زندگی می دود خواه و ناخواه...

نمی دانم شعر درخشان "درقطار" ژاله اصفهانی را خوانده اید یا شنیده اید؟ از جمله درخشنده ترین شعرهای روزگار ماست.شعری که مثل دریا درون شما را برمی اشوبد مثل آتش فشان در رگ های شما جاری می شود.
می دود آسمان
می دود ابر-
می دود دره و می دود کوه
می دود جنگل سبز انبوه
می دود رود
می دود نهر
می دود دهکده
می دود شهر
می دود می دود دشت و صحرا
می دود موج بی تاب دریا
می دود خون گلرنگ رگ ها
می دود فکر
می دود عمر
می دود ،می دود ، می دود راه
می دود موج و مهواره و ماه
می دود زندگی خواه و ناخواه
من چرا گوشه ای می نشینم؟
صدای حرکت قطار را در رگ هایتان می شنوید؟ این قطار زندگی در زندگی ما از ایستگاه های شگفت انگیز و غریبی گذشته است.تجربه زندگی در مراحل مختلف و مقاطع مختلف، به قول مرسده سوسا؛ سپاس بر زندگی!سپاس بر بچه ها! امروز روز تولد دخترم زهراست.او با زندگی و زمان مسابقه گذاشته.وقتی ویزای تحصیلی اش آماده می شد.لندن پیش ما بود. صدا زد:
- بابا یه خونه پیدا کردم با پنجره!
- خانه اش در بوستون را از همین لندن اجاره کرد.مدتی بعد موبایلش را هم خرید گفت:
- - گفته ام در فلان تاریخ که من در خونه خودم هستم برام بفرستن
- من همچنان شگفت زده این نسل نو بودم.که چگونه با زمان مسابقه گذاشته اند.برای خانواده کوچک ما که فعلا در سه قاره زندگی می کنیم! نتوانستیم برای زهرا در یک نقطه جشن تولد بگیریم.در تهران و لندن وبوستون جشن گرفتیم.زندگی می دود خواه و ناخواه.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)