کلمه...


جمعه،8 تیرماه ،ساعت 10 صبح، فرودگاه الجزیره
احمد مختار عودش را بر شانه انداخته، ایستاده ایم.منتظریم از گیت 21 سالن فرودگاه الجزیره-خودشان می گویند عاصمه-سوار هواپیما بشویم.شانه و قامت احمد در زیر بار عود تاب نرمی بر داشته است. گفتم: احمد این عود صلیب توست...
جمعه پیش بود که احمد چارنفر جلوتر از من در صف کنسولگری الجزایر در خیابان "کنزینگتون رود" شماره 8 ایستاده بود.تنها برق چشمان سیاهش در ذهنم مانده بود.حالا که جمعه هفته بعد است.گویی با احمد سفر دور و درازی را تا اعماق تاریخ رفته ایم.او بزرگترین نوازنده عود است.در برنامه ی پایانی سمینار عود نواخت.وقتی داشتیم از صف کنترل گذرنامه می گذشتیم.پلیس از احمد پرسید: چه کاره ای؟ گفت: نوازنده عود.ازمن پرسید: نوازنده کلمه!چشمان پلیس برق زد که نمی فهمد.گذرنامه را مهر کرد.این سفر سفر غریبی بود.بسیار سفر رفته ام.اما این سفر داغ و رنگ دیگری داشت
گاهی به تعبیر حافظ بخت یار می شود و" اتفاق" می افتد.نخستین بار بیست و پنجسال پیش به الجزایر رفتم.شانزدهمین دوره مجلس ملی فلسطین در الجزایر برگزار شد، دوره ی شاذلی بن جدید.نماینده دوره اول مجلس بودم.اسراییل بیروت را اشغال کرده بود. فلسطینی ها از لبنان کوچ کرده بودند.عرفات و ابو ایاد و ابو جهاد و محمود درویش و بسیسو و یوسف خطیب وجرج حبش و خالد فهومی و حواتمه و...در سمینار بودند.محل اقامت ما در هتل اوراسی بود.عظیمترین نهنگی که گویی از دریا بیرون زده و در ساحل ایستاده است.در سفر دوم هم در همان هتل بودم.این بار سمینار نویسندگان مهاجر یا تبعیدی دنیای عرب است...
فرصتی بود برای اندیشه و خیال،گفتگو با نویسندگان و هنرمندان که هر کدام در گوشه ای از جهان اند.و یا جهانی ست بنشسته در گوشه ای.از احمد مختار موسیقیدان تا عاصم باشا مجسمه ساز رمان نویس، حماد هاشمی نقاش و داستان نویس، عبدالمنعم فقیر شاعر عراقی ساکن دانمارک که در شب شعر در برابر غاری که سروانتس در آنجا زندانی بوده است. در محله" بلوزداد" شعر خواند.هریک از مهمانان دنیای رنگینی بود که وقتی به او نزدیک می شدی آه از نهادت بر می آمد که کاش تو را زودتر می شناختم.از سویی نمی توانستم از خاطره نخستین سفر بگریزم.الجزایر هم در پیش رویم است.گفتگو با نویسندگان الجزایری، انقلاب الجزایر،همه هم دوست دارند در باره ی ایران و انقلاب اسلامی از من بشنوند...توفان تداعی رهایم نمی کند.چگونه می شود این توفان را به کمند کلمه کشانید؟ پیداست که نمی شود و این آشفتگی قرار نمی یابد.سخن به تعبیر مولوی بی پا و سر می شود!مثل قطره ی آب.از هر سویش بنگری هم سر است و هم پا!مثل حماد هاشمی شعله ای ست رقصان.
" همیشه از شعله دود بر می خیزد من برعکسم شعله وجودم از دود دلم است."موهای بسیار آشفته، لباس نخی ساده و چشمانی که از جنس صداقت ناب ست...
در این غار سروانتس زندانی بوده است! چند گام آن سو تر این همان ساحلی ست که کامو در آنجا قدم زده و بیگانه آفریده شده است. اندکی آن سو تر دلا کروا تابلوهایش را همین جا کشیده.غاری که بوی دون کیشوت می دهد؛ دریایی که در بیگانه ثبت شده است و به نحوی دیگر در تابلو های دلاکروا.در شگفتم که ذهنم چگونه چنین توفانی را تاب می آورد.آن غار سروانتس و دریای کامو و تابلو های دلاکروا ...الجزایر و فلسطین و ایران و عراق...
عود مثل صلیبی برشانه احمد خمیده است. داریم در باره ی رابطه داستان و موسیقی صحبت می کنیم.به آخرین صفحات کتاب "آن سوی تاریکی" موراکامی رسیده ام. حتما تا لندن تمامش می کنم. او هم موسیقیدان است.روزگاری با سازش از این شهر به آن شهر می رفت و حالا میلیون ها نفر منتظر داستان های اویند. می دانند که در هر کتاب تازه او اتفاق تازه ای می افتد.جوان الجزایری آشپز که به داستان سه برادر اشاره کرد مگر می دانست قرار است به سمینار نویسندگان بروم؛ و آن داستان سه برادر می تواند سنگ بنای این سلسله کلمه ها باشد؟گفت ایشان احمد مختار ست بهترین نوازنده عود.عود احمد که همان بربط است یا رود؛ مرا به چه عمقی از تاریخ کشانید...
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)