کفش عید

پدرم بوی سیب و نان تازه می داد. هندوانه توپی راه راه را مثل چراغ دستی روی شانه اش گرفته بود.هندوانه بزرگ و براق و شکسته بود.نور گرد سوز از توی چارچوب در روی هندوانه افتاده بود. پاکت کوچکی دستش بود، نان لواش تا زده هم زیر بغلش بود.گفت:" پسر این هندوانه را بگیر"
از توی کل کرسی بیرون پریدم ، نردیک بود سرم به تخته دار قالی بخورد.هندوانه را دو دستی گرفتم، روی کرسی گذاشتم.جای هندوانه محکم بود . از چراغ گرد سوز فاصله داشت.دست های پدرم از سرما قرمز و کبود شده بود.پاکت را مادرم گرفت،کنار هندوانه گذاشت.سه انار درشت خندان.با پوست قرمز-صورتی.سرما از توی در به درون اتاق ریخته بود.زیر کرسی نشستم. لحاف را تا زیر چانه ام بالا کشیدم.با سرانگشت دستم، پنجه ی پایم را که گرم بود فشردم.گرما توی انگشتای دستم دوید.از سرما هنوز دستم به اختیارم نبود.مشق درشتم تمام شده بود. با قلم فرانسه مشق ریز می نوشتم. دوات مرکب سیاه را توی مجمع مسی که لبه کنگره دار داشت گذاشته بودم چراغ گرد سوز میانه مجمعه بود.نور پرتقالی گرد سوز روی دفترم افتاده بود.پدرم توی کل خودش که روبروی دار قالی بود نشست. مادرم بالشی را پشت سر پدرم به دیوار تکیه داد. دستم از سرما کرخت شده بود قلم فرانسه کاملا به اختیارم نبود.انگشت هام را باز و بسته کردم.احساس کردم پدرم دارد به مشقم نگاه می کند. پدرم فقط سواد خواندن داشت.آن هم در حدی که قصه خضر و الیاس و قایم موشک بازی حضرت علی با خضر نبی را با آواز می خواند." در حدیث ست که روزی علی عمرانی..."همیشه وقتی می رسید به آنجا که علی قایم شده بود و خضر در به در دنبال علی می گشت و از شدت نگرانی جانش به لب رسیده بود"....چشم های روشن پدرم خیس اشک می شد چشم هایش مثل عمق دریا بود؟ خضر رفت ته دریا، از الیاس پرسید علی را ندیده است؟ خیال می کردم ته دریا چه جور جایی ست؟ .زیر چشمی به پدرم نگاه کردم. نگاهش به گالش هایم بود که گوشه اتاق گذاشته بودم.زیر گالش ها مادرم تکه مقوایی انداخته بود. تای راست گالشم سوراخ شده بود. شصت پایم بیرون می ماند.پدرم دست هایش را از زیر لحاف بیرون آورد به لبه مجمعه گرفت.با کنگره لبه مجمعه بازی کرد. دستش را جلو آورد. سایه ای روی دفترم افتاد. دستش را روی شانه ام گداشت.دستش سنگین بود.پینه بسته،همیشه کنار ماهک ناخناش؛خط محو گچی یا سیمانی دیده می شد.
" احمد غلامی می گفت.آقای جلالی گفته، درس و مشقت خوبه، خط ات هم از همه بهتره" اقای جلالی معلم ما بود.معلم کلاس چهارم دبستان خیام در سال 1342
چشمای پدرم خندید.به گالشام نگاه کرد.گالشا را از گالش فروشی خیابان کشتارگاه خریده بودم.با دستمزد تابستانم.کارگاه گالش سازی همیشه بوی قیرداغ می داد. لاستیک فرسوده اتوموبیل، موتور سیکلت، دوچرخه، دمپایی کهنه...همه را توی دیگ ذوب می کردند. گالش تازه درست می کردند. گالشا نو هم که بودند برق نمی زدند.یک خط از وسط گالش را به دو قسمت تقسیم می کرد.خط برجسته هم بود. جایی که دو تکه گالش به هم جوش خورده بود. پدرم گفت:" برای عیدت کفش نو می خرم.آقای جلالی گفته، رباعیات خیام را از بر سر کلاس خواندی، تو ده تا رباعی خواندی؟"
" از حاج آخوند یاد گرفتم"
" لازم نبود ده تا بخوانی! تو به فکر بقیه همکلاسی هات نیستی؟"
مادرم توی صورت پدرم نگاه کرد. لب هاش را به هم فشرد. لب پایینش را نرم گزید.لبش لرزید. پدرم گفت:" توی راه مدرسه مواظب باش آب و گل توی گالش ات نره"
مدرسه که می رسیدم تا کلاس شروع نشده بود می رفتم کنار بخاری نفتی. شیر نفت را بیشتر باز می کردم. بخاری صدا می داد. بدنه اش صورتی می شد. سرخ و بنفش می شد. پام را می گرفتم نزدیک بخاری. بخار ملایمی از روی پاهام بلند می شد. جورابام را قبلش در می آوردم. می چلاندم.بچه ها به جورابام . گالشام نگاه می کردند..خانه که می رسیدم. جورابام را لبه کرسی آویزان می کردم.صبح که می خواستم بروم جورابا کاملا خشک و گرم بود.گاهی لنگه جورابم توی پایه کرسی می افتاد.خاکستر روش می نشست. یک بار جرقه جورابم را سوزاند و سوراخ کرد. مواظب بودم پدر یا مادرم بو نبرند. پدرم گفت:" پسر جورابت را بیار، سوراخش را بدوزم!" خجالت کشیدم. از کجا فهمیده بود؟ مادرم تکه ای از پوروی قالی را کند.جورابم آبی کمرنگ بود و پورو لاجوردی.پدرم چشم هاش را باریک کرده بود تا سوزن را نخ کند. نیم خورشید هاشور زده کنار چشم هاش مشخص تر شده بود.چشمش خندید.نخ را از توی سوراخ سوزن کشید.گره زد.
" این لنگه جوراب را پای راستت نکن،اگر کوک ها دررفت،انگشتات از گالشت بیرون می زند."
جوراب را گذاشتم لبه کرسی.شب یلدا بود.پدرم با چوب بلندی که سرش قلاب زده بود. چند خوشه انگور که تقریبا کشمش شده بود از رشته آونگ سقف اتاق برداشت.نیمی از سقف اتاق پوشیده ازآونگ خوشه های انگور بود اندک اندک خشک می شدند.گاهی دانه ای از سقف روی کرسی می افتاد.کشمش سبز نرم نرم وکم وبیش آبدار.نصف انار، یک قاچ هندوانه و خوشه ای کشمش سهم هر کداممان بود.مادرم کشمش اکرم را برایش دانه کرد. دانه های لهیده بدرنگ را بر داشت، گذاشت توی بشقاب خودش،.با نوک کارد و چنگال تخمه های هندوانه را جدا کرد. انار را دانه کرد . اکرم موهاش را دو طرف گوشش گیس کرده بود. پدرم به پشت جلد دفتر خط ام نگاه کرد. انگار چیز غریبی دیده بود. سرش را نزدیک آورد.دفتر را جلوی صورتش برد." این چیه نوشتی؟"
" من ننوشتم!"
" کی نوشته؟
" علی رشیدی"
" چی نوشته؟|
"کشتمشپششپشکشششپا را!"
پدرم خندید.
" مثل قطارباری شده!"
محسن برادر کوچکم که کلاس اول بود گفت:" من ببینم،من ببینم!"
دفتر را جلوی چشمش گرفتم.
"می خوام خودم ببینم"
مادرم گفت:"دفترش را کثیف نکنی مامان!"
"منم می توانم بنویسم"
می خواست زیر نوشته علی رشیدی،بنویسد.دفتر را اززیر دستش کشیدم.دفتر خط خورد.نوک مداد جلد مقواای نرم را خراش داد.
مادرم مشتی تخمه کدوی بو داده توی بشقاب مسی روی کرسی ریخت.همیشه تخمه های هندوانه یا کدو یا حتی خربزه و طالبی را زودی جمع می کرد. می ریخت توی ماهیتابه، نمک می زد،روی شعله پریموس تفت می داد.
زمستانا پدرم بیکار بود.کم حرف می زد.تنگدست بود. حوصله اش تنگ می شد. به روی خودش نمی آورد.سکوت می کرد.مادرم چیزی نمی گفت، سئوال نمی کرد.
پدرم گفت:" دم عید کار پیدا میشه، همیشه خرده کاری هست."
شام نان تازه و چای شیرین داشتیم.
گفتم:" فرهاد می گه صبحا برم خانه شان با او درس بخوانم، به اش کمک کنم."پدرم گفت:" صبحا که وقتی نیست. روزا کوتاهه"
گفتم:"صبح زودتر بیدار می شوم"
" وقتی نیست پسر جان تا نان و چای ات را بخوری باید بروی مدرسه"
"صبحانه خانه فرهاد می خورم. باباش گفته"
پدرم سکوت کرد. به مادرم نگاه کرد.محسن گفت:"یعنی صبحا من تنها بروم مدرسه؟"
گفتم:" نه می آیم دنبالت، خانه شان نزدیکه"
مادرم لب پایینش را آهسته به دندان گرفت و رها کرد.یک چشمش برق زد.پدرم گفت:" بهتره صبحانه خانه خودمان بخوری"
گفتم:"چرا؟"
گفت:" صبحانه آن ها با ما فرق دارد.آن ها اعیانند.اگر آنجا صبحانه بخوری صبحانه خودمان از دهانت می افتد"
محسن گفت:" مامان از دهن می افتد یعنی چی؟"
مادرم گفت:" یعنی این که هر کس باید توی خانه خودش صبحانه بخورد."
پدرم گفت:" پسین، زنگ که خورد توی مدرسه باهاش درس بخوان"
" مدرسه که تعطیل می شود. در مدرسه را می بندند تا نظافت کنند. نمی گذارند کسی توی مدرسه بماند."
پدرم آرام و سرد گفت:" خیلی خب، عصرا برو خانه شان، زود بیا"
" نمی روم!"
مادرم توی چشم هام نگاه کرد.چشمش برق زد.پدرم سکوت کرد. خیال کردم. می پرسد چرا نمی روی.محسن سرش را آورد بغل گوشم.گفت:" صبحانه آن ها با ما فرق دارد . یعنی چی؟" از آقای جلالی یاد گرفته بودم ، اگر چیزی را حالا نمی فهمیم. ممکن است بزرگ که شدیم بفهمیم.وقتی امیر مهربان از آقای جلالی پرسید:" بچه آدم هم مثل بچه گوساله به دنیا می آید؟" آقای جلالی گفت :" بزرگ که شدی می فهمی"
بعد. وقتی زنگ تفریح را زدند. احمد برای ما تعریف کرد که گاوشان چطوری زاییده"
محسن گفت:" چرا جواب نمی دهی؟"
" بزرگ که شدی می فهمی!"
" کی بزرگ می شوم؟"
" وقتی زن گرفتی!"
مادرم گفت :" این حرفا چیه یاد بچه می دهی، دفتر و قلمت را بر دار وقت خوابه"
پدرم خواند:" هر نیک و بدی که در کتابه/بر هم بزنید وقت خوابه"

مدرسه که تعطیل شد، با فرهاد رفتیم دفتر باباش. دفترش توی کاروان سرای بزرگ نبش خیابان پهلوی و شهربانی بود.از کنار نرده های دبیرستان پهلوی که رد می شدیم،نگاهم به درختهای توت قرمز چتری افتاد. بار ها کنار نرده می نشستم. توت های قرمز را لا به لای برگ های سبز نگاه می کردم. درخت ها پوشیده از برف بود.
پدر فرهاد کت و شلوار ابی تیره پوشیده بود. پراهنش زرد بود. کراوات آبی روشن با خال های قرمز بسته بود.گیره کراواتش طلایی بود.موهاش را رو به بالا شانه کرده بود. موهاش برق می زد.غبغبش دو لایه و سفید بود.دست هاش نرم و سفید بود.یک جعبه مقوایی روی میزش بود.روی جعبه انگلیسی نوشته بود.عکس چکمه روی جعبه بود.جعبه را به فرهاد داد.رو به من کرد و گفت:" از فردا صبح ها بیا خانه ما با فرهاد درس بخوانید.صبحانه هم پیش ما باش"
" صبحا نمی توانم. صبحانه خانه خودمان می خورم."
" چه فرق می کند؟"
" پدرم گفت، صبحانه شما فرق دارد."
چشم هاش را تنگ کرد. لب هاش را لیس زد.
" بروید! مواظب باشید."
فرهاد نگاهش را روی زمین انداخته بود.پدر فرهاد رفت پشت میزش نشست.دفتر بزرگی را که اندازه کاغذ امتحانی بود، باز کرد.توی خیابان که می رفتیم.ساکت بودم. فرهاد گفت. بابام از حرفت خوشش نیامد.عادت ندارد کسی بر خلاف حرفش حرفی بزند.اصلا خیال نمی کرد. آن جواب را بدهی." حمالی که سه تا فرش بزرگ را رویهم روی پشتی حمالی اش می برد ، کاملا خمیده بود.انگار هر لحظه ممکن بود با سر نقش زمین شود. خورد به دست فرهاد. جعبه کفش اش روی زمین افتاد. فرهاد داد زد:" آهای عمو مگه..." دید حماله اصلا این سو و آن سو را نمی بیند. فقط جلوی پایش را می بیند.حماله داشت می رفت. اصلا نفهمیده بود که گوشه فرش به فرهاد خورده است.
به فرهاد گفتم:" بابات وقتی با من حرف می زد اصلا به من نگاه نمی کرد!"
" حتما نگاه می کرده، بابام چشم هاش تاب داره، بد زبانه، دست بزن داره. همه را می زنه. هر کدام مان را به بهانه یی..."
"هی نگاه کن!عجب اسبی!"
اسب سیاه بود با خال طلایی درشت روی پیشانی اش.گاری چی لبه گاری نشسته بود آواز می خواند.فرهاد سکوت کرد.وقتی از هم جدا می شدیم گفت:" کاش من جای تو بودم.یا بابات بابای من بود!"
رباعی خیام را توی ذهنم می خواندم.برفابه توی گالشم رفت.دستهام را زیر بغل فشردم.کتاب و دفترم را کردم زیر ژاکت پشمی ام که بوی گوسفند می داد.جلو مغازه کفاشی آقای امیری ایستادم.کفش های پشت ویترین را نگاه کردم. رفتم داخل مغازه کفش های تعمیری و دست دوم را دیدم.پسر آقای امیری همکلاسی ام بود.روی صندلی پشت میز کوچکی نشسته بود.آقای امیری همانطور که کفش نوی را قالب گیری می کرد به نصرت دیکته می گفت.روی شیشه مغازه نوشته شده بود کفش امیری. هر دوتا کلمه کفش و امیری مثل یک جفت کفش بود.داشتم با دقت نگاه می کردم که چه جوری حرف ها با نقاشی درهمبرهم شده.با خودم گفتم،کفش های عیدم چه جوری باشه خوبه؟ یک بار دیگر به کفش های توی ویترین و کفشای دست دوم نگاه کردم.
به پدرم گفتم:"
" کفش عید را از کجا می خری؟"
"حالا کو تا عید"؟
مادرم توی صورت پدرم نگاه کرد.
" گالش هایم صدا می دهد. بچه ها کرکر می خندند."
" اگر مواظب باشی آب توی گالشت نرود ودرست قدم برداری صدا نمی دهد."
"دست خودم نیست. تازه زنگ تفریح با بچه ها بازی نمی کنم."
" برای همین است که اول شاگردی.وقت برای بازی بسیارست!"
پدرم سکوت کرد.توی چشم هایم نگاه کرد
" پس تو زنگ تفریح چه کار می کنی؟"
" کنار دیوار بر آفتاب می ایستم. با یکی دوتا از بچه ها مشاعره می کنیم."
" تو برنده می شوی؟"
" نه من حرف های سخت بلد نیستم. تراب خدایی همیشه برنده می شود.کتاب مشاعره مهدی سهیلی را فوت آبست،ده تا شعر حفظ است که با ژ شروع می شود.من یکی هم بلد نیستم."
" توکه اول شاگردی ؟ نه؟"
"چرا هستم .قرارست صبح شنبه به اول شاگردها جایزه بدهند."
صبح شنبه،وقتی صف بسته بودیم.آقای جلالی آمد توی صف ما، همین طور که از پشت سر ما قدم می زد، گفت:" وقتی اسم علی را خواندند.همه تان کف مرتب بزنید.صدای کف شما از همه کلاس ها بیشتر باشد."
دعای سرصف خوانده شد:
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
سرم پایین بود. داشتم به کفش های بچه ها نگاه می کردم. چشمم به چکمه فرهاد افتاد.قهوه ای روشن بود. چه برقی می زد.سگک چکمه اش نقره ای بود.
"کلاس چهارم الف،فرهاد بیات!"یک دفعه انگار همه بچه های کلاس ما ،های بلندی کشیدند.فرهاد که اول شاگرد نبود.فرهاد رفت بالای پله ها. کنار مدیر مدرسه و صف معلم ها.آقای کیوانی پیشانی فرهاد را بوسید.یک بسته بزرگ کادو شده به فرهاد داد. گفت:" یک جلد کلیات سعدی به فرهاد بیات تقدیم می شود."
فرهاد کلیات را گرفت.از بالای پله ها تا توی صف که می آمد سرش پایین بود.انگار تنبیه شده بود.بچه های کنار دستم، با نوک کفش به گالشم زدند.لب هایشان را به علامت تعجب به جلو آوردند.
" آقای علی نورانی"
آقای جلالی با سر به من اشاره کرد که بروم.یک جلد کتاب راهنمای انشا و نویسندگی تالیف احمد کوشا به من دادند.کاغذ کادو نداشت. یکهو آقای جلالی آمد جلوی آقای کیوانی ایستاد و گفت:" من هم برای علی یک جایزه دارم. خودنویس خودم را به علی می دهم." خودنویس پلیکان اش را از جیب بغل در آورد.سرش را خم کرد و دو دستی خودنویس را به طرف من گرفت. چشم هایم خیس اشک شد.
از پله ها که پایین می آمدم مراقب بودم گالش هایم صدا ندهند! اشک تا گوشه لب هایم راه گرفته بود.آب بینی ام هم می خواست سرریز کند! بچه های کلاس برای فرهاد کف نزدند.تک و توکی می خواستند کف بزنند که میانه راه دست هاشان را پایین آوردند. برایش محکم دست زدم.فرهاد سرش پایین بود.به کلاس که می رفتیم.،عباسعلی عسکری سر به سر فرهاد گذاشته بود.صدای غژ و غژ چکمه های فرهاد می آمد.بچه ها با فرهاد حسودی می کردند.او وصله ناجور کلاس ما بود. کت پشمی سبز تیره با آستر ارغوانی، شال گردن کرک کشمیر، ساعت مچی،موهای بلند خرمایی،عینک پنسی...برای هر کدام از چیزهایی که فرهاد داشت،کافی بود که حسودی عده ای گل کند.اصلا سر و لباس ما ها جور دیگری بود.بیژن همیشه لباس وکفش برادرش را که کوچک می شد، می پوشید. می گفت" امسال قرار شده همان لباس را بدهند پشت و رو کنند. می گفت، مادرم گفته: نو نو می شود."حالا جایزه فرهاد هم شده بود قوز بالا قوز.
آقای جلالی صاف و پوست کنده،سر کلاس گفت.:" اول شاگرد کلاس علی نورانی ست،جایزه فرهاد را خانواده اش دادند تا فرهاد بیشتر درس بخواند." فرهاد کلیات سعدی را از روی میز بر داشت گذاشت روی زمین کنار پایش.علی رشیدی،امضای احمد کوشا را از کتاب جایزه ام پیدا کرده بود.
"ببین علی! به این می گویند امضا. از کشتمشپش هم سخت ترست!" کلاس که تعطیل شد، دیدم فرهاد دارد تنها می رود.سرش پایین بود. با نوک چکمه تکه های یخ و برف سفت شده را شوت می کرد. پدرش آمده بود دنبالش،شورلت سفید پدرش مثل برف بود.داشت با پدرش گفتگو می کرد. دست هاش را تکان می داد.جایزه اش زیر میز مانده بود.
کتاب و خودنویس را گذاشتم روی کرسی! دلم لک زده بود که با خودنویس بنویسم.با احتیاط در خودنویس را باز کردم.گیره اش طلایی بود. مادرم گفت:".علی گیره اش طلا ست."
" فکر نکنم."
" بده عمه ات نگاه کند. او سر در می آورد."
چقدر نرم و روان بود.دیگر لازم نبود مثل قلم فرانسه،مرتب آن را توی لیقه مرکب بزنم.نوشتم:" در حدیث ست که روزی علی عمرانی..."
منتظر بودم جایزه ام را به پدرم نشان بدهم. مادرم گفت:"پدرت کاری برایش پیدا شده، توبره وسایل کارش را بر داشت و رفت".پدرم وقتی آمد.جعبه شیرینی دستش بود. روی جعبه نوشته شده بود،شیرینی فروشی کریستال. مادرم با تعجب به پدرم نگاه کرد.فقط دم عید شیرینی می خرید. آن هم نان برنجی کرمانشاهی.وقتی مادرم جعبه را باز کرد،دیدیم چهارتا نان خامه ای بزرگ توی جعبه است.اولین نان خامه ای بود که به خانه ما آمده بود. قنادی کریستال توی باغ ملی بود.هیچ وقت گذر ما به آنجا نمی افتاد.مادرم گفت:"ابراهیم این ها که خیلی بزرگند! لت هم نمی شوند."
پدرم یک نان خامه ای را توی بشقاب مسی گذاشت.آرام تکه رویی را بر داشت.کنار تکه زیری گذاشت.با چاقو از وسط هر کدام را دو تکه کرد.اکرم لب و لوچه اش خامه ای شده بود.محسن هی لب هایش را زبان می زد.مادرم تکه کوچکی خورد
"ابراهیم!این که خیلی شیرینست،ما عادت نداریم."
پدرم سه تا بشقاب برداشت. توی هر کدام یک نان خامه ای گذاشت.
"علی این ها را برای عمه ات،خانم سلطان و زهرا خانم ببر. بگو شیرینی اول شاگردیت هست، معلمت گرفته است!"
مادرم لبخند زد.نگاهم به خودنویس پلیکان بود.مثل اسبی بود که با فرهاد دیدم.اسب سیاه با خال طلایی.گیره ی طلایی خودنویس برق می زد. مثل خال اسب بود. اسب توی صحرا می تاخت.از سرازیری تپه مارون، از بالای قبرستان ارمنی ها، تا گهر، تا راسوند.شاد و سبکبال بودم.وقتی خودنویس را به مادر بزرگم نشان دادم، او که برای هرچیزی شعری آماده داشت. گفت:"قلم گفتا که من شاه جهانم..."
محسن گفت:"بده من با هاش بنویسم"
"خودم دستت را می گیرم،تو بنویس." محسن و من با هم نوشتیم:" آن مرد اسب دارد"
مادرم زیر لب زمزمه می کرد.پرسیدم "چی می خوانی مادر؟"
" برای معلمت صلوات می فرستم.خیر ببینی؛چند تا بچه دارد؟"
"هیچی!"
" زن و بچه نداره؟"
"نه، تنهاست.می گوید همه ما بچه های او هستیم."
پدرم گفت:" داشت توی کوچه باغشاه قدم می زد. گفت، نشانی خانه امان را از همسایه ها پرسیده، گفت حالا که شما را دیدم،دیگر مزاحم نمی شوم.چه جوان برازنده ای بود.یک سر و گردن از احمد غلامی هم بلند تر بود. خواهرش زن احمد آقاست."
محسن داشت با خودنویس بازی می کرد. در خود نویس را محکم بستم. دادم دست اکرم. گیره طلایی خودنویس را به لبهاش زد.خودنویس را از دستش گرفتم،" تفی اش نکن!"
" بوس کنم!"
مادرم گفت:" بگذار دستش باشد ، نمی خوردش!"
خودنویس را به اکرم دادم. ادای نوشتن در آورد. به او گفتم." بیا با مداد رنگی برات نقاشی بکشم." خودنویس را به طرفش گرفتم.پدرم گفت:" گمش نکنی پسر!"
کتاب راهنمای انشا و نویسندگی را ورق زدم. امضای احمد کوشا را به پدرم نشان دادم.
" حالا تو می توانی مثل این امضا کنی؟"
در خودنویس را باز کردم. سرزبانم را لای دندان ها فشار دادم.مثل امضای احمد کوشا امضا کردم.
" سربازی به ما نوشتن یاد ندادند."
پدرم سکوت کرد.گفت:" من سواد ندارم. این خودنویس خیلی باارزشه ، قدرش را بدان پسرم." چشم های پدرم خندید. گفتم:
" خوب نگه می دارم. مثل کفش های شما!"
پدرم دوره سربازی در تهران، از امیر آباد، روبروی کمپ امریکایی ها از دستفروشی یک جفت کفش چرمی قهوه ای خریده بود.مادرم می گفت که بیست و چهارساله که توی عید و عروسی ، گاهی هم مجلس فاتحه کفش را می پوشد.همیشه کفشها را توی کیسه می گذاشت. نخ سر کیسه را می کشید. سالی چند بار هم به رویه کفش وازلین می زد. کفش های پدرم از همه کفش هایی که دیده بودم قشنگتر بود.
پدرم سکوت کرد. مادرم طره موی اکرم را از توی چشمش کنار زد.گفت:" شب کل بالا بخواب، صبح زود می خواهم قالی ببافم. کلک رویت نریزد."
پدرم پرسید:" صبح زود؟"
" آره، حاج قربان پیغام داده، اگر تا عید به نیمه برسم. مساعده می دهد"
" تا عید که چیزی نمانده؟"
" می رسم؛چیزی تا نیمه نمانده. ملوک هم چند روز می آید کمکم. شب عید دستمان پر باشد بهترست"
نگاه پدرم به دار قالی بود.گندله ها انگار توی کاسه نور پرتقالی بودند.بالاشان سایه و پایینشان روشن بود.از زیر تخته دار قالی ترنج پیدا بود. نگاه پدرم روی ترنج بود. انگار داشت حساب می کرد مادرم کی به نیمه می رسد. خوابم گرفته بود. پیش محسن کل بالا خوابیدم.تمام روز را توی ذهنم مرور کردم.مادرم با صدای آرام به پدرم گفت:" به علی قول دادی برایش کفش بخری. نباید قول می دادی." نمی دانم پدرم جواب داد یا نه چشم هام سنگین شده بود. بابای فرهاد داشت دستهایش را با عصبانیت تکان می داد.


یکشنبه فرهاد به مدرسه، نیامد. جایزه اش را آقای جلالی به آقای فرجی فراش مدرسه داده بود تا به فرهاد بدهد. بچه های کلاس دورم جمع شدند تا خودنویس را ببینند.بعضی ها تمرین می کردند مثل احمد کوشا امضا کنند.علی رشیدی که مادرش رختشور بود، برایم گردو و کشمش آورده بود. از طرف مادرش روی تکه کاغذی نوشته بود."آفرین پسرم،علی خودم" تکه کاغذ را گذاشته بودند توی کیسه کوچک گردو و کشمش.کیسه بوی خانه مان را می داد.
گفتم:" علی چرا فرهاد نیامده؟"
دیروزی با پدرش دعواش شد.کنار دست بابایش که نشست،یکهو پدرش با پشت دست زد توی صورتش.
زنگ سوم فرهاد با مادرش آمد.گونه راستش کبود بود. گوشه چشم راستش سرخ سرخ بود.چکمه هاش پاش نبود.آقای فرجی کلیات سعدی را به مادر فرهاد داد. گفت توی کلاس جامانده .دکمه بالایی پیراهن فرهاد کنده شده بود.کلاس که تعطیل شد.فرهاد گفت:" می شود من بیایم خانه شما؟"
سردم شد. چه طوری می توانست به خانه ما بیاید!نمی خواستم خانه مان را ببیند. از طرفی هم نمی توانستم بگویم نیاید.به طرف خانه مان حرکت کردیم.توی گالشم آب رفته بود. حواسم به جا نبود.پاهایم یخ کرده بود.هیچوقت غریبه به خانه ما نمی آمد.توی اتاق نشیمن ما دار قالی بود.من به صدای جرینگ جرینگ کوبه قالی بافی عادت داشتم. اصلا خوشم نمی آمد کسی تا توی خانه ما بیاید. اتاق مهمان نداشتیم.کوچه باغشاه را تا انتها رفتیم.رفتیم به طرف کشتارگاه. به فرهاد گفتم :" می خواهی کشتارگاه را ببینی؟"
حرفی نزد. توی حیاط کشتارگاه پر از برف و گوسفند بود گوسفندها انگار سر نداشتند. از سرما سر هاشان را زیر شکم هم پنهان کرده بودند. انگار یک تکه پوست زنده جنبنده
کف حیاط کشتارگاه افتاده بود.هوا تاریک می شد. فرهاد گفت:" زودتر برویم" سرکوچه باغشاه خداحافظی کرد.
خانه که رسیدم، پدرم داشت توبره وسایل کارش را توی انباری که پر از پوست درخت بود می گذاشت.هر وقت وسایل کارش را می آورد یعنی کار تمام شده بود. اما کار که هنوز شروع نشده بود!
پدرم گفت:" معامله مان نشد. می خواست وسط حیاط دیوار بکشد."
مادرم گفت:" حیاطشان بزرگ بود؟"
" خانه از خودش نیست. اجاره کرده.می خواهد وسط حیاط ملک مردم دیوار بکشد. زمینش را بفروشد"
" مگر می شود؟"
" رییس انجمن شهره. وکیله، تیغش می برد."
مادرم سکوت کرد.توی پیاله برای پدرم گردو و کشمش آورد.
پدرم با خنده گفت:" امروز پنج تومان و دو قران جریمه شدم.دور باغ ملی با فرقون می آمدم. پلیس گفت،از روبرو ماشین می آید. جریمه ام کرد. کار که نشد. جریمه ام شدم."
مادرم جلوی پدرم چای گذاشت.گفت:" تا هوا روشن هست چند رک دیگر ببافم."
از پله نردبان دار قالی بالا رفت.نقشه را جلوش کشید.شانه و کوبه را دم دستش گذاشت.زمزمه می کرد .بی کلام زمزمه می کرد.


روز آخر مدرسه بود.فرهاد گفت برای تعطیلی عید به اصفهان می رود.دایی اش اصفهان زندگی می کرد . گفت خانه دایی اش یه حوض خیلی بزرگ دارد،وسط حوض چهار تا فرشته هر کدام یک قو توی بغلشان است .از نوک منقار قو ها توی حوضچه زیر پای فرشته ها آب می ریزد.می گفت فرشته ها کفش ندارند.پاها شان همیشه خیس آب ست.آقای جلالی گفت مشق عید ندارید.بچه ها همه کف زدند.به چشمای آقای جلالی نگاه کردم که کف بزنم یا نه!کف زدم.گفت:
" توی تعطیلی دوتا کار بکنید. یکی خاطرات خودتان را بنویسید.سفر اگر رفتید خانه قوم و خویش ها که می روید، یک کتاب هم بخوانید.با هر کس دوست دارید مشورت کنید.خلاصه کتاب را در یک صفحه بنویسید.یکی دیگر هم مانده!یک شعر تر و تازه.هنوز چاپ نشده دوستی برای من فرستاده.شاعرش اخوان ثالث است. شما هنوز اسم او را نشنیده ا ید.کسی شنیده؟" هیچ کس حرفی نزد.
" خیلی خب. شعر را برایتان می خوانم.این شعر را اگر دوست داشتید حفظ کنید.همه اش را نه.هر چند بیتی که دوست داشتید.حالا بنویسید."
آقای جلالی صدایش را صاف کرد.غمگین شد.همیشه همینطور بود. یکهو در میانه درس به نقطه دوری نگاه می کرد.غمگین می شد.سرش را اندکی تکان می داد.گویی متوجه کلاس می شد.می دید همه ماها داریم به او نگاه می کنیم.گفت:
" بنویسید. خوش خط بنویسید
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم..."
صداش می لرزید. اما بیت آخر را بلند و پر طنین خواند. یاد مرشد زورخانه روبروی دبیرستان پهلوی افتادم.او همیشه با صدای زنگ دار می خواند.آقای جلالی خواند:
"طوفان بتکاند مگر امید که صدبار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم"
چشم های آقای جلالی برق زد.شعر آخر را دوباره خواند.سه باره خواند.
" بچه ها امید تخلص شاعر ست. کی می داند تخلص یعنی چه؟"
بیژن پاکدل گفت:" آقا اجازه مثل حافظ"
" درسته شاعرها بعضی وقت ها برای خودشان یک اسم انتخاب می کنند.امید اسم اخوان است. بیژن حالا تو شعر را بخوان"
خواند. بیژن خوش صدا بود.زنگ های تفریح برایمان آواز مرا ببوس را می خواند.به بیت آخر فکر می کردم. معنی اش را نمی فهمیدم.آقای جلالی گفت هر جای شعر را نفهمیدید، بپرسید.
کسی سئوال نکرد.آقای جلالی هم چیزی نگفت.هاله غم از توی صورتش رفته بود.


پدرم کار پیدا کرده بود.گفت که خانه آقای سلیمانی ، چهار-پنج روز کار دارد. هم لکه گیری دارند هم سفید کاری،می خواهند دیوار توی حیاطشان را بند کشی کنند. دیر خبر کردند کارشان تمام نمی شود.سه روز دیگر عید ست.مادرم صبح ها قالی نمی بافت. گفت حاج قربان با زن و بچه رفته اند تر کیه.تا سیزده نمی آیند. مساعده بعد از سیزده به درد مان نمی خورد.
اکرم را گرفتم توی بغلم فشار دادم. بوسش کردم. گفتم:" مامان مشق عید نداریم!"
اکرم گفت:" خودنویس می دی!"
در خودنویس را محکم کردم. به اش دادم.
آفتاب روی گلیم ها افتاده بود. از لبه گلیم ها آب می چکید.پدرم خوشه های کشمش سبز را برای عید از رشته های سقف بر می داشت. توی سینی می گذاشت.مادرم جلوی دار قالی چادر شب کشید.گندله های رنگارنگ خامه برق می زدند.
با قیچی قندشکن پدرم شاخه های خشک درخت به و سیب سبز توی باغچه مان را هرس کرد.دو تا ماهی سرخ و صورتی توی حوضچه تاب می خوردند.از توی کوچه بالایی صدای رشکی و ماسی و عمو نوروز می آمد.صدای زنگوله.
" رشکی و ماسی آمده
اونی که می خواسی اومده"
پدرم چند خوشه کشمش سبز را توی بشقاب مسی گذاشت
" پسر این کشمش ها را به شان بده"به مادرم گفت برو از فشاری دو تا سطل آب بیار سطل ها را پر نکن"
محسن گفت :"من هم می آیم."
دور فشاری شلوغ بود.یچه ها دور رشکی و ماسی جمع شده بودند.لباس های رنگی داشتند.دو تایشان دایره زنگی داشت. یکی شان تمبک زیر بغلش بود.بیشتر از این که آواز بخوانند، می رقصیدند و شلوغ می کردند.گالش هایم پر آب شده بود.آقا مرتضا قصاب در مغازه اش را رنگ آبی روشن می زد.آب لب می زد. شلوارم از زانو به پایین خیس شده بود.
فردا عید ه!آب توی گالش هایم را توی پاشیر حوضچه خالی کردم.پدرم نگاه کرد.گالش ها را کنار دیوار رو به آفتاب پسین قرار دادم.پدرم ته مانده برف ها را توی باغچه پارو کرد.
" فردا صبح؛ برایت کفش می خرم. آقای سلیمانی توی بازار کفاشی دارد."


بازار شلوغ بود.دهاتی ها پارچه های روشن و قند و چای می خریدند. بلند بلند حرف می زدند.از توی چهارسوق پیچیدیم سمت سر بازار.بوی تند تخمه کدو می آمد.نخود بریزها داشتند با سرتاس های بزرگ توی گونی نخودچی می ریختند. کنار در حمام چارسو لنگ آویزان بود.صدای تق و تق بازار مسگرها گوشم را پر کرده بود. پدرم دستم را محکم گرفته بود.برخی مغازه ها بسته بود. زن های بقچه بغل که خسته شده بودند، کنار دیوار نشسته بودند.پیرمردی پاهایش را دراز کرده بود. نان و ماست می خورد.پابرهنه بود.کف پاهایش سیاه و کبود بود.دختر بچه ای سر گیسوهاش مازو زده بود،گریه می کرد.مغازه آقای سلیمانی بوی چرم و پلاستیک می داد.مغازه با لامپ های بزرگ ؛ چراغانی شده بود.همه کفش ها برق می زدند.گوشه مغازه یک سبد پلاستیکی که تا سینه ام می رسید، پر از کفش های پلاستیکی طرح چرمی بود.یک کفش بود. رویه اش شطرنجی بود.قهوه ای سوخته و روشن در هم شده بود.بند و منگوله هایش ثابت بود.پدرم مرا به طرف کفش های چرمی برد. کفشی را برداشت.برانداز کرد. کف کفش را نگاه کرد.
" بیا این را بپوش"
چفت پایم بود. انگشت اشاره و میانه پدرم پشت پاشنه ام جا نمی شد.کفش باید به اندازه دو انگشت جا می داشت که زود تنگ نشود.گفتم:" تنگه، نمی خواهی بپرسی قیمتش چنده؟"
" با هاش حساب دارم.خانه اش کار می کنم."
" توی آن سبد کفش خوبی بود." توی سبد گشتم یک تای همان کفش پلاستیکی شطرنجی را پیدا کردم." اینه"
پدرم تای کفش را گرفت." چه نرمه. نازک هم نیست." تای دیگر کفش را پیدا کرد.
" آن کفش چرمی خوب نبود؟"
" تنگ بود."
کفش ها را پوشیدم. دو انگشت پدرم مماس با پشت پاشنه ام بود.
" دو قدم راه برو."
رفتم.
" خوبه؟"
" بله"پدرم هر دوتای کفش را کنار هم به دست گرفت.رفتیم جلوی پیشخان. فروشنده با مرد چاق و کوتاه قدی تند و تند حرف می زد وپول می شمرد.
رو به پدرم کرد:" امرتان؟"
" خانه شما کار می کنم. دو روز کار کردم. سه روز دیگر کار دارید.این کفش ها را برای پسرم، به حساب دستمزدم بگذارید."
لبهای قلنبه ای اش را به جلو داد . صدای هوایی که فوت کرد آمد.
" راستش. من اینجا شریک دارم. حساب هامان را امروز می بندیم.نمی توانم نسیه بدهم."
پدرم ساکت مانده بود.کفش ها را پایین آورد. کفش ها را از دستش گرفتم. توی سبد انداختم.
"من که کفش نمی خواستم. تابستان می خریم."
پدرم نگاهم کرد.چشمانش برق زد. دستم را فشرد. هنوز گرمای دستش توی دست هایم هست.
خانه که رسیدیم.مادرم به دست های من و پدرم نگاه کرد. حرفی نزد.داشت گل صورتی کفش اکرم را که کنده شده بود،می دوخت.دفترم را باز کردم.با خودنویس پلیکان نوشتم:
" پدرم بوی سیب و نان تازه می دهد..."
-------------------------------------------------
این داستان در شماره نوروزی بخارا منتشر شده است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (26)