"پسرم، چه دشواراست،
زنی را دوست داشته باشی ، که نشانی ندارد."

-

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (19)