زندگی

در داستان پیرمرد و دریا؛ بارها سانتیاگودر دل دریا از پسرک-مانولین- یاد می کند و با خود می گوید: کاش پسر اینجا بود.
یک بار حرف دلش را روشن و روان مطرح می کند: به روزگار پیری انسان نباید تنها بماند.
رفته بودیم کارنامه صهبا را از مدرسه ایرانی لندن بگیریم. صهبا کلاس اول خودمان را با جمیله خوانده است. منهم گه گاه کمکش کرده ام.این روزها داریم پیرمرد و دریای همینگوی را به انگلیسی می خوانیم.کارنامه را گرفتیم.نزدیکی مدرسه پارکی بود..وسایل بازی داشت.رفتبم توی پارک.پیرمردی تنها نشسته بود.گرم و صمیمانه صبح به خیر گفت.احساس کردم دوست دارد حرف بزند.تا صهبا بازی می کرد . با پیرمرد صحبت می کردم.در چهار قاره زندگی کرده بود.دو دهه در لندن، دو دهه در عربستان،سه دهه در کشورش هند و یک دهه در امریکای لاتین. می گفت زندگی کردم ها! توریست نبودم.پرسیدم در امریکای لاتین چه می کردی؟
من بازرگان هستم.هر وقت ویرم می گرفت که مطلب تازه ای باد بگیرم.زندگی ام را تنظیم می کردم.ادبیات آمریکای لاتبن بوی هند را می داد.اصلا ریشه های ما یکی است.دنیای پیرمرد را مقایسه می کردم با آنانی که تمام عمر در شهری یا در دهی باقی می مانند.نگران غربت اند!اگر همه زمین هم خانه انسان باشد از غربت غریبه او چیزی کم نمی شود. اما مدل یا سبک زندگی پیرمرد، غبطه بر انگیز بود.
می گفت سفر های دریایی هم زیاد رفته ام.توفان را از نزدیک دیده ام.یک بار غرق شدم.از همان وقت سردرد مزمنی دارم.
صهبا دارد از روی بالا رو فلزی با احتیاط بالا می رود.پیرمرد گفت: بچه شیطونی داری.
می گفت: .بعد از این همه سفر هنوز یاد نگرفته ام که درست و جامع نگاه کنم...
گفتگوی با پیرمرد جذاب بود.به ویره چشمانش که به رغم 86 سال عمربراق و پر نشاط بود.دوست داشتم پیش پیرمرد بمانم.نام و نشانش را یاد گرفتم.آقای دسای! گفتم: همنام نخست وزیر سابق هندی.! با صدای بلند و از ته دل خندید. دستم را فشرد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (35)