کولی! به حرمت بودن


کولي! به حرمت بودن

کولي! به حرمت بودن, بايد ترانه بخواني
شايد پيام حضوري, تا گوشها برساني
دود تنوره ي ديوان, سوزانده چشم و گلو را
برکش ز وحشت اين شب, فرياد اگر بتواني
هر ديو شيشه ي عمرش, در بطنِ ماهي سرخي
ماهي شناور آبي, کِش راه و رخنه نداني
هر دختري سرِ ديوي, بنشانده بر سرِ زانو
چونان که کنده ي هيزم, برشِمش نقره نشاني
ديوانِ تشنه ي يغما, زان دختران پريسا
بردند از رخ و از لب, برد و عقيقِِ يماني

کولي! به شوق رهايي, پايي بکوب و به ضَربش
بفرست پيک و پيامي, تا پاسخي بستاني
برهستي تو دليلي, بايد ضمير جهان را
نعلي بساي به سنگي, تا آتشي بجَهاني
اعصارِ تيره ي ديرين, در خود فشرده تنت را
بيرون گرا که چو نقشي, در سنگواره نماني

کولي! براي نمردن, بايد هلاکِ خموشي
يعني به حرمتِ بودن, بايد ترانه بخواني...
سیمین بهبهانی

****************************************
شعر کولی سیمین بهبهانی را تا دیشب ندیده بودم .دیشب در وب سایت مسعود بهنود دیدم..گاهی بخت یار می شود. در دریای رنج هنرمند گوهری صید می شود؛که گویی عصاره ی یک تاریخ است.شعر امروز و دیروز نیست.شعر کولی بهبهانی از این زمره است.به گمانم این شعر درخشانترین شعر یهیهانی ست.مثل شعر سپاس از زندگی"



که مرسده سوسا خوانده است و پرچم موسیقی و فرهنگ آمریکای لاتین است.چرا سهم ما؛ سهم کولی فقط حرمت بودن است؟چه کسی می توانست چنین سخنی را با تصویر هایی شگفت انگیز اینگونه بسراید ؟ تابلو های کولی نمایشگاه غریبی ست که آینه فرهنگ رسمی ماست.
چرا سهم کولی فقط همین است؛ حرمت بودن.او که به خود نامده اینجا که به خود باز رود. چرا حرمت ندارد.شگفت این که فیلمی دیدم. از تظاهرات دختران بسیجی در برابر سفارت انگلیس.فحش و پرخاش و کتک زدن دختران.؛ این چه راه و رسمی است که هیچ کس حرمت بودن ندارد؟
کولی را بارها خواندم.این شعر شعر معمولی نیست. یک اتفاق است در ادبیات ما.از بعد تصویر سازی و تراش واژه ها و میناگری هایی که به روانی آب و به نرمی ابریشم در شعر موج می زند.شعری است ماندگار.اگر سیمین بهبهانی در همه ی عمر فقط کولی را سروده بود.به دفتر زمانه نقشی ماندگار زده بود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)