درخت سیب

پدر بزرگم گفت:" چراغ بادی را بر دار؛ باید برویم خانه ی حاج مد جعفر"

حاج مد جعفر کدخدای مارون بود. با ما هم قوم و خویش بود. زن عمو ولی، کبری خانم دختر حاج مد جعفر بود.کمتر از خانه بیرون می آمد.کار و بار ده را پسرانش دنبال می کردند.زیر زانو هاش خیارک در آورده بود. پاهاش را نه می توانست کاملا دراز کند و نه درست و حسابی بنشیند.مادر بزرگم گاهی آهسته می گفت، وقتی ارباب به حسن خوش نشین غیظ کرد، حاج مد جعفر حسن را زیر لگد انداخت. حسن خاموش بود. فقط به خودش می پیچید. بعدا حاج مد جعفر پشیمان شد.حتا یک تکه زمین، بالای چما نزدیک گهر به حسن داد.اما حسن دیگر نمی خندید. خنده اش را کسی ندید، تا ناخوش شد و مرد.

چراغ بادی را روشن کردم.شیشه اش را جا انداختم.چشم پدر بزرگم توی تاریکی خوب نمی دید. چراغ را روی شانه ام گرفتم. نور پیش پای اش می افتاد. می گفت خیر ببینی.چشمم کم سو شده.تو نورچشمم هستی. چراغ هم که روی شانه می گیری می شوی نور علی نور.

معنی نور علی نور را نفهمیدم. از حاج آخوند پرسیدم.گفت:وقتی توی خانه تان چراغ بادی روشن می کنید، می شود نور، حالا اگر چراغ توری هم روشن کردید، می شود نور علی نور.

راه تا خانه ی حاج مد جعفر پست و بلندو سنگی بود.سایه پدر بزرگم جلوپام می افتاد بال های قبایش مثل دوبال لک لک روی زمین حرکت می کرد، باز و بسته می شد.از میدان ده گذشتیم. پیچیدیم سمت خانه حاج آخوند.خانه کدخدا روبروی خانه حاج آخوند بود. با حاج آخوند هم قوم و خویش بودیم. محسن پسر حاج آخوند داماد عمو ولی بود.

در خانه ی کدخدا باز بود. توی در دیدیم که رمض نادعلی، دارد پا به پا می کند. گفت منتظر اوسا محمد ست. اوسا محمد همه کاره بود. کارگردان ده بود.مسئول عقد و عروسی بود. سلمانی ده بود. بر آفتاب یک قوطی روعن نباتی قو، کنار دیوار می گذاشت. آفتاب توی صورتمان می افتاد.اوسا محمد سرمان را از ته می تراشید. چند وقتی بود که جوان های ده می گفتند کاکل جلوی سرشان را نتراشد. ما که مدرسه می رفتیم، آقا معلم اجازه نمی داد کاکل بگذاریم.سر پیرمردها مثل پدر بزرگم را با تیغ می تراشید. یک تکه لنگ دم دستش بود. تیغش که کند می شد. پوست سر را می خراشید، خون می آمد. اوسا محمد جلدی تکه ی لنگ را روی پنجه اش می انداخت و با سر انگشت اشاره روی قطره خون فشار می داد.از همه بلند تر می خندید.ردیف بالای دندان هایش طلا بود و ردیف پایین جرم گرفته و زرد مات.

حاج مد جعفر خوشامد گفت. پدر بزرگم را بالای اتاق پنج دری نشاندند.دو تا چراغ توری روشن بود و ویزه می کرد.توی مجمعه بشقاب های مسی پر از گردو و کشمش سبز و بادام و نخودچی ریز و برگه هلو و باسلق بود. منقل دم دست هادی بود. سماور روسی بزرگی غلغل می کرد.یک نفر با سبیل های بلند سیاه و چشم های درشت،روی قوری بود. دست هایش را به کمر زده بود.اتاق پر شده بود. دور تا دور مردان ده نشسته بودند.حاج مد جعفر از پدر بزرگم پرسید:" آقا ولی نبود؟"

"نه، با نورالله رفته اند شهر.

" خیر باشه"

" خیره انشالله.چند تا از گوسفندا گلوشان ورم کرده رفتند حب گوسفند بخرند. "

ما شصت و نه تا گوسفند داشتیم. یازده تاشان گلو درد گرفته بودند.مظلومتر شده بودند. کنار طویله سر و پیشانی شان را به دیوار یا لبه ی آخور می مالیدند. پیشانی یکی شان زخم شده بود.

مادر بزرگم می گوید: گوسفندها را چشم زخم زده اند. به گردن همه شان مازوی آبی بسته است.پشت گوسفندها، روی ستون فقراتشان با رنگ ، خط سبز کشیده ایم تا و قتی به گله می روند گم نشوند. خانه ی ما، خانه ی خودشان را بلدند. گله که می رسد، گوسفندهای ما سرشان را پایین می اندازند و سمت خانه می آیند.حب گوسفند مثل یاقوت قرمز درشت است. پدر بزرگم گوسفند را توی بغلش می گیرد. پیشانی اش را نوازش می کند.می بوسد. حب را ته دهان گوسفندمی اندازد. دهان گوسفند را محکم مشت می کند . گوسفند سرش را تکان می دهد. موجی توی باد کردگی حلقومش می پیچد.حب را می بلعد.

حاج مد جعفر گفت:" از اداره کشاورزی خبر داده اند که عصر شنبه مهندس کشاورزی به مارون می آید تا در باره کشاورزی برایمان صحبت کند.چهار بعد از ظهر بیایید مسجد. توی حیاط مسجد صحبت می کند. حالا دیر و زود دارد. اما حکما می آید. پیش از مارون کمر باید به کزاز برود. از اینجا هم می رود به حمریان.پیغام داده اند. اینجا که برسند یک ساعتی می خواهند استراحت کنند. گفتند براشان کباب درست کنیم با دوغ تازه! گفتم پدر آمرزیده دوغ ده همیشه تازه است!گفته اند ریحان بنفش هم باشد."

اوسا محمد گفت:" رییس اداره کشاورزی را خوب می شناسم. او هم می آید؟"

" نه از اداره ، یک کارشناس می آید با راننده جیپ اداره کشاورزی.، با اقای مهندس می شوند سه تا؛ البته انتظار دارند دود و دمی هم براشان راه بیندازیم.سفارش دادند تریاکش به رنگ عناب باشد و بوی زعفران بدهد.چنین تریاکی را از کجا می شود گیر آورد؟ من که برای درد پام تریاک می کشم. تریاک ها مثل ته دیگ سوخته است. بوی لاس می دهد! اوسا ممد چنان تریاکی کجاست؟"

اوسا ممد سیگار اشنویش را دود کرد. از دو سوراخ دماغش دود را بیرون داد.گفت:" خدا عالمه خبر ندارم. این شهری ها چه فیسی دارند!"

رمض گفت:" پل بعد از قهوه خانه شکسته. چه جور با ماشین رد می شوند؟"

حاج مد جعفر گفت:" جیپ شان را همانجا می گذارند. از قهوه خانه تا ده با اسب می آیند. اسب من و اسب حاج آخوند را می فرستیم قهوه خانه. هادی و محسن می روند استقبال شان "

" می خواهند سور و ساتشان قبل از جلسه مسجد باشد یا بعدش؟"

حاج مد جعفر گفت:" حرفی در این مورد نبود. توفیری نمی کند.هادی! به آقای رستمی(مدیر مدرسه ده) بگو. به بچه ها سفارش کند. پاپتی نیایند. شلوغ هم نکنند."

محمد علی دو سال از من بزرگتر بود. می گفت به عمرش کفش نپوشیده، کف پاش از کف هر کفشی محکمتربود. راست راست روی گون ها راه می رفت.یک بار پایین تپه آتش روشن کردیم. خوشه های گندم را می سوزاندیم. خوشه سوخته یا نیم سوخته را کف دست می مالاندیم. پر و پوش ها را فوت می کردیم. تا دانه های گندم برشته را که زبرده می گفتیم. بخوریم. محمد علی کف پایش را توی آتش می گذاشت و آتش را خاموش می کرد. می خندید. یک بار چند پشته خار پشت خانه مان افتاده بود. نرگس عباسعلی می خواست، زغال درست کند. محمد علی رفت روی پشته خار، شروع کرد رقصیدن. مثل دخترای ده که توی عروسی می رقصند، می رقصید. از این پشته به آن پشته ی خار جست می زد. گل های ریز رنگارنگ قرمز وزرد و سفید خارها برق می زدند.محمد علی می رقصید و کف می زد .چند بار خار به لبه ی شلوارش گیر کرد. اعتنا نکرد.

حاج مد جعفر می گفت:" به خاتون گفتم توی سنگاب جلوی مسجد شربت انار بریزد.فردا روز تولد امام جواد است."

مهمانان تک تک خداحافظی کردند و رفتند. پدر بزرگم و من ماندیم. حاج مد جعفر به پدر بزرگم گفت که دست هایش را بگذارد روی زانوهای او. دعا بخواند بلکه سر جدش خدا رحمتی کند تا دردش آرام شود. گفت شب ها خواب ندارد.یه جا نشین شده.پدر بزرگم هر دو کف دستش را روی زانو های حاج مد جعفر گذاشت و سوره ی حمد خواند.

گفت" حاجی دعا کنیم هر چه خیر و مصلحت ماست، همان بشود. ما چه می دانیم خیر ما در چیست."

حاجی برای پدر بزرگم گل گاو زبان ریخت. بوی لیموی عمانی می داد.گفت نبات زعفرانی تویش ریخته اند. به من رو کرد و گفت:" تو حالا کلاس چندی؟"

" سوم"

" آفرین، تو پسر نوراللهی؟"

" بله!"

چراغ بادی را روشن کردم.با خودم گفتم چه خوب که کدخدا نمی تواند از جایش بلند شود. پابرهنه آمده بودم

همه توی حیاط مسجد جمع شده بودند. پدر بزرگ و عمو ولی و آقام و رحیم و احمد و محمود و من گوشه ای ایستاده بودیم. پدر بزرگم به دیوار تکیه داده بود. عموولی موهای خرمایی اش با باد تکان می خورد. محمد علی گالش ننه اش را پوشیده بود.زیر بغل پیراهنش جر خورده بود.تکه چوبی دستش بود. خرچسونه ای جلوی پایش می رفت. با تک چوب کوبید توی سر خرچسونه، بوی گندیدگی بلند شد.خدارحم زد توی سر محمد علی. عمو ولی اشاره کرد که های!

گاه گاه به جاده نگاه می کردیم که آقای مهندس کی از راه می رسد. آقام یک خروس قندی از جیبش در آورد. گفت این را بده به محمد علی! گفتم:" پس خودم؟" گفت:" سهم تو خانه است."

.راه از پشت مسجد و روبروی حمام پیچ می خورد. تا هوا روشن بود،حمام زنانه بود. تاریک که می شد مردانه می شد. خاتون و شوهرش تون تاب حمام بودند. اولادشان نمی شد. هر دو مثل هم شده بودند. اوسا محمد می گفت بعد از چهل سال زن و شوهرها مثل هم می شوند. هر دوتاشان کوتاه و خپله بودند. با انگشت های چاق و سیاه مثل بادمجان. زن ها با بقچه یا لگن بر سر از حمام بیرون می آمدند.

سکینه دختر عموم نشسته بود کنار خرند جوی آب،لباس بچه می شست. فقط جلوی خانه کدخدا به اندازه بیست تا سی قدم کنار جو را سنگ چیده بودند. زن ها برای لباس شستن همین تکه جا می آمدند. بوی چوبک و اشنان می آمد. دست های سکینه از بس لباس ها را چنگ کرده بود قرمز شده بود. عمویم گاهی به دخترش نگاه می کرد.

صدای پای اسب آمد.یک نفر با کت و شلوار قهوه ای چهارخانه با کلاه شاپو سوار اسب کدخدا بود. دونفر هم سوار جانان اسب حاج آخوند بودند. لباسشان خاکستری بود. مردی که کت و شلوار قهوه ای داشت کراوات زده بود. عینک سیاه هم روی چشمش بود. از کنار جمعیت رد شدند و رو به سوی خانه کدخدا رفتند.

پدر بزرگم، گفت:" رفتند .استراحت کنند.نان و کباب بخورند."اوسا ممد ساعتش را از جیب جلیقه ی سیاهش در آورد. ساعت را بالا گرفت. چشم هاش را تنگ کرد . گفت:" حالا ساعت چهار عصره، خیال نمی کنم زودتر از شش بیایند. کاش با خبر می شدیم به کاری می رسیدیم." عمو ولی گفت:" اوسا ممد خوبه سر این بچه ها را بتراشی!"

با اوسا ممد رفتیم کنار جو؛ از جو پریدیم. زیر صنوبرها نشستیم. اوسا ممد کیفش را باز کرد. لنگ را دور گردنم پیچید.پس سرم را به صنوبر تکیه دادم. آفتاب توی صورتم می خورد. چکاوکی لبه ی جوی آب نشست. سرش را پایین برد. تند و تند آب خورد. نوکش را بالا گرفت. پروانه ی بنفشی روی تاجش نشست. اوسا ممد جا یش را تغییر داد. سرم را کج کردم. تا پروانه را ببینم. تیزی ماشین به لاله گوشم خورد.اوسا ممد کله ام را با غیظ فشار داد.:" نجنب بچه!" چکاوک پریده بود. با آب جوی سرم را شستم. آب توی سینه و پس گردنم راه گرفت.از توی حیاط خانه کدخدا بوی کباب می آمد. سکینه لبخند زد. طشت لباس را روی سرش گذاشت و رفت.خاتون ، بقچه و لگن و تاس و قالیچه مریم خانم زن کله مهدی را می برد. مریم خانم هم با چشم های آبی همراهش بود. مریم خانم اهل حمریان بود؛ دختر ارمنی که زن حاج مهدی شده بود. توی مارون این دوتا و بچه هاشان چشم آبی بودند.اوسا ممد سر احمد و محمود را هم تراشید.از آقای مهندس خبری نبود. عمو ولی گفت:" لابد خفتیده!"

خدارحم گفت:" خواب به خواب بره، که ما را از کار و زندگی انداخته."

رحیم گفت:" حالا نه این که تو خیلی هم کار و زندگی داری!"

رحم خدا چوپان گاگل بود.خودش هم مثل گاو شده بود. می گفتند توی صحرا دیده اند که سرش را می گذارد به سینه گاومیش ها و سیر دلش شیر می خورد.می گفت: پسر وقتی به دنیا آمدم، ننه ام را ال برد. ننه ام سر زا رفت.از همه ی این گاو ها شیر خوردم. هیچی شیر مادر نمیشه. مثل لت دیوار بود.از هیچ دری آسان تو نمی رفت. توی تعزیه هم می شد شمر.زنش هم مثل خودش بود. چند سالی رفته بود بهبهان فعلگی. از همانجا زن گرفته بود. دختر زردنبویی داشتند که هیچ شباهتی به زن و شوهر نداشت. یک بار زن عموم داشت یواش یواش برای عمه ام تعریف می کرد. می گفت، زن رحم خدا گفته این دیوانه نگذاشت یک قطره شیر به این طفل معصوم برسه. همه شیرم را خورد. سر سه ماه شیرم خشک شد.لوده و لات است.از طرفی هم باهوش، درخت و بوته و سنگ و پرنده و مار ها را مثل کف دستش می شناخت.

پدر بزرگم بلند شده بود. قدم می زد. آقام گفت:" آقا شما بروید خانه، معلوم نیست کی بیایند."

گفت:" پیدایشان می شود. نمازم را مسجد می خوانم و می روم خانه."

پیدایشان شد. مردی که کلاه شاپو داشت عینک سیاهش را بر داشته بود.سبیل باریکی مثل هزار پا به لبه ی لب ش چسییده بود. .یقه کراواتش شل بود. کتش هم چین خورده بود. انگار یک طرفی افتاده بوده . دو نفر دیگر یکی شان کت و شلوار خاکستری داشت. موهاش را رو به بالا شانه کرده بود. آب زده بود. سومی آستین هاش را بالا زده بود. کت نداشت.هادی پسر کدخدا آنها را تا زیر درختی که پر از شکوفه های صورتی ارغوانی بود،راهنمایی کرد. گفت:

" اهالی محترم مارون، تحت توجهات اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر...(اشاره کرد که کف بزنیم. آقای مهندس و همراهانش محکم کف زدند. رحم خدا هم کف زد و هم شیهه کشید. هاااااا آآآآآآ آقای مهندس و همراهان با تعجب به رحم خدا نگاه کردند. آقای مهندس یک قدم عقب رفت.سبیلش لرزید.هادی ادامه داد:" آقای مهندس می خواهند در باره سیستم (ت را با صدای ضمه تلفظ کرد) مکا نزه (با فتحه ی نون و ز)صحبت کنند. خدا به شان عمر بدهد."

آقای مهندس جلو تر آمد.سینه اش را صاف کرد:

" اهالی شریف مارون. اهالی شاهدوست و وطنپرست مارون! من خیلی خوشحالم که بین شما اهالی شریف، کشاورزان عزیز هستم. ما به شما افتخار می کنیم. شما خیلی زحمت می کشید.ما شهری ها هر چه داریم از شماست. نان ما شیر ما، کره و پنیر و کشک و پشم ما از شماست. میوه ما از شماست.پیاز و سیب زمینی ما؛ کشمش ما از شماست. شما خیلی عزیزید.من می خواهم به شما بگویم با سیستم جدید کشاورزی سیستم مکانیزه؛(هادی سرش را به نشانه تایید تکان

داد) محصولات شما چند برابر می شود.اسراییلی ها آمده اند شب و روز را جوری تنظیم کرده اند که مرغ هاشان دو بار در شبانروز تخم می گذارند.! می دانید چه طوری؟ مرغداری را تاریک و روشن می کنند. مرغ ها فکر می کنند. صبح شده تخم می گذارند..."

رحم خدا گفت :" ای بر پدرشان لعنت یعنی سر مرغا کلاه می گذارند.هیچ فکر کرده اند قین مرغا پاره می شود." جمعیت خندید. اقای مهندس با خونسردی گفت:" مرغ ها در خدمت انسان ها هستند. مگر آخرش سرشان را نمی برند؟ حالا آقای عزیز شما به فکر قین مرغای اسراییلی هستید!"

آقای مهندس سعی می کرد به رحم خدا نگاه نکند.ادامه داد.:" چرا راه دور برویم! همین درخت را نگاه کنید. این درخت سالی چقدر سیب می دهد؟ چهار کیلو، پنج کیلو؟"

رحم خدا گفت:" نه ،چهار پنج کیلو سیب نمی دهد."

" آفرین بر شما! می دانید چرا این قدر کم سیب می دهد؟"

رحم خدا گفت:" یک دانه هم نمی دهد."

"صد آفرین! چرا یک دانه نمی دهد؟"

" برای این که این درخت سیب نیست!"صدای خنده جمعیت بلند شد. پدر بزرگم ریز ریز می خندید. عموولی چشمانش از خنده پر اشک شده بود. محمد علی زو می کشید. آقای مهندس سرگردان مانده بود.پرسید:" پس این درخت چیه؟" پدر بزرگم گفت:" درخت هلو. به شکوفه هاش نگاه کنید. به برگ هاش به رنگ پوست درخت. شما در خت را از روی چی می شناسید؟"

آقای مهندس عینک دودی اش را در آورد. بدون توجه به سئوال پدر بزرگم گفت:" خیلی خوب این درخت هلو با سیستم سنتی چند تا هلو می دهد؟" رحم خدا گفت:" نمی دهد!"

آقای مهندس گفت:" اگر سیستم مکانیزه باشد. در خت به هنگام گیاه پزشکی شود. با آفات مبارزه کنیم ،این درخت پر از هلو می شود."

رحم خدا گفت:" د نمی شود. اقای مهندس! این درخت هلوی زینتیه.هلوی گرجی، این در خت را سدراک ارمنی برای مسجد آورده.فقط شکوفه می دهد."

هادی گفت:" برای سلامتی شاهنشاه آریامهر؛ پدر تاجدار کف بلندی بزنید."

********************

شب که می خواستم بخوابم، در فکر پروانه ی بنفشی بودم که روی تاج چکاوک نشسته بود. پشت لاله ی گوشم سوز می زد.دلم برای آقای مهندس سوخت.چه کار خوبی کرد که عینک سیاهش را زد.

از آن روز به بعد هر وقت تازه واردی به مارون می آمد و می گفتند ایشان مهندس هستند،اهالی شریف مارون نگاه معنی داری به یکدیگر می انداختند.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (12)