خانه


مشخصات خانه را در سایت دفتر معاملات املاک وارد کردیم.سه خوابه،(اندازه اتاق خواب سوم باید مناسب باشد. .خانه های سنتی معمولا اتاق خواب سوم، انباری تنگ و ترشی ست. حد اکثر جا رختخوابی است).می خواستیم حیاط و پارکینگ هم داشته باشد . سقف قیمت خانه مورد نظررا در سایت ثبت کردیم. تا نود در صد قیمت خانه را می شود وام گرفت.قیمت کم و بیش بد نبود .از سویی فرصتی برای چانه زدن( البته محترمانه) هست.شما اصلا مالک را نمی بینید. دفتر معاملات املاک از سوی فروشنده اختیار دارد. جوانی که رابط ما بود؛اسپانیولی بود.تیپ لورکا.تا دیدمش گفتم :

" چقدر شبیه لورکایی!"

"لورکا کیه؟"

" یه شاعر اسپانیولی، اعدامش کردند."

شانه هایش را بالا انداخت.گفت:

" نمی شناسم ،می خواهم اطلاعات خوبی به شما بدهم. دلیلی هم ندارم. صاحب این خانه یک پیرزن 96 ساله است.اسمش خانم آلیسه؛ خواننده اپرا و بازیگر تئاتر بوده ، مریضه، ممکنه همین روزا بمیره .ظرف یک ماه گذشته قیمت را خیلی پایین آوردند. باز هم جا دارد! زیر قیمت پیشنهادی هم می توانید قیمت بدهید."

"ممنونم. چرا این اطلاع را به من دادی؟"

" این پول گیر آفای مور می آید.

ازش بدم آمده.پیرزنه سال های سال توی این خانه تنها بوده.حالا هم از پا افتاده. آقای مور برای فرار از مالیات می خواهد خانه را هر چه زودتر بفروشد.خانم الیس گفته دوست دارم آخرین روزای زندگی ام توی خانه ی خودم باشم، همانجا بمیرم.از توی پنجره به آفتاب نگاه کنم.آقای مور می گفت خانم آلیس خل وضع شده، یه دشنه دسته صدفی را توی دستش می گیره.نوک دشنه را روی سینه اش می گذاره و مات به درخت سرو نگاه می کند.می گفت نوک دشنه جلو پیراهن ها را سوراخ کرده،حتا سینه خانم الیس را خراشیده ، .آقای مور دشنه را گم و گور کرده.آدم پرحرفیه، اگر گیرش بیفتی مثل کور که چیزی توی چنگش بیفتد ، رها نمیکند، او هم همینطوره."

پیشنهادمان را پذیرفتند.مراحل اداری انجام شد.کنجکاو شده بودم. دوست داشتم ، یک بار هم که شده پیرزن را ببینم . از او تشکر کنم.همسایه ها بعدا به ام گفتند خانه را خیلی خوب خریده ایم.به دفترمعاملات املاک رفتیم.کلید خانه را تحویل گرفتیم.وقتی می خواستیم قفل در را باز کنیم ، باز نشد. کلید ها برنجی و قدیمی بودند. نگاهی به خانه انداختم. به دفتر آژانس برگشتم. جوان اسپانیولی کلید را اشتباهی داده بود.گفتم:

" مطمئنی این یکی درسته؟"

دو بار گفت:" خیلی ببخشید!"

درست بود. به دسته کلید اول شباهت زیادی داشت.کلیدهای برنجی با کنگره های هرمی ،صهبا به طرف اتاق خودش دوید .اتاق صورتی.علی اتاق سبز را که بزرگتربود ، انتخاب کرده بود . اتاق خواب آبی که کوچک بود برای زیبا و من ماند. پنجره ی اتاق ما رو به شرق باز می شد.و اتاق بچه ها رو به غرب ؛انتهای حیاط سرو بزرگی است. جلو سرو نارون باریک و بلندی است. جلو نارون هم درخت سیب کوتاهی ؛ سیب سرخ خوش عطر. درخت ها صف زده به ترتیب قد ایستاده اند. شاخه های یاس سفید همسایه مان روی دیوارک ریخته. سر شاخه های سیب سبزشان هم توی حیاط ماست.برق آفتاب روی سیب ها افتاده، می تابند. نارون تناورشان تا آسمان شاخه کشانده.صدای پرنده ها توی اتاق پخش شد . صدای قناری، گنجشک.زاغ دم سفیدی که زیر شکمش آبی بود پر زد.حس در خانه خود بودن، حتا اگر از سرزمین مادری هزاران کیلومتر به این سوی پرتاب شده باشی ، خوشایند ست :" هر کجاهستم، باشم، آسمان مال من است!" وقتی پای بر زمین واقعیت می گذاری باید زیر پایت سفت باشد. پنجره را باز کردم.اینها برای همه چیز فکر کرده اند! ما سرخوشانه و بی خیال همه چیز را از یاد برده ایم. پایین پنجره دستگیره ای ست اسلیمی شکل ،مثل کمربند سوراخ سوراخ ست. هر مقدار که خواستید لای در را باز می گذارید.سوراخ اسلیمی را متناسب گشودگی در با میله ی باریک پای در چفت می کنید. گو توفان خانه را تکان بدهد.در به دیوار نمی خورد.

خانه مثل سیب باران خورده تمیز ست.مطابق عادت توی کمد های لباس و کابینت آشپزخانه سرک کشیدیم.توی کشوی کابینت یک دشنه ی بلند دسته صدفی بود.نوکش مثل سوزن تیز بود. لحظه ای غافل شدم خون مثل شکوفه روی بند انگشت ابهامم درخشید.

زیبا گفت:"مواظب باش!"

دشنه را از دستم گرفت.برانداز کرد.

"زوریخ 1908، چه عمری کرده، پیرزنه چه خوب نگهداری کرده. تماس بگیر، بیان بگیرن"

" پیرزنه هوش و حواسش به جا نبوده."

" نمی توانیم استفاده کنیم.توی سطل زباله هم نمیشود انداخت."

" به نظر نمی رسد یادشان رفته باشد. درست وسط کشو بود."

" یعنی؟ مخصوصا جا گداشتن؟"

" نمی دانم."

از دفتر آژانس شماره تلفن خانم آلیس را گرفتم.زنگ زدم.آقایی گوشی را برداشت.توضیح دادم. گفت گوشی را داشته باشید با خانم الیس صحبت کنید.صدای پیرزن آمد.خودم را معرفی کردم وگفتم:

" یک دشنه ی دسته صدفی توی کشوی کابینت جا مانده.. ."

پیرزن مکث کرد.مکثش طول کشید. گمان کردم حرفم را نشنیده. با صدای بلند تکرار کردم.گفت:

" صدای تان را شنیدم. آن دشنه... جزو خانه است!"

" جزو خانه ؟"

" چه عیبی دارد. گاهی آینه ای را جا می گذارند. گاهی گلدانی را. من همه ی گلدان ها را برای شما گذاشتم. آن دشنه ی غریب هم مال شما."

" غریب؟|

" بله پسرم. مدتی ست...گوشی دستتان باشد."

تلفن قطع شد.بوق ممتد زد.می خواستم دوباره شماره بگیرم.گوشی را روی گونه ام فشردم.

"چی شد؟"

به زیبا گفتم:

" خانم الیس میگه دشنه را از قصد جا گذاشته، جزو خانه ست! تلفن قطع شد."

" دو باره زنگ بزن.او که

شماره ما را نداره"

" اگر خواست از آژانس می گیره"

" اگر همین یکی دو روزه مرد؟"

"خدا رحمتش کند، خیرش به ما رسید."

" تو اصلا در باره ی دشنه کنجکاو نشدی؟ !"

زیبا مکث کرد.ادامه داد:

" وقتی تلفن قطع شد کسی پیش پیرزنه بود؟"

" یه آقایی بود."

" صدای خانم آلیس رسا بود؟"

"آره، زنگ محوی داشت.مفهوم بود.خواننده اپرا بوده"

شماره تلفن خانم آلیس را گرفتم.پاسخی نبود. هفت بار تلفن شان زنگ خورد. گوشی را گذاشتم.دشنه دسته صدفی مثل عقربی در هزار توی اتاق تاریک ذهنم می لولید.بی خود زنگ زدی.همین الان برش دار بیندازش توی سطل زباله.جزو خانه است یعنی چی؟ پیرزنه ، صداش رسا و محکم بود. گمان نکنم ،این روزا بمیرد.

غروب جمعه بود.جوان اسپانیولی زنگ زد. گفت:" خانم آلیس مرد.یک پاکت برای شما گذاشته, شاید یک کتاب؛ دوشنبه سر راهتان بیایید دفتر، بگیرید."

"شما الان دفترید؟"

" نه .دوشنبه بیایید."

دوشنبه سر ساعت نه صبح رفتم دفتر معاملات املاکی؛ جوان اسپانیولی نیامده بود.کتار دفترشان یک مغازه کتابفروشی بود. رفتم تو.چشمم افتاد به کتاب "آوازه خوان نه آواز" سال اول دانشجویی، سی سال پیش، فیلمش را دیده بودم. کتاب را خریدم. ساعت نه و ربع بود. رفتم دفتر آژانس، جوان اسپانیولی پشت میزش نشسته بود.گفت:

" پنج دقیقه پیش آقای مور آمد. بسته را گرفت و برد."

" مگر خانم الیس خودش بسته را به شما نداده بود؟"

"چرا؟ با ویلچر برقی اش آمده بود ."

******

ماه اکتبر بود.دشنه ی دسته صدفی را بالای کابینت گذاشته بودم. پیچیده در روزنامه ای که توی پلاستیک قرار داشت.توی یک کیسه ی سیاه ،دورش نخ پیچیدم .داشتم آوازه "خوان نه آواز" را می خواندم. انگار می کوشیدم به هر شکلی، با هر وسیله ای داستان دشنه ی دسته صدفی را از یاد ببرم. نمی توانستم.تکه های پازل را توی ذهنم مرتب می کردم. راه به جایی نمی بردم.وقتی با خانم آلیس صحبت می کردم.همان آقا که اول گوشی را برداشت، تلفن را قطع کرد؟خانم آلیس نامه را خودش به دفتر آژانس داده، چرا با پست نفرستاده؟ آقای مور چرا بسته را پس گرفته؟ اصلا این آقا ی مور کیه؟ چرا دشنه جزو خانه است؟ رعشه ای از درد توی گیجگاهم پیچید.کاش آقای مور را پیدا می کردم.

دشنه سفید توی ذهنم راه افتاد.خانم آلیس دنبال دشنه می دوید. نمی رسید.پاش به سنگی بر آمد.با صورت روی زمین افتاد. سرش را بالا گرفت.آواز خواند.دشنه توی مه گم شد.خانم آلیس اشاره کرد که به سویش برویم. رفتیم. از توی مه دشنه بیرون آمد. دنبالمان کرد. گریختیم.به دیوار سنگی خیسی برخورد کردیم. صدای خرد شدن دندانم را شنیدم.هیچکس نبود. سردم بود.دستم را به دیوار گرفتم. دیوار مثل خامه نرم بود. دستم توی سنگ فرو رفت.ماند.تا آرنج دست هایم را دیوار بلعیده بود. آن به آن دست هایم بیشتر فرو می رفت.هر چه می کوشیدم دستم را بیرون بیاورم، نمی توانستم.زیبا دستم را گرفت و کشید. دشنه آن سوی خیابان ایستاده بود.نگاه می کرد.سرد و ثابت.

نام الیس هارینگتون را جستجو کردم.خواننده ی "رویال اپرا هاوس" بوده.در" رویال تئاتر"هم در چندین نمایشنامه بازی کرده.دوست مارگارت راولینگز بوده.خانم راولینگز در نود سالگی در سال 1996 مرده،خانم آلیس مدتی با یک رقاص استرالیایی به نام روبرت هلپمن به هند رفته. در بنارس بیمار شده.در سرنت به سوی درخت بودا دویده.با صورت به درخت خورده.آقای هلپمن رهایش کرده و رفته...عکس خانم آلیس را دیدم.پیشانی بلند و خمیده.چشم های روشن.صورت مهتابی.لب های به هم فشرده.مو یش را پشت سرش جمع کرده بود.لبخند محوی بر لب هاش بود.اندوه سنگینی توی چشم هایش.

"زیبا بیا خانم آلیس را ببین!"

" انگار دو تا شخصیت داره، چیزی که نشان می ده و آنچه که هست.لب هاش یک چیز میگه، چشم هاش چیز دیگری."

" لبخندش تلخه، نه؟"

"از وقتی تو این خانه آمدیم تو که به صاحب خانه بیشتر فکر می کنی تا خانه ! حالا دیگه صاحب خانه من هستم! فردا باید برویم یک سری وسایل بخریم. بروتو سایت های مربوط به مبل و تخت خواب ."

زیبا راست می گفت.زندگی راه خودش را می رود. خانم آلیس مرده.دشنه اش بالای کابینته.اما دشنه رهایم نمی کرد.جستجو را ادامه دادم.

روز و شب های بعد هم نمی توانستم از جستجو دست بر دارم. تلفن آقای مور هم دیگر جواب نمی داد.با همسایه ها آشنا شدیم. شبی در خانه آقای پل صحبت خانم آلیس به میان آمد. گفتم دشنه دسته صدفی توی خانه ما جا مانده است. خانم پل یکه خورد، رنگش تغییر کرد. سرفه کرد. بلند شد و رفت. آقای پل ساکت بود.

گفتم نمی خواستم ایشان ناراحت بشوند. آقای پل از پنجره بیرون را نگاه کرد.مکث کرد.چند دقیقه به سنگینی گذشت . گفت:" شاید بهتر بود خانم آلیس داستان دشنه را برایتان می گفت. من می گویم .لارا همسرم، دختر خانم آلیس است.چهل سال بود که با مادرش حرف نمی زد.به او نگاه نمی کرد. خانم آلیس ،هپلمن را با همان دشنه ته حیاط کشت.آن شب آلمان ها لندن را بمباران می کردند.لارا بیست روزش بود.هپلمن، پدر لارا بود.الیس، جسد را زیر درخت سرو دفن کرد. بعدا، بیست سال بعد خودش به اداره پلیس رفت و ماجرا را گفت. ده سال زندانش کردند. نمی دانم جسد را همچنان پای سرو باقی گذاشتند، یا بردند.

" چرا هپلمن را کشت؟"

" ققط لارا می داند."

***

زیبا گفت:" با دفتر معاملات املاک تماس می گیرم. خانه مان را عوض می کنیم."

لندن/اکتبر/2005


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)