خوش بدرقه!

شنیده اید در فرهنگ کوچه، یا کتاب کوچه، گفته شده است که: ما ایرانیان خوش استقبال و بد بدرقه هستیم!حافظه ی تاریخی که به جای خود، گاهی حافظه ی معاصرمان هم لنگ می زند.

فخرالدین حجازی از زمره ستاره های انقلاب اسلامی بود.در روزگار عسرت انقلاب در مرحله ی پیش از پیروزی و نیزدر دوران ترور ها و فضای ناامن سال های نخست انقلاب؛ فخرالدین حجازی یک تکیه گاه بود.یادم هست، شیراز نمایی کاملا مارکسیستی پیدا کرده بود.ویترین شهر از فلکه ستاد تا چهارراه زند قرق گروه های چپ بود.به شوخی بچه های دانشگاه می گفتند: استالینگراد

در هر گوشه ای بساط فروش کتاب های مارکسیستی و مجاهدین خلق و پوستر و پرچم های با داس و چکش و بحث های داغ خیابانی بر پا بود.

شهری که ریشه ها و پیکره اش مذهبی و انقلابی بود، وانمود می شد،چهره ای غیر دینی دارد.فخرالدین حجازی به شیراز آمد.از خستگی و خمودگی جوانان انقلابی گلایه کرد.اشک همه را در آورد.انگار هر جوانی موجی بود و سخن حجازی مثل سرود کشتی بان.شهر را به حرکت در آورد. گفت ما کاری به دیگران نداریم.رنگ وقلم بر دارید بر دیوار ها بنویسید که هستید بنویسید اینجا دارالمومنین است .اینجا شهر ملا صدرا و حافظ و سعدی و شاه داعی الله است ، اینجا شهر شاه چراغ است.نه شهر تاریکی.

بچه های مسجد آتشی ها حرکت کردند.نیم روزی نگذشته بود که چهره شهر دگرگون شد.حجازی از شیراز به جبهه می رفت؛ گفت: بچه ها من به جبهه می روم .هفته دیگر بر می گردم. اگر ببینم؛ شیراز همان حال و هوا را دارد بچه ها همه تان را می زنم! به گریه افتاد. صدای گریه اش در میان امواج اشک جوانان مثل طنین سرودی باز تاب پیدا می کرد.در همان حال لطیفه ای گفت کوتاه .در یک آن صدای گریه به خنده تبدیل شد چشم های غرق اشک سرشار از خنده شد.

آن روز ها بسیاری در برابر آن فضای مصنوعی سکوت پیشه کرده بودند.محتاط و نگران بودند.شیراز نیازمند شعله سیالی بود که از راه برسد و بدرخشد ، و فضای دلمردگی و سایه های یاس را بزداید.حجازی آن روز ها در ایران چنین نقشی داشت .

.بیماری طاقت سوز در این دهه اخیر او را از پای انداخته بود. بیشتر نگاه می کرد؛ گوش می کرد.در سکوت و گاه کلماتش و نیز طنزش نکته های فراوانی به چشم می رسید.آن استقبال ها؛ آن رای افسانه ای او در مجلس اول، آن حضور همواره در جبهه،...مثل کشتی بود که از تلاطم توفانها عبور کرده.در ساحل آرام گرفته،اما انگار اهالی شهر از یاد برده بودند، که در زمانه عسرت و تنگنا های نفس گیر آن کشتی سخن و سرود ناخدا چگونه جان ها را بر می انگیخت.

برای هفته نامه بهمن در زمستان سال 1374

به دنبال محلی بودم.گفت از همین ساختمان بعثت هم می شود استفاده کرد.مکث کرد و پس از مدتی به طنز گفت: آن وقت نمی آیند به شیشه ها سنگ بزنند.گفتم به ساختمان بعثت که سنگ نمی زنند .گفت: از کجا می دانند که اینجا بعثت است ؟از کجا می دانند که من حجازی هستم؟!گفت بیا تا این قصیده را برایت بخوانم؛ قصیده ی بهمن
(کارگزاران ).


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)