کلمه(2)


"خون همی جوشد منش از شعر رنگی می زنم…"

جوان آشپزی که در صف ویزای کنسولگری الجزایر بود به داستان " سه برادر" در کتاب " آن سوی تاریکی" موراکامی اشاره کرد.من صفحه 11 کتاب بودم. توی راه دنباله داستان را می خواندم، رسیدم به داستان سه برادر.جوانی که با ماری-یکی از دوخواهر داستان-حرف می زند.یک نوازنده آواره است. مثل مقطعی از زندگی موراکامی.برایش داستانی می گوید. داستان سه برادر:
"سه برادر،.در جزیره ای در هاوایی به آخر خط رسیده بودند.یک افسانه کهن…سه برادربرای ماهیگیری به دریا رفتند، دچار توفان شدند.توفان در میان اقیانوس آن ها را به ساحل جزیره ای متروک کشانید.جزیره بسیار زیبایی بود پر از درخت نارگیل و درختان میوه.یک کوه بزرگ هم در میان جزیره بود.شبی که در جزیره به سر بردند، خداوند در رویایی بر ان ها پدیدار شد وگفت: اندکی آن سو تر، در کنار ساحل، سه سنگ بزرگ مدوّر می بینید.من از شما می خواهم که هر کدام یکی از ان سنگ ها را بردارید و هر چقدر دوست دارید، سنگ را به پیش بغلتانید.به نقطه ای که رسیدید و دیگر نخواستید به پیش بروید، همانجا محل زندگی شما ست.هر چقدر بالا تر بروید می توانید جهان را بهتراز خانه تان ببینید.این موضوع کاملا به خودتان مربوط است که سنگ را تا کجا بالا ببرید…
سه برادر سه سنگ یافتند، همان طور که خدا گفته بود سنگ ها در کنار ساحل افتاده بود.سنگ ها را غلتاندند.سنگ ها بزرگ و سنگین بودند، غلتاندن شان دشوار بود. طاقت بسیاری می خواست تا سنگ را از شیب ها به بالا بغلتانند.برادر کوچک از پا افتاد و گفت: برادران!همین جا برای من خوب است.به ساحل نزدیک است، می توانم ماهی بگیرم.برای زندگی ام هر چه نیاز دارم اینجا هست.برایم اهمیتی ندارد که نمی توانم بیشتر دنیا را از اینجا ببینم."
دو برادر دیگر به راه شان ادامه دادند.وقتی در میانه راه صعود به قله بودند.برادر دوم هم از پای در آمد و گفت:برادر! همین جا برای من مناسب است.مقدار زیادی درختان میوه اینجا هست.هر چه برای زندگی بخواهم هست.برایم اهمیت ندارد اگر نتوانم از اینجا بیشتر دنیا را ببینم.
برادر بزرگ به راهش ادامه داد.راه باریک شده بود،و بالا رفتن دشوار.اما او از پای نیفتاد.طاقت اورد تا بتواند هر چه بیشتر جهان را ببیند.با همه تاب و توانش سنگ را می غلتانید.ماه ها سنگ را غلتاند.به سختی آبی برای نوشیدن یا غذایی برای خوردن می یافت.سنگ را به قله رسانید.ایستاد و جهان را نگریست.او می توانست بیش از هر فرد دیگری جهان را تماشا کند.می خواست در همان جا زندگی کند.جایی که نه گیاهی می رویید و نه پرنده پر می زد. برای رفع تشنگی اش تیغه های یخ را می مکید.برای رفع گرسنگی اش خزه می جوید.اصلا دریغ نمی خورد، می توانست از آنجا به همه جهان بنگرد.تا به امروز سنگ او همچنان در قله کوهی در جزیره هاوایی ست…"
احمد مختار سال های سال آهنگ را مثل سنگی تا قله غلتانده است.تا از قله موسیقی به جهان بنگرد و دیگری از قله شعر.همان که مولوی سرود:
"خون همی جوشد منش از شعر رنگی می زنم."
احمد عودش را دارد در بالای سرش توی جعبه بار قرار می دهد.من هم زمزمه می کنم که:
"از کجا می آید این آوای دوست؟"
چشمانم را که می بندم. تصویر عاصم باشا ذهنم را پر می کند
(شرق(


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)