کلمه(3)

پیکرتراش داستان نویس

عاصم پاشا زندگی غریبی دارد وداشته است.مثل موزاییک هر تکه عمر او در جایی و در فرهنگ دیگری سپری شده است و شکل گرفته است. پدر بزرگم اهل بلخ بوده است و پدرم سوری است و مادرم آرژانتینی.در ارژانتین متولد شدم. زبان مادری ام اسپانیولی ست.یازده ساله بودم که به سوریه باز گشتم. تا بیست سالگی در سوریه بودم. بعد به مسکو رفتم. یک دهه در مسکو هنر خواندم. به سوریه برگشتم. مرا فرستادند توی مدرسه ای در دهی دور دست تا به بچه های کلاس اول درس بدهم. من که بلد نبودم. اما تجربه فراموش نشدنی بود. از بچه ها یاد گرفتم که چگونه نگاه کنم.رنگ ها را از بچه ها یاد گرفتم نه از دانشگاه.پرسیدم، بچه ها چه رنگی را دوست دارید؟
یکی شان گفت: رنگ ابی چشمان مادرم وقتی اول صبح آفتاب توی چشمش می افتد و می خندد.
می خواستم از شادی فریاد بزنم.اسم ان دانش آموز رائد بود.مسیحی بود.دیگری گفت:رنگ سفید شیری بال های خرو سمان...بعد ها در مصاحبه ی پلینو مندوزا خواندم که مارکز گفته است: رنگ زرد را دوست دارم. رنگ زرد دریای کارائیب در ساعت سه بعد از ظهریک روز تایستانی، وقتی آفتاب مایل می تابد...
ناگزیر شدم از سوریه هجرت کنم.به فرانسه رفتم. در انجا ازدواج کردم. با یک دختر اسپانیولی . حالا سال هاست در غرناطه زندگی می کنم.سهم من از زندگی همین است. شکرگذارم."
در برابر غار سروانتس نشسته ایم.شب شعر است.عاصم سیگار برگ باریکی را گیراند.غروب است و بارقه آفتاب بر چهره مهتابی و چشمان فراخ کشیده اش افتاده است و چشمانش مثل چشمان مادر دانش آموزش آبی پررنگ است. مثل همانجا هایی که دریا عمق پیدا می کند...عبالمنعم فقیر شعر می خواند.در اندیشه ترکیب غریب نامش هستم: عبالمنعم فقیر!
خشت زیر سر و بر تارک نه اختر پای!شعر او از گوهر شعریت می درخشد:
"صناعه الوطن

قلیل من التراب
قلیل من الماء
قلیل من العشب
و
کثیر من الاسلاک
هکذا صنعواالعراق!"

ساخت عراق
اندکی خاک
اندکی اب
اندکی گیاه خشکیده
و انبوهی سیم خاردار
عراق را این گونه ساختند...
صلاح همدانی که خود شاعر و نمایشنامه نویس وسینماگر است.دست هایش را مشت کرده بود و بر گونه هایش می فشرد.صلاح می گفت: سی و سه سال است در پاریس زندگی می کنم.تازگی برای نخستین بارپس از این همه سال به عراق رفتم. به بغداد رفتم. نتوانستم به نجف بروم.همان داستان سنی و شیعه...
عاصم شانه ام را فشرد: وطن من کجاست؟
تعبیر اقبال را برایش گفتم:
این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جایی ست کو را نام نیست.
عاصم گفت: مجسمه ای ساختم نامش "غریبه" است.برایت تعریف می کنم.
از خود می پرسم: چرا سروانتس در این غار زندانی بوده است؟ زندانبانان او چه خدمتی به ادبیات کرده اند
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (5)