خاطره ی جمعی

انفجار مرکز کتاب فرو شان و چاپخانه ها و نیز قهوه خانه پر آوازه ی شابندر در خیابان متنبی بغداد، باز تاب گسترده ای در میان نویسندگان و اهل فرهنگ در جهان اسلام و عرب داشت.نام متنبی جذابیت بسیاری دارد تا شیفتگان ادبیات را به واکنش وادارد.واقعیت این است که نام ها برای ما خاطره ی جمعی می سازند. به ویژه وقتی نامی سال های سال، نسل به نسل بر زبان ها می گردد و خوشترین خاطره را به یاد می آورد. زندگی مگر غیر ازین یاد اوری خاطره ها در ذهن انسان نشان دیگری دارد؟

مردم بغداد، نویسندگان عرب و غیر عرب که بغداد را می شناختند از خیابان متنبی تابلو ماندگاری در ذهن و زندگی خود داشتند.گاه به آن اشاره هم کرده اند مثل اشاره لویی ماسینیون .قهوه خانه شابندر سال های سال محل نشست ادیبان و بحث و گفتگوی آنان بود. در مقیاسی بسیار فراتر از کافه ی نادری تهران.جمعه ها جوانان ، دوستداران عبدالوهاب بیاتی و جواهری و شاکر سیاب و... به شابندر می رفتند تا شاعران و نویسندگان زمانه ی خود را ببینند و بهتر بشناسند.نام متنبی ، نام شابندر مساوی نشاط و شور فرهنگی بود.

خیابان متنبی در فاصله ی بین خیابان رشید و دجله است.قلب بغداد.این خیابان تاریخ عتیقی دارد.مثل بغداد که نام و یادش در عمق داستان های هزار و یک شب می درخشد.از دوران متاخر عباسی شارع متنبی مرکز کتاب و فرهنگ بوده است.در آن روزگار اسم منطقه"درب زاخا" بود.دردوران پادشاهی ملک فیصل در سال 1932 نام این خیابان به متنبی تغییر یافت.پیش از آن در دوره عثمانی نام خیابان" شارع الاکمک خانه " بود. اکمک یعنی نان. نانواها در این خیابان بودند.اما کتاب فروشان هم بودند. شاید در دوره عثمانی نان بیش از کتاب اهمیت داشت.در یک کلام در جهار دوره ی عثمانی، استعمار انگلیسی، پادشاهی و استبداد بعثی و نیز دوره جدید عراق خیابان متنبی قلب فرهنگ و اندیشه بود.در دوره ی صدام که کتاب و فرهنگ کنترل می شد به اصطلاح عصر سرهنگی در جهان فرهنگ بود کتاب فروشان خیابان متنبی مثل سیستم هوشمند عصب کار می کردند کتاب های ممنوع به دست اهلش می رسید.

نام متنبی هم کارکرد خود را داشت. او بیش از هر شاعر دیگری سخنش در عمق جامعه و مردم نفوذ و رواج دارد.در دوران عباسی؛ خلیفه بر یکی از اهل فرهنگ غضب می کند و می گوید او را در میدانی که نزدیک همین خیابان متنبی فعلی بوده است به دار بیاویزند. دارش می زنند. مردم دور پیکر آویخته و رقصان آن فرهیخته جمع شده بودند. ناگاه یکی از میان جمع با صدای بلند این بیت متنی را خواند:

علوا فی الحیات و فی الممات

لحق انت احدی المعجزات

در زندگی و مرگ سربلندی!

حقیقت این است که تو نیز معجزه ای!

وقتی به خلیفه خبر رسید دستور داد تا به سرعت آن جسد سر بلند را دفن کنند.

این ها همه نشانه هایی ست که به خاطره تاریخی یک مکان و یک ملت معنی می دهد.وقتی بمب منفجر می شود این خاطره خوش سرشار از شور و نشاط ویران می شود.این ویرانی خاطره ها بخش پنهانی ست که آسان دیده نمی شود.وقتی شابندر ویران می شود، در عمق ذهن هزاران هزار نفر که هر کدام در ذهن خود خاطره ای از شابندر دارند. ان خاطره ویران می شود.قتل خاطره کمتر از نابودی صورت و ظاهر کتاب فروشی ها نیست بلکه عمیقتر است.

عمر حیاوی مدیر کتاب فروشی ویران شده ی "مکتبه النهضه" گفته است : ما تابوتمان را بر دوش می گیریم.این زندگی نیست. مردگی است.محمد سلمان برادر مدیر کتاب فروشی مشهور" مکتبه العدنان" گفته است: سه روز است در میان جسد های سوخته و سیاه شده و قطعه قطعه شده می گردد تا نشانی از برادرش پیدا کند.

نعیم شاکری مدیر جمعه بازار کتاب در خیابان متنبی گفته است: کشتن کتاب از کشتن آنسان ها غم انگیز تر است. انسان ها عمر معینی دارند اما در این ویرانی دستنوشته هایی سوخت که می توانست برای همیشه بماند.

واثق احمد مدیر کتابفروشی "حضاره" وقتی صبح اول وقت سه شنبه به خیابان متنبی آمد. و ویرانی و تکه های سوخته و سیاه شده اجساد را دید به خانه اش بر گشت و در را به روی خود بست.

این ها نشانه های ویرانی یک خاطره است.40 کتاب فروشی 15 چاپخانه و قهوه خانه شابندر ویران شد در نخستین ساعت انفجار 26 نفر تکه تکه شدند. 16 سنی و 10 شیعه! این هم نشانه امروز در جامعه عراق شده است.که انسان ها بیش از آن که هویت اسلامی آن ها را به هم نزدیک کند. هویت مذهبی انان را از هم دور می کند.

داستایوسکی در آخرین بخش رمان "برادران کارامازوف" از ماندگاری خاطره می گوید خاطره ای که می تواند به همه ی زندگی ما معنی ببخشد و هویت دهد. آیا روزگار دیگری خیابان متنبی و قلب پر نشاط کلمه در قهوه خانه شابندر خواهد تپید. صدای متنبی باز هم به گوش خواهد رسید:

ما کل ما یتنمی المرء یدرکه

تجری الریاح بما لا تشتهی السفن

متنبی این نبی را خطاب به آنانی سروده است که مرگ او را آرزو می کردند. می گوید: به آن چه ارزو دارید، نمی رسید/ بادها مطابق میل کشتی ها نمی وزند.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)