عیار ترجمه مرشد و مارگریتا

سال ها پیش به خانه ی دکتر شرف الدین خراسانی رفته بودم.تازه به خانه جدید- البته اجاره ای- کوچه قنات رفته بود.گرم و پر شور توی راه پله ایستاده بود.رنگین کمان رنگهایش می درخشید.پیراهن ارغوانی؛ کراوات فیروزه ای؛ شلوار اتو خورده ی زرشکی...
پرسید تازگی چی خوانده ای ؟ نام کتابی را گفتم. گفتم برخی جاهای کتاب را نمی فهمم. گفت:" هر جا را که نفهمیدی با مداد کنار صفحه علامت بگذار.شاید نویسنده نفهمیده باشد! شاید هم مترجم.شاید هم خودت!تازگی کتاب"عروسکخانه" ی ایبسن با ترجمه ی آقای منوچهر انور را می خواندم.در باره این کتاب و ترجمه و نیز دو مقاله ای که در باره ی:" ایبسن شاعر" و" چند اشاره به چالش ترجمه"در ابتدای کتاب آمده ست بعدا خواهم نوشت.در این مقاله می خواهم نقدی و نگاهی داشته باشم به ترجمه ی رمان شگفت انگیز " مرشد و مارگریتا" از آنجا که می خواهم در باره ی ترجمه این رمان بنویسم به مقاله خواندنی و پرنکته منوچهر انور اشاره می کنم:
"در چالشگاه ترجمه ،همچنان که می دانیم، دو جبهه رودررو هست،با هواداران رو در رو، هر دو پارتیزان حفظ اصالت، با هم در گیر ، و گاهی افتاده به جان هم. یکی قلم بر می دارد که ترجمه باید به معنی باشد، مطابق قصد نویسنده، دیگریعلم راست می کند که به معنیترجمه کردن خیانت است در امانت، و هر که در این راه جز به لفظ فدم بردارد،ریش نویسنده را به بازی گرفته.
اما در این میان، برکنار از آتشبازی پارتیزان ها، هستند مترجمانی هم،تک تک ، در گوشه و کنار، که گوششان، جدا نه به لفظ بدهکار است، نه به معنی،اما دلشان در گرو لفظ و معنی هر دو با هم است¬¬- در هر دو زبان وعقلشان می گوید ترجمه یی که لفظ و مغنی را در هم نگدازد، اصلا ترجمه نیست. و حق هم گویا با همین گروه پراکنده سوم باشد"
(هنریک ایبسن،عروسکخانه، ترجمه منوچهر انور،نشر کارنامه،1385، ص:115)
وقتی کتاب مرشد و مارگریتا را می خواندم همین داوری را داشتم که مترجم به شایستگی از پس معنی و لفظ بر امده ست.از سویی ما همه مدیون دکتر میلانی هستیم که بیش از دو دهه پیش مرشد و مارگریتا را ترجمه کرد،اما جا به جا در متن فارسی با ابهام و علامت سئوال روبرو می شدم.کنار هر عبارت یا واژه ای که برایم مبهم و تردیدآمیز بود با مداد خط کشیدم.علامت سئوال و تعجب گذاشتم.در تعطیلات نوروزی امسال، متن انگلیسی مرشد و مارگریتا را خواندم.البته نسخه ی انتشارات پنگوئن، همه ی آن ابهام ها زدوده شد! مثل توده ی مه محو شد.
.کتاب توسط دکتر عباس میلانی ترجمه شده است.چاپ ششم کتاب هم در سال 1385 از سوی انتشارات" فرهنگ نشر نو" منتشر شده است.پیداست مردم ما اگاهانه نسبت به مرشد و مارگریتا علاقه نشان داده اند.واقعیت این است که مرشد و مارگریتا یکی از درخشانترین رمان های جهانی ست.با ساختاری یگانه و پرداختی بی نظیر.شکوه استقامت و ژرفای رنج های سنگین و ویران کننده ای که بر زندگی بولگاکف آوار شده بود، در مرشد و مارگریتا به بار نشسته است.
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
همان وقت که ترجمه فارسی کتاب را می خواندم، در مواردی با ابهام مواجه می شدم.احساس می کردم که بایستی مطلب به شکل دیگری باشد.با خودم می گفتم یعنی بولگاکف اشتباه کرده است؟ چطور ممکن است نویسنده ای که رمانش را بارها بازنویسی می کند ، و برای هر واژه ی ان می اندیشد؛ اشتباه کرده باشد؟ آیا مترجم شتابزده ترجمه کرده است؟ متن انگلیسی که ترجمه براساس آن صورت گرفته در اختیارم نبود.اما در کنار برخی صفحات به توصیه ی دکتر شرف علامت زدم. مثل:
" مرد جامه بلند آبی رنگ مندرس و چروکیده ای به تن داشت، به دور سرش نوار سفیدی پیچیده شده بود که روی پیشانی گره می خورد"
ص:17
با خودم می اندیشیدم که اگر همان نوار را روی پیشانی گره بزند ، چقدر زشت می شود7
زیر این عبارت خط کشیدم
" وقتی کلمات را ادا می کرد، زبانش به ندرت تکان می خورد"
ص:17
برایم کاملا نامفهوم بود.
" پیلاطس با یکی از لبهایش خندید."
ص:21
هر کاری کردم که مثل پیلاطس با یک لب بخندم نشد!
"پوزبند براق شیری به زره اش آویخته بود."
ص:31
پوزبند شیر آویخته بود؟نمی توانستم تصویر روشنی از این عبارت درک کنم.
و...
تازگی متن انگلیسی مرشد و مارگریتا را می خواندم . تمام آن نکته ها که در متن فارسی با انها مواجه شده بودم. برطرف شد.متن ترجمه را با نسخه ی انگلیسی مقابله کردم.دریغ خوردم . رمانی که مثل مینیاتور دقیق و مثل قالی ابریشم ریز بافت است و به تعبیر صادق هدایت یک معماری با شکوه موسیقایی ست که یک نت اشتباه می تواند انسجام ان را به هم بزند.به دلیل شتابزدگی مترجم چه آسیب های جدی خورده است.رمانی که کارنامه رنج بی پایان بولگاکف است.سرخوشانه ترجمه شده است.امیدوارم این نقد موجب شود تا ناشر کتاب را به دست ویراستار شایسته ای بسپارد تا در چاپ های آینده این کاستی های ویرانگر بر طرف شود.
لازم است که یاد اوری کنم که آقای دکتر میلانی متن ترجمه انگلیسی ای که برای ترجمه فارسی انتخاب کرده اند، مشخصات زیر را دارد:
Mikhail Bulgakov, The Master and Margarita
Translated by Michael Glenny
First published in UK IN 1967
Collins and the Harvill press
علاوه بر این ترجمه، دو ترجمه ی دیگر نیز از مرشد و مارگریتا انجام شده است. با مشخصات زیر:
Mikhail Bulgakov, The Master &Margarita
Translated by: Diana Burgin&Katherine O’Connor

Picador 1995

ترجمه سوم در سال 1997 توسط پنگوئن با مشخصات زیر منتشر شده است.
Mikhail Bulgakov, The Master and Margaritam,
Translated and with notes by:Richard Pever and Larissa Volokhonsky, Penguin books, 1997
از آنجا که دکتر میلانی به نسخه ی ترجمه فرانسه ی رمان نیز مراجعه کرده اند.در مواردی ترجمه فرانسه را ترجیح داده اند.مواردی که می خواهم اشاره کنم، هیچ یک در ساحت بحث اصالت معنی یا لفظ نمی گنحد.سخن بر سر شتایزدگی ست که مثل مصیبت بر سر کتاب نازل شده است.مینیاتور درخشانی را تصور کنید که در موارد متعددی روی آن لکه های جوهر افتاده و نشت کرده است.اگر شما این لکه ها را ببینید که مصیبت است و اگر هم نبینید مصیبتی دوچندان. پیداست این شتابزدگی و رمان را داغاداغ به بازار رساندن چه پی آمدهایی می تواند داشته باشد. سرسری خوانی.
اجازه بدهید برخی موارد را با ارجاع به متن بررسی کنیم.تا در نقد این حرکت پارتیزانی ترجمه گام کوچکی برداریم.
الف:" به دور سرش نوار سفیدی پیچیده شده بود که روی پیشانی گره می خورد..." ص:17
متن:
His head was covered by a white cloth with a leather band around the forehead,
"بر سرش پوشش سپید رنگی بود که با رشته چرمینی دور پیشانی اش بسته شده بود."
این تصویر با توجه به فرهنگ فلسطینی ها کاملا موجه است.
ب:" زبانش به ندرت تکان می خورد!" ص:17
متن:
His lips barely moving..
لب هایش به ندرت تکان می خورد
ج:" پیلاطس با یکی از لبهایش خندید.در حالیکه دندان های زرد خود را بیرون می انداخت،"ص:21
متن انگلیسی:
Pilate laughed with one cheek. Baring his yellow teeth.
پیلاطس بایک گونه اش خندید و دندان های زردش را نشان داد"
خندیدن با یک گونه نشانه ای است از رنج و بی سامانی چهره پیلاطس، که پیش از این خنده از بیماری وحشتناک و علاج ناپذیرش با خبریم. علاوه بر آن دندان های زردش را بیرون انداخت، کژتاب و باعث سوء برداشت می شود. انگار دندانش دستی بوده و آن را به بیرون پرتاب کرده است.
د:" در همان لحظه پرستویی به داخل دالان پرید؛ سقف طلا کاری را دور زد، پایین تر آمد، تقریبا نوک پرش به صورت یکی از مجسمه های برنز سایید و بر فراز بکی از ستون ها ناپدید شد." ص:26
چگونه پرستو بر فراز ستونها ناپدید شد؟
متن:
At that moment a swallow darted into the arcade, circled under the glided ceiling, flew lower, almost brushed its pointed wingtip over the face of a bronze statue in a niche and disappeared behind the capiyal of a column, perhaps the thought of nesting there.
گره به آسانی باز می شود.پرستو در پشت سرستونی ناپدید می شود. شاید در آنجا آشیانه ای برای خود تدارک کند.اساسا برفراز ستون که سقف است.
همین پرستو در صفحه ی بعد نیز مترجم را دست انداخته است!
"بال های پرستو بر فراز سر سرور پرپری زد و پرنده بسوی
کوهستان و به دیار آزادی پرواز کرد." ص:27
متن:
The bird flew towards the fountain and out into freedom..
ظاهرا اشتباه معمولی ست. مترجم به جای واژه "فواره" کوهستان نوشته است که در انگلیسی مشابهت زیادی با هم دارند.ما می دانیم که در کنار تالارحوض فواره وجود دارد. بدیهی ست که پرستو نخست سمت فواره ها پرواز می کند و از آنجا سوی فضای آزاد، انگار او از دست پیلاطس و کاخ می گریزد واز اندیشه ی آشیان کردن در پس سرستون منصرف می شود.


ه:" بعد از مدتی، حاکم جوان زیبا رویی را به حضور پذیرفت که محاسنی بور داشت و پر های عقابی به نوک کلاهخودش و پوزبند براق شیری به زره اش آویخته بود." ص:31
همین مضمون در ص 192 نیز آمده است:
"پوزه های زرین شیری که بر سینه آویخته بود"
متن:
Glittering lions’muzzles on his breastplate.
تردیدی نیست که مراد آویزان کردن سر طلایی یا نقره ای شیر به عنوان نشان افتخار است. و گر نه پوزه شیر چه مفهومی می تواند داشته باشد؟
و:" داشت یک لیتر روغن گل آفتابگردان به بقالی می برد." ص:48
متن:
She bought sunflower oil at the grocery. And went.
بدیهی است که آنوشکا از خوار و بار فروشی یک شیشه روغن آفتابگردان خریده بود.نه این که روغن را به بقالی می برد.
و:"مقصدش خیابان آربات بود" ص:51
آربات اسم یک میدان است و نه خیابان، در سراسر رمان این اشتباه مکرر دیده می شود که در مواردی فهم داستان را با اشکال مواجه می کند.در متن هم میدان ذکر شده است:
For Arbat square
ز:" آیا خیال کرده عنکبوت ،موش، اجنه و یا سگ هار می بیند؟" ص:71
متن:
Has he been trying to catch spiders, rats, little devils or dogs?
در واقع دنبال کردن و گرفتن عنکبوت و ..نشانه بیماری است نه دیدن آن ها
ح:"دکتر که نشانی از دلخوری در او دیده نمی شد، با حرکت ماهرانه و تمرین شده ای عینکش را برداشت، دامن روپوشش را کنار زد و شیشه عینک را با پته روپوش پاک کرد" ص:72
چطور می شود یک دکتر مبادی آداب با گوشه ی روپوشش عینکش را پاک کند؟
متن:
The courteous doctor, however, showed no signs of offence and with a practical gesture took off his spectacles, lifted the skirt of his overall; put them in his pocket,
بله! گوشه روپوشش را کنار می زند تا عینک را توی جیبش بگذارد.از سویی کسی که می خواهد عینکش را توی جیب بگذارد که آن را پاک نمی کند.
و:"از صورت نیکانور ایوانوویچ خون می چکید، لرزان بر هوا صلیبی کشید" ص:177
پیداست صورت خون چکان با موقعیت هراس زده نیکانور نمی خواند.در واقع خون از صورت او پریده بود!یا پوستش از وحشت سفید شده بود.
متن:
The blood drained from Nikatnor Ivanovich’s face
ح:"آسمان از کلاغ موج می زد، پلی ضربی بر جویبار گل آلود ورم کرده ای دیده می شد" ص:241-242
واقعا در فهم این عبارت مانده بودم! متن را ببینید:
There was a little hump-backed bridge over a muddy, swollen stream.
یعنی آب گل آلود متلاطمی در جوی جریان داشت.در ضمن متن پنگوئن هم از پرواز بی صدای کلاغ ها سخن می گوید و نه از آسمان انباشته از کلاغ.
ط:" هرگز شنیده ای که سر مرده ای را ببرند؟" ص:246
سخن بر سر بریدن سر مرده نیست موضوع دزدیدن سر مرده است. متن:
Did you ever see such a thing? Stealing a dead man’s head…
این ها نمونه ای بود از شتابزدگی در ترجمه ی یکی از درخشانترین رمان های ادبیات جهانی.در مقابله ی ترجمه مستند دکتر میلانی با نسخه ی چاپ پنگوئن به موارد متعددی برخوردم که ترجمه پنگوئن متناسب و دلنشین بود و البته یاداشت های بسیار راهگشای آن که در پایان کتاب چاپ شده است .به گمانم مرشد و مارگریتا این ظرفیت را دارد که مترجم شکیبا و دقیقی آن را از زبان روسی ترجمه کند تا این رمان استثنایی غبار الود به دست خواننده مشتاق ایرانی نرسد.یا دست کم نشر نو کتاب را برای چاپ مجدد به دست ویراستار اهلی بسپارد.

********************************************************
این مقاله در "ویژه نامه" روزنامه اعتماد منتشر شده است.


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)