فخرالدین حجازی

آقای حجازی سخنور بی نظیری بود.می توانست مثل ناخدایی چیره دست، کشتی سخن را به هر سو که می خواهد بکشاند.توفان به پا کند و گاه مثل نسیم نرم بوزد.در پس نگاه عمیقش همیشه شعله اندوهی می سوخت.با طنز و شادی می کوشید آن شعله را پنهان کند.طنز هایش هم نمکین و درخشان بود برای شرکت در بین المجالس به هاوانا رفته بودیم.از جمله افراد گروه ما مرحوم بیت اوشانا نماینده مسیحیان آسوری هم بود. با قدی بالای دو متر و استخوان بندی درشت.او هم نکته دان و نکته گو بود.برای نماز ظهر آماده شده بودیم. نماز جماعت به امامت آیه الله امامی کاشانی، ناگاه ججازی که کنار م بودنگاهی به بیت اوشانا انداخت. بیت اوشانا نشسته بود؛ قهوه می خورد. حجازی گفت:" اوشانا تو اذان بگو که هم موذّنی و هم مناره!"
بعد از نماز و ناهار توی استخر محل اقامت شنا می کردیم.اوشانا همچنان توی صندلی راحتی نشسته بود. قهوه می خورد. حجازی گفت:" اوشانا تو چرا شنا نمی کنی؟" گفت:" اگر من توی آب بیایم استخر سر می رود؛ از کرّیت خارج می شود اقایان نجس می شوند." حجازی بوسه آبداری از گونه ی گوشتی و شل و ول اوشانا برداشت و گفت:" آب کسی را نجس نمی کند؛. مکث کرد و ادامه داد: البته خون انسان را نجس می کند. دوباره همان شعله غم در چشمش درخشید...ان سال سال شصت بود و موج خون؛ ترور ها و اعدام ها.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (14)