کلمه


در باره کلمه، و نقش و ماهیت و خاستگاه آن سخنان اندیشه برانگیزی گفته شده است.جلد تازه مجموعه آثار محمود درویش را می دیدم.پنج دفتر شعر او در این مجموعه آمده است.در دفتر پنجم تعبیری دارد، که مرا با خودش تا افقی دور دست کشانید:
"احسب انّ حدود الوجود هی الکلمات!"
" گمان می کنم مرزهای هستی؛ واژه ها هستند!"(الاعمال الجدیده؛ص:675)
انجیل می گوید؛ سنگ بنای هستی کلمه بود.
مرزهای هستی؛ واژه ها هستند.بدیهی ست سخن بر سر هستی ست که ما می شناسیم.هستی ما با واژه هایی که می دانیم و به کار می بریم، شکل می گیرد و آفریده می شود.درست مثل ساختمانی که از مواد مختلفی ساخته می شود، ما هم با کلمه روح خودمان را می سازیم.هرجا که واژه های کمتری می شناسیم و در اختیار داریم،هستی ما مرزهای نزدیکتر و ساحت تنگ تری پیدا می کند.یکی دو روز پیش با دوست دانشمند و متفکر-دکتر صدریا- ناهار می خوردیم.بحثمان بر سر زبان درگرفت.می گفت رفته بودم؛ کنسول گری ایران برای یک کار حقوقی.ساعتی در سالن انتظار نشسته بودم.چهل پنجاه نفری از هموطنان توی سالن بودند.با هم حرف می زدند.کسی هم که نوبتش می رسید و پشت باجه می رفت تا کارش را بگوید، سخنش شنیده می شد.خواه و ناخواه سخنان را می شنیدم.پس از مدتی می اندیشیدم که چقدر زبان گفتگوی ما متنزل شده است..
گفتم؛ وقتی زبان آسیب دید، آسیب دیدگی به قلمرو رفتار هم وارد می شود.رانندگی مان را ببینید.تیرهای نگاه که حواله می شود.ناسزاهایی که زیر لب و گاه آشکار به زبان می آید.دست ها که حواله می شود.محترمانه ترینش این است که راننده رقیب به گیجگاهش اشاره می کند ؛ یا سرانگشتش را به پیشانی اش می زند و با زبان اشاره می گوید: مغزنداری!
سخن بر سر این بود؛ که زبان چگونه ساخته می شود؟ زبان زنده؛ زبانی که فرهنگستان ها می سازند تا تبدیل به زبان زنده شود.سیرش طولانی است..
به گمانم از زمره مهمترین زبان سازان ، رسانه های نوشتاری است.اگر سرجمع محاسبه کنیم،در هیچ کشور دیگری اینهمه ناسزایی که در مطبوعات ما منتشر می شود؛ دیده نمی شود.وقتی روزنامه را ورق زدید و مقاله ها را خواندید،برواژگان فحش در ذهنتان افزوده اید.این موضوع در مقایسه با روزنامه های دیگر به خوبی آشکار می شود.الاهرام، روزنامه مصری است که اعتباری جهانی دارد.هر روز در آن هفت ستون ثابت می خوانید که هیچ کدام بدون نکته نیست.نکته ای سیاسی، اجتماعی ، ادبی ، فرهنگی...این ستون های ثابت غیر از مقالاتی ست که در صفحه اندیشه درج می شود.علاوه بر آن در صفحه نویسندگان هم شاهد مقالات درجه اولی فرهنگی هستید.یکی از نویسندگان اهرام پاپ شنوده است که انگار ذاتا حکیم است و همه ی مقالاتش مثل چشمه لبالب حکمت است.چرا ما در آستانه سپری شدن سه دهه از عمر انقلاب اسلامی روزنامه ای قابل مقایسه با اهرام نداریم؟چرا نویسنده ای که جامعه به نوشته او توجه درجه اول داشته باشد؛ نداریم.منتقدین ادبی در اروپا هستند که مقاله آن ها در نقد و معرفی یک کتاب مساوی است با یک میلیون تیراژ.
یکی از دلایل محروم ماندگی مان؛ زبان تند ناسزاگویی و پرخاش است.در این فضا روزنامه درجه اول نمی بالد و یا نمی پاید.نه متفکری حاضر است با روزنامه همکاری کند و نه حتی مصاحبه، ببینید چه فقر مزمنی در این عرصه دیده می شود؟
من این دوحرف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
زبان میراثی ست که ما به نسل های آینده می سپریم.این میراث از متن توفان ها و ویرانی ها و رنج های سنگین به دست ما رسیده است.مثل داستان بیژن و منیژه که در آن شب هول به دست فردوسی رسید.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)